بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش/ که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد

داستان راستان شهید مطهری: داستان 60 جمع هیزم از صحرا

نوشته شده توسط :آ نوری
1394/12/20-08:44

به نام خدا

جمع هیزم از صحرا

رسول اكرم صلّی اللّه علیه و آله در یكی از مسافرتها با اصحابش در سرزمینی خالی و بی علف فرود آمدند. به هیزم و آتش احتیاج داشتند، فرمود: «هیزم جمع كنید. » عرض كردند: «یا رسول اللّه! ببینید این سرزمین چقدر خالی است! هیزمی دیده نمی شود. » فرمود: «در عین حال هركس هر اندازه می تواند جمع كند. » .

اصحاب روانه ی صحرا شدند، با دقت به روی زمین نگاه می كردند و اگر شاخه ی كوچكی می دیدند برمی داشتند. هركس هر اندازه توانست ذره ذره جمع كرد و با خود آورد. همینكه همه ی افراد هرچه جمع كرده بودند روی هم ریختند، مقدار زیادی هیزم جمع شد.

در این وقت رسول اكرم فرمود: «گناهان كوچك هم مثل همین هیزمهای كوچك است، ابتدا به نظر نمی آید، ولی هر چیزی جوینده و تعقیب كننده ای دارد؛ همان طور كه شما جستید و تعقیب كردید این قدر هیزم جمع شد، گناهان شما هم جمع و احصا می شود و یك روز می بینید از همان گناهان خرد كه به چشم نمی آمد، انبوه عظیمی جمع شده است. » [1]


[1] . وسائل ، ج /2ص 462.




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 59 خواهش

نوشته شده توسط :آ نوری
1394/12/19-09:31

به نام خدا

خواهش مسیح

عیسی علیه السلام به حواریین گفت: «من خواهش و حاجتی دارم، اگر قول می دهید آن را برآورید بگویم. » حواریین گفتند: «هرچه امر كنی اطاعت می كنیم. » .

عیسی از جا حركت كرد و پاهای یكایك آنها را شست. حواریین در خود احساس ناراحتی می كردند، ولی چون قول داده بودند خواهش عیسی را بپذیرند تسلیم شدند و عیسی پای همه را شست. همینكه كار به انجام رسید، حواریین گفتند: «تو معلم ما هستی، شایسته این بود كه ما پای تو را می شستیم نه تو پای ما را. » .

عیسی فرمود: «این كار را كردم برای اینكه به شما بفهمانم كه از همه ی مردم سزاوارتر به اینكه خدمت مردم را به عهده بگیرد «عالم» است. این كار را كردم تا تواضع كرده باشم و شما درس تواضع را فرا گیرید و بعد از من كه عهده دار تعلیم و ارشاد مردم می شوید راه و روش خود را تواضع و خدمت خلق قرار دهید. اساسا حكمت در زمینه ی تواضع رشد می كند نه در زمینه ی تكبر، همان گونه كه گیاه در زمین نرم دشت می روید نه در زمین سخت كوهستان. » [1]


[1] . وسائل ، ج /2ص 457.




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 57 آخرین سخن

نوشته شده توسط :آ نوری
1394/12/17-09:06

به نام خدا

آخرین سخن

تا چشم ام حمیده، مادر امام كاظم علیه السلام، به ابوبصیر- كه برای تسلیت گفتن به او به مناسبت وفات شوهر بزرگوارش امام صادق آمده بود- افتاد اشكهایش جاری شد. ابوبصیر نیز لختی گریست. همینكه گریه یام حمیده ایستاد، به ابوبصیر گفت: «تو در ساعت احتضار امام حاضر نبودی، قضیه ی عجیبی اتفاق افتاد. » .

ابوبصیر پرسید: «چه قضیه ای؟ » گفت: «لحظات آخر زندگی امام بود. امام دقایق آخر عمر خود را طی می كرد. پلكها روی هم افتاده بود. ناگهان امام پلكها را از روی هم برداشت و فرمود: «همین الآن جمیع افراد خویشاوندان مرا حاضر كنید. » مطلب عجیبی بود. در این وقت امام همچو دستوری داده بود. ما هم همت كردیم و همه را جمع كردیم. كسی از خویشان و نزدیكان امام باقی نماند كه آنجا حاضر نشده باشد.

همه منتظر و آماده كه امام در این لحظه ی حساس می خواهد چه بكند و چه بگوید.

«امام همینكه همه را حاضر دید، جمعیت را مخاطب قرار داده فرمود: شفاعت ما هرگز نصیب كسانی كه نماز را سبك می شمارند نخواهد شد. »[1]


[1] . بحارالانوار ، ج /11ص 105.




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 56 همسایه ی نو

نوشته شده توسط :آ نوری
1394/12/16-11:59

به نام خدا

همسایه ی نو

مرد انصاری خانه ی جدیدی در یكی از محلات مدینه خرید و به آنجا منتقل شد.

تازه متوجه شد كه همسایه ی ناهمواری نصیب وی شده.

به حضور رسول اكرم آمد و عرض كرد: «در فلان محله، میان فلان قبیله خانه ای خریده ام و به آنجا منتقل شده ام، متأسفانه نزدیكترین همسایگان من شخصی است كه نه تنها وجودش برای من خیر و سعادت نیست، از شرش نیز در امان نیستم.

اطمینان ندارم كه موجبات زیان و آزار مرا فراهم نسازد. » .

رسول اكرم چهار نفر: علی، سلمان، ابوذر و شخصی دیگر را- كه گفته اند مقداد بوده است- مأمور كرد با صدای بلند در مسجد به عموم مردم از زن و از مرد ابلاغ كنند كه «هركس همسایگانش از آزار او در امان نباشند ایمان ندارد. » .

این اعلام در سه نوبت تكرار شد. بعد رسول اكرم با دست خود به چهار طرف اشاره كرد و فرمود: «از هر طرف تا چهل خانه همسایه محسوب می شوند. » [1]


[1] . كافی ، جلد 2، باب «حق الجوار» ، صفحه ی 666.




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 55 كارگر و آفتاب

نوشته شده توسط :آ نوری
1394/12/15-08:35

به نام خدا

كارگر و آفتاب

امام صادق علیه السلام جامه ی زبر كارگری بر تن و بیل در دست داشت و در بوستان خویش سرگرم بود. چنان فعالیت كرده بود كه سراپایش را عرق گرفته بود.

در این حال ابوعمرو شیبانی وارد شد و امام را در آن تعب و رنج مشاهده كرد.

پیش خود گفت شاید علت اینكه امام شخصا بیل به دست گرفته و متصدی این كار شده این است كه كسی دیگر نبوده و از روی ناچاری خودش دست به كار شده. جلو آمد و عرض كرد: «این بیل را به من بدهید، من انجام می دهم. » .

امام فرمود: «نه، من اساسا دوست دارم كه مرد برای تحصیل روزی رنج بكشد و آفتاب بخورد. » [1]


[1] . «انی احب ان یتأذی الرجل بحرّالشمس فی طلب المعیشة. » : بحارالانوار ، ج /11ص 120.




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 53 جوان آشفته حال

نوشته شده توسط :آ نوری
1394/12/12-08:21

به نام خدا

جوان آشفته حال

نماز صبح را رسول اكرم در مسجد با مردم خواند. هوا دیگر روشن شده بود و افراد كاملاً تمیز داده می شدند. در این بین چشم رسول اكرم به جوانی افتاد كه حالش غیرعادی به نظر می رسید. سرش آزاد روی تنش نمی ایستاد و دائما به این طرف و آن طرف حركت می كرد. نگاهی به چهره ی جوان كرد، دید رنگش زرد شده، چشمهایش در كاسه ی سر فرو رفته، اندامش باریك و لاغر شده است. از او پرسید:

«در چه حالی؟ » .

- در حال یقینم یا رسول اللّه! .

- هر یقینی آثاری دارد كه حقیقت آن را نشان می دهد، علامت و اثر یقین تو چیست؟ .

- یقین من همان است كه مرا قرین درد قرار داده، در شبها خواب را از چشم من گرفته است و روزها را من با تشنگی به پایان می رسانم. دیگر از تمام دنیا و مافیها روگردانده و به آن سوی دیگر رو كرده ام. مثل این است كه عرش پروردگار را در موقف حساب و همچنین حشر جمیع خلائق را می بینم. مثل این است كه بهشتیان را در نعیم و دوزخیان را در عذاب الیم مشاهده می كنم. مثل این است كه صدای لهیب آتش جهنم همین الآن در گوشم طنین انداخته است.رسول اكرم رو به مردم كرد و فرمود:

«این بنده ای است كه خداوند قلب او را به نور ایمان روشن كرده است. » .

بعد رو به آن جوان كرد و فرمود: «این حالت نیكو را برای خود نگه دار. » جوان عرض كرد: «یا رسول اللّه! دعا كن خداوند جهاد و شهادت در راه حق را نصیبم فرماید. » .

رسول اكرم دعا كرد. طولی نكشید كه جهادی پیش آمد و آن جوان در آن جهاد شركت كرد. دهمین نفری كه در آن جنگ شهید شد همان جوان بود [1]


[1] . كافی ، جلد 2، باب «حقیقة الایمان و الیقین» ، صفحه ی 53.

مجموعه آثار شهید مطهری . ج18، ص: 304





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 52 پیراهن خلیفه

نوشته شده توسط :آ نوری
1394/12/11-14:45

به نام خدا

عمربن عبد العزیز در زمان خلافت خویش روزی بالای منبر مشغول سخنرانی بود. در خلال سخن گفتن وی مردمی كه پای منبر بودند می دیدند خلیفه گاه به گاه دست می برد و پیراهن خویش را حركت می دهد. این حركت موجب تعجب حضار و شنوندگان می شد و همه از خود می پرسیدند: چرا در خلال سخن گفتن دست خلیفه متوجه پیراهنش می شود و آن را حركت می دهد؟ .

مجلس تمام شد و به آخر رسید. پس از تحقیق معلوم شد كه خلیفه برای رعایت بیت المال مسلمین و جبران افراطكاریهایی كه اسلاف و پیشینیان وی در تبذیر و اسراف بیت المال كرده اند یك پیراهن بیشتر ندارد و چون آن را شسته، پیراهن دیگری نداشته است كه بپوشد، ناچار بلافاصله پیراهن را پوشیده است و اكنون آن را حركت می دهد تا زودتر خشك بشود [1]


[1] . مقدمه ی ترجمه ی كتاب نیایش (تألیف آلكسیس كارل) به قلم آقای محمدتقی شریعتی، از نشریات شركت انتشار.




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 51 دو همكار

نوشته شده توسط :آ نوری
1394/12/9-22:09

به نام خدا

دو همكار

صفا و صمیمیت و همكاری صادقانه ی هشام بن الحكم و عبد اللّه بن یزید اباضی مورد اعجاب همه ی مردم كوفه شده بود. این دو نفر ضرب المثل دو شریك خوب و دو همكار امین و صمیمی شده بودند. ایندو به شركت یكدیگر یك مغازه ی خرازی داشتند، جنس خرازی می آوردند و می فروختند. تا زنده بودند میان آنها اختلاف و مشاجره ای رخ نداد.

چیزی كه موجب شد این موضوع زبانزد عموم مردم شود و بیشتر موجب اعجاب خاص و عام گردد، این بود كه این دو نفر از لحاظ عقیده ی مذهبی در دو قطب كاملا مخالف قرار داشتند، زیرا هشام از علما و متكلمین سرشناس شیعه ی امامیه و یاران و اصحاب خاص امام جعفر صادق علیه السلام و معتقد به امامت اهل بیت بود، ولی عبد اللّه بن یزید از علمای اباضیه [1]بود. آنجا كه پای دفاع از عقیده و مذهب بود، این دو نفر در دو جبهه ی كاملا مخالف قرار داشتند، ولی آنها توانسته بودند تعصب مذهبی را در سایر شؤون زندگی دخالت ندهند و با كمال متانت كار شركت و تجارت و كسب و معامله را به پایان برسانند. عجیبتر اینكه بسیار اتفاق می افتاد كه شیعیان و شاگردان هشام به همان مغازه می آمدند و هشام اصول و مسائل تشیع را به آنها می آموخت و عبد اللّه از شنیدن سخنانی برخلاف عقیده ی مذهبی خود ناراحتی نشان نمی داد. نیز اباضیه می آمدند و در جلو چشم هشام تعلیمات مذهبی خودشان را كه غالبا علیه مذهب تشیع بود فرا می گرفتند و هشام ناراحتی نشان نمی داد.

یك روز عبد اللّه به هشام گفت: «من و تو با یكدیگر دوست صمیمی و همكاریم.

تو مرا خوب می شناسی. من میل دارم كه مرا به دامادی خودت بپذیری و دخترت فاطمه را به من تزویج كنی. » .

هشام در جواب عبد اللّه فقط یك جمله گفت و آن اینكه: «فاطمه مؤمنه است. » .

عبد اللّه به شنیدن این جواب سكوت كرد و دیگر سخنی از این موضوع به میان نیاورد.

این حادثه نیز نتوانست در دوستی آنها خللی ایجاد كند. همكاری آنها باز هم ادامه یافت. تنها مرگ بود كه توانست بین این دو دوست جدایی بیندازد و آنها را از هم دور سازد [2]


[1] . اباضیه یكی از فرق ششگانه ی خوارجند. خوارج چنانكه می دانیم نخست در حادثه ی صفین پیدا شدند و آنها جمعی از اصحاب علی علیه السلام بودند كه یاغی شدند و بر آن حضرت شوریدند. این دسته چون از طرفی بر مبنای عقیده كار می كردند و از طرف دیگر جاهل و متعصب بودند، از خطرناكترین جمعیتهایی بودند كه در میان مسلمین پیدا شدند و همیشه مزاحم حكومتهای وقت بودند.

خوارج عموما در تبری از علی علیه السلام و عثمان اتفاق داشتند و غالبا سایر مسلمین را كه در عقیده با آنها متفق نبودند كافر و مشرك می دانستند، ازدواج با دیگر مسلمین را جایز نمی دانستند و به آنها ارث نمی دادند و اساسا خون و مال آنها را مباح می دانستند؛ ولی فرقه ی اباضیه از سایر فرق خوارج ملایمتر بودند، ازدواج و حتی شهادت آنان را صحیح می دانستند و مال و خون آنها را نیز محترم می شمردند.

رئیس اباضیه مردی است به نام «عبد اللّه بن اباض» كه در اواخر عهد خلفای اموی خروج كرد. رجوع شود به ملل و نحل شهرستانی، جلد 1، چاپ مصر، صفحه ی 172 و صفحه ی 212.
[2] . مروج الذهب مسعودی، چاپ مصر، ج /2ص 174، ذیل احوال عمربن عبد العزیز.

مجموعه آثار شهید مطهری . ج18، ص: 299




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 50 شمشیر زبان

نوشته شده توسط :آ نوری
1394/12/5-08:19

به نام خدا

شمشیر زبان

علی بن عباس، معروف به ابن الرومی، شاعر معروف هجوگو و مدیحه سرای دوره ی عباسی، در نیمه ی قرن سوم هجری در مجلس وزیر المعتضد عباسی به نام قاسم بن عبیداللّه نشسته و سرگرم بود. او همیشه به قدرت منطق و بیان و شمشیر زبان خویش مغرور بود. قاسم بن عبیداللّه از زخم زبان ابن الرومی خیلی می ترسید و نگران بود ولی ناراحتی و خشم خود را ظاهر نمی كرد، برعكس طوری رفتار می كرد كه ابن الرومی- با همه ی بددلیها و وسواسها و احتیاطهایی كه داشت و به هر چیزی فال بد می زد- از معاشرت با او پرهیز نمی كرد. قاسم محرمانه دستور داد تا در غذای ابن الرومی زهر داخل كردند. ابن الرومی بعد از آنكه خورد متوجه شد. فورا از جا برخاست كه برود. قاسم گفت:

«كجا می روی؟ » .

- به همان جا كه مرا فرستادی.

- پس سلام مرا به پدر و مادرم برسان.

- من از راه جهنم نمی روم.

ابن الرومی به خانه ی خویش رفت و به معالجه پرداخت ولی معالجه ها فایده

نبخشید. بالاخره با شمشیر زبان خویش از پای درآمد [1]

مجموعه آثار شهید مطهری . ج18، ص: 297


[1] . تتمة المنتهی محدث قمی، ج /2ص 400؛ و تاریخ ابن خلّكان، ج /3ص 44.

 





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 49 یك دشنام

نوشته شده توسط :آ نوری
1394/03/31-09:16

49 یك دشنام 

غلام عبدالله بن مقفع ، دانشمند و نویسنده معروف ایرانی ، افسار اسب‏ 
ارباب خود را در دست داشت و بیرون در خانه سفیان بن معاویه مهلبی ، 
فرماندار بصره ، نشسته بود ، تا اربابش كار خویش را انجام داده بیرون‏ 
بیاید ، و سوار اسب شده به خانه خود برگردد . 
انتظار به طول انجامید ، و ابن مقفع بیرون نیامد ، افراد دیگر - كه بعد 
از او پیش فرماندار رفته بودند - همه برگشتند و رفتند ، ولی از ابن مقفع‏ 
خبری نشد . كم كم غلام به جستجو پرداخت . از هر كس می‏پرسید ، یا اظهار 
بی‏اطلاعی می‏كرد ، یا پس از نگاهی به سرا پای غلام و آن اسب ، بدون آنكه‏ 
سخنی بگوید ، شانه‏ ها را بالا می‏انداخت و می‏رفت . 
وقت گذشت و غلام ، نگران و مأیوس ، خود را به عیسی و سلیمان - پسران‏ 
علی بن عبدالله بن عباس و عموهای خلیفه مقتدر وقت - منصور دوانیقی كه‏ 
ابن مقفع دبیر و كاتب آنها بود ، رساند و ماجرا را نقل كرد . 
عیسی و سلیمان ، به عبدالله بن مقفع كه دبیری دانشمند و نویسنده‏ای‏ 
توانا و مترجمی چیره دست بود علاقه مند بودند ، و از او حمایت می‏كردند . 
ابن مقفع نیز به حمایت آنها پشت گرم بود ، و طبعا مردی متهور و جسور و 
بد زبان بود . از نیش زدن با زبان درباره دیگران دریغ نمی‏كرد . حمایت‏ 
عیسی و سلیمان ، كه عموی مقام خلافت بودند ، ابن مقفع را جسورتر و 
گستاختر كرده بود . 
عیسی و سلیمان ، عبدالله بن مقفع را از سفیان بن معاویه خواستند . او 
اساسا منكر موضوع شد و گفت : " ابن مقفع به خانه من نیامده است " ولی‏ 
چون روز روشن ، همه دیده بودند كه ابن مقفع داخل خانه فرماندار شده ، و 
شهود شهادت دادند ، دیگر جای انكار نبود . 
كار كوچكی نبود . پای قتل نفس بود . آن هم شخصیت معروف و دانشمندی‏ 
مثل ابن مقفع . طرفین منازعه هم عبارت بود از فرماندار بصره از یك طرف‏ 
، و عموهای خلیفه از طرف دیگر . قهرا مطلب به دربار خلیفه در بغداد 
كشیده شد . طرفین دعوا و شهود ، و همه مطلعین به حضور منصور رفتند ، دعوا 
مطرح شد و شهود شهادت دادند . بعد از شهادت شهود ، منصور به عموهای‏ 
خویش گفت : " برای من مانعی ندارد كه سفیان را الان به اتهام قتل ابن‏ 
مقفع بكشم ، ولی كدامیك از شما دو نفر عهده دار می‏شود كه اگر ابن مقفع‏ 
زنده بود و بعد از كشتن سفیان از ایندر - اشاره كرد به دری كه پشت سرش‏ 
بود - زنده و سالم وارد شد ، او را به قصاص سفیان بكشم ؟ " 
عیسی و ، سلیمان در جواب این سؤال حیرتزده درماندند ، و پیش خودگفتند 
، مبادا كه ابن مقفع زنده باشد ، و سفیان او را زنده و سالم نزد خلیفه‏ 
فرستاده باشد . ناچار از دعوای خود صرف نظر كردند و رفتند . مدتها گذشت ، و دیگر از ابن مقفع اثری و 
خبری دیده و شنیده نشد . كم كم خاطره‏اش هم داشت فراموش می‏شد . 
بعد از مدتها كه آبها از آسیاب افتاد ، معلوم شد كه ابن مقفع همواره‏ 
با زبان خویش ، سفیان بن معاویه را نیش می‏زده است . حتی یك روز ، در 
حضور جمعیت ، به وی ، دشنام مادر گفته است . سفیان همیشه در كمین بوده‏ 
تا انتقام زبان ابن مقفع را بگیرد ، ولی از ترس عیسی و سلیمان ، عموهای‏ 
خلیفه جرئت نمی‏كرده است ، تا آنكه حادثه‏ای اتفاق می‏افتد : 
حادثه این بود كه قرار شد ، امان نامه‏ای برای عبدالله بن علی ، عموی‏ 
دیگر منصور ، نوشته شود و منصور آن را امضاء كند . عبدالله بن علی ، از 
ابن مقفع كه - دبیر برادرانش بود - درخواست كرد كه آن امان نامه را 
بنویسد . ابن مقفع هم آن را تنظیم كرد و نوشت در آن امان نامه ، ضمن‏ 
شرایطی كه نام برده بود ، تعبیرات زننده و گستاخانه‏ای نسبت به منصور ، 
خلیفه سفاك عباسی ، كرده بود . وقتی نامه به دست منصور رسید ، سخت متغیر و ناراحت‏ 
شد . پرسید : " چه كسی این را تنظیم كرده است ؟ " گفته شد : " ابن‏ 
مقفع " ، منصور نیز همان احساسات را علیه او پیدا كرد كه قبلا سفیان بن‏ 
معاویه فرماندار بصره پیدا كرده بود . 
منصور محرمانه به سفیان نوشت كه ، ابن مقفع را تنبیه كن . سفیان درپی‏ 
فرصت می‏گشت ، تا آنكه روزی ابن مقفع برای حاجتی به خانه سفیان رفت ، و 
غلام و مركبش را بیرون در گذاشت . وقتی كه وارد شد ، سفیان و عده‏ای از 
غلامان و دژخیمانش در اتاقی نشسته بودند ، و تنوری هم در آنجا مشتعل بود 
. همینكه چشم سفیان به ابن مقفع افتاد ، زخم زبانهایی كه تا آن روز از او 
شنیده بود ، در نظرش مجسم و اندرونش از خشم و كینه مانند همان تنوری ، 
كه در جلوش بود ، مشتعل شد . رو كرد به او و گفت : " یادت هست آن‏ 
روز به من دشنام مادر دادی ؟ حالا وقت انتقام است . معذرتخواهی فایده‏ 
نبخشید ، و درهمانجا به بدترین صورتی ابن مقفع را از بین برد 




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 48 دوستیی كه بریده شد

نوشته شده توسط :آ نوری
1394/03/18-07:29

به نام خدا

48 دوستیی كه بریده شد 

شاید كسی گمان نمی‏برد كه آن دوستی بریده شود ، و آن دو رفیق كه همیشه‏ 
ملازم یكدیگر بودند ، روزی از هم جدا شوند . مردم یكی از آنها را ، بیش‏ 
از آن اندازه كه به نام اصلی خودش بشناسند به نام دوست و رفیقش‏ 
می‏شناختند . معمولا وقتی كه می‏خواستند از او یاد كنند ، توجه به نام‏ 
اصلیش نداشتند و می‏گفتند : 
" رفیق . . . " 
آری او به نام " رفیق امام صادق " معروف شده بود ، ولی در آن روز كه‏ 
مثل همیشه با یكدیگر بودند ، و با هم داخل بازار كفشدوزها شدند ، آیا كسی‏ 
گمان می‏كرد كه ، پیش از آنكه آنها از بازار در تو ، ورع و تقوایی وجود ندارد " . 
- " یاابن رسول الله ، این غلام اصلا سندی است و مادرش هم از اهل سند 
است . خودت می‏دانی كه آنها مسلمان نیستند . مادر این غلام یك زن مسلمان‏ 
نبوده كه من به او تهمت ناروا زده باشم " . 
- " مادرش كافر بوده كه بوده . هر قومی سنتی و قانونی در امر ازدواج‏ 
دارند . وقتی طبق همان سنت و قانون رفتار كنند ، عملشان زنا نیست ، و 
فرزندانشان زنازاده محسوب نمی‏شوند " . 
امام بعد از این بیان به او فرمود : " دیگر از من دور شو " . 
بعد از آن ، دیگر كسی ندید كه امام صادق با او راه برود ، تا مرگ بین‏ 
آنها جدایی كامل انداخت. 




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 47 عرق كار

نوشته شده توسط :آ نوری
1394/03/16-08:51

به نام خدا

47 عرق كار 

امام كاظم ، در زمینی كه متعلق به شخص خودش بود ، مشغول كار و اصلاح‏ 
زمین بود . فعالیت زیاد ، عرق امام را از تمام بدنش جاری ساخته بود . 
علی بن ابی حمزه بطائنی ، در این وقت رسید و عرض كرد : 
" قربانت گردم ، چرا این كار را به عهده دیگران نمی‏گذاری ؟ " 
- " چرا به عهده دیگران بگذارم ؟ افراد از من بهتر همواره از این‏ 
كارها می‏كرده‏ اند " . 
" مثلا چه كسانی ؟ " 
- " رسول خدا و امیرالمؤمنین و همه پدران و اجدادم . اساسا كار و 
فعالیت در زمین از سنن پیغمبران و اوصیای پیغمبران و بندگان 
شایسته خداوند است ".





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 46 بار نخل

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/12/24-09:15

به نام خدا

46 بار نخل 

علی بن ابی طالب " ع " از خانه بیرون آمده بود ، و طبق معمول ، به‏ 
طرف صحرا و باغستانها كه با كار كردن در آنجاها آشنا بود می‏رفت ، ضمنا 
باری نیز همراه داشت . شخصی پرسید : " یا علی چه چیز همراه داری ؟ " 
علی : " درخت خرما ، انشاء الله " . 
" درخت خرما ؟ ! " 
تعجب آن شخص وقتی زایل شد كه ، بعد از مدتی او و دیگران دیدند تمام‏ 
هسته‏ های خرمایی كه آن روز علی همراه می‏برد كه كشت كند ، و آرزو داشت در 
آینده هر یك درخت خرمای تناوری شود ، به صورت یك نخلستان در آمد و 
تمام آن هسته‏ ها سبز و هر كدام درختی شد ؟ . 

پاورقی : 
. 1 وسائل ، جلد 2 ، صفحه 531 ، و بحار جلد 9 ، صفحه . 599 





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 45 در میقات

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/12/18-07:31

به نام خدا

45 در میقات 

مالك بن انس ، فقیه معروف مدینه ( 1 ) ، سالی ر سفر حج ، همراه امام صادق ( ع ) بود . به میقات رسیدند و هنگام‏ 
پوشیدن لباس احرام و لبیه گفتن - یعنی ذكر معروف لبیك اللهم لبیك رسید - دیگران طبق معمول‏ 
این ذكر را به زبان آوردند و گفتند . مالك بن انس متوجه امام صادق شد ، 
دید حال امام منقلب است ، همینكه می‏خواهد این ذكر را برزبان آورد ، 
هیجانی به امام دست می‏دهد و صدا در گلویش می‏شكند ، و چنان كنترل اعصاب‏ 
خویش را از دست می‏دهد كه می‏خواهد بی‏اختیار از مركب به زمین بیفتد . 
مالك جلو آمد و گفت : " یابن رسول الله ، چاره‏ای نیست ، هرطور هست‏ 
این ذكر را بگویید " . 
امام فرمود : 
" ای پسر ابی عامر ! چگونه جسارت بورزم و به خود جرئت بدهم كه لبیك‏ 
بگویم ؟ لبیك گفتن به معنای این است كه خدایا تو مرا به آنچه می‏خوانی‏ 
با كمال سرعت اجابت می‏كنم ، و همواره آماده به خدمتم . با چه اطمینانی‏ 
با خدای خود این طور گستاخی كنم ، و خود را بنده آماده به خدمت معرفی‏ 
كنم ؟ اگر در جوابم گفته شود : " لا لبیك " آن وقت چه كار كنم " (2). 
پاورقی : 
> بیعت بنی العباس چون مبنی برزور بوده صحیح نیست . مالك از اظهار 
این عقیده خویش امتناع نمی‏كرد و از سطوت بنی العباس پروا نمی‏نمود . 
همین امر سبب شد كه به دستور جعفر بن سلیمان عباسی ، عموی سفاح و منصور 
، تازیانه سختی به وی زدند . و اتفاقا همین تازیانه خوردن ، سبب شد كه‏ 
مالك احترام و شهرت و محبوبیت زیادتری پیدا كند - رجوع شود به وفیات‏ 
الاعیان ، جلد 3 ، صفحه . 285 
مالك چون در مدینه بود ، به محضر امام صادق زیاد رفت و آمد می‏كرد ، و 
از كسانی بود كه از آن حضرت حدیث روایت كرده‏اند . و مطابق نقل بحار ( 
جلد 11 صفحه 109 ) از كتابهای خصال و علل الشرایع و امالی صدوق ، هنگامی‏ 
كه مالك به محضر امام صادق می‏رفت ، امام به او محبت می‏فرمود و گاه به‏ 
او می‏فرمود : " من تو را دوست می‏دارم " و مالك از اینكه مورد تفقد 
امام قرار می‏گرفت ، سخت شاد می‏گشت . مالك به نقل كتاب الامام الصادق‏ 
( صفحه 3 ) می‏گفت : " من مدتی به حضور امام صادق آمد و شد داشتم ، او 
را همیشه در حال نماز یا روزه یا تلاوت قرآن می‏دیدم . فاضلتر از جعفر بن‏ 
محمد در علم و تقوی و عبادت چشمی ندیده و گوشی نشنیده و به قلبی خطور 
نكرده است " . و هم مالك است كه به نقل بحار - درباره امام صادق‏ 
می‏گوید : " او از بزرگان عباد و زهاد بود كه از خدا می‏ترسید و بسیار 
حدیث می‏دانست . خوش مجلس و خوش معاشرت بود . مجلسش پر فیض بود . 
نام رسول خدا را كه می‏شنید ، رنگ صورتش تغییر می‏كرد " . 
پاورقی : 
. 2 بحار الانوار ، جلد 11 ، صفحه . 109 




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 44 بنده است یا آزاد ؟

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/12/12-13:56

به نام خدا

44 بنده است یا آزاد ؟ 

صدای ساز و آواز بلند بود . هركس كه از نزدیك آن خانه می‏گذشت ، 
می‏توانست حدس بزند كه در درون خانه چه خبرهاست ؟ بساط عشرت و میگساری‏ 
پهن بود و جام می‏بود كه پیاپی نوشیده می‏شد . كنیزك خدمتكار درون خانه را 
جاروب زده و خاكروبه‏ها را در دست گرفته از خانه بیرون آمده بود ، تا 
آنها را در كناری بریزد . در همین لحظه مردی كه آثار عبادت زیاد از 
چهره‏اش نمایان بود ، و پیشانیش از سجده‏های طولانی حكایت می‏كرد ، از 
آنجا می‏گذشت ، از آن كنیزك پرسید : 
" صاحب این خانه بنده است یا آزاد ؟ " 
- " آزاد " . 
- " معلوم است كه آزاد است ، اگر بنده می‏بود پروای صاحب و مالك و 
خداوندگار خویش را می‏داشت و این بساط را پهن نمی‏كرد " . 
رد و بدل شدن این سخنان ، بین كنیزك و آن مرد ، موجب شد كه كنیزك‏ 
مكث زیادتری در بیرون خانه بكند . هنگامی كه به خانه برگشت ، اربابش‏ 
پرسید : " چرا این قدر دیر آمدی ؟ " 
كنیزك ماجرا را تعریف كرد و گفت : " مردی با چنین وضع و هیئت‏ 
می‏گذشت ، و چنان پرسشی كرد ، و من چنین پاسخی دادم " . 
شنیدن این ماجرا او را چند لحظه در اندیشه فرو برد ، مخصوصا آن جمله ( 
اگر بنده می‏بود از صاحب اختیار خود پروا می‏كرد ) مثل تیر بر قلبش نشست‏ 
. بی اختیار از جا جست و به خود مهلت كفش پوشیدن نداد . با پای برهنه‏ 
به دنبال گوینده سخن رفت . دوید تا خود را به صاحب سخن كه جز امام هفتم‏ 
حضرت موسی بن جعفر ( ع ) نبود رساند . به دست آن حضرت به شرف توبه‏ 
نائل شد ، و دیگر به افتخار آن روز كه با پای 
برهنه به شرف توبه نائل آمده بود ، كفش به پا نكرد . او كه تا آن روز 
به " بشر بن حارث بن عبدالرحمن مروزی " معروف بود ، از آن به بعد ، 
لقب " الحافی " یعنی " پا برهنه " یافت ، و به بشر حافی معروف و 
مشهور گشت . تا زنده بود به پیمان خویش وفادار ماند ، دیگر گردگناه‏ 
نگشت . تا آن روز در سلك اشراف زادگان و عیاشان بود ، از آن به بعد ، 
در سلك مردان پرهیزكار و خداپرست در آمد ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 الكنی و الالقاب محدث قمی ، جلد 2 ، ذیل عنوان " الحافی " ، 
صفحه 153 ، به نقل از علامه در " منهاج الكرامة " . 





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 43 مزد نامعین

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/11/26-07:46

43 مزد نامعین
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

آن روز را سلیمان بن جعفر جعفرى و امام رضا علیه السلام به دنبال كارى با هم بیرون رفته بودند، غروب آفتاب شد و سلیمان خواست به منزل خویش ‍ برود، على بن موسى الرضا به او فرمود:((بیا به خانه ما و امشب با ما باش )) اطاعت كرد و به اتفاق امام به خانه رفتند.
امام ، غلامان خود را دید كه مشغول گلكارى بودند. ضمنا چشم امام به یك نفر بیگانه افتاد كه او هم با آنان مشغول گلكارى بود، پرسید:((این كیست ؟))
غلامان : این را ما امروز اجیر گرفته ایم تا با ما كمك كند.
((بسیار خوب ! چقدر مزد برایش تعیین كرده اید؟)).
یك چیزى بالا خره خواهیم داد و او را راضى خواهیم كرد!
آثار ناراحتى و خشم در امام رضا پدید آمد و روآورد به طرف غلامان تا با تازیانه آنها را تاءدیب كند. سلیمان جعفرى جلو آمد و عرض كرد: چرا خودت را ناراحت مى كنى ؟
امام فرمود:((من مكرر دستور داده ام كه تا كارى را طى نكنید و مزد آن را معین نكنید، هرگز كسى را بكار نگمارید، اول اجرت و مزد طرف را تعیین كنید بعد از او كار بكشید. اگر مزد و اجرت كار را معین كنید، آخر كار هم مى توانید چیزى علاوه به او بدهید. البته او هم كه ببیند شما بیش از انده اى كه معین شده به او مى دهید، از شما ممنون و متشكر مى شود و شما را دوست مى دارد و علاقه بین شما و او محكمتر مى شود. اگر هم فقط به همان اندازه كه قرار گذاشته اید اكتفا كنید شخص از شما ناراضى نخواهد بود. ولى اگر تعیین مزد نكنید و كسى را به كار بگمارید، آخر كار هر اندازه كه به او بدهید باز گمان نمى برد كه شما به او محبت كرده اید، بلكه مى پندارد شما از مزدش كمتر به او داده اید))(56).




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 42 نامه اى به ابوذر

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/11/23-13:28

42 نامه اى به ابوذر
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

نامه اى به دست ((ابوذر)) رسید آن را باز كرد و خواند. از راه دور آمده بود. شخصى به وسیله نامه از او تقاضاى اندرز جامعى كرده بود. او از كسانى بود كه ابوذر را مى شناخت كه چقدر مورد توجه رسول اكرم بوده . و رسول اكرم چقدر او را مورد عنایت قرار مى داده و با سخنان بلند و پرمعناى خویش به او حكمت مى آموخته است .
((ابوذر)) در پاسخ فقط یك جمله نوشت ، یك جمله كوتاه :((با آن كس كه بیش ‍ از همه مردم او را دوست مى دارى ، بدى و دشمنى مكن )). نامه را بست و براى طرف فرستاد.
آن شخص بعد از آنكه نامه ابوذر را باز كرد و خواند، چیزى از آن سر در نیاورد. با خود گفت یعنى چه ؟ مقصود چیست ؟ با آن كس كه بیش از همه مردم او را دوست مى دارى بدى و دشمنى نكن ، یعنى چه ؟ اینكه از قبیل توضیح واضحات است ، مگر ممكن است كه آدمى ، محبوبى داشته باشد آن هم عزیزترین محبوبها و با او بدى بكند؟! بدى كه نمى كند سهل است ، مال و جان و هستى خود را در پاى او مى ریزد و فدا مى كند.
از طرف دیگر با خود اندیشید كه شخصیت گوینده جمله را نباید از نظر دور داشت ، گوینده این جمله ابوذر است . ابوذر، لقمان امت است و عقلى حكیمانه دارد، چاره اى نیست باید از خودش توضیح بخواهم .مجددا نامه اى به ابوذر نوشت و توضیح خواست .
ابوذر در جواب نوشت :((مقصودم از محبوبترین و عزیزترین افراد در نزد تو همان خودت هستى . مقصودم شخص دیگرى نیست . تو خودت را از همه مردم بیشتر دوست مى دارى . اینكه گفتم با محبوبترین عزیزانت دشمنى نكن ، یعنى با خودت خصمانه رفتار نكن . مگر نمى دانى هر خلاف و گناهى كه انسان مرتكب مى شود، مستقیما صدمه اش بر خودش وارد مى شود و ضررش دامن خودش را مى گیرد))(55).




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 41 سلام یهود

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/11/16-14:00

41 سلام یهود
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

عایشه همسر رسول اكرم در حضور رسول اكرم ، نشسته بود كه مردى یهودى وارد شد. هنگام ورود به جاى سلام علیكم گفت : اَلسَّامُ عَلَیْكُمْ؛ یعنى مرگ بر شما!! طولى نكشید كه یكى دیگر وارد شد، او هم به جاى سلام گفت : اَلسّامُ عَلَیْكُمْ. معلوم بود كه تصادف نیست ، نقشه اى است كه با زبان ، رسول اكرم را آزار دهند. عایشه سخت خشمناك شد و فریاد برآورد كه :((مرگ بر خود شما و...)).
رسول اكرم فرمود:((اى عایشه ! ناسزا مگو ناسزا اگر مجسم گردد بدترین و زشت ترین صورتها را دارد. نرمى و ملایمت و بردبارى روى هرچه گذاشته شود، آن را زیبا مى كند و زینت مى دهد و از روى هر چیزى برداشته شود از قشنگى و زیبایى آن مى كاهد، چرا عصبى و خشمگین شدى ؟)).
عایشه : مگر نمى بینى یا رسول اللّه ! كه اینها با كمال وقاحت و بیشرمى به جاى سلام چه مى گویند؟
((چرا، من هم در جواب گفتم :((عَلَیْكُمْ)) بر خود شما. همین قدر كافى بود))(54)




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 40 در ظله بنى ساعده

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/11/1-10:28

40 در ظله بنى ساعده
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

شب بود و هوا بارانى و مرطوب . امام صادق تنها و بى خبر از همه كسان خویش ، از تاریكى شب و خلوت كوچه استفاده كرده ، از خانه بیرون آمد و به طرف ((ظله بنى ساعده )) روانه شد. از قضا معلى بن خنیس كه از اصحاب و یاران نزدیك امام بود و ضمنا ناظر خرج منزل امام هم بود، متوجه بیرون شدن امام از خانه شد. پیش خود گفت ، امام را در این تاریكى تنها نگذارم ، با چند قدم فاصله كه فقط شبح امام را در آن تاریكى مى دید، آهسته به دنبال امام روان شد.
همین طور كه آهسته به دنبال امام مى رفت ، ناگهان متوجه شد مثل اینكه چیزى از دوش امام به زمین افتاد و روى زمین ریخت و آهسته صداى امام را شنید كه فرمود:((خدایا این را به ما برگردان )).
در این وقت معلى جلو رفت و سلام كرد. امام از صداى معلى او را شناخت و فرمود:((تو معلى هستى ؟)).
بلى معلى هستم .
بعد از آنكه جواب امام را داد، دقت كرد ببیند كه چه چیز بود كه به زمین افتاد، دید مقدارى نان در روى زمین ریخته است .
امام :((اینها را از روى زمین جمع كن و به من بده )).
معلى تدریجا نانها را از روى زمین جمع كرد و به دست امام داد. انبان بزرگى از نان بود كه یك نفر به سختى مى توانست آن را به دوش بكشد.
معلى : اجازه بده این را من به دوش بگیرم .
امام :((خیر، لازم نیست ، خودم به این كار از تو سزاوارترم )).
امام نانها را به دوش كشید و دو نفرى راه افتادند تا به ظله بنى ساعده رسیدند. آنجا مجمع فقرا و ضعفا بود. كسانى كه از خود خانه و ماءوایى نداشتند، در آنجا به سر مى بردند. همه خواب بودند و یك نفر هم بیدار نبود. امام نانها را یكى یكى و دوتا دوتا در زیر جامه فرد فرد آنان گذاشت ، و احدى را فروگذار نكرد و عازم برگشتن شد.
معلى : اینها كه تو در این دل شب برایشان نان آوردى شیعه اند و معتقد به امامت هستند؟
((نه ، اینها معتقد به امامت نیستند، اگر معتقد به امامت بودند نمك هم مى آوردم ))(53).




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 39 خواب وحشتناك

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/10/29-07:57

39 خواب وحشتناك
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

خوابى كه دیده بود او را سخت به وحشت انداخته بود. هر لحظه تعبیرهاى وحشتناكى به نظرش مى رسید. هراسان آمد به حضور امام صادق و گفت : خوابى دیده ام ؛ خواب دیدم مثل اینكه یك شبح چوبین یا یك آدم چوبین ، بر یك اسب چوبین سوار است و شمشیرى در دست دارد و آن شمشیر را در فضا حركت مى دهد. من از مشاهده آن بى نهایت به وحشت افتادم و اكنون مى خواهم شما تعبیر این خواب مرا بگویید.
امام :((حتما یك شخص معینى است كه مالى دارد و تو در این فكرى كه به هر وسیله شده مال او را از چنگش بربایى . از خدایى كه تو را آفریده و تو را مى میراند، بترس و از تصمیم خویش منصرف شو)).
حقا كه عالم حقیقى تو هستى و و علم را از معدن آن به دست آورده اى . اعتراف مى كنم كه همچو فكرى در سر من بود؛ یكى از همسایگانم مزرعه اى دارد و چون احتیاج به پول پیدا كرده مى خواهد بفروشد و فعلاً غیر از من مشترى دیگرى ندارد. من این روزها همه اش در این فكرم كه از احتیاج او استفاده كنم و با پول اندكى آن مزرعه را از چنگش بیرون بیاورم .(52)




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 38 عقیل مهمان على (ع )

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/10/21-09:47

38 عقیل مهمان على (ع )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

((عقیل )) در زمان خلافت برادرش امیرالمؤمنین على علیه السلام به عنوان مهمان به خانه آن حضرت ، در كوفه وارد شد. على به فرزند مهتر خویش ‍ ((حسن بن على )) اشاره كرد كه جامه اى به عمویت هدیه كن . امام حسن یك پیراهن و یك ردا از مال شخصى خود به عموى خویش عقیل تعارف و اهدا كرد شب فرا رسید و هوا گرم بود. على و عقیل روى بام دارالاماره نشسته مشغول گفتگو بودند. موقع صرف شام رسید. عقیل كه خود را مهمان دربار خلافت مى دید، طبعا انتظار سفره رنگینى داشت ، ولى برخلاف انتظار وى ، سفره بسیار ساده و فقیرانه اى آورده شد. با كمال تعجب پرسید: غذا هرچه هست همین است ؟!
على :((مگر این نعمت خدا نیست ؟ من كه خدا را بر این نعمتها بسیار شكر مى كنم و سپاس مى گویم )).
عقیل : پس باید حاجت خویش را زودتر بگویم و مرخص شوم ، من مقروضم و زیر بار قرض مانده ام ، دستور فرما هرچه زودتر قرض مرا ادا كنند و هر مقدار مى خواهى به برادرت كمك كنى بكن تا زحمترا كم كرده به خانه خویش برگردم .
((چقدر مقروضى ؟)).
صدهزار درهم .
((اوه ! صدهزار درهم ! چقدر زیاد! متاءسفم برادر جان كه این قدر ندارم كه قرضهاى تو را بدهم ، ولى صبر كن موقع پرداخت حقوق برسد. از سهم شخصى خودم برمى دارم و به تو مى دهم و شرط مواسات و بردارى را بجا خواهم آورد، اگر نه این بود كه عائله خودم خرج دارند، تمام سهم خودم را به تو مى دادم و چیزى براى خود نمى گذاشتم )).
چى ؟! صبر كنم تا وقت پرداخت حقوق برسد؟. بیت المال و خزانه كشور در دست تو است و به من مى گویى صبر كن تا موقع پرداخت سهمیه ها برسد و از سهم خودم به تو بدهم ! تو هر اندازه بخواهى مى توانى از خزانه و بیت المال بردارى ، چرا مرا به رسیدن موقع پرداخت حقوق حواله مى كنى ، به علاوه مگر تمام حقوق تو از بیت المال چقدر است ؟ فرضا تمام حقوق خودت را به من بدهى ، چه دردى از من دوا مى كند؟!
((من از پیشنهادتو تعجب مى كنم ، خزانه دولت پول دارد یا ندارد، چه ربطى به من و تو دارد؟! من و تو هم هر كدام فردى هستیم مثل سایر افراد مسلمین . راست است كه تو برادر منى و من باید تا حدود امكان از مال خودم به تو كمك و مساعدت كنم ، اما از مال خودم نه از بیت المال مسلمین )).
مباحثه ادامه داشت و عقیل با زبانهاى مختلف اصرار و سماجت مى كرد كه اجازه بده از بیت المال پول كافى به من بدهند تا من دنبال كار خودم بروم .
آنجا كه نشسته بودند به بازار كوفه مشرف بود. صندوقهاى پول تجار و بازاریها از آن جا دیده مى شد. در این بین كه عقیل اصرار و سماجت مى كرد، على به عقیل فرمود:((اگر باز هم اصرار دارى و سخن مرا نمى پذیرى ، پیشنهادى به تو مى كنم ، اگر عمل كنى مى توانى تمام دین خویش را بپردازى و بیش از آن هم داشته باشى )).
چكار كنم ؟
((در این پایین صندوقهایى است . همینكه خلوت شد و كسى در بازار نماند، از اینجا برو پایین و این صندوقها را بشكن و هرچه دلت مى خواهد بردار!)).
صندوقها مال كیست ؟
((مال این مردم كسبه است ، اموال نقدینه خود را در آن جا مى ریزند)).
عجب ! به من پیشنهاد مى كنى كه صندوق مردم را بشكنم و مال مردم بیچاره اى كه به هزار زحمت به دست آورده و در این صندوقها ریخته و به خدا توكل كرده و رفته اند، بردارم و بروم ؟!
((پس تو چطور به من پیشنهاد مى كنى كه صندوق بیت المال مسلمین را براى تو باز كنم ؟ مگر این مال متعلق به كیست ؟ این هم متعلق به مردمى است كه خود، راحت و بى خیال در خانه هاى خویش خفته اند. اكنون پیشنهاد دیگرى مى كنم ، اگر میل دارى این پیشنهاد را بپذیر)).
دیگر چه پیشنهادى ؟
((اگر حاضرى شمشیر خویش را بردار، من نیز شمشیر خود را برمى دارم ، در این نزدیكى كوفه ، شهر قدیم ((حیره )) است ، در آنجا بازرگانان عمده و ثروتمندان بزرگى هستند، شبانه دو نفرى مى رویم و بر یكى از آنها شبیخون مى زنیم و ثروت كلانى بلند كرده مى آوریم )).
برادر جان ! من براى دزدى نیامده ام كه تو این حرفها را مى زنى . من مى گویم از بیت المال و خزانه كشور كه در اختیار تو است ، اجازه بده پولى به من بدهند، تا من قروض خود را بدهم .
((اتفاقا اگر مال یك نفر را بدزدیم ، بهتر است از اینكه مال صدهاهزار نفر مسلمان ؛ یعنى مال همه مسلمین را بدزدیم . چطور شد كه ربودن مال یك نفر با شمشیر، دزدى است ، ولى ربودن مال عموم مردم دزدى نیست ؟ تو خیال كرده اى كه دزدى فقط منحصر است به اینكه كسى به كسى حمله كند و با زور مال او راز چنگالش بیرون بیاورد، شنیعترین اقسام دزدى همین است كه تو الا ن به من پیشنهاد مى كنى ؟))(51).




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 37 بزنطی

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/09/23-13:04

37 بزنطى
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

احمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى كه خود از علما و دانشمندان عصر خویش بود بالا خره بعد از مراسله هاى زیادى كه بین او و امام رضا علیه السلام رد و بدل شد و سؤ الاتى كه كرد و جوابهایى كه شنید، معتقد به امامت حضرت رضا شد. روزى به امام گفت :((من میل دارم در مواقعى كه مانعى در كار نیست و رفت و آمد من از نظر دستگاه حكومت اشكالى تولید نمى كند، شخصا به خانه شما بیایم و حضورا استفاده كنم )).
یك روز آخر وقت ، امام رضا علیه السلام مركب شخصى خود را فرستاد و بزنطى را پیش خود خواند. آن شب تا نیمه هاى شب به سؤ ال و جوابهاى علمى گذشت . مرتبا بزنطى مشكلات خویش را مى پرسید و امام جواب مى داد. بزنطى از این موقعیت كه نصیبش شده بود به خود مى بالید و از خوشحالى در پوست نمى گنجید.
شب گذشت و موقع خواب شد. امام خدمتكار را طلب كرد و فرمود:((همان بستر شخصى مرا كه خودم در آن آن مى خوابم بیاور و براى بزنطى بگستران تا استراحت كند)).
این اظهار محبت ، بیش از اندازه در بزنطى مؤ ثر افتاد. مرغ خیالش به پرواز درآمد. در دل با خود مى گفت ، الا ن در دنیا كسى از من سعادتمندتر و خوشبختر نیست ، این منم كه امام مركب شخصى خود را برایم فرستاد و با آن مرا به منزل خود آورد. این منم كه امام نیمى از شب را تنها با من نشست و پاسخ سؤ الات مرا داد. به علاوه همه اینها این منم كه چون موقع خوابم رسید، امام دستور داد كه بستر شخصى او را براى من بگسترانند. پس چه كسى در دنیا از من سعادتمندتر و خوشبخت تر خواهد بود؟
بزنطى سرگرم این خیالات خوش بود و دنیا و مافیها را زیر پاى خودش ‍ مى دید، ناگهان امام رضا علیه السلام در حالى كه دستها را به زمین عمود كرده بود و آماده برخاستن و رفتن بود، با جمله ((یا احمد))، بزنطى را مخاطب قرار داد و رشته خیالات او را پاره كرد، آنگاه فرمود:
((هرگز آنچه را كه امشب براى تو پیش آمد، مایه فخر و مباهات خویش بر دیگران قرار نده ؛ زیرا صعصعة بن صوحان ، كه از اكابر یاران على بن ابیطالب علیه السلام بود، مریض ‍ شد. على به عیادت او رفت و بسیار به او محبت و ملاطفت كرد، دست خویش را از روى مهربانى بر پیشانى صعصعه گذاشت ، ولى همینكه خواست از جا حركت كند و برود، او را مخاطب قرار داد و فرمود: این امور را هرگز مایه فخر و مباهات خود قرار نده ، اینها دلیل بر چیزى از براى تو نمى شود. من تمام اینها را به خاطر تكلیف و وظیفه اى كه متوجه من است انجام دادم ، و هرگز نباید كسى این گونه امور را دلیل بر كمالى براى خود فرض كند)).(50)




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 36 هشام و فرزدق

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/09/16-07:45


36 هشام و فرزدق
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

هشام بن عبدالمك ، با آنكه مقام ولایت عهدى داشت و آن روزگار یعنى دهه اول قرن دوم هجرى از اوقاتى بود كه حكومت اموى به اوج قدرت خود رسیده بود، هر چه خواست بعد از طواف كعبه ، خود را به ((حجرالاسود)) برساند و با دست خود آن را لمس كند میسر نشد: مردم همه یك نوع جامه ساده كه جامه احرام بود پوشیده بودند، یك نوع سخن كه ذكر خدا بود به زبان داشتند، یك نوع عمل مى كردند. چنان در احساسات پاك خود غرق بودند كه نمى توانستند در باره شخصیت دنیایى هشام و مقام اجتماعى او بیندیشند. افراد و اشخاصى كه او از شام با خود آورده بود تا حرمت و حشمت او را حفظ كنند، در مقابل ابهت و عظمت معنوى عمل حج ناچیز به نظر مى رسیدند.
هشام هرچه كرد خود را به ((حجرالا سود)) برساند و طبق آداب حج ، آن را لمس كند، به علت كثرت و ازدحام مردم میسر نشد. ناچار برگشت و در جاى بلندى برایش كرسى گذاشتند او از بالاى آن كرسى ، به تماشاى جمعیت پرداخت . شامیانى كه همراهش آمده بودند دورش را گرفتند. آنها نیز به تماشاى منظره پر ازدحام جمعیت پرداختند.
در این میان ، مردى ظاهر شد در سیماى پرهیزكاران . او نیز مانند همه یك جامه ساده بیشتر به تن نداشت . آثار عبادت و بندگى خدا بر چهره اش ‍ نمودار بود. اول رفت و به دور كعبه طواف كرد، بعد با قیافه اى آرام و قدمهایى مطمئن ، به طرف حجرالا سود آمد. جمعیت با همه ازدحامى كه بود، همینكه او را دیدند فورا كوچه دادند و او خود را به حجرالا سود نزدیك ساخت . شامیان كه این منظره را دیدند و قبلاً دیده بودند كه مقام ولایت عهد با آن اهمیت و طمطراق موفق نشده بود كه خود را به حجرالاسود نزدیك كند، چشمهاشان خیره شد و غرق در تعجب گشتند. یكى از آنها از خود هشام پرسید: این شخص كیست ؟
هشام با آنكه كاملاً مى شناخت كه این شخص ، ((على بن الحسین زین العابدین )) است ، خود را به ناشناسى زد و گفت : نمى شناسم !!
در این هنگام چه كسى بود، از ترس هشام كه از شمشیرش خون مى چكید، جراءت به خود داده او را معرفى كند؟ ولى در همین وقت ، ((همام بن غالب)) معروف به ((فرزدق ))، شاعر زبردست و تواناى عرب ، با آنكه به واسطه كار و شغل و هنر مخصوصش بیش از هركس دیگر مى بایست حرمت و حشمت هشام را حفظ كند، چنان وجدانش تحریك شد و احساساتش به جوش آمد كه فورا گفت :((لكن من او را مى شناسم )) و به معرفى ساده قناعت نكرد، بر روى بلندى ایستاده قصیده اى غرا كه از شاهكارهاى ادبیات عرب است و فقط در مواقع حساس پر از هیجان كه روح شاعر مثل دریا موج بزند مى تواند چنان سخنى ابداع شود با لبدیهه سرود و انشاء كرد. در ضمن اشعارش چنین گفت :
((این شخص كسى است كه تمام سنگریزه هاى سرزمین بطحا او را مى شناسند، این كعبه او را مى شناسد، زمین حرم و زمین خارج حرم او را مى شناسند، این فرزند بهترین بندگان خداست ، این است آن پرهیزكار پاك پاكیزه مشهور. این كه تو مى گویى او را نمى شناسم زیانى به او نمى رساند، اگر تو یك نفر فرضا نشناسى ، عرب و عجم او را مى شناسند(48))).
هشام از شنیدن این قصیده و این منطق و این بیان ، از خشم و غضب آتش ‍ گرفت و دستور داد مستمرى فرزدق را از بیت المال قطع كردند و خودش را در ((عسفان )) بین مكه و مدینه زندانى كردند. ولى فرزدق هیچ اهمیتى به این حوادث كه در نتیجه شجاعت در اظهار عقیده برایش پیش آمده بود نداد، نه به قطع حقوق و مستمرى اهمیت داد و نه به زندانى شدن . و در همان زندان نیز با انشاء اشعار آبدار از هجو و انتقاد خوددارى نمى كرد.
على بن الحسین علیه السلام مبلغى پول براى فرزدق كه راه درآمدش بسته شده بود به زندان فرستاد. فرزدق از قبول آن امتناع كرد و گفت :((من آن قصیده را فقط در راه عقیده و ایمان و براى خدا انشاء كردم و میل ندارم در مقابل آن پولى دریافت دارم )).
بار دوم على بن الحسین ، آن پول را براى فرزدق فرستاد و پیغام داد به او كه :((خداوند خودش از نیت و قصد تو آگاه است و تو را مطابق همان نیت و قصدت پاداش نیك خواهد داد، تو اگر این كمك را بپذیرى به اجر و پاداش ‍ تو در نزد خدا زیان نمى رساند)) و فرزدق را قسم داد كه حتما آن كمك را بپذیرد. فرزدق هم پذیرفت .(49)




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 34 وامانده قافله

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/09/11-10:17

34 وامانده قافله
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

در تاریكى شب ، از دور، صداى جوانى به گوش مى رسید كه استغاثه مى كرد و كمك مى طلبید و مادر جان ! مادر جان ! مى گفت . شتر ضعیف و لاغرش از قافله عقب مانده بود و سرانجام از كمال خستگى خوابیده بود. هر كار كرد شتر را حركت دهد نتوانست . ناچار بالا سر شتر ایستاده بود و ناله مى كرد. در این بین ، رسول اكرم كه معمولاً بعد از همه و در دنبال قافله حركت مى كرد كه اگر احیانا ضعیف و ناتوانى از قافله جدا شده باشد تنها و بى مددكار نماند از دور صداى ناله جوان را شنید، همینكه نزدیك رسید پرسید:((كى هستى ؟.
من جابرم
چرا معطل و سرگردانى ؟
یا رسول اللّه ! فقط به علت اینكه شترم از راه مانده .
((عصا همراه دارى ؟)).
بلى
((بده به من )).
رسول اكرم عصا را گرفت و به كمك آن عصا شتر را حركت داد و سپس او را خوابانید، بعد دستش را ركاب ساخت و به جابر گفت :((سوار شو)).
جابر سوار شد و با هم راه افتادند. در این هنگام شتر جابر، تندتر حركت مى كرد. پیغمبر در بین راه دائما جابر را مورد ملاطفت قرار مى داد. جابر شمرد، دید مجموعا 25 بار براى او طلب آمرزش كرد.
در بین راه از جابر پرسید:((از پدرت عبداللّه چند فرزند باقى مانده ؟)).
هفت دختر و یك پسر كه منم .
((آیا قرضى هم از پدرت باقى مانده ؟)).
بلى .
((پس وقتى به مدینه برگشتى ، با آنها قرارى بگذار و همینكه موقع چیدن خرما شد مرا خبر كن )).
بسیار خوب .
((زن گرفته اى ؟)).
بلى .
((با كى ازدواج كردى ؟)).
با فلان زن ، دختر فلان كس ، یكى از بیوه زنان مدینه .
((چرا دوشیزه نگرفتى كه همبازى تو باشد؟)).
یا رسول اللّه ! چند خواهر جوان و بى تجربه داشتم نخواستم زن جوان و بى تجربه بگیرم ، مصلحت دیدم عاقله زنى را به همسرى انتخاب كنم .
((بسیار خوب كارى كردى . این شتر را چند خریدى ؟)).
به پنج وقیه طلا.
((به همین قیمت مال ما باشد، به مدینه كه آمدى بیا پولش را بگیر)).
آن سفر به آخر رسید و به مدینه مراجعت كردند. جابر شتر را آورد كه تحویل بدهد، رسول اكرم به ((بلال )) فرمود:((پنج وقیه طلا بابت پول شتر به جابر بده ، به علاوه سه وقیه دیگر، تا قرضهاى پدرش عبداللّه را بدهد، شترش هم مال خودش باشد)).
بعد، از جابر پرسید:((با طلبكاران قرارداد بستى ؟)).
نه یا رسول اللّه !
((آیا آنچه از پدرت مانده وافى به قرضهایش هست ؟))
نه یا رسول اللّه !
((پس موقع چیدن خرما ما را خبر كن )).
موقع چیدن خرما رسید، رسول خدا را خبر كرد. پیامبر آمد و حساب طلبكاران را تسویه كرد. و براى خانواده جابر نیز به اندازه كافى باقى گذاشت(46).




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 33 بازار سیاه

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/09/8-11:41

33 بازار سیاه
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

عائله امام صادق و هزینه زندگى آن حضرت زیاد شده بود. امام به فكر افتاد كه از طریق كسب و تجارت عایداتى به دست آورد تا جواب مخارج خانه را بدهد. هزار دینار سرمایه فراهم كرد و به غلام خویش كه ((مصادف )) نام داشت فرمود:((این هزار دینار را بگیر و آماده تجارت و مسافرت به مصر باش )).
((مصادف )) رفت و با آن پول از نوع متاعى كه معمولاً به مصر حمل مى شد خرید و با كاروانى از تجار كه همه از همان نوع متاع حمل كرده بودند، به طرف مصر حركت كرد.
همینكه نزدیك مصر رسیدند، قافله دیگرى از تجار كه از مصر خارج شده بود، به آنها برخورد. اوضاع و احوال را از یكدیگر پرسیدند، ضمن گفتگوها معلوم شد كه اخیرا متاعى كه مصادف و رفقایش حمل مى كنند بازار خوبى پیدا كرده و كمیاب شده است . صاحبان متاع از بخت نیك خود، بسیار خوشحال شدند و اتفاقا آن متاع از چیزهایى بود كه مورد احتیاج عموم بود و مردم ناچار بودند به هر قیمت هست آن را خریدارى كنند.
صاحبان متاع ، بعد از شنیدن این خبر مسرت بخش ، با یكدیگر همعهد شدند كه به سودى كمتر از صد در صد نفروشند. رفتند و وارد مصر شدند. مطلب همان طور بود كه اطلاع یافته بودند. طبق عهدى كه با هم بسته بودند بازار سیاه به وجود آوردند و به كمتر از دو برابر قیمتى كه براى خود آنها تمام شده بود نفروختند.
مصادف ، با هزار دینار سود خالص به مدینه برگشت . خوشوقت و خوشحال به حضور امام صادق رفت و دو كیسه كه هر كدام هزار دینار داشت جلو امام گذاشت . امام پرسید:((اینها چیست ؟))
گفت : یكى ازاین دو كیسه سرمایه اى است كه شما به من دادید و دیگرى كه مساوى اصل سرمایه است سود خالصى است كه به دست آمده .
امام :((سود زیادى است ، بگو ببینم چطور شد كه شما توانستید این قدر سود ببرید؟)).
قضیه از این قرار است كه در نزدیك مصر اطلاع یافتیم كه مال التجاره ما در آنجا كمیاب شده ، هم قسم شدیم كه به كمتر از صد در صد سود خالص ‍ نفروشیم و همین كار را كردیم !
((سبحان اللّه ! شما همچو كارى كردید!، قسم خوردید كه در میان مردم مسلمان بازار سیاه درست كنید، قسم خوردید كه به كمتر از سود خالص مساوى اصل سرمایه نفروشید! نه ، همچو تجارت و سودى را من هرگز نمى خواهم )).
سپس امام یكى از دو كیسه را برداشت و فرمود:((این سرمایه من )) و به آن یكى دیگر دست نزد و فرمود:((من به آن كارى ندارم )).
آنگاه فرمود:((اى مصادف ! شمشیر زدن از كسب حلال آسانتر است ))(45).




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 32 در خانه اُمّ سلمه

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/09/2-08:13

32 در خانه اُمّ سلمه
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

آن شب را رسول اكرم در خانه ((ام سلمه )) بود. نیمه هاى شب بود كه ام سلمه بیدار شد و متوجه گشت كه رسول اكرم در بستر نیست . نگران شد كه چه پیش آمده ؟ حسادت زنانه او را وادار كرد تا تحقیق كند. از جا حركت كرد و به جستجو پرداخت . دید كه رسول اكرم در گوشه اى تاریك ایستاده ، دست به آسمان بلند كرده اشك مى ریزد و مى گوید:
((خدایا! چیزهاى خوبى كه به من داده اى از من نگیر، خدایا! مرا مورد شماتت دشمنان و حاسدان قرار نده ، خدایا! مرا به سوى بدیهایى كه مرا از آنها نجات داده اى برنگردان ، خدایا! مرا هیچگاه به اندازه یك چشم برهم زدن هم به خودم وامگذار)).
شنیدن این جمله ها با آن حالت ، لرزه بر اندام ام سلمه انداخت ، رفت در گوشه اى نشست و شروع كرد به گریستن ، گریه ام سلمه به قدرى شدید شد كه رسول اكرم آمد و از او پرسید:((چرا گریه مى كنى ؟)).
چرا گریه نكنم ؟! تو با آن مقام و منزلت كه نزد خدا دارى ، این چنین از خداوند ترسانى ، از او مى خواهى كه تو را به خودت یك لحظه وانگذارد، پس واى به حال مثل من .
((اى ام سلمه ! چطور مى توانم نگران نباشم و خاطرجمع باشم ، یونس ‍ پیغمبر یك لحظه به خود واگذاشته شد و آمد به سرش آنچه آمد))(44).




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 31 درخت خرما

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/08/29-08:36

31 درخت خرما
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

سمرة بن جندب ، یك اصله درخت خرما در باغ یكى از نصارا داشت . خانه مسكونى مرد انصارى كه زن و بچه اش در آن جا به سر مى بردند. هماندم در باغ بود. سمره گاهى مى آمد و از نخله خود خبر مى گرفت ، یا از آن خرما مى چید. و البته طبق قانون اسلام ، ((حق )) داشت كه در آن خانه رفت و آمد نماید و به درخت خود رسیدگى كند.
سمره هر وقت كه مى خواست برود از درخت خود خبر بگیرد، بى اعتنا و سرزده داخل خانه مى شد و ضمنا چشم چرانى مى كرد.
صاحبخانه از او خواهش كرد كه هر وقت مى خواهد داخل شود، سرزده وارد نشود. او قبول نكرد. ناچار صاحبخانه به رسول اكرم شكایت كرد و گفت : این مرد سرزده داخل خانه من مى شود، شما به او بگویید بدون اطلاع و سرزده وارد نشود تا خانواده من قبلاً مطلع باشند و خود را از چشم چرانى او حفظ كنند.
رسول اكرم ، سمره را خواست و به او فرمود:((فلانى از تو شكایت دارد، مى گوید تو بدون اطلاع وارد خانه او مى شوى و قهرا خانواده او را در حالى مى بینى كه او دوست ندارد. بعد از این اجازه بگیر و بدون اطلاع و اجازه داخل نشو))، سمره تمكین نكرد.
فرمود:((پس درخت را بفروش ))، سمره حاضر نشد. رسول اكرم قیمت را بالا برد، باز هم حاضر نشد. بالاتر برد، باز هم حاضر نشد، فرمود:((اگر این كار را بكنى ، در بهشت براى تو درختى خواهد بود))
باز هم تسلیم نشد. پاها را به یك كفش كرده بود كه نه از درخت خودم صرف نظر مى كنم و نه حاضرم هنگام ورود به باغ از صاحب باغ اجازه بگیرم .
در این وقت رسول اكرم فرمود:((تو مردى زیان رسان و سختگیرى و در دین اسلام زیان رساندن و تنگ گرفتن وجود ندارد))(42). بعد رو كرد به مرد انصارى و فرمود:((برو درخت خرما را از زمین درآور و بینداز جلو سمره )).
رفتند و این كار را كردند. آنگاه رسول اكرم به سمره فرمود:((حالا برو درختت را هرجا كه دلت مى خواهد بكار))(43).




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 30 شكایت همسایه

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/08/25-10:06

30 شكایت همسایه
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

شخصى آمد حضور رسول اكرم و از همسایه اش شكایت كرد كه مرا اذیت مى كند و از من سلب آسایش كرده . رسول اكرم فرمود:((تحمل كن و سر و صدا علیه همسایه ات راه نینداز، بلكه روش خود را تغییر دهد)) بعد از چندى دو مرتبه آمد و شكایت كرد. این دفعه نیز رسول اكرم فرمود:((تحمل كن )) براى سومین بار آمد و گفت : یا رسول اللّه ! این همسایه من ، دست از روش خویش ‍ بر نمى دارد و همان طور موجبات ناراحتى من و خانواده ام را فراهم مى سازد.
این دفعه رسول اكرم به او فرمود:
((روز جمعه كه رسید، برو اسباب و اثاث خودت را بیرون بیاور و سر راه مردم كه مى آیند و مى روند و مى بینند بگذار، مردم از تو خواهند پرسید كه چرا اثاثت را اینجا ریخته اى ؟ بگو از دست همسایه بد و شكایت او را به همه مردم بگو)).
شاكى همین كار را كرد. همسایه موذى كه خیال مى كرد پیغمبر براى همیشه دستور تحمل و بردبارى مى دهد، نمى دانست آنجا كه پاى دفع ظلم و دفاع از حقوق به میان بیاید، اسلام حیثیت و احترامى براى متجاوز قائل نیست . لهذا همینكه از موضوع اطلاع یافت ، به التماس افتاد و خواهش كرد كه آن مرد، اثاث خود را برگرداند به منزل . و در همان وقت متعهد شد كه دیگر به هیچ نحو موجبات آزار همسایه خود را فراهم نسازد.(41)




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 29 سفره خلیفه

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/08/19-10:35

29 سفره خلیفه
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

شریك بن عبداللّه نخعى از فقهاى معروف قرن دوم هجرى به علم و تقوا معروف بود. مهدى بن منصور خلیفه عباسى علاقه فراوان داشت كه منصب ((قضا)) را به او واگذار كند، ولى شریك بن عبداللّه ، براى آنكه خود را از دستگاه ظلم دور نگه دارد زیر این بار نمى رفت . و نیز خلیفه علاقه مند بود كه شریك را معلم خصوصى فرزندان خود قرار دهد تا به آنها علم حدیث بیاموزد، شریك این كار را نیز قبول نمى كرد و به همان زندگى آزاد و فقیرانه اى كه داشت قانع بود.
روزى خلیفه او را طلبید و به او گفت : باید امروز یكى از این سه كار را قبول كنى ، یا عهده دار منصب ((قضا)) بشوى ، یا كار تعلیم و تربیت فرزندان مرا قبول كنى ، یا آنكه همین امروز نهار با ما باشى و بر سر سفره ما بنشینى .
شریك با خود فكرى كرد و گفت ، حالا كه اجبار و اضطرار است ، البته از این سه كار، سومى بر من آسانتر است .
خلیفه ضمنا به مدیر مطبخ دستور داد كه امروز لذیذترین غذاها را براى شریك تهیه كن . غذاهاى رنگارنگ از مغز استخوان آمیخته به نبات و عسل تهیه كردند و سر سفره آوردند.
شریك كه تا آن وقت همچو غذایى نخورده و ندیده بود، با اشتهاى كامل خورد. خوانسالار آهسته بیخ گوش خلیفه گفت : به خدا قسم كه دیگر این مرد روى رستگارى نخواهد دید.
طولى نكشید كه دیدند شریك هم عهده دار تعلیم فرزندان خلیفه شده و هم منصب ((قضا)) را قبول كرده و برایش از بیت المال مقررى نیز معین شد.
روزى با متصدى پرداخت حقوق حرفش شد، متصدى به او گفت : تو كه گندم به ما نفروخته اى كه این قدر سمجامت مى كنى ؟
شریك گفت : چیزى از گندم بهتر به شما فروخته ام ، من دین خود را فروخته ام .(40)




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 28 تازه مسلمان

نوشته شده توسط :آ نوری
1393/08/7-08:58

28 تازه مسلمان
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

دو همسایه كه یكى مسلمان و دیگرى نصرانى بود، گاهى با هم راجع به اسلام سخن مى گفتند. مسلمان كه مرد عابد و متدینى بود آن قدر از اسلام توصیف وتعریف كردكه همسایه نصرانیش به اسلام متمایل شد و قبول اسلام كرد.
شب فرا رسید، هنگام سحر بود كه نصرانى تازه مسلمان دید در خانه اش را مى كوبند، متحیر و نگران پرسید: كیستى ؟
از پشت در صدا بلند شد: من فلان شخصم و خودش را معرفى كرد، همان همسایه مسلمانش بود كه به دست او به اسلام تشرف حاصل كرده بود.
در این وقت شب چكار دارى ؟
زود وضو بگیر و جامه ات را بپوش كه برویم مسجد براى نماز!
تازه مسلمان براى اولین بار در عمر خویش وضو گرفت و به دنبال رفیق مسلمانش روانه مسجد شد. هنوز تا طلوع صبح خیلى باقى بود. موقع نافله شب بود، آن قدر نماز خواندند تا سپیده دمید و موقع نماز صبح رسید. نماز صبح را خواندند و مشغول دعا و تعقیب بودند كه هوا كاملاً روشن شد. تازه مسلمان حركت كرد كه برود به منزلش ، رفیقش گفت : كجا مى روى ؟
مى خواهم برگردم به خانه ام ، فریضه صبح را كه خواندیم دیگر كارى نداریم .
مدت كمى صبر كن و تعقیب نماز را بخوان تا خورشید طلوع كند.
بسیار خوب .
تازه مسلمان نشست و آن قدر ذكر خدا كرد تا خورشید دمید. برخاست كه برود، رفیق مسلمانش قرآنى به او داد و گفت : فعلاً مشغول تلاوت قرآن باش ‍ تا خورشید بالا بیاید و من توصیه مى كنم كه امروز نیت روزه كن ، نمى دانى روزه چقدر ثواب و فضیلت دارد؟
كم كم نزدیك ظهر شد. گفت : صبر كن چیزى به ظهر نمانده ، نماز ظهر را در مسجد بخوان .
نماز ظهر خوانده شد. به او گفت : صبر كن طولى نمى كشد كه وقت فضیلت نماز عصر مى رسد، آن را هم در وقت فضیلتش بخوانیم !
بعد از خواندن نماز عصر گفت : چیزى از روز نمانده . او را نگاه داشت تا وقت نماز مغرب رسید. تازه مسلمان بعد از نماز مغرب حركت كرد كه برود افطار كند. رفیق مسلمانش گفت : یك نماز بیشتر باقى نمانده و آن عشا است . صبر كن تا در حدود یك ساعت از شب گذشته ، وقت نماز عشا (وقت فضیلت ) رسید و نماز عشاء هم خوانده شد. تازه مسلمان حركت كرد و رفت .
شب دوم هنگام سحر بود كه باز صداى در را شنید كه مى كوبند، پرسید: كیست ؟
من فلان شخص همسایه ات هستم ، زود وضو بگیر و جامه ات را بپوش كه به اتفاق هم به مسجد برویم .
من همان دیشب كه از مجسد برگشتم ، از این دین استعفا كردم . برو یك آدم بیكارترى از من پیدا كن كه كارى نداشته باشد و وقت خود را بتواند در مسجد بگذراند. من آدمى فقیر و عیالمندم ، باید به دنبال كار و كسب روزى بروم .
امام صادق بعد از اینكه این حكایت را براى اصحاب و یاران خود نقل كرد، فرمود:((به این ترتیب ، آن مرد عابد سختگیر، بیچاره اى را كه وارد اسلام كرده بود خودش از اسلام بیرون كرد. بنابراین ، شما همیشه متوجه این حقیقت باشید كه بر مردم تنگ نگیرید، اندازه و طاقت و توانائى مردم را در نظر بگیرید تا مى توانید كارى كنید كه مردم متمایل به دین شوند و فرارى نشوند، آیا نمى دانید كه روش سیاست اموى بر سختگیرى و عنف و شدت است ، ولى راه و روش ما بر نرمى و مدارا و حسن معاشرت و به دست آوردن دلهاست ))(39).




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:


ابزار دانستنی ها برای وبلاگ





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات