بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش/ که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد

داستان راستان شهید مطهری: داستان 27 وزنه برداران

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/08/3-15:15

27 وزنه برداران
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

جوانان مسلمان سرگرم زورآزمایى و مسابقه وزنه بردارى بودند. سنگ بزرگى آنجا بود كه مقیاس قوت و مردانگى جوانان به شمار مى رفت و هركس آن را به قدر توانایى خود حركت مى داد. در این هنگام رسول اكرم رسید و پرسید:((چه مى كنید؟)).
داریم زورآزمایى مى كنیم . مى خواهیم ببینیم كدامیك از ما قویتر و زورمندتر است .
((میل دارید كه من بگویم چه كسى از همه قویتر و نیرومندتر است ؟)).
البته چه از این بهتر كه رسول خدا داور مسابقه باشد و نشان افتخار را او بدهد.
افراد جمعیت همه منتظر و نگران بودند كه رسول اكرم كدامیك را به عنوان قهرمان معرفى خواهد كرد؟ عده اى بودند كه هر یك پیش خود فكر مى كردند الا ن رسول خدا دست او را خواهد گرفت و به عنوان قهرمان مسابقه معرفى خواهد كرد.
رسول اكرم :((از همه قویتر و نیرومندتر آن كس است كه اگر از یك چیزى خوشش آمد و مجذوب آن شد، علاقه به آن چیز او را از مدار حق و انسانیت خارج نسازد و به زشتى آلوده نكند. و اگر در موردى عصبانى شد و موجى از خشم در روحش پیدا شد، تسلط بر خویشتن را حفظ كند، جز حقیقت نگوید و كلمه اى دروغ یا دشنام بر زبان نیاورد. و اگر صاحب قدرت و نفوذ گشت و مانعها و رادعها از جلویش برداشته شد. زیاده از میزانى كه استحقاق دارد دست درازى نكند))(38)




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 26 در سرزمین منا

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/07/24-14:08

26 در سرزمین منا
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

مردمى كه به حج رفته بودند، در سرزمین ((مِنى )) جمع بودند، امام صادق علیه السلام و گروهى از یاران ، لحظه اى در نقطه اى نشسته از انگورى كه در جلوشان بود، مى خوردند.
سائلى پیدا شد و كمك خواست . امام مقدارى انگور برداشت و خواست به سائل بدهد. سائل قبول نكرد و گفت : به من پول بدهید
امام گفت :((خیر است ، پولى ندارم )) سائل ماءیوس شد و رفت .
سائل بعد از چند قدمى كه رفت پشیمان شد و گفت : پس همان انگور را بدهید.
امام فرمود: خیر است ، آن انگور را هم به او نداد)).
طولى نكشید سائل دیگرى پیدا شد و كمك خواست . امام براى او هم یك خوشه انگور برداشت و داد. سائل انگو را گرفت و گفت : سپاس خداوند عالمیان را كه به من روزى رساند.
امام با شنیدن این جمله او را امر به توقف داد و سپس هر دو مشت را پر از انگور كرد و به او داد. سائل براى بار دوم خدا را شكر كرد.
امام باز هم به او گفت :((بایست و نرو))سپس به یكى از كسانش كه آنجا بود رو كرد و فرمود:((چقدر پول همراهت هست ؟)) او جستجو كرد، در حدود بیست درهم بود، به امر امام به سائل داد. سائل براى سومین بار زبان به شكر پروردگار گشود و گفت : سپاس منحصرا براى خداست ، خدایا! منعم تویى و شریكى براى تو نیست .
امام بعد از شنیدن این جمله ، جامه خویش را از تن كند و به سائل داد. در اینجا سائل لحن خود را عوض كرد و جمله اى تشكرآمیز نسبت به خود امام گفت . امام بعد از آن دیگر چیزى به او نداد و او رفت .
یاران و اصحاب كه در آنجا نشسته بودند گفتند: ما چنین استنباط كردیم كه اگر سائل همچنان به شكر و سپاس خداوند ادامه مى داد، باز هم امام به او كمك مى كرد، ولى چون لحن خود را تغییر داد و از خود امام تمجید و سپاسگزارى كرد، دیگر كمك ادامه نیافت .(37)




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 25 در محضر قاضى

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/07/22-14:28

25 در محضر قاضى
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

شاكى شكایت خود را به خلیفه مقتدر وقت ، عمر بن الخطاب ، تسلیم كرد. طرفین دعوا باید حاضر شوند و دعوا طرح شود. كسى كه از او شكایت شده بود، امیرالمؤمنین على بن ابیطالب - علیه السلام بود. عمر هر دو طرف را خواست و خودش در مسند قضا نشست .
طبق دستور اسلامى ، دو طرف دعوا باید پهلوى یكدیگر بنشینند و اصل تساوى در مقابل دادگاه محفوظ بماند. خلیفه مدعى را به نام خواند و امر كرد در نقطه معینى روبروى قاضى بیستد. بعد رو كرد به على گفت یا ابالحسن ! پهلوى مدعى خودت قرار بگیر. با شنیدن این جمله ، چهره على علیه السلام درهم و آثار ناراحتى در قیافه اش پیدا شد.
خلیفه گفت : یا على ! میل ندارى پهلوى طرف مخاصمه خویش ‍ بایستى ؟
على :((ناراحتى من از آن نیست كه باید پهلوى طرف دعواى خود بایستم ، برعكس ، ناراحتى من از این بود كه تو كاملاً عدالت را مراعات نكردى ؛ زیرا مرا با احترام نام بردى و به كنیه خطاب كردى و گفتى ((یا ابالحسن ))، اما طرف مرابه همان نام عادى خواندى . علت تاءثر و ناراحتى من این بود))(36)




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 24 گوش به دعاى مادر

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/07/15-13:59

24 گوش به دعاى مادر
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

در آن شب همه اش به كلمات مادرش كه در گوشه اى از اطاق رو به طرف قبله كرده بود گوش مى داد. ركوع و سجود و قیام و قعود مادر را در آن شب كه شب جمعه بود، تحت نظر داشت . با اینكه هنوز كودك بود، مراقب بود ببیند مادرش كه این همه در باره مردان و زنان مسلمان دعاى خیر مى كند و یك یك را نام مى برد و از خداى بزرگ براى هر یك از آنها سعادت و رحمت و خیر و بركت مى خواهد، براى شخص خود از خداوند چه چیزى مساءلت مى كند؟
امام حسن آن شب را تا صبح نخوابید و مراقب كار مادرش ، صدیقه مرضیه علیهالسلام بود. و همه اش منتظر بود كه ببیند مادرش در باره خود چگونه دعا مى كند و از خداوند براى خود چه خیر و سعادتى مى خواهد؟
شب صبح شد و به عبادت و دعا در باره دیگران گذشت . و امام حسن ، حتى یك كلمه نشنید كه مادرش براى خود دعا كند. صبح به مادر گفت :((مادر جان ! چرا من هرچه گوش كردم ، تو در باره دیگران دعاى خیر كردى و در باره خودت یك كلمه دعا نكردى ؟)).
مادر مهربان جواب داد:((پسرك عزیزم ! اول همسایه ، بعد خانه خود))(35)





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 23 نماز عید

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/07/10-16:50

23 نماز عید
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

ماءمون ، خلیفه باهوش و با تدبیر عباسى ، پس از آنكه برادرش محمدامین را شكست داد و از بین برد و تمام منطقه وسیع خلافت آن روز تحت سیطره و نفوذش واقع شد، هنوز در مرو (كه جزء خراسان آن روز بود) به سر مى برد كه نامه اى به امام رضا علیه السلام در مدینه نوشت و آن حضرت را به مرو احضار كرد.
حضرت رضا عذرهایى آورد و به دلایلى از رفتن به مرو معذرت خواست . ماءمون دست بردار نبود نامه هاى پشت سر یكدیگر نوشت تا آنجا كه بر امام روشن شد كه خلیفه دست بردار نیست . امام رضا از مدینه حركت كرد و به مرو آمد. ماءمون پیشنهاد كرد كه بیا و امر خلافت را به عهده بگیر. امام رضا كه ضمیر ماءمون را از اول خوانده بود و مى دانست كه این مطلب صد در صد جنبه سیاسى دارد، به هیچ نحو زیر بار این این پیشنهاد نرفت .
مدت دو ماه این جریان ادامه پیدا كرد، از یك طرف اصرار و از طرف دیگر امتناع و انكار. آخرالامر ماءمون كه دید این پیشنهاد پذیرفته نمى شود، موضوع ولایت عهد را پیشنهاد كرد. این پیشنهاد را امام با این شرط قبول كرد كه صرفا جنبه تشریفاتى داشته باشد، و امام مسؤ لیت هیچ كارى را به عهده نگیرد و در هیچ كارى دخالت نكند. ماءمون هم پذیرفت .
ماءمون از مردم بر این امر بیعت گرفت . به شهرها بخشنامه كرد و دستور داد به نام امام سكه زدند و در منابر به نام امام خطبه خواندند.
روز عیدى رسید (عید قربان ) ماءمون فرستاد پیش امام و خواهش كرد كه در این عید شما بروید و نماز عید را با مردم بخوانید تا براى مردم اطمینان بیشترى در این كار پیدا شود.
امام پیغام داد كه :((پیمان ما بر این بوده كه در هیچ كار رسمى دخالت نكنم ، بنابراین از این كار معذرت مى خواهم )).
ماءمون جواب فرستاد: مصلحت در این است كه شما بروید تا موضوع ولایت عهد كاملاً تثبیت شود. آن قدر اصرار و تاءكید كرد كه آخرالامر امام فرمود:((مرا معاف بدارى بهتر است و اگر حتما باید بروم ، من همان طور این فریضه را ادا خواهم كرد كه رسول خدا و على بن ابیطالب ادا مى كرده اند)).
ماءمون گفت :((اختیار با خود تو است ، هر طور مى خواهى عمل كن )).
بامداد روز عید، سران سپاه و طبقات اعیان و اشراف و سایر مردم ، طبق معمول و عادتى كه در زمان خلفا پیدا كرده بودند، لباسهاى فاخر پوشیدند و خود را آراسته بر اسبهاى زین و یراق كرده ، پشت در خانه امام ، براى شركت در نماز عید حاضر شدند. سایر مردم نیز در كوچه ها و معابر خود را آماده كردند و منتظر موكب با جلالت مقام ولایت عهد بودند كه در ركابش ‍ حركت كرده به مصلى بروند، حتى عده زیادى مرد و زن در پشت بامها آمده بودند تا عظمت و شوكت موكب امام را از نزدیك مشاهده كنند. و همه منتظر بودند كه كى در خانه امام باز و موكب همایونى ظاهر مى شود.
از طرف دیگر، حضرت رضا، همان طور كه قبلاً از ماءمون پیمان گرفته بود، با این شرط حاضر شده بود در نماز عید شركت كند كه آن طور مراسم را اجرا كند كه رسول خدا و على مرتضى اجرا مى كردند، نه آن طور كه بعدها خلفا عمل كردند، لهذا اول صبح غسل كرد و دستار سپیدى بر سر بست ، یك سر دستار را جلو سینه انداخت و یك سر دیگر را میان دو شانه ، پاها را برهنه كرد، دامن جامه را بالا زد و به كسان خود گفت شما هم این طور بكنید. عصایى در دست گرفت كه سر آهنین داشت . به اتفاق كسانش از خانه بیرون آمد و طبق سنت اسلامى ، در این روز با صداى بلند گفت :((اَللّهُ اَكْبَرُ اللّهُ اَكْبَر)).
جمعیت با او به گفتن این ذكر هم آواز شدند و چنان جمعیت با شور و هیجان هماهنگ تكبیر گفتند كه گویى از زمین و آسمان و در و دیوار، این جمله به گوش مى رسید، لحظه اى جلو در خانه توقف كرد و این ذكر را با صداى بلند گفت :((اَللّه اَكْبَرُ اللّهُ اَكْبَرُ اَللّهُ اَكْبَرُ عَلى ما هَدانا، اللّهُ اَكْبَرُ عَلى ما رَزَقَنا مِنْ بَهیمَةِ اْلاَنْعامِ، اَلْحَمْدُللّهِِ عَلى ما اَبْلانا)).
تمام مردم با صداى بلند و هماهنگ یكدیگر این جمله را تكرار مى كردند، در حالى كه همه به شدت مى گریستند و اشك مى ریختند و احساساتشان به شدت تهییج شده بود. سران سپاه و افسران كه با لباس رسمى آمده بر اسبها سوار بودند و چكمه به پا داشتند، خیال مى كردند مقام ولایت عهد، با تشریفات سلطنتى و لباسهاى فاخر و سوار بر اسب بیرون خواهد آمد. همینكه امام را در آن وضع ساده و پیاده و توجه به خدا دیدند، آن چنان تحت تاءثیر احساسات خود قرار گرفتند كه اشك ریزان صدا را به تكبیر بلند كردند و با شتاب خود را از مركبها به زیر افكندند و بى درنگ چكمه ها را از پا درآوردند. هركس چاقویى مى یافت تا بند چكمه ها را پاره كند و براى باز كردن آن معطل نشود، خود را از دیگران خوشبخت تر مى دانست .
طولى نكشید كه شهر مرو پر از ضجه و گریه شد، یكپارچه احساسات و هیجان و شور و نوا شد. امام رضا بعد از هر ده گام كه برمى داشت ، مى ایستاد و چهار بار تكبیر مى گفت و جمعیت با صداى بلند و با گریه و هیجان ، او را مشایعت مى كردند. جلوه و شكوه معنا و حقیقت ، چنان احساسات مردم را برانگیخته بود كه جلوه ها و شكوههاى مظاهر مادى كه مردم انتظار آن را مى كشیدند از خاطرها محو شد، صفوف جمعیت با حرارت و شور به طرف مصلى حركت مى كرد.
خبر به ماءمون رسید، نزدیكانش به او گفتند اگر چند دقیقه دیگر این وضع ادامه پیدا كند و على بن موسى به مصلى برسد، خطر انقلاب هست . ماءمون بر خود لرزید. فورا فرستاد پیش حضرت و تقاضا كرد كه بر گردید؛ زیرا ممكن است ناراحت بشوید و صدمه بخورید، امام كفش و جامه خود را خواست و پوشید و مراجعت كرد و فرمود:((من كه اول گفتم از این كار معذورم بدارید))(34).




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 22 در بزم خلیفه

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/07/9-15:28

22 در بزم خلیفه
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

متوكل ، خلیفه سفاك و جبّار عباسى ، از توجه معنوى مردم به امام هادى علیه السلام بیمناك بود و از اینكه مردم به طیب خاطر حاضر بودند فرمان او را اطاعت كنند رنج مى برد. سعایت كنندگان هم به او گفتند ممكن است على بن محمد (امام هادى ) باطنا قصد انقلاب داشته باشد و بعید نیست اسلحه و یا لااقل نامه هایى كه دال بر مطلب باشد در خانه اش پیدا شود. لهذا متوكل یك شب بى خبر و بدون سابقه ، بعد از آنكه نیمى از شب گذشته و همه چشمها به خواب رفته و هركسى در بستر خویش استراحت كرده بود، عده اى از دژخیمان و اطرافیان خود را فرستاد به خانه امام كه خانه اش ‍ را تفتیش كنند و خود امام را هم حاضر نمایند متوكل این تصمیم را در حالى گرفت كه بزمى تشكیل داده مشغول میگسارى بود.
ماءمورین سرزده وارد خانه امام شدند و اول به سراغ خودش رفتند، او را دیدند كه اطاقى را خلوت كرده و فرش اطاق را جمع كرده ، بر روى ریگ و سنگریزه نشسته به ذكر خدا و راز و نیاز با ذات پروردگار مشغول است . وارد سایر اطاقها شدند، از آنچه مى خواستند چیزى نیافتند. ناچار به همین مقدار قناعت كردند كه خود امام را به حضور متوكل ببرند.
وقتى كه امام وارد شد، متوكل در صدر مجلس نشسته مشغول مى گسارى بود. دستور داد كه امام پهلوى خودش بنشیند. امام نشست . متوكل جام شرابى كه در دستش بود به امام تعارف كرد. امام امتناع كرد و فرمود:((به خدا قسم ! كه هرگز شراب داخل خون و گوشت من نشده ، مرا معاف بدار)).
متوكل قبول كرد، بعد گفت :((پس شعر بخوان و با خواندن اشعار نغز و غزلیات آبدار محفل ما را رونق ده )).
فرمود:((من اهل شعر نیستم و كمتر از اشعار گذشتگان حفظ دارم )).
متوكل گفت : چاره اى نیست ، حتما باید شعر بخوانى
امام شروع كرد به خواندن اشعارى (32) كه مضمونش این است :
((قله هاى بلند را براى خود منزلگاه كردند و همواره مردان مسلح در اطراف آنها بودند و آنها را نگهبانى مى كردند، ولى هیچیك از آنها نتوانست جلو مرگ را بگیرد و آنها را از گزند روزگار محفوظ بدارد)).
((آخرالامر از دامن آن قله هاى منیع و از داخل آن حصنهاى محكم و مستحكم به داخل گودالهاى قبر پایین كشیده شدند و با چه بدبختى به آن گودالها فرود آمدند))
((در این حال منادى فریاد كرد و به آنها بانگ زد كه : كجا رفت آن زینتها و آن تاجها و هیمنه ها و شكوه و جلالها؟)).
((كجا رفت آن چهره هاى پرورده نعمتها كه همیشه از روى ناز و نخوت ، در پس پرده هاى الوان ، خود را از انظار مردم مخفى نگاه مى داشت ؟)).
((قبر عاقبت آنها را رسوا ساخت . آن چهره هاى نعمت پرورده ، عاقبت الامر جولانگاه كرمهاى زمین شد كه بر روى آنها حركت مى كنند!)).
((زمان درازى دنیا را خوردند و آشامیدند و همه چیز را بلعیدند، ولى امروز همانها كه خورنده همه چیزها بودند، ماءكول زمین وحشرات زمین واقع شده اند!)).
صداى امام با طنین مخصوص و با آهنگى كه تا اعماق روح حاضرین و از آن جمله خود متوكل نفوذ كرد این اشعار را به پایان رسانید. نشاه شراب از سر میگساران پرید. متوكل جام شراب را محكم به زمین كوفت و اشكهایش ‍ مثل باران جارى شد.
به این ترتیب آن مجلس بزم درهم ریخت و نور حقیقت توانست غبار غرور و غفلت را ولو براى مدتى كوتاه از یك قلب پرقساوت بزداید.(33)




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 21 نصیحت زاهد

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/06/23-15:09

21 نصیحت زاهد
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

گرمى هواى تابستان شدت كرده بود. آفتاب بر مدینه و باغها و مزارع اطراف مدینه به شدت مى تابید، در این حال مردى به نام محمد بن منكدر كه خود را از زهاد و عباد و تارك دنیا مى دانست تصادفا به نواحى بیرون مدینه آمد، ناگهان چشمش به مرد فربه و درشت اندامى افتاد كه معلوم بود در این وقت ، براى سركشى و رسیدگى به مزارع خود بیرون آمده و به واسطه فربهى و خستگى به كمك چند نفر كه اطرافش هستند و معلوم است كس و كارهاى خود او هستند، راه مى رود.
با خود اندیشید: این مرد كیست كه در این هواى گرم ، خود را به دنیا مشغول ساخته است ؟! نزدیكتر شد، عجب ! این مرد محمد بن على بن الحسین (امام باقر) است ؟ این مرد شریف ، دیگر چرا دنیا را پى جویى مى كند؟! لازم شد نصیحتى بكنم و او را از این روش باز دارم . نزدیك آمد و سلام داد. امام باقر نفس زنان و عرق ریزان جواب سلام داد.
آیا سزاوار است مرد شریفى مثل شما در طلب دنیا بیرون بیاید، آن هم در چنین وقتى و در چنین گرمایى ، خصوصا با این اندام فربه كه حتما باید محتمل رنج فراوان بشوید؟!
چه كسى از مرگ خبر دارد؟ كى مى داند كه چه وقت مى میرد؟ شاید همین الا ن مرگ شما رسید. اگر خداى نخواسته در همچو حالى مرگ شما فرا رسد، چه وضعى براى شما پدید خواهد آمد؟! شایسته شما نیست كه دنبال دنیا بروید و با این تن فربه در این روزهاى گرم ، این مقدار متحمل رنج و زحمت بشوید. خیر، خیر، شایسته شما نیست .
امام باقر دستها را از دوش كسان خود برداشت و به دیوار تكیه كرد و گفت :((اگر مرگ من در همین حال برسد و من بمیرم ، در حال عبادت و انجام وظیفه از دنیا رفته ام ؛ زیرا این كار، عین طاعت و بندگى خداست . تو خیال كرده اى كه عبادت منحصر به ذكر و نماز و دعاست . من زندگى و خرج دارم ، اگر كار نكنم و زحمت نكشم ، باید دست حاجت به سوى تو و امثال تو دراز كنم . من در طلب رزق مى روم كه احتیاج خود را از كس و ناكس سلب كنم . وقتى باید از فرا رسیدن مرگ ترسان باشم كه در حال معصیت و خلافكارى و تخلف از فرمان الهى باشم ، نه در چنین حالى كه در حال اطاعت امر حق هستم كه مرا موظف كرده بار دوش دیگران نباشم و رزق خود را خودم تحصیل كنم )).
زاهد: عجب اشتباهى كرده بودم ، من پیش خود خیال كردم كه دیگرى را نصیحت كنم . اكنون متوجه شدم كه خودم در اشتباه بوده ام و روش غلطى را مى پیموده ام و احتیاج كاملى به نصیحت داشته ام .(31)




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 19 غزالى و راهزنان

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/06/19-13:57

19 غزالى و راهزنان
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

((غزالى )) دانشمند شهیر اسلامى ، اهل طوس بود (طوس قریه اى است در نزدیكى مشهد). در آن وقت ؛ یعنى در حدود قرن پنجم هجرى ، نیشابور مركز و سواد اعظم آن ناحیه بود و دارالعلم محسوب مى شد. طلاب علم در آن نواحى براى تحصیل و درس خواندن به نیشابور مى آمدند. غزالى نیز طبق معمول به نیشابور و گرگان آمد و سالها از محضر اساتید و فضلا با حرص و ولع زیاد كسب فضل نمود. و براى آن كه معلوماتش فراموش نشود و خوشه هایى كه چیده از دستش نرود، آنها را مرتب مى نوشت و جزوه مى كرد. آن جزوه ها را كه محصول سالها زحمتش بود، مثل جان شیرین دوست مى داشت .
بعد از سالها، عازم بازگشت به وطن شد. جزوه ها را مرتب كرده در توبره اى پیچید و با قافله به طرف وطن روانه شد. از قضا قافله با یك عده دزد و راهزن برخورد. دزدان جلو قافله را گرفتند و آنچه مال و خواسته یافت مى شد، یكى یكى جمع كردند. نوبت به غزالى و اثاث غزالى رسید. همین كه دست دزدان به طرف آن توبره رفت ، غزالى شروع به التماس و زارى كرد و گفت : غیر از این ، هرچه دارم ببرید و این یكى را به من واگذارید.
دزدها خیال كردند كه حتما در داخل این بسته متاع گرانقیمتى است . بسته را باز كردند. جز مشتى كاغذ سیاه شده چیزى ندیدند.
گفتند: اینها چیست و به چه درد مى خورد؟
غزالى گفت : هرچه هست به درد شما نمى خورد، ولى به درد من مى خورد.
به چه درد تو مى خورد؟
اینها ثمره چند سال تحصیل من است . اگر اینها را از من بگیرید، معلوماتم تباه مى شود و سالها زحمتم در راه تحصیل علم به هدر مى رود.
راستى معلومات تو همین است كه در اینجاست ؟
بلى .
علمى كه جایش توى بقچه و قابل دزدیدن باشد، آن علم نیست ، برو فكرى به حال خود بكن .
این گفته ساده عامیانه ، تكانى به روحیه مستعد و هوشیار غزالى داد. او كه تا آن روز فقط فكر مى كرد كه طوطى وار از استاد بشنود و در دفاتر ضبط كند، بعد از آن در فكر افتاد كه كوشش كند تا مغز و دماغ خود را با تفكر پرورش ‍ دهد و بیشتر فكر كند و تحقیق نماید و مطالب مفید را در دفتر ذهن خود بسپارد.
غزالى مى گوید:((من بهترین پندها را كه راهنماى زندگى فكرى من شد، از زبان یك دزد راهزن شنیدم ))(29)




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 18 بازارى و عابر

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/06/18-11:35

18 بازارى و عابر
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

مردى درشت استخوان و بلند قامت كه اندامى ورزیده و چهره اى آفتاب خورده داشت و زد و خوردهاى میدان جنگ یادگارى بر چهره اش گذاشته و گوشه چشمش را دریده بود، با قدمهاى مطمئن و محكم از بازار كوفه مى گذشت . از طرف دیگر، مردى بازارى در دكانش نشسته بود. او براى آنكه موجب خنده رفقا را فراهم كند، مشتى زباله به طرف آن مرد پرت كرد. مرد عابر بدون اینكه خم به ابرو بیاورد و التفاتى بكند، همان طور با قدمهاى محكم و مطمئن به راه خود ادامه داد. همینكه دور شد یكى از رفقاى مرد بازارى به او گفت : هیچ شناختى این مرد عابر كه تو به او اهانت كردى كه بود؟.
نه ، نشناختم ! عابرى بود مثل هزارها عابر دیگر كه هر روز از جلو چشم ما عبور مى كنند، مگر این شخص كه بود؟
عجب ! نشناختى ؟ این عابر همان فرمانده و سپهسالار معروف ، ((مالك اشتر نخعى )) بود.
عجب ! این مرد مالك اشتر بود؟! همین مالكى كه دل شیر از بیمش آب مى شود و نامش لرزه بر اندام دشمنان مى اندازد؟
بلى مالك خودش بود.
اى واى به حال من ! این چه كارى بود كه كردم الا ن دستور خواهد داد كه مرا سخت تنبیه و مجازات كنند. همین حالا مى دوم و دامنش را مى گیرم و التماس مى كنم تا مگر از تقصیر من صرف نظر كند.
به دنبال مالك اشتر روان شد. دید او راه خود را به طرف مسجد كج كرد. به دنبالش به مسجد رفت ، دید به نماز ایستاد. منتظر شد تا نمازش را سلام داد. رفت و با تضرع و لابه خود را معرفى كرد و گفت : من همان كسى هستم كه نادانى كردم و به تو جسارت نمودم .
مالك :((ولى من به خدا قسم ! به مسجد نیامدم مگر به خاطر تو؛ زیرا فهمیدم تو خیلى نادان و جاهل و گمراهى ، بى جهت به مردم آزار مى رسانى . دلم به حالت سوخت ، آمدم در باره تو دعا كنم و از خداوند هدایت تو را به راه راست بخواهم . نه ، من آن طور قصدى كه تو گمان كرده اى در باره تو نداشتم ))(28)




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان مستمند و ثروتمند

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/06/13-10:29

17 مستمند و ثروتمند
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

رسول اكرم صلى اللّه علیه وآله طبق معمول ، در مجلس خود نشسته بود، یاران گرداگرد حضرتش حلقه زده او را مانند نگین انگشتر در میان گرفته بودند. در این بین یكى از مسلمانان كه مرد فقیر ژنده پوشى بود از در رسید. و طبق سنت اسلامى كه هركس در هر مقامى هست ، همین كه وارد مجلسى مى شود باید ببیند هر كجا جاى خالى هست همانجا بنشیند و یك نقطه مخصوص را به عنوان اینكه شاءن من چنین اقتضا مى كند در نظر نگیرد آن مرد به اطراف متوجه شد، در نقطه اى جایى خالى یافت ، رفت و آنجا نشست . از قضا پهلوى مرد متعین و ثروتمندى قرار گرفت . مرد ثروتمند جامه هاى خود را جمع كرد و خودش را به كنارى كشید، رسول اكرم كه مراقب رفتار او بود به او رو كرد و گفت :((ترسیدى كه چیزى از فقر او به تو بچسبد؟!)).
نه یا رسول اللّه !
((ترسیدى كه چیزى از ثروت تو به او سرایت كند؟)).
نه یا رسول اللّه !
((ترسیدى كه جامه هایت كثیف و آلوده شود؟)).
نه یا رسول اللّه !
((پس چرا پهلو تهى كردى و خودت را به كنارى كشیدى ؟)).
اعتراف مى كنم كه اشتباهى مرتكب شدم و خطا كردم . اكنون به جبران این خطا و به كفاره این گناه حاضرم نیمى از دارایى خودم را به این برادر مسلمان خود كه در باره اش مرتكب اشتباهى شدم ببخشم ؟
مرد ژنده پوش : ولى من حاضر نیستم بپذیرم .
جمعیت : چرا؟!
چون مى ترسم روزى مرا هم غرور بگیرد و با یك برادر مسلمان خود آنچنان رفتارى بكنم كه امروز این شخص با من كرد.(27)




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 16 على و عاصم

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/06/6-09:27

16 على و عاصم
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

على علیه السلام بعد از خاتمه جنگ جمل (25) وارد شهر بصره شد. در خلال ایامى كه در بصره بود، روزى به عیادت یكى از یارانش ، به نام ((علاء بن زیاد حارثى )) رفت . این مرد، خانه مجلل و وسیعى داشت . على همینكه آن خانه را با آن عظمت و وسعت دید، به او گفت :((این خانه به این وسعت ، به چه كار تو در دنیا مى خورد، در صورتى كه به خانه وسیعى در آخرت محتاجترى ؟! ولى اگر بخواهى مى توانى كه همین خانه وسیع دنیا را وسیله اى براى رسیدن به خانه وسیع آخرت قرار دهى به اینكه در این خانه از مهمان ، پذیرایى كنى ، صله رحم نمایى ، حقوق مسلمانان را در این خانه ظاهر و آشكارا كنى ، این خانه را وسیله زنده ساختن و آشكار نمودن حقوق قرار دهى و از انحصار مطامع شخصى و استفاده فردى خارج نمایى )).
علاء: یا امیرالمؤمنین ! من از برادرم عاصم پیش تو شكایت دارم
((چه شكایتى دارى ؟)).
تارك دنیا شده ، جامه كهنه پوشیده ، گوشه گیر و منزوى شده همه چیز و همه كس را رها كرده .
((او را حاضر كنید!)).
عاصم را احضار كردند و آوردند. على علیه السلام به او رو كرد و فرمود:((اى دشمن جان خود! شیطان عقل تو را ربوده است ، چرا به زن و فرزند خویش ‍ رحم نكردى ؟ آیا تو خیال مى كنى كه خدایى كه نعمتهاى پاكیزه دنیا را براى تو حلال و روا ساخته ناراضى مى شود از اینكه تو از آنها بهره ببرى ؟ تو در نزد خدا كوچكتر از این هستى )).
عاصم : یا امیرالمؤمنین ! تو خودت هم كه مثل من هستى ، تو هم كه به خود سختى مى دهى و در زندگى بر خود سخت مى گیرى ، تو هم كه جامه نرم نمى پوشى و غذاى لذیذ نمى خورى ، بنابراین من همان كار را مى كنم كه تو مى كنى و از همان راه مى روم كه تو مى روى .
اشتباه مى كنى ، من با تو فرق دارم ، من سمتى دارم كه تو ندارى ، من در لباس ‍ پیشوایى و حكومتم ، وظیفه حاكم و پیشوا وظیفه دیگرى است خداوند بر پیشوایان عادل فرض كرده كه ضعیفترین طبقات ملت خود را مقیاس زندگى شخصى خود قرار دهند. و آن طورى زندگى كنند كه تهیدست ترین مردم زندگى مى كنند تا سختى فقر و تهیدستى به آن طبقه اثر نكند، بنابراین ، من وظیفه اى دارم و تو وظیفه اى ))(26).




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 15 امام صادق (ع )وگروهى ازمتصّوفه

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/06/4-17:02

15 امام صادق (ع )وگروهى ازمتصّوفه
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

((سفیان ثورى ))(17) كه در مدینه مى زیست ، بر امام صادق وارد شد. امام را دید جامه اى سپید و بسیار لطیف مانند پرده نازكى كه میان سفیده تخم مرغ و پوست آن است و آن دو را از هم جدا مى سازد، پوشیده است . به عنوان اعتراض گفت : این جامه سزاوار تو نیست ، تو نمى بایست خود را به زیورهاى دنیا آلوده سازى ، از تو انتظار مى رود كه زهد بورزى و تقوا داشته باشى و خود را از دنیا دور نگهدارى .
امام :((مى خواهم سخنى به تو بگویم ، خوب گوش كن كه از براى دنیا و آخرت تو مفید است . اگر راستى اشتباه كرده اى و حقیقت نظر دین اسلام را در باره این موضوع نمى دانى ، سخن من براى تو بسیار سودمند خواهد بود. اما اگر منظورت این است كه در اسلام بدعتى بگذارى و حقایق را منحرف و وارونه سازى ، مطلب دیگرى است . و این سخنان به تو سودى نخواهد داد. ممكن است تو وضع ساده و فقیرانه رسول خدا و صحابه آن حضرت را در آن زمان ، پش خود مجسم سازى و فكر كنى كه یك نوع تكلیف و وظیفه اى براى همه مسلمین تا روز قیامت هست كه عین آن وضع را نمونه قرار دهند و همیشه فقیرانه زندگى كنند. اما من به تو بگویم كه رسول خدا در زمانى و محیطى بود كه فقر و سختى و تنگدستى بر آن مستولى بود. عموم مردم از داشتن لوازم اولیه زندگى محروم بودند. وضع خاص زندگى رسول اكرم و صحابه آن حضرت مربوط به وضع عمومى آن روزگار بود ولى اگر در عصرى و روزگارى وسایل زندگى فراهم شد و شرایط بهره بردارى از موهبتهاى الهى موجود گشت ، سزاوارترین مردم براى بهره بردن از آن نعمتها نیكان و صالحانند، نه فاسقان و بدكاران ، مسلمانانند نه كافران .
تو چه چیز را در من عیب شمردى ؟! به خدا قسم من در عین اینكه مى بینى كه از نعمتها و موهبتهاى الهى استفاده مى كنم ، از زمانى كه به حد رشد و بلوغ رسیده ام ، شب و روزى بر من نمى گذرد مگر آنكه مراقب هستم كه اگر حقى در مالم پیدا شود فورا آن را به موردش برسانم )).
سفیان نتوانست جواب منطق امام را بدهد، سرافكنده و شكست خورده بیرون رفت و به یارن و هم مسلكان خود پیوست و ماجرا را گفت . آنها تصمیم گرفتند كه دسته جمعى بیایند و با امام مباحثه كنند.
جمعى به اتفاق آمدند و گفتند: رفیق ما نتوانست خوب دلایل خودش را ذكر كند، اكنون ما آمده ایم با دلایل روشن خود تو را محكوم سازیم !!
امام :((دلیلهاى شما چیست ؟ بیان كنید)).
جمعیت : دلیلهاى ما از قرآن است .
امام :((چه دلیلى بهتر از قرآن ؟ بیان كنید آماده شنیدنم )).
جمعیت : ما دو آیه از قرآن را دلیل بر مدعاى خودمان و درستى مسلكى كه اتخاذ كرده ایم مى آوریم و همین ما را كافى است . خداوند در قرآن كریم یك جا گروهى از صحابه را این طور ستایش مى كند:((در عین این كه خودشان در تنگدستى و زحمتند، دیگران را بر خویش مقدم مى دارند. كسانى كه از صفت بخل محفوظ بمانند، آنهایند رستگاران ))(18).
در جاى دیگر قرآن مى گوید:((در عین اینكه به غذا احتیاج و علاقه دارند، آن را به فقیر و یتیم و اسیر مى خورانند))(19).
همینكه سخنشان به اینجا رسید، یك نفر كه در حاشیه مجلس نشسته بود و به سخنان آنها گوش مى داد گفت : آنچه من تا كنون فهمیده ام این است كه شما خودتان هم به سخنان خود عقیده ندارید، شما این حرفها را وسیله قرار داده اید تامردم را به مال خودشان بى علاقه كنید تا به شما بدهند و شما عوض آنها بهره مند شوید، لهذا عملاً دیده نشده كه شما از غذاهاى خوب احتراز و پرهیز داشته باشید.
امام :((عجالتا این حرفها را رها كنید، اینها فایده ندارد))
بعد رو به جمعیت كرد و فرمود:((اول بگویید آیا شما كه به قرآن استدلال مى كنید، محكم و متشابه و ناسخ و منسوخ قرآن را تمیز مى دهید، یا نه ؟! هركس از این امت كه گمراه شد از همین راه گمراه شد كه بدون اینكه اطلاع صحیحى از قرآن داشته باشد به آن تمسك كرد)).
جمعیت : البته فى الجمله اطلاعاتى در این زمینه داریم ، ولى كاملاً نه .
امام : بدبختى شما هم از همین است ، احادیث پیغمبر هم مثل آیات قرآن است ، اطلاع و شناسایى كامل لازم دارد؛ اما آیاتى كه از قرآن خواندید این آیات بر حرمت استفاده از نعمتهاى الهى دلالت ندارد. این آیات مربوط به گذشت و بخشش و ایثار است . قومى را ستایش مى كند كه در وقت معینى دیگران را بر خودشان مقدم داشتند و مالى را كه بر خودشان حلال بود و به دیگران دادند و اگر هم نمى دادند گناهى و خلافى مرتكب نشده بودند. خداوند به آنان امر نكرده بود كه باید چنین كنند و البته در آن وقت نهى هم نكرده بود كه نكنند، آنان به حكم عاطفه و احسان ، خود را در تنگدستى و مضیقه گذاشتند و به دیگران دادند. خداوند به آنان پاداش خواهد داد. پس ‍ این آیات با مدعاى شما تطبیق نمى كند؛ زیرا شما مردم را منع مى كنید و ملامت مى نمایید بر اینكه مال خودشان و نعمتهایى كه خداوند به آنها ارزانى داشته استفاده كنند.
آنها آن روز آن طور بذل و بخشش كردند، ولى بعد در این زمینه دستور كامل و جامعى از طرف خداوند رسید، حدود این كار را معین كرد. و البته این دستور كه بعد رسید ناسخ عمل آنهاست ، ما باید تابع این دستور باشیم نه تابع آن عمل .
خداوند براى اصلاح حال مؤمنین و به واسطه رحمت خاص خویش ، نهى كرد كه شخص ، خود و عائله خود را در مضیقه بگذارند و آنچه در كف دارند به دیگران بخشند؛ زیرا در میان عائله شخص ، ضعیفان و خردسالان و پیران فرتوت پیدا مى شوند كه طاقت تحمل ندارند. اگر بنا شود كه من گرده نانى كه در اختیار دارم انفاق كنم ، عائله من كه عهده دار آنها هستم تلف خواهند شد. لهذا رسول اكرم صلى اللّه علیه وآله فرمود:((كسى كه چند دانه خرما یا چند قرص نان یا چند دینار دارد و قصد انفاق آنها را دارد، در درجه اول بر پدر و مادر خود باید انفاق كند و در درجه دوم خودش و زن و فرزندش و در درجه سوم خویشاوندان و برداران مؤمنش و در درجه چهارم خیرات و مبرات ))
این چهارمى بعد از همه آنهاست . رسول خدا وقتى كه شنید مردى از انصار مرده و كودكان صغیرى از او باقى مانده و او دارایى مختصر خود را در راه خدا داده است فرمود:((اگر قبلاً به من اطلاع داده بودید نمى گذاشتم او را در قبرستان مسلمین دفن كنند او كودكانى باقى مى گذارد كه دستشان پیش ‍ مردم دراز باشد!!)).
پدرم امام باقر براى من نقل كرد كه رسول خدا فرموده است :((همیشه در انفاقات خود از عائله خود شروع كنید، به ترتیب نزدیكى كه هركه نزدیكتر است مقدم تر است .
علاوه بر همه اینها، در نص قرآن مجید، از روش و مسلك شما نهى مى كند، آنجا كه مى فرماید:((متقین كسانى هستند كه در مقام انفاق و بخشش ، نه تندروى مى كنند و نه كندروى ، راه اعتدال و میانه را پیش ‍ مى گیرند))(20).
در آیات زیادى از قرآن نهى مى كنند از اسراف و تندروى در بذل و بخشش ، همان طور كه از بخل و خست نهى مى كند، قرآن براى این كار حد وسط و میانه روى را تعیین كرده است ، نه اینكه انسان هر چه دارد به دیگران بخشد و خودش تهى دست بماند، آنگاه دست به دعا بردارد كه خدایا. به من روزى بده . خداوند این چنین دعایى را هرگز مستجاب نمى كند؛ زیرا پیغمبراكرم فرمود:((خداوند دعاى چند دسته را مستجاب نمى كند:
الف كسى كه از خداوند بدى براى پدر و مادر خود بخواهد.
ب كسى كه مالش را به قرض داده ، از طرف ، شاهد و گواه و سندى نگرفته باشد، و او مال را خورده است . حالا این شخص دست به دعا برداشته از خداوند چاره مى خواهد. البته دعاى این آدم مستجاب نمى شود؛ زیرا او به دست خودش راه چاره را از بین برده و مال خویش را بدون سند و گواه به اوداده است .
ج كسى كه از خداوند دفع شر زنش را بخواهد؛ زیرا چاره این كار در دست خود شخص است ، او مى تواند اگر واقعا از دست این زن ناراحت است ، عقد ازدواج را با طلاق فسخ كند.
د آدمى كه در خانه خود نشسته و دست روى دست گذاشته و از خداوند روزى مى خواهد، خداوند در جواب این بنده طمعكار جاهل مى گوید:
((بنده من ! مگر نه این است كه من راه حركت و جنبش را براى تو باز كرده ام ؟! مگر نه این است كه من اعضا و جوارح صحیح به تو داده ام ؟! به تو دست و پا و چشم و گوش و عقل داده ام كه ببینى و بشنوى و فكر كنى و حركت نمایى و دست بلند كنى ؟! در خلقت همه اینها هدف و مقصودى در كار بوده . شكر این نعمتها به این است كه تو اینها را به كار وادارى . بنابراین ، من بین تو و خودم حجت را تمام كرده ام كه در راه طلب گام بردارى و دستور مرا راجع به سعى و جنبش اطاعت كنى و بار دوش دیگران نباشى . البته اگر با مشیت كلى من سازگار بود، به تو روزى وافر خواهم داد و اگر هم به علل و مصالحى زندگى تو توسعه پیدا نكرد، البته تو سعى خود را كرده وظیفه خویش را انجام داده اى و معذور خواهى بود)).
ه كسى كه خداوند به او مال و ثروت فراوان داده و او با بذل و بخششهاى زیاد، آنها را از بین برده است و بعد دست به دعا برداشته كه خدایا! به من روزى بده ، خداوند در جواب او مى گوید:
مگر من به تو روزى فراوان ندادم ؟ چرا میانه روى نكردى ؟!
مگر من دستور نداده بودم كه در بخشش باید میانه روى كرد؟!
مگر من از بذل و بخششهاى بى حساب نهى نكرده بودم ؟
و كسى كه در باره قطع رحم دعا كند، و از خداوند چیزى بخواهد كه مستلزم قطع رحم است ، (یا كسى كه قطع رحم كرده بخواهد در باره موضوعى دعا كند)
خداوند در قرآن كریم مخصوصا به پیغمبر خویش طرز و روش بخشش را آموخت ، زیرا داستانى واقع شد كه مبلغى طلا پیش پیغمبر بود و او مى خواست آنها را به مصرف فقرا برساند و میل نداشت حتى یك شب آن پول در خانه اش بماند، لهذا در یك روز تمام طلاها را به این و آن داد. بامداد دیگر سائلى پیدا شد و با اصرار از پیغمبر كمك مى خواست ، پیغمبر هم چیزى در دست نداشت كه به سائل بدهد، از اینرو خیلى ناراحت و غمناك شد. اینجا بود كه آیه قرآن نازل شد و دستور كار را داد، آیه آمد كه :
((نه دستهاى خود را به گردن خود ببند و نه تمام گشاده داشته باش كه بعد تهیدست بمانى و مورد ملامت فقرا واقع شوى ))(21)
اینهاست احادیثى كه از پیغمبر رسیده ، آیات قرآن هم مضمون این احادیث را تاءیید مى كند و البته كسانى كه اهل قرآن و مؤمن به قرآنند به مضمون آیات قرآن ایمان دارند.
به ابوبكر هنگام مرگ گفته شد راجع به مالت وصیتى بكن ، گفت یك پنجم مالم انفاق شود و باقى متعلق به ورثه باشد و یك پنجم كم نیست . ابوبكر به یك پنجم مال خویش وصیت كرد و حال آنكه مریض حق دارد در مرض ‍ موت تا یك سوم هم وصیت كند. و اگر مى دانست بهتر این است از تمام حق خود استفاده كند، به یك سوم وصیت مى كرد.
سلمان و ابوذر را كه شما به فضل و تقوا و زهد مى شناسید، سیره و روش ‍ آنها هم همین طور بود كه گفتم .
سلمان وقتى كه نصیب سالانه خویش را از بیت المال مى گرفت ، به اندازه یك سال مخارج خود كه او را به سال دیگر برساند ذخیره مى كرد. به او گفتند: تو با اینهمه زهد و تقوا در فكر ذخیره سال هستى ؟ شاید همین امروز یا فردا بمیرى و به آخر سال نرسى .
او در جواب گفت :((شاید هم نمردم چرا شما فقط فرض مردن را صحیح مى دانید. یك فرض دیگر هم وجود دارد و آن اینكه زنده بمانم و اگر زنده بمانم خرج دارم و حوایجى دارم ، اى نادانها! شما از این نكته غافلید كه نفس انسان اگر به مقدار كافى وسیله زندگى نداشته باشد، در اطاعت حق كندى و كوتاهى مى كند و نشاط و نیروى خود را در راه حق از دست مى دهد و همینقدر كه به قدر كافى وسیله فراهم شد آرام مى گیرد)).
و اما ابوذر، وى چند شتر و چند گوسفند داشت كه از شیر آنها استفاده مى كرد و احیانا اگر میلى در خود به خوردن گوشت مى دید، یا مهمانى برایش مى رسید، یا دیگران را محتاج مى دید، از گوشت آنها استفاده مى كرد. و اگر مى خواست به دیگران بدهد، براى خودش نیز برابر دیگران سهمى منظور مى كرد.
چه كسى از اینها زاهدتر بود؟ پیغمبر در باره آنان چیزها گفت كه همه مى دانید. هیچگاه این اشخاص تمام دارایى خود را به نام زهد و تقوا از دست ندادند و از این راهى كه شما امروز پیشنهاد مى كنید كه مردم از هر چه دارند صرف نظر و خود و عائله خود را در سختى بگذارند نرفتند.
من به شما رسما این حدیث را كه پدرم از پدر و از اجدادش از رسول خدا نقل كرده اند كنند اخطار مى كنم ، رسول خدا فرمود:((عجیبتر ین چیزها حالى است كه مؤمن پیدا مى كند كه اگر بدنش با مقراض قطعه قطعه بشود برایش ‍ خیر و سعادت خواهد بود و اگر هم ملك شرق و غرب به او داده شود باز برایش خیر و سعادت است )).
خیر مؤمن در گروه این نیست كه حتما فقیر و تهیدست باشد؟ خیر مؤمن ناشى از روح ایمان و عقیده اوست ؛ زیرا در هر حالى از فقر و تهیدستى یا ثروت و بى نیازى واقع شود، مى داند در این حال وظیفه اى دارد و آن وظیفه را به خوبى انجام مى دهد. این است كه عجیبترین چیزها حالتى است كه مؤمن به خود مى گیرد كه همه پیشامدها و سختى و سستیها برایش خیر و سعادت مى شود. نمى دانم همین مقدار كه امروز براى شما گفتم كافى است یا بر آن بیفزایم ؟
هیچ مى دانید كه در صدر اسلام ، آن هنگام كه عده مسلمانان كم بود، قانون جهاد این بود كه یك نفر مسلمان در برابر ده نفر كافر ایستادگى كند و اگر ایستادگى نمى كرد گناه و جرم و تخلف محسوب مى شد، ولى بعد كه امكانات بیشترى پیدا شد،خداوند به لطف و رحمت خود تخفیف بزرگى داد و این قانون را به این نحو تغییر داد كه هر فرد مسلمان موظف است كه فقط در برابر دو كافر ایستادگى كند نه بیشتر.
از شما مطلبى راجع به قانون قضا و محاكم قضائى اسلامى سؤ ال مى كنم : فرض كنید یكى از شما در محكمه هست و موضوع نفقه زن او در بین است و قاضى حكم مى كند كه نفقه زنت را باید بدهى . در اینجا چه مى كند؟ آیا عذر مى آورد كه بنده زاهد هستم و از متاع دنیا اعراض كرده ام ؟! آیا این عذر موجه است ؟! آیا به عقیده شما حكم قاضى به اینكه باید خرج زنت را بدهى ، مطابق حق و عدالت یا آن كه ظلم و جور است ؟ اگر بگویید ابن حكم ظلم و ناحق است ، یك دروغ واضح گفته اید و به همه اهل اسلام با این تهمت ناروا جور و ستم كرده اید و اگر بگویید حكم قاضى صحیح است ، پس عذر شما باطل است . و قبول دارید كه طریقه و روش شما باطل است .
مطلب دیگر: مواردى هست كه مسلمان در آن موارد یك سلسله انفاقهاى واجب یا غیر واجب انجام مى دهد؛ مثلاً زكات یا كفاره مى دهد، حالا اگر فرض كنیم معناى زهد اعراض از زندگى و مایحتاجهاى زندگى است و فرض كنیم همه مردم مطابق دلخواه شما ((زاهد)) شدند، و از زندگى و مایحتاج آن روگرداندند، پس تكلیف كفارات و صدقات واجبه چه مى شود؟ تكلیف زكاتهاى واجب كه به طلا و نقره و گوسفند و شتر و گاو و خرما و كشمش و غیره تعلق مى گیرد چه مى شود؟ مگر نه این است كه این صدقات فرض شده كه تهیدستان زندگى بهترى پیدا كنند و از مواهب زندگى بهره مند شوند! این خود مى رساند كه هدف دین و مقصود از این مقررارت رسیدن به مواهب زندگى و بهره مند شدن از آن است . و اگر مقصود و هدف دین فقیر بودن بود و حد اعلاى تربیت دینى این بود كه بشر از متاع این جهان اعراض كند و در فقر و مسكنت و بیچارگى زندگى كند، پس فقرا به آن هدف عالى رسیده اند و نمى بایست به آنان چیزى ادده تا از حال خوش و سعادتمندانه خود خارج نشوند. و آنان نیز چون غرق در سعادتند نباید بپذیرند.
اساسا اگر حقیقت این است كه شما مى گویید شایسته نیست كه كسى مالى را در كف نگاه دارد، باید هر چه به دستش مى رسد همه را ببخشد و دیگر محلى براى زكات باقى نمى ماند.
پس معلوم شد كه شما بسیار طریقه زشت و خطرناكى را پیش گرفته اید و به سوى بدمسلكى مردم را دعوت مى كنید. راهى كه مى روید و مردم دیگر را هم به آن مى خوانید، ناشى از جهالت به قرآن و اطلاع نداشتن از قرآن و سنت پیغمبر و از حادیث پیغمبر است . اینها احادیثى نیست كه قابل تشكیك باشد، احادیثى است كه قرآن به صحت آنها گواهى مى دهد. ولى شما احادیث معتبر پیغمبر را اگر با روش شما درست در نیاید رد مى كنید و این خود نادانى دیگرى است . شما در معانى آیات قرآن و نكته هاى لطیف و شگفت انگیزى كه از آن استفاده مى شود تدبر نمى كنید. فرق بین ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه را نمى دانید. امر و نهى را تشخیص ‍ نمى دهید.
جواب مرا راجع به قصه سلیمان بن داوود بدهید كه از خداوند ملكى را مساءلت كرد كه براى كسى بالاتر از آن میسر نباشد(22) خداوند هم چنان ملكى به او داد. البته سلیمان جز حق نمى خواست . نه خداوند در قرآن و نه هیچ فرد مؤمنى این را بر سلیمان عیب نگرفت كه چرا چنین ملكى را در دنیا خواسته . همچنین است داوود پیغمبر كه قبل از سلیمان بود. و همچنین است داستان یوسف كه به پادشاه رسما مى گوید:((خزانه دارى را به من بده كه من هم امینم و هم داناى كار))(23). بعد كارش به جایى رسید كه امور كشوردارى مصر تا حدود یمن به او سپرده شد و از اطراف و اكناف در اثر قحطى كه پیش آمد مى آمدند و آذوقه مى خریدند و برمى گشتند. و البته نه یوسف میل به عمل ناحق كرد و نه خداوند در قرآن این كار را بر یوسف عیب گرفت .
همچنین است قصه ذوالقرنین كه بنده اى بود كه خدا را دوست مى داشت . و خدا نیز او را دوست مى داشت . اسباب جهان در اختیارش قرار گرفت و مالك مشرق و مغرب جهان شد.
اى گروه ! از این راه ناصواب دست بردارید و خود را به آداب واقعى اسلام متاءدب كنید. از آنچه خدا امر و نهى كرده تجاوز نكنید و از پیش خود دستور نتراشید. در مسائلى كه نمى دانید مداخله نكنید. علم آن مسائل را از اهلش ‍ بخواهید. در صدد باشید كه ناسخ را از منسوخ و محكم را از متشابه و حلال را از حرام باز شناسید. این براى شما بهتر و آسانتر و از نادانى دورتر است . جهالت را رها كنید كه طرفدار جهالت زیاد است ، به خلاف دانش كه طرفداران كمى دارد. خداوند فرمود:((بالاتر از هر صاحب دانشى ، دانشمندى است (24))).




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 14 مسیحى و زره على (ع )

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/06/3-15:17

14 مسیحى و زره على (ع )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

در زمان خلافت على علیه السلام در كوفه ، زره آن حضرت گم شد. پس از چندى در نزدِیك مرد مسیحى پیدا شد. على او را به محضر قاضى برد و اقامه دعوى كرد كه :((این زره از آن من است ، نه آن را فروخته ام و نه به كسى بخشیده ام . و اكنون آن را در نزد این مرد یافته ام ))
قاضى به مسیحى گفت : خلیفه ادعاى خود را اظهار كرد، تو چه مى گویى ؟
او گفت : این زره مال خود من است و در عین حال گفته مقام خلافت را تكذیب نمى كنم (ممكن است خلیفه اشتباه كرده باشد)
قاضى رو كرد به على و گفت : تو مدعى هستى و این شخص منكر است ، على هذا بر تو است كه شاهد بر مدعاى خود بیاورى .
على خندید و فرمود:((قاضى راست مى گوید، اكنون مى بایست كه من شاهد بیاورم ، ولى من شاهد ندارم ))
قاضى روى این اصل كه مدعى شاهد ندارد، به نفع مسیحى حكم كرد و او هم زره را برداشت و روان شد.
ولى مرد مسیحى كه خود بهتر مى دانست كه زره مال كى است ، پس از آنكه چند گامى پیمود وجدانش مرتعش شد و برگشت ، گفت : این طرز حكومت و رفتار از نوع رفتارهاى بشر عادى نیست ، از نوع حكومت انبیاست و اقرار كرد كه زره از على است . طولى نكشید او را دیدند مسلمان شده و با شوق و ایمان در زیر پرچم على در جنگ نهروان مى جنگد(16).




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 13 مردى كه اندرز خواست

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/05/27-12:16

13 مردى كه اندرز خواست
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

مردى از بادیه به مدینه آمد و به حضور رسول اكرم رسید. از آن حضرت پندى و نصیحتى تقاضا كرد. رسول اكرم به او فرمود:((خشم مگیر)) و بیش از این چیزى نفرمود.
آن مرد به قبیله خویش برگشت . اتفاقا وقتى كه به میان قبیله خود رسید، اطلاع یافت كه در نبودن او حادثه مهمى پیش آمده ، از این قرار كه جوانان قوم او دستبردى به مال قبیله اى دیگر زده اند و آنها نیز معامله به مثل كرده اند و تدریجا كار به جاهاى باریك رسیده و دو قبیله در مقابل یكدیگر صف آرایى كرده اند و آماده جنگ وكارزارند.شنیدن این خبر هیجان آور،خشم اورابرانگیخت .فورا سلاح خویش را خواست و پوشید و به صف قوم خود ملحق و آماده همكارى شد.
در این بین ، گذشته به فكرش افتاد، به یادش آمد كه به مدینه رفته و چه چیزها دیده و شنیده ، به یادش آمد كه از رسول خدا پندى تقاضا كرده است و آن حضرت به او فرموده :((جلو خشم خود را بگیر)).
در اندیشه فرو رفت كه چرا من تهییج شدم و به چه موجبى من سلاح پوشیدم و اكنون خود را مهیاى كشتن و كشته شدن كرده ام ؟ چرا بى جهت من برافروخته و خشمناك شده ام ؟! با خود فكر كرد الا ن وقت آن است كه آن جمله كوتاه را به كار بندم .
جلو آمد و زعماى صف مخالف را پیش خواند و گفت : این ستیزه براى چیست ؟ اگر منظور غرامت آن تجاوزى است كه جوانان نادان ما كرده اند، من حاضرم از مال شخصى خودم ادا كنم . علت ندارد كه ما براى همچو چیزى به جان یكدیگر بیفتیم و خون یكدیگر را بریزیم .
طرف مقابل كه سخنان عاقلانه و مقرون به گذشت این مرد را شنیدند، غیرت و مردانگى شان تحریك شد و گفتند: ما هم از تو كمتر نیستیم . حالا كه چنین است ما از اصل ادعاى خود صرف نظر مى كنیم .
هر دو صف به میان قبیله خود بازگشتند(15).




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: 13 مردى كه اندرز خواست

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/05/25-13:16

13 مردى كه اندرز خواست
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

مردى از بادیه به مدینه آمد و به حضور رسول اكرم رسید. از آن حضرت پندى و نصیحتى تقاضا كرد. رسول اكرم به او فرمود:((خشم مگیر)) و بیش از این چیزى نفرمود.
آن مرد به قبیله خویش برگشت . اتفاقا وقتى كه به میان قبیله خود رسید، اطلاع یافت كه در نبودن او حادثه مهمى پیش آمده ، از این قرار كه جوانان قوم او دستبردى به مال قبیله اى دیگر زده اند و آنها نیز معامله به مثل كرده اند و تدریجا كار به جاهاى باریك رسیده و دو قبیله در مقابل یكدیگر صف آرایى كرده اند و آماده جنگ وكارزارند.شنیدن این خبر هیجان آور،خشم اورابرانگیخت .فورا سلاح خویش را خواست و پوشید و به صف قوم خود ملحق و آماده همكارى شد.
در این بین ، گذشته به فكرش افتاد، به یادش آمد كه به مدینه رفته و چه چیزها دیده و شنیده ، به یادش آمد كه از رسول خدا پندى تقاضا كرده است و آن حضرت به او فرموده :((جلو خشم خود را بگیر)).
در اندیشه فرو رفت كه چرا من تهییج شدم و به چه موجبى من سلاح پوشیدم و اكنون خود را مهیاى كشتن و كشته شدن كرده ام ؟ چرا بى جهت من برافروخته و خشمناك شده ام ؟! با خود فكر كرد الا ن وقت آن است كه آن جمله كوتاه را به كار بندم .
جلو آمد و زعماى صف مخالف را پیش خواند و گفت : این ستیزه براى چیست ؟ اگر منظور غرامت آن تجاوزى است كه جوانان نادان ما كرده اند، من حاضرم از مال شخصى خودم ادا كنم . علت ندارد كه ما براى همچو چیزى به جان یكدیگر بیفتیم و خون یكدیگر را بریزیم .
طرف مقابل كه سخنان عاقلانه و مقرون به گذشت این مرد را شنیدند، غیرت و مردانگى شان تحریك شد و گفتند: ما هم از تو كمتر نیستیم . حالا كه چنین است ما از اصل ادعاى خود صرف نظر مى كنیم .
هر دو صف به میان قبیله خود بازگشتند(15).




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 11 اعرابى و رسول اكرم

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/05/20-08:16

11 اعرابى و رسول اكرم
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

عربى بیابانى و وحشى ، وارد مدینه شد و یكسره به مسجد آمد تا مگر از رسول خدا سیم و زرى بگیرد. هنگامى وارد شد كه رسول اكرم در میان انبوه اصحاب و یاران خود بود. حاجت خویش را اظهار كرد و عطایى خواست . رسول اكرم چیزى به او داد، ولى او قانع نشد و آن را كم شمرد، به علاوه سخن درشت و ناهموارى بر زبان آورد و نسبت به رسول خدا جسارت كرد. اصحاب و یاران ،سخت در خشم شدند و چیزى نمانده بود كه آزارى به او برسانند، ولى رسول خدا مانع شد.
رسول اكرم بعدا اعرابى را با خود به خانه برد و مقدار دیگرى به او كمك كرد، ضمنا اعرابى از نزدیك مشاهده كرد كه وضع رسول اكرم به وضع رؤ سا و حكامى كه تا كنون دیده شباهت ندارد و زر و خواسته اى در آنجا جمع نشده .
اعرابى اظهار رضایت كرد و كلمه اى تشكرآمیز بر زبان راند. در این وقت رسول اكرم به او فرمود:((تو دیروز سخن درشت و ناهموارى بر زبان راندى كه موجب خشم اصحاب و یارن من شد. من مى ترسم از ناحیه آنها به تو گزندى برسد، ولى اكنون در حضور من این جمله تشكرآمیز را گفتى ، آیا ممكن است همین جمله را در حضور جمعیت بگویى تا خشم و ناراحتى كه آنان نسبت به تو دارند از بین برود؟))
اعرابى گفت :((مانعى ندارد)).
روز دیگر اعرابى به مسجد آمد، در حالى كه همه جمع بودند، رسول اكرم روبه جمعیت كرد و فرمود:((این مرد اظهار مى دارد كه از ما راضى شده آیا چنین است ؟))
اعرابى گفت :((چنین است )) و همان جمله تشكرآمیز كه در خلوت گفته بود تكرار كرد. اصحاب و یاران رسول خدا خندیدند.
در این هنگام رسول خدا رو به جمعیت كرد و فرمود:
((مثل من و این گونه افراد، مثل همان مردى است كه شترش رمیده بود و فرار مى كرد، مردم به خیال اینكه به صاحب شتر كمك بدهند فریاد كردند و به دنبال شتر دویدند. آن شتر بیشتر رَم كرد و فرارى تر شد. صاحب شتر، مردم را بانگ زد و گفت : خواهش مى كنم كسى به شتر من كارى نداشته باشد، من خودم بهتر مى دانم كه از چه راه شتر خویش را رام كنم )).
همینكه مردم را از تعقیب بازداشت ، رفت و یك مشت علف برداشت وآرام آرام از جلو شتر بیرون آمد، بدون آنكه نعره اى بزند و فریادى بكشد و بدود، تدریجا در حالى كه علف را نشان مى داد جلو آمد. بعد با كمال سهولت ، مهار شتر خویش را در دست گرفت و روان شد.
((اگر دیروز من شما را آزاد گذاشته بودم ، حتما این اعرابى بدبخت به دست شما كشته شده بود و در چه حالى بدى كشته شده بود، در حال كفر و بت پرستى ولى مانع دخالت شما شدم و خودم با نرمى و ملایمت او را رام كردم ))(12).




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: 10 امام باقر و مرد مسیحى

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/05/19-11:34

10 امام باقر و مرد مسیحى
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

امام باقر، محمد بن على بن الحسین علیه السلام لقبش ((باقر)) است . باقر یعنى شكافنده . به آن حضرت ((باقرالعلوم ))مى گفتند، یعنى شكافنده دانشها.
مردى مسیحى ، به صورت سخریه و استهزا، كلمه ((باقر)) تصحیف كرد به كلمه ((بقر)) یعنى گاو به آن حضرت گفت :((اَنْتَ بَقَرٌ؛ یعنى تو گاوى !!)).
امام بدون آنكه از خود ناراحتى نشان بدهد و اظهار عصبانیت كند، با كمال سادگى گفت :((نه ، من بقر نیستم من باقرم )).
مسیحى : تو پسر زنى هستى كه آشپز بود.
((شغلش این بود، عار و ننگى محسوب نمى شود)).
مادرت سیاه و بى شرم و بدزبان بود.
((اگر این نسبتها كه به مادرم مى دهى راست است ، خداوند او را بیامرزد و از گناهش بگذرد و اگر دروغ است ، از گناه تو بگذرد كه دروغ و افترا بستى )).
مشاهده این همه حلم ، از مردى كه قادر بود همه گونه موجبات آزارد یك مرد خارج از دین اسلام را فراهم آورد، كافى بود كه انقلابى در روحیه مرد مسیحى ایجاد نماید و او را به سوى اسلام بكشاند.
مرد مسیحى بعدا مسلمان شد(11)




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان9 در ركاب خلیفه

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/05/18-15:22

9 در ركاب خلیفه
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

على علیه السلام هنگامى كه به سوى كوفه مى آمد، وارد شهر انبار شد كه مردمش ایرانى بودند.
كدخدایان و كشاورزان ایرانى خرسند بودند كه خلیفه محبوبشان از شهر آنها عبور مى كند، به استقبالش شتافتند، هنگامى كه مركب على به راه افتاد، آنها در جلو مركب على علیه السلام شروع كردند به دویدن . على آنها را طلبید و پرسید:((چرا مى دوید، این چه كارى است كه مى كنید؟!)).
این یك نوعى احترام است كه ما نسبت به امرا و افراد مورد احترام خود مى كنیم . این سنت و یك نوع ادبى است كه در میان ما معمول بوده است .
((این كار شما را در دنیا به رنج مى اندازد و در آخرت به شقاوت مى كشاند. همیشه از این گونه كارها كه شما راپست و خوار مى كند خوددارى كنید. به علاوه این كارها چه فایده اى به حال آن افراد دارد؟))(10).




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 8: مسلمان و كتابی

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/05/15-14:42

8 مسلمان و كتابى
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

در آن ایام ، شهر كوفه مركز ثقل حكومت اسلامى بود. در تمام قلمرو كشور وسیع اسلامى آن روز، به استثناى قسمت شامات ، چشمها به آن شهر دوخته بود كه چه فرمانى صادر مى كند و چه تصمیمى مى گیرد.
در خارج این شهر دو نفر، یكى مسلمان و دیگرى كتابى (یهودى یا مسیحى یا زردشتى ) روزى در راه به هم برخورد كردند. مقصد یكدیگر را پرسیدند، معلوم شد كه مسلمان به كوفه مى رود و آن مرد كتابى در همان نزدیكى ، جاى دیگرى را در نظر دارد كه برود. توافق كردند كه چون در مقدارى از مسافت راهشان یكى است با هم باشند و با یكدیگر مصاحبت كنند.
راه مشترك ، با صمیمیت ، در ضمن صحبتها و مذاكرات مختلف طى شد. به سر دوراهى رسیدند، مرد كتابى با كمال تعجب مشاهده كرد كه رفیق مسلمانش از آن طرف كه راه كوفه بود نرفت و از این طرف كه او مى رفت آمد.
پرسید: مگر تو نگفتى من مى خواهم به كوفه بروم ؟
چرا.
پس چرا از این طرف مى آیى ؟ راه كوفه كه آن یكى است .
مى دانم ، مى خواهم مقدارى تو را مشایعت كنم . پیغمبر ما فرمود:((هرگاه دو نفر در یك راه با یكدیگر مصاحبت كنند، حقى بر یكدیگر پیدا مى كنند))، اكنون تو حقى بر من پیدا كردى . من به خاطر این حق كه به گردن من دارى مى خواهم چند قدمى تو را مشایعت كنم . و البته بعد به راه خودم خواهم رفت .
اوه ! پیغمبر شما كه این چنین نفوذ و قدرتى در میان مردم پیدا كرد و به این سرعت دینش در جهان رایج شد، حتما به واسطه همین اخلاق كریمه اش ‍ بوده .
تعجب و تحسین مرد كتابى در این هنگام به منتها درجه رسید كه برایش ‍ معلوم شد، این رفیق مسلمانش ، خلیفه وقت ((على بن ابیطالب علیه السلام -))بوده . طولى نكشید كه همین مرد، مسلمان شد و در شمار افراد مؤمن و فداكار اصحاب على علیه السلام قرار گرفت (9).




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 7: قافله اى كه به حج مى رفت

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/05/12-09:32

7 قافله اى كه به حج مى رفت
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

قافله اى از مسلمانان كه آهنگ مكه داشت ، همینكه به مدینه رسید چند روزى توقف و استراحت كرد و بعد از مدینه به مقصد مكه به راه افتاد. در بین راه مكه و مدینه ، در یكى از منازل ، اهل قافله با مردى مصادف شدند كه با آنها آشنا بود. آن مرد در ضمن صحبت با آنها، متوجه شخصى در میان آنها شد كه سیماى صالحین داشت و با چابكى و نشاط مشغول خدمت و رسیدگى به كارها و حوایج اهل قافله بود، در لحظه اول او را شناخت . با كمال تعجب از اهل قافله پرسید: این شخصى را كه مشغول خدمت و انجام كارهاى شماست مى شناسید؟
- نه ، او را نمى شناسیم ، این مرد در مدینه به قافله ما ملحق شد، مردى صالح و متقى و پرهیزگار است . ما از او تقاضا نكرده ایم كه براى ما كارى انجام دهد، ولى او خودش مایل است كه در كارهاى دیگران شركت كند و به آنها كمك بدهد.
معلوم است كه نمى شناسید، اگر مى شناختید این طور گستاخ نبودید، هرگز حاضر نمى شدید مانند یك خادم به كارهاى شما رسیدگى كند.
مگر این شخص كیست ؟
این ، ((على بن الحسین زین العابدین )) است .
جمعیت آشفته بپا خاستند و خواستند براى معذرت ، دست و پاى امام را ببوسند. آنگاه به عنوان گِله گفتند: این چه كارى بود كه شماباماكردید؟!ممكن بود خداى ناخواسته ما جسارتى نسبت به شما بكنیم و مرتكب گناهى بزرگ بشویم .
امام :((من عمدا شما را كه مرا نمى شناختید براى همسفرى انتخاب كردم ؛ زیرا گاهى با كسانى كه مرا مى شناسند مسافرت مى كنم ، آنها به خاطر رسول خدا زیاد به من عطوفت و مهربانى مى كنند، نمى گذارند كه من عهده دار كار و خدمتى بشوم ، از اینرو مایلم همسفرانى انتخاب كنم كه مرا نمى شناسند و از معرفى خودم هم خوددارى مى كنم تا بتوانم به سعادت خدمت رفقا نایل شوم ))(8)




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 6:غذاى دسته جمعى

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/05/6-17:39

6 غذاى دسته جمعى
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

همینكه رسول اكرم و اصحاب و یاران از مركبها فرود آمدند و بارها را بر زمین نهادند، تصمیم جمعیت بر این شد كه براى غذا گوسفندى را ذبح و آماده كنند.
یكى از اصحاب گفت :((سر بریدن گوسفند با من )).
دیگرى :((كندن پوست آن با من )).
سومى :((پختن گوشت آن با من )).
چهارمى : ...
رسول اكرم :((جمع كردن هیزم از صحرا با من )).
جمعیت :((یا رسول اللّه ! شما زحمت نكشید و راحت بنشینید، ما خودمان با كمال افتخار همه این كارها را مى كنیم )).
رسول اكرم :((مى دانم كه شما مى كنید، ولى خداوند دوست نمى دارد بنده اش را در میان یارانش با وضعى متمایز ببیند كه براى خود نسبت به دیگران امتیازى قائل شده باشد))(6).
سپس به طرف صحرا رفت و مقدار لازم خار و خاشاك از صحرا جمع كرد و آورد(7).




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری، داستان 5: همسفر حج

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/05/2-14:32


5 همسفر حج
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

مردى از سفر حج برگشته ، سرگذشت مسافرت خودش و همراهانش را براى امام صادق تعریف مى كرد، مخصوصا یكى از همسفران خویش را بسیار مى ستود كه چه مرد بزرگوارى بود، ما به معیت همچو مرد شریفى مفتخر بودیم ، یكسره مشغول طاعت و عبادت بود، همینكه در منزلى فرود مى آمدیم او فورا به گوشه اى مى رفت و سجاده خویش را پهن مى كرد و به طاعت و عبادت خویش مشغول مى شد.
امام :((پس چه كسى كارهاى او را انجام مى داد؟ و كه حیوان او را تیمار مى كرد؟)).
البته افتخار این كارها با ما بود. او فقط به كارهاى مقدس خویش مشغول بود و كارى به این كارها نداشت .
((بنابراین همه شما از او برتر بوده اید)).




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 4: بستن زانوى شتر

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/05/1-09:15

بستن زانوى شتر
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

قافله چندین ساعت راه رفته بود. آثار خستگى در سواران و در مركبها پدید گشته بود. همینكه به منزلى رسیدند كه آنجا آبى بود، قافله فرود آمد. رسول اكرم نیزكه همراه قافله بود، شتر خویش را خوابانید و پیاده شد. قبل از همه چیز، همه در فكر بودند كه خود را به آب برسانند و مقدمات نماز را فراهم كنند.
رسول اكرم بعد از آنكه پیاده شد، به آن سو كه آب بود روان شد، ولى بعد از آنكه مقدارى رفت ، بدون آنكه با احدى سخنى بگوید، به طرف مركب خویش بازگشت . اصحاب و یاران با تعجب با خود مى گفتند آیا اینجا را براى فرود آمدن نپسندیده است و مى خواهد فرمان حركت بدهد؟! چشمها مراقب و گوشها منتظر شنیدن فرمان بود. تعجب جمعیت هنگامى زیاد شد كه دیدند همین كه به شتر خویش رسید، زانوبند را برداشت و زانوهاى شتر را بست و دو مرتبه به سوى مقصد اولى خویش روان شد.
فریادها از اطراف بلند شد:((اى رسول خد! چرا ما را فرمان ندادى كه این كار را برایت بكنیم و به خودت زحمت دادى و برگشتى ؟ ما كه با كمال افتخار براى انجام این خدمت آماده بودیم )).




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 3: خواهش دعا

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/04/30-14:01

3 خواهش دعا
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

شخصى با هیجان و اضطراب ، به حضور امام صادق علیه السلام آمد و گفت : در باره من دعایى بفرمایید تا خداوند به من وسعت رزقى بدهد كه خیلى فقیر و تنگدستم .
امام :((هرگز دعا نمى كنم )).
چرا دعا نمى كنید؟
((براى اینكه خداوند راهى براى این كار معین كرده است ، خداوند امر كرده كه روزى را پى جویى كنید و طلب نمایید. اما تو مى خواهى در خانه خود بنشینى و با دعا روزى را به خانه خود بكشانى !))(4)




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 3

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/04/24-18:21

3 خواهش دعا
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

شخصى با هیجان و اضطراب ، به حضور امام صادق علیه السلام آمد و گفت : در باره من دعایى بفرمایید تا خداوند به من وسعت رزقى بدهد كه خیلى فقیر و تنگدستم .
امام :((هرگز دعا نمى كنم )).
چرا دعا نمى كنید؟
((براى اینكه خداوند راهى براى این كار معین كرده است ، خداوند امر كرده كه روزى را پى جویى كنید و طلب نمایید. اما تو مى خواهى در خانه خود بنشینى و با دعا روزى را به خانه خود بكشانى !))(4)




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 2: مردى كه كمك خواست

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/04/23-07:33

2 مردى كه كمك خواست
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

به گذشته پرمشقت خویش مى اندیشید، به یادش مى افتاد كه چه روزهاى تلخ و پرمرارتى را پشت سرگذاشته ، روزهایى كه حتى قادر نبود قوت روزانه زن و كودكان معصومش را فراهم نماید. با خود فكرمى كرد كه چگونه یك جمله كوتاه فقط یك جمله كه در سه نوبت پرده گوشش را نواخت ، به روحش نیرو داد و مسیر زندگایش را عوض كرد و او و خانواده اش را از فقر و نكبتى كه گرفتار آن بودند نجات داد.
او یكى از صحابه رسول اكرم بود. فقر و تنگدستى بر او چیره شده بود. در یك روز كه حس كرد دیگر كارد به استخوانش رسیده ، با مشورت و پیشنهاد زنش تصمیم گرفت برود و وضع خود را براى رسول اكرم شرح دهد و از آن حضرت استمداد مالى كند.
با همین نیت رفت ، ولى قبل از آنكه حاجت خود را بگوید این جمله از زبان رسول اكرم به گوشش خورد:((هركس از ما كمكى بخواهد ما به او كمك مى كنیم ، ولى اگر كسى بى نیازى بورزد و دست حاجت پیش مخلوقى دراز نكند، خداوند او را بى نیاز مى كند))
آن روز چیزى نگفت . و به خانه خویش برگشت . باز با هیولاى مهیب فقر كه همچنان بر خانه اش سایه افكنده بود روبرو شد، ناچار روز دیگر به همان نیت به مجلس رسول اكرم حاضر شد، آن روز هم همان جمله را از رسول اكرم شنید:((هركس از ما كمكى بخواهد ما به او كمك مى كنیم ، ولى اگر كسى بى نیازى بورزد، خداوند او را بى نیاز مى كند))
این دفعه نیز بدون اینكه حاجت خود را بگوید، به خانه خویش برگشت ، و چون خود را همچنان در چنگال فقر ضعیف و بیچاره و ناتوان مى دید، براى سومین بار به همان نیت به مجلس رسول اكرم رفت ، باز هم لبهاى رسول اكرم به حركت آمد و با همان آهنگ كه به دل قوت و به روح اطمینان مى بخشید همان جمله را تكرار كرد.
این بار كه آن جمله را شنید، اطمینان بیشترى در قلب خود احساس كرد. حس كرد كه كلید مشكل خویش را در همین جمله یافته است . وقتى كه خارج شد با قدمهاى مطمئن ترى راه مى رفت . با خود فكر مى كرد كه دیگر هرگز به دنبال كمك و مساعدت بندگان نخواهم رفت . به خدا تكیه مى كنم و از نیرو و استعدادى كه در وجود خودم به ودیعت گذاشته شده استفاده مى كنم و از او مى خواهم كه مرا در كارى كه پیش مى گیرم موفق گرداند و مرا بى نیاز سازد.
با خودش فكر كرد كه از من چه كارى ساخته است ؟ به نظرش رسید عجالتا این قدر ازاو ساخته هست كه برود به صحرا و هیزمى جمع كند و بیاورد و بفروشد. رفت و تیشه اى عاریه كرد و به صحرا رفت ، هیزمى جمع كرد و فروخت . لذت حاصل دسترنج خویش را چشید. روزهاى دیگر به این كار ادامه داد تا تدریجا توانست از همین پول براى خود تیشه و حیوان و سایر لوازم كار را بخرد. باز هم به كار خود ادامه داد تا صاحب سرمایه و غلامانى شد.
روزى رسول اكرم به اورسید و تبسم كنان فرمود:((نگفتم هركس از ما كمكى بخواهد ما به او كمك مى دهیم ، ولى اگر بى نیازى بورزد خداوند او را بى نیاز مى كند))(3).




نظرات() 

پیر و كودكان به مناسبت تولد امام حسن مجتبی (داستان 103 از داستان راستان)

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/04/22-07:32

103 پیر و كودكان
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

پیرمردى مشغول وضو بود، اما طرز صحیح وضو گرفتن را نمى دانست . امام حسن و امام حسین علیهمالسلام كه در آن هنگام طفل بودند. وضو گرفتن پیرمرد را دیدند. جاى تردید نبود، تعلیم مسائل و ارشاد جاهل واجب است ، باید وضوى صحیح را به پیرمرد یاد داد اما اگر مستقیما به او گفته شود وضوى تو صحیح نیست ، گذشته از اینكه موجب رنجش خاطر او مى شود، براى همیشه خاطره تلخى از وضو خواهد داشت . به علاوه از كجا كه او این تذكر را براى خود تحقیر تلقى نكند. و یكباره روى دنده لجبازى نیفتد و هیچ وقت زیر بار نرود.
این دو طفل اندیشیدند تا به طور غیر مستقیم او را متذكر كنند. در ابتد با یكدیگر به مباحثه پرداختند و پیرمرد مى شنید.
یكى گفت :((وضوى من از وضوى تو كاملتر است )).
دیگرى گفت :((وضوى من او وضوى تو كاملتر است )).
بعد توافق كردند كه در حضور پیرمرد هر دو نفر وضو بگیرند و پیرمرد حكمیت كند. طبق قرار عمل كردند و هر دو نفر وضوى صحیح و كاملى جلو چشم پیرمرد گرفتند. پیرمرد تازه متوجه شد كه وضوى صحیح چگونه است . و به فراست مقصود اصلى دو طفل را دریافت و سخت تحت تاءثیر محبت بى شائبه و هوش و فطانت آنها قرار گرفت .
گفت :((وضوى شما صحیح و كامل است من پیرمرد نادان هنوز وضو ساختن را نمى دانم . به حكم محبتى كه بر امت جد خود دارید، مرا متنبه ساختید، متشكرم ))(126).




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 1 از جلد 1

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/04/19-14:37

1 رسول اكرم و دو حلقه جمعیت
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

رسول اكرم (ص ) وارد مسجد (مسجد مدینه) شد، چشمش به دو اجتماع افتاد كه از دو دسته تشكیل شده بود و هر دسته اى حلقه اى تشكیل داده سرگرم كارى بودند: یك دسته مشغول عبادت و ذكر و دسته دیگر به تعلیم و تعلّم و یاد دادن و یاد گرفتن سرگرم بودند، هر دو دسته را از نظر گذرانید و از دیدن آنها مسرور و خرسند شد. به كسانى كه همراهش بودند روكرد و فرمود:((این هر دو دسته كار نیك مى كنند و بر خیر و سعادتند)). آنگاه جمله اى اضافه كرد:((لكن من براى تعلیم و دانا كردن فرستاده شده ام ))، پس خودش به طرف همان دسته كه به كار تعلیم و تعلّم اشتغال داشتند رفت و در حلقه آنها نشست.




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:


ابزار دانستنی ها برای وبلاگ





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic