بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش/ که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد

داستان راستان شهید مطهری: داستان 94 شاه و حكیم

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/03/5-07:58

به نام خدا

94 شاه و حكیم 

ناصر الدین شاه در سفر خراسان ، به هر شهری كه وارد می‏شد ، طبق معمول ، 
تمام طبقات به استقبال و دیدنش می‏رفتند . موقع حركت از آن شهر نیز او 
را مشایعت می‏كردند ، تا اینكه وارد سبزوار شد . در سبزوار نیز عموم‏ 
طبقات از او استقبال و دیدن كردند ، تنها كسی كه به بهانه انزوا و گوشه‏ 
نشینی از استقبال و دیدن امتناع كرد حكیم و فیلسوف و عارف معروف ، حاج‏ 
ملاهادی سبزواری ، بود . از قضا تنها شخصیتی كه ، شاه در نظر گرفته بود در 
طول راه مسافرت خراسان او را از نزدیك ببیند ، همین مرد بود كه تدریجا 
شهرت عمومی در همه ایران پیدا كرده بود و از اطراف كشور طلاب به محضرش‏ 
شتافته بودند ، و حوزه علمیه عظیمی در سبزوار تشكیل یافته بود . 
شاه كه از آن همه استقبالها و دیدنها و كرنشها و تملقها خسته شده بود ، 
تصمیم گرفت خودش به دیدن حكیم برود . 
به شاه گفتند : " حكیم ، شاه و وزیر نمی‏شناسد " . شاه گفت : " ولی‏ 
شاه حكیم را می‏شناسد " . جریان را به حكیم اطلاع دادند ، تعیین وقت شد و 
یك روز در حدود ظهر ، شاه فقط به اتفاق یك نفر پیش خدمت به خانه حكیم‏ 
رفت ، خانه‏ای بود محقر با اسباب و لوازمی بسیار ساده . شاه ضمن صحبتها 
گفت : " هر نعمتی شكری دارد ، شكر نعمت علم تدریس و ارشاد است ، شكر 
نعمت مال اعانت و دستگیری است ، شكر نعمت سلطنت هم البته انجام‏ 
حوائج است ، لهذا من میل دارم شما از من چیزی بخواهید تا توفیق انجام آن‏ 
را پیدا كنم " . 
- " من حاجتی ندارم ، چیزی هم نمی‏خواهم " . 
- " شنیده‏ام شما یك زمین زراعتی دارید ، 
اجازه بدهید دستور دهم آن زمین از مالیات معاف باشد " . 
- " دفتر مالیات دولت مضبوط است كه از هر شهری چقدر وصول شود . 
اساس آن با تغییرات جزئی بهم نمی‏خورد . اگر در این شهر از من مالیات‏ 
نگیرند همان مبلغ را از دیگران زیادتر خواهند گرفت ، تا مجموعی كه از 
سبزوار باید وصول شود تكمیل گردد . شاه راضی نشوند كه تخفیف دادن به من‏ 
یا معاف شدن من از مالیات ، سبب تحمیلی بر یتیمان و بیوه زنان گردد . 
بعلاوه دولت كه وظیفه دارد حافظ جان و مال مردم باشد ، هزینه هم دارد و 
باید تأمین شود . ما با رضا و رغبت ، خودمان این مالیات را می‏دهیم . " 
شاه گفت : - " میل دارم امروز در خدمت شما غذا صرف كنم ، و از همان‏ 
غذای هر روز شما بخورم ، دستور بفرمایید نهار شما را بیاورند " . 
حكیم بدون آنكه از جا حركت كند فریاد كرد : " غذای مرا بیاورید " . 
فورا آوردند ، طبقی چوبین كه بر روی آن چند قرص نان و چند قاشق و یك‏ 
ظرف دوغ و مقداری نمك دیده می‏شد 
جلو شاه و حكیم گذاشتند . حكیم به شاه گفت : " بخور كه نان حلال است ، 
زراعت و جفت كاری آن دست رنج خودم است . شاه یك قاشق خورد اما دید 
به چنین غذایی عادت ندارد و از نظر او قابل خوردن نیست . از حكیم اجازه‏ 
خواست كه مقداری از آن نانها را به دستمال ببندد و تیمنا و تبركا همراه‏ 
خود ببرد . پس از چند لحظه ، شاه با یك دنیا بهت و حیرت ، خانه حكیم‏ 
را ترك كرد ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 ریحانه الادب ، جلد2 ، صفحه 157 - 158 ، ذیل عنوان سبزواری . 





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 93 اسكندر و دیوژن

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/03/4-08:33

به نام خدا

93 اسكندر و دیوژن

همینكه اسكندر، پادشاه مقدونی، به عنوان فرمانده و پیشوای كل یونان در لشكركشی به ایران انتخاب شد، از همه ی طبقات برای تبریك نزد او می آمدند. اما دیوگنس (دیوژن) ، حكیم معروف یونانی، كه در كورینت به سر می برد كمترین توجهی به او نكرد. اسكندر شخصا به دیدار او رفت. دیوژن كه از حكمای كلبی یونان بود (شعار این دسته قناعت و استغناء و آزادمنشی و قطع طمع بود) در برابر آفتاب دراز كشیده بود. چون حس كرد جمع فراوانی به طرف او می آیند، كمی برخاست و چشمان خود را به اسكندر كه با جلال و شكوه پیش می آمد خیره كرد، اما هیچ فرقی میان اسكندر و یك مرد عادی كه به سراغ او می آمد نگذاشت و شعار استغناء و بی اعتنایی را حفظ كرد. اسكندر به او سلام كرد، سپس گفت: «اگر از من تقاضایی داری بگو. » دیوژن گفت: «یك تقاضا بیشتر ندارم. من از آفتاب استفاده می كردم، تو اكنون جلو آفتاب را گرفته ای، كمی آن طرف تر بایست! » .

این سخن در نظر همراهان اسكندر خیلی حقیر و ابلهانه آمد. با خود گفتند عجب مرد ابلهی است كه از چنین فرصتی استفاده نمی كند. اما اسكندر كه خود را در برابر مناعت طبع و استغناء نفس دیوژن حقیر دید، سخت در اندیشه فرو رفت. پس از آنكه به راه افتاد، به همراهان خود كه فیلسوف را ریشخند می كردند گفت: «به راستی اگر

اسكندر نبودم دلم می خواست دیوژن باشم. » [1]





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 92 كدامیك عابدترند ؟

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/03/3-09:35

به نام خدا

92 كدامیك عابدترند ؟ 

یكی از اصحاب امام صادق ( ع ) ، كه طبق معمول همیشه در محضر درس آن‏ 
حضرت شركت می‏كرد و در مجالس رفقا حاضر می‏شد و با آنها رفت و آمد 
می‏كرد ، مدتی بود كه دیده نمی‏شد . یك روز امام صادق ، از اصحاب و 
دوستانش پرسید : " راستی فلانی كجاست كه مدتی است دیده نمی‏شود ؟ " 
- " یا ابن رسول الله اخیرا خیلی تنگدست و فقیر شده " . 
- " پس چه می‏كند ؟ " 
- " هیچ ، در خانه نشسته و یكسره به عبادت پرداخته است " . 
- " پس زندگیش از كجا اداره می‏شود ؟ "
- " یكی از دوستانش عهده‏دار مخارج زندگی او شده " . 
- " به خدا قسم این دوستش به درجاتی از او عابدتر است " ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 وسائل ، جلد2 ، صفحه . 529 





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 91 گره گشایی

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/02/30-09:03

به نام خدا

91 گره گشایی 

صفوان در محضر امام صادق ( ع ) نشسته بود . ناگهان ، مردی از اهل مكه‏ 
وارد مجلس شد و گرفتاریی كه برایش پیش آمده بود شرح داد . معلوم شد 
موضوع كرایه‏ ای در كار است و كار به اشكال و بن بست كشیده است . امام‏ 
به صفوان دستور داد : 
" فورا حركت كن و برادر ایمانی خودت را در كارش مدد كن " . 
صفوان حركت كرد و رفت و پس از توفیق در اصلاح كار و حل اشكال مراجعت‏ 
كرد . امام سؤال كرد : " چطور شد ؟ " 
- " خداوند اصلاح كرد " . 
- " بدان كه همین كار به ظاهر كوچك 
كه حاجتی از كسی بر آوردی و وقت كمی از تو گرفت ، از هفت شوط طواف‏ 
دور كعبه محبوبتر و فاضلتر است " . 
بعد امام صادق ، به گفته خود چنین ادامه داد : 
" مردی گرفتاری داشت و آمد حضور امام حسن ( ع ) و از آن حضرت‏ 
استمداد كرد . امام حسن بلافاصله كفشها را پوشیده و راه افتاد . در بین‏ 
راه به حسین بن علی ( ع ) رسیدند در حالی كه مشغول نماز بود . امام حسن‏ 
به آن مرد گفت : 
" تو چطور از حسین غفلت كردی و پیش او نرفتی " گفت : 
" من اول خواستم پیش او بروم و از او در كارم كمك بخواهم ، ولی چون‏ 
گفتند ایشان اعتكاف كرده‏اند و معذورند ، خدمتشان نرفتم " . 
امام حسن فرمود : " اما اگر توفیق بر آوردن حاجت تو برایش دست داده‏ 
بود ، از یك ماه اعتكاف برایش بهتر بود " ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 كافی ، جلد 2 ، باب السعی فی حاجه المؤمن ، صفحه . 198 





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 90 ستاره شناس

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/02/29-08:52

به نام خدا

90 ستاره شناس 

" امیرالمؤمنین علی - علیه السلام - و سپاهیانش ، سوار بر اسبها ، 
آهنگ حركت به سوی نهروان داشتند . ناگهان یكی از سران اصحاب رسید و 
مردی را همراه خود آورد و گفت : یا امیرالمؤمنین این مرد " ستاره شناس‏ 
" است و مطلبی دارد می‏خواهد به عرض شما برساند " . 
ستاره شناس : " یا امیرالمؤمنین در این ساعت حركت نكنید ، اندكی‏ 
تأمل كنید ، بگذارید اقلا دو سه ساعت از روز بگذرد ، آنگاه حركت كنید " 

" چرا ؟ " 
چون اوضاع كواكب دلالت می‏كند كه هر كه در این ساعت حركت كند از دشمن‏ 
شكست 
ماده ؟ " 
- " اگر بنشینم حساب بكنم می‏توانم " . 
- " دروغ می‏گویی ، نمی‏توانی ، قرآن می‏گوید : هیچكس جز خدا از نهان‏ 
آگاه نیست . آن خداست كه می‏داند چه در رحم آفریده است " . 
( محمد رسول خدا ، چنین ادعایی كه تو می‏كنی نكرد . آیا تو ادعا داری كه‏ 
بر همه جریانهای عالم آگاهی و می‏فهمی در چه ساعت خیر و در چه ساعت شر 
می‏رسد . پس اگر كسی به تو با این علم كامل و اطلاع جامع اعتماد كند به‏ 
خدا نیازی ندارد ) . 
بعد به مردم خطاب فرمود : " مبادا دنبال این چیزها بروید ، اینها 
منجر به كهانت و ادعای غیبگوئی می‏شود . كاهن هم ردیف ساحر است و ساحر 
هم ردیف كافر كافر در آتش است " . 
گاه رو به آسمان كرد و چند جمله دعا مبنی بر توكل و اعتماد به خدای‏ 
متعال خواند . 
سپس رو كرد به ستاره شناس و فرمود : 
" ما مخصوصا بر خلاف دستور تو عمل می‏كنیم و بدون درنگ همین الان حركت‏ 
می‏كنیم " . 
فورا فرمان حركت داد و به طرف دشمن پیش رفت . در كمتر جهادی به قدر 
آن جهاد ، پیروزی و موفقیت نصیب علی علیه السلام شده بوده ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 نهج البلاغه ، خطبه 77 - وسائل ، جلد 2 ، صفحه . 181 





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 88 شاگرد بزاز

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/02/25-08:50

88 شاگرد بزاز 

جوانك شاگرد بزاز ، بی خبر بود كه چه دامی در راهش گسترده شده . او 
نمی‏دانست این زن زیبا و متشخص كه به بهانه خرید پارچه به مغازه آنها 
رفت و آمد می‏كند ، عاشق دلباخته او است ، و در قلبش طوفانی از عشق و 
هوس و تمنا بر پاست . 
یك روز همان زن به در مغازه آمد و دستور داد مقدار زیادی جنس بزازی‏ 
جدا كردند ، آنگاه به عذر اینكه قادر به حمل اینها نیستم ، به علاوه پول‏ 
همراه ندارم ، گفت : " پارچه ‏ها را بدهید این جوان بیاورد ، و در خانه‏ 
به من تحویل دهد و پول بگیرد " . 
مقدمات كار قبلا از طرف زن فراهم شده 

بود ، خانه از اغیار خالی بود ، جز چند كنیز اهل سر ، كسی در خانه نبود . 
محمد بن سیرین - كه عنفوان جوانی را طی می‏كرد و از زیبایی بی بهره نبود - 
پارچه‏ها را به دوش گرفت و همراه آن زن آمد . تا به درون خانه داخل شد 
در از پشت بسته شد . ابن سیرین به داخل اطاقی مجلل راهنمایی گشت . او 
منتظر بود كه خانم هر چه زودتر بیاید ، جنس را تحویل بگیرد و پول را 
بپردازد . انتظار به طول انجامید . پس از مدتی پرده بالا رفت . خانم در 
حالی كه خود را هفت قلم آرایش كرده بود ، با هزار عشوه پا به درون اطاق‏ 
گذاشت . ابن سیرین در یك لحظه كوتاه فهمید كه دامی برایش گسترده شده‏ 

خواهش كرد ، فایده نبخشید . گفت چاره‏ای نیست باید كام مرا بر آوری . و 
همینكه دید ابن سیرین در عقیده خود پا فشاری می‏كند ، او را تهدید كرد ، 
گفت : " اگر به عشق من احترام نگذاری و مرا كامیاب نسازی ، الان فریاد 
می‏كشم و می‏گویم این جوان نسبت به من قصد سوء دارد . آنگاه معلوم است كه‏ 
چه بر سر تو خواهد آمد " . 
موی بر بدن ابن سیرین راست شد . از طرفی ایمان و عقیده و تقوا به او 
فرمان می‏داد كه پاكدامنی خود را حفظ كن . از طرف دیگر سر باز زدن از 
تمنای آن زن به قیمت جان و آبرو و همه چیزش تمام می‏شد . چاره‏ای جز 
اظهار تسلیم ندید . اما فكری مثل برق از خاطرش گذشت . فكر كرد یك راه‏ 
باقی است ، كاری كنم كه عشق این زن تبدیل به نفرت شود و خودش از من‏ 
دست بردارد . اگر بخواهم دامن تقوا را از آلودگی حفظ كنم ، باید یك‏ 
لحظه آلودگی ظاهر را تحمل كنم . به بهانه قضاء حاجت ، از اطاق بیرون‏ 
رفت ، با وضع و لباس آلوده برگشت . و 
به طرف زن آمد . تا چشم آن زن به او افتاد ، روی درهم كشید و فورا او را 
از منزل خارج كرد ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 الكنی و الالقاب ، جلد 1 ، صفحه . 313 





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 87 افطاری

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/02/20-09:01

به نام خدا

87 افطاری 

انس بن مالك ، سالها در خانه رسول خدا خدمتكار بود و تا آخرین روز 
حیات رسول خدا این افتخار را داشت . او بیش از هر كس دیگر ، به اخلاق‏ 
و عادات شخصی رسول اكرم آشنا بود . آگاه بود كه رسول اكرم در خوراك و 
پوشاك چقدر ساده و بی تكلف زندگی می‏كند . در روزهایی كه روزه می‏گرفت ، 
همه افطاری و سحری او عبارت بود از مقداری شیر یا شربت و مقداری ترید 
ساده - گاهی برای افطار و سحر ، جداگانه ، این غذای ساده تهیه می‏شد و 
گاهی به یك نوبت غذا اكتفا می‏كرد و با همان روزه می‏گرفت . 
یك شب ، طبق معمول ، انس بن مالك مقداری شیر یا چیز دیگر برای‏ 
افطاری رسول 
اكرم آماده كرد ، اما رسول اكرم آن روز وقت افطار نیامد . پاسی از شب‏ 
گذشت و مراجعت نفرمود . انس مطمئن شد كه رسول اكرم خواهش بعضی از 
اصحاب را اجابت كرده و افطاری را در خانه آنان خورده است . از این رو 
آنچه تهیه دیده بود خودش خورد . 
طولی نكشید رسول اكرم به خانه برگشت . انس از یك نفر كه همراه حضرت‏ 
بود پرسید : " ایشان امشب كجا افطار كردند ؟ " گفت : " هنوز افطار 
نكرده‏اند . بعضی گرفتاریها پیش آمد و آمدنشان دیر شد " . 
انس از كار خود یك دنیا پشیمان و شرمسار شد ، زیرا شب گذشته بود و 
تهیه چیزی ممكن نبود . منتظر بود رسول اكرم از او غذا بخواهد ، و او از 
كرده خود معذرتخواهی كند . اما از آن سو رسول اكرم از قرائن و احوال‏ 
فهمید چه شده ، نامی از غذا نبرد و گرسنه به بستر رفت . انس گفت : " 
رسول خدا تا زنده بود موضوع آن شب را بازگو نكرد و به روی من نیاورد " 
( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 كحل البصر ، محدث قمی ، صفحه . 67 





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 86 عتاب استاد

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/02/18-12:01

به نام خدا

86 عتاب استاد 

سید جواد عاملی ، فقیه معروف - صاحب كتاب مفتاح الكرامه - شب مشغول‏ 
صرف شام بود كه صدای در را شنید . وقتی كه فهمید پیش خدمت استادش ، 
سید مهدی بحرالعلوم ، دم در است با عجله به طرف در دوید . پیش خدمت‏ 
گفت : " حضرت استاد ، شما را الان احضار كرده است ، شام جلو ایشان‏ 
حاضر است اما دست به سفره نخواهند برد تا شما بروید " . 
جای معطلی نبود . سید جواد بدون آنكه غذا را به آخر برساند ، با شتاب‏ 
تمام به خانه سید بحرالعلوم رفت . تا چشم استاد به سید جواد افتاد ، با 
خشم و تغیر بی‏سابقه‏ای گفت : 
" سید جواد ! از خدا نمی‏ترسی ، از خدا 
شرم نمی‏كنی ؟ ! " 
سید جواد غرق حیرت شد كه چه شده و چه حادثه‏ای رخ داده ، تاكنون سابقه‏ 
نداشته این چنین مورد عتاب قرار بگیرد . هر چه به مغز خود فشار آورد تا 
علت را بفهمد ممكن نشد . ناچار پرسید : 
" ممكن است حضرت استاد بفرمایند تقصیر اینجانب چه بوده است ؟ " 
" هفت شبانه روز است فلان شخص همسایه‏ات و عائله‏اش گندم و برنج‏ 
گیرشان نیامده ، در این مدت از بقال سركوچه خرمای زاهدی نسیه كرده و با 
آن به سر برده‏اند . امروز كه رفته است تا باز خرما بگیرد ، قبل از آنكه‏ 
اظهار كند ، بقال گفته نسیه شما زیاد شده است . او هم بعد از شنیدن این‏ 
جمله خجالت كشیده تقاضای نسیه كند ، دست خالی به خانه برگشته است . و 
امشب خودش و عائله‏اش بی‏شام مانده‏اند " . 
- " بخدا قسم ، من از این جریان بی خبر بودم ، اگر می‏دانستم به‏ 
احوالش رسیدگی می‏كردم " . 
- " همه داد و فریادهای من برای این است كه تو چرا از احوال‏ 
همسایه‏ات بی‏خبر مانده‏ای ؟ چرا هفت شبانه روز آنها به این وضع بگذارنند 
و تو نفهمی ؟ اگر با خبر بودی و اقدام نمی‏كردی كه تو اصلا مسلمان نبودی ، 
یهودی بودی " . 
- " می‏فرمایید چه كنم ؟ " 
- " پیش خدمت من این مجمعه غذا را برمی‏دارد ، همراه هم تا دم در 
منزل آن مرد بروید ، دم در پیش خدمت برگردد و تو در بزن و از او خواهش‏ 
كن كه امشب با هم شام صرف كنید . این پول را هم بگیر و زیر فرش یا 
بوریای خانه‏اش بگذار ، و از اینكه درباره او كه همسایه تو است كوتاهی‏ 
كرده‏ای معذرت بخواه . سینی را همانجا بگذار و برگرد . من اینجا نشسته‏ام‏ 
و شام نخواهم خورد تا تو برگردی و خبر آن مرد مؤمن را برای من بیاوری " 

پیش خدمت سینی بزرگ غذا را كه انواع غذاهای مطبوع در آن بود برداشت‏ 
، و همراه سید جواد روانه شد . دم در پیش خدمت برگشت و سید جواد پس‏ 
از كسب اجازه وارد شد . 
صاحبخانه پس از استماع معذرت خواهی سید جواد و خواهش او دست به سفره‏ 
برد . لقمه‏ای خورد و غذا را مطبوع یافت . حس كرد كه این غذا دست پخت‏ 
خانه سید جواد ، كه عرب بود ، نیست . فورا از غذا دست كشید و گفت : 
" این غذا دست پخت عرب نیست ، بنابراین از خانه شما نیامده ، تا 
نگویی این غذا از كجا است من دست دراز نخواهم كرد " . 
آن مرد خوب حدس زده بود . غذا در خانه بحرالعلوم ترتیب داده شده بود 
. آنها ایرانی الاصل و اهل بروجرد بودند و غذا ، غذای عرب نبود . سید 
جواد هر چه اصرار كرد كه تو غذا بخور ، چه كار داری كه این غذا در خانه‏ 
كی ترتیب داده شده ، آن مرد قبول نكرد و گفت : " تا نگویی دست دراز 
نخواهم كرد " . سید جواد چاره‏ای ندید ، ماجرا را از اول تا آخر نقل كرد 
. آن مرد بعد از شنیدن ماجرا غذا را تناول كرد ، اما سخت در شگفت مانده‏ 
بود . می‏گفت : " من راز خودم را به احدی نگفته‏ام ، از نزدیكترین‏ 
همسایگانم پنهان داشته‏ام ، نمی‏دانم سید از كجا 
مطلع شده است ! " ( 1 ) 
سر خدا كه عارف سالك به كس نگفت در حیرتم كه باده فروش از كجا 
شنیده ؟ ! 

پاورقی : 
. 1 الكنی و الالقاب ، محدث قمی ، جلد 2 ، صفحه . 62 





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 85 شكایت از روزگار

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/02/16-08:50

به نام خدا

85 شكایت از روزگار 

مفضل بن قیس ، سخت در فشار زندگی واقع شده بود . فقر و تنگدستی ، 
قرض و مخارج زندگی او را آزار می‏داد . یك روز در محضر امام صادق ، لب‏ 
به شكایت گشود و بیچارگیهای خود را مو به مو تشریح كرد : " فلان مبلغ‏ 
قرض دارم ، نمی دانم چه جور اداء كنم ، فلان مبلغ خرج دارم و راه در آمدی‏ 
ندارم ، بیچاره شدم ، متحیرم ، گیج شده‏ام ، به هر در بازی می‏روم به رویم‏ 
بسته می‏شود . . . " در آخر از امام تقاضا كرد درباره‏اش دعایی بفرماید و 
از خداوند متعال بخواهد گره از كار فرو بسته او بگشاید . 
امام صادق ، به كنیزكی كه آنجا بود فرمود : " برو آن كیسه اشرفی كه‏ 
منصور برای ما فرستاده 
بیاور " . كنیزك رفت و فورا كیسه اشرفی را حاضر كرد . آنگاه به مفضل‏ 
بن قیس فرمود : " در این كیسه چهار صد دینار است و كمكی است برای‏ 
زندگی تو " . 
- " مقصودم از آنچه در حضور شما گفتم این نبود ، مقصودم فقط خواهش‏ 
دعا بود " . 
- " بسیار خوب ، دعا هم می‏كنم . اما این نكته را به تو بگویم ، هرگز 
سختیها و بیچارگیهای خود را برای مردم تشریح نكن ، اولین اثرش این است‏ 
كه وانمود می‏شود تو در میدان زندگی زمین خورده‏ای و از روزگار شكست‏ 
یافته‏ای . در نظرها كوچك می‏شوی . شخصیت و احترامت از میان می‏رود " ( 
1 ) . 

پاورقی : 
. 1 " لا تخبر الناس بكل ما انت فیه فتهون علیهم » " . بحارالانوار 
، جلد 11 ، صفحه . 114 





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 83 قرق حمام

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/02/13-08:51

به نام خدا

83 قرق حمام 

راه و روش جبارانه خلفاء اموی و بعد از آنها خلفاء عباسی ، در سایر 
طبقات مردم اثر كرده بود . مردم تدریجا راه و رسمی كه اسلام برای زندگی و 
معاشرت معین كرده بود از یاد می‏بردند ، سیرت و رفتار ساده و برادرانه‏ 
رسول اكرم ( ص ) و علی مرتضی ( ع ) ونیكان اصحابه از خاطرها محو می‏شد . 
مردم آنچنان به راه و روش جبارانه خلفاء خو گرفته بودند كه كم كم احساس‏ 
زشتی هم نسبت به آن نمی‏كردند . 
امام صادق ( ع ) روزی خواست به حمام برود ، صاحب حمام طبق سنت و 
عادت معمول كه در مورد محترمین و شخصیتها رایج شده بود عرض كرد: 
" اجازه بده حمام را برایت قرق كنم " . 
- " نه لازم نیست " . 
- " چرا ؟ ! " 
- " مؤمن سبك بارتر از این حرفها است " ( 1 ) . 

پاورقی : 
1 - " المؤمن اخف مؤونه من ذلك » " - بحارالانوار ، جلد 11 ، صفحه‏ 
. 117 





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 82 گرانی ارزاق

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/02/12-08:55

به نام خدا

82 گرانی ارزاق 

نرخ گندم و نان روز به روز در مدینه بالا می‏رفت . نگرانی و وحشت بر 
همه مردم مستولی شده بود . آن كس كه آذوقه سال را تهیه نكرده بود در 
تلاش بود كه تهیه كند ، و آن كس كه تهیه كرده بود مواظب بود آن را حفظ 
كند . در این میان مردمی هم بودند كه به واسطه تنگدستی مجبور بودند روز 
به روز آذوقه خود را از بازار بخرند . 
امام صادق ( ع ) از - " معتب " وكیل خرج خانه خود پرسید : 
- " ما امسال در خانه گندم داریم ؟ " 
- " بلی یا ابن رسول الله ، به قدری كه چندین ماه را كفایت كند گندم‏ 
ذخیره داریم " . 
- " آنها را به بازار ببر و در اختیار مردم بگذار و بفروش " . 
- " یا ابن رسول الله ، گندم در مدینه نایاب است ، اگر اینها را 
بفروشیم دیگر خریدن گندم برای ما میسر نخواهد شد " . 
- " همین است كه گفتم ، همه را در اختیار مردم بگذار و بفروش " . 
معتب دستور امام را اطاعت كرد ، گندمها را فروخت و نتیجه را گزارش‏ 
داد . 
امام به او دستور داد : " بعد از این نان خانه مرا روز به روز از 
بازار بخر . نان خانه من نباید با نانی كه در حال حاضر توده مردم مصرف‏ 
می‏كنند تفاوت داشته باشد . نان خانه من باید بعد از این نیمی گندم باشد 
و نیمی جو . من بحمدالله توانایی دارم كه تا آخر سال خانه خود را با نان‏ 
گندم به بهترین وجهی اداره كنم ، ولی این كار را نمی‏كنم تا در پیشگاه‏ 
الهی مسئله " اندازه گیری معیشت " را رعایت كرده باشم " ( 1 ) . 

پاورقی : 
1 - " احب یرانی الله قد احسنت تقدیر المعیشه » " - بحار الانوار 
، جلد 11 ، چاپ كمپانی ، صفحه . 121 





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 80 پول با بركت

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/02/7-08:09

به نام خدا

پول با بركت

علی بن ابی طالب از طرف پیغمبر اكرم مأمور شد به بازار برود و پیراهنی برای پیغمبر بخرد. رفت و پیراهنی به دوازده درهم خرید و آورد. رسول اكرم پرسید:

«این را به چه مبلغ خریدی؟ » .

- به دوازده درهم.

- این را چندان دوست ندارم، پیراهنی ارزانتر از این می خواهم، آیا فروشنده حاضر است پس بگیرد؟ .

- نمی دانم یا رسول اللّه.

- برو ببین حاضر می شود پس بگیرد؟ .

علی پیراهن را با خود برداشت و به بازار برگشت. به فروشنده فرمود:

«پیغمبر خدا پیراهنی ارزانتر از این می خواهد، آیا حاضری پول ما را بدهی و این پیراهن را پس بگیری؟ » .

فروشنده قبول كرد و علی پول را گرفت و نزد پیغمبر آورد. آنگاه رسول اكرم و علی با هم به طرف بازار راه افتادند. در بین راه چشم پیغمبر به كنیزكی افتاد كه گریه می كرد. پیغمبر نزدیك رفت و از كنیزك پرسید:

«چرا گریه می كنی؟ »

- اهل خانه به من چهار درهم دادند و مرا برای خرید به بازار فرستادند؛ نمی دانم چطور شد پولها گم شد. اكنون جرئت نمی كنم به خانه برگردم.

رسول اكرم چهار درهم از آن دوازده درهم را به كنیزك داد و فرمود: «هرچه می خواستی بخری بخر و به خانه برگرد. » و خودش به طرف بازار رفت و جامه ای به چهار درهم خرید و پوشید.

در مراجعت برهنه ای را دید، جامه را از تن كند و به او داد. دومرتبه به بازار رفت و جامه ای دیگر به چهار درهم خرید و پوشید و به طرف خانه راه افتاد.

در بین راه باز همان كنیزك را دید كه حیران و نگران و اندوهناك نشسته است، فرمود:

«چرا به خانه نرفتی؟ » .

- یا رسول اللّه خیلی دیر شده، می ترسم مرا بزنند كه چرا اینقدر دیر كردی.

- بیا با هم برویم، خانه تان را به من نشان بده، من وساطت می كنم كه مزاحم تو نشوند.

رسول اكرم به اتفاق كنیزك راه افتاد. همینكه به پشت در خانه رسیدند كنیزك گفت: «همین خانه است. » رسول اكرم از پشت در با آواز بلند گفت:

«ای اهل خانه سلام علیكم. » .

جوابی شنیده نشد. بار دوم سلام كرد، جوابی نیامد. سومین بار سلام كرد، جواب دادند:

«السلام علیك یا رسول اللّه و رحمة اللّه و بركاته. » .

- چرا اول جواب ندادید؟ آیا آواز مرا نمی شنیدید؟ .

- چرا، همان اول شنیدیم و تشخیص دادیم كه شمایید.

- پس علت تأخیر چه بود؟ .

- یا رسول اللّه! خوشمان می آمد سلام شما را مكرر بشنویم، سلام شما برای خانه ی ما فیض و بركت و سلامت است.

- این كنیزك شما دیر كرده، من اینجا آمدم از شما خواهش كنم او را مؤاخذه نكنید.

- یا رسول اللّه! به خاطر مقدم گرامی شما این كنیز از همین ساعت آزاد است.

پیامبر گفت: «خدا را شكر، چه دوازده درهم پربركتی بود، دو برهنه را پوشانید و

یك برده را آزاد كرد! » [1]


[1] . بحارالانوار ، جلد 6، باب «مكارم اخلاقه و سیره و سننه» .





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 79 تصمیم ناگهانی

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/01/28-07:58

به نام خدا

تصمیم ناگهانی

وقتی كه به هارون الرشید خبر دادند كه صفوان «كاروانچی» كاروان شتر را یكجا فروخته است و بنابراین برای حمل خیمه و خرگاه خلیفه در سفر حج باید فكر دیگری كرد سخت در شگفت ماند؛ در اندیشه فرو رفت كه فروختن تمام كاروان شتر، خصوصا پس از آنكه با خلیفه قرارداد بسته است كه حمل و نقل وسائل و اسباب سفر حج را به عهده بگیرد، عادی نیست؛ بعید نیست فروختن شتران با موضوع قرارداد با ما بستگی داشته باشد. صفوان را طلبید و به او گفت.

- شنیده ام كاروان شتر را یكجا فروخته ای.

- بلی یا امیرالمؤمنین! .

- چرا؟ .

- پیر و ازكارمانده شده ام، خودم كه از عهده برنمی آیم، بچه ها هم درست در فكر نیستند، دیدم بهتر است كه بفروشم. » .

- راستش را بگو چرا فروختی؟ .

- همین بود كه به عرض رساندم.

- اما من می دانم چرا فروختی. حتما موسی بن جعفر از موضوع قراردادی كه برای حمل و نقل اسباب و اثاث ما بستی آگاه شده و تو را از این كار منع كرده، او به تو دستورداده شتران را بفروشی. علت تصمیم ناگهانی تو این است.

هارون آنگاه با لحنی خشونت آمیز و آهنگی خشم آلود گفت: «صفوان! اگر سوابق و دوستیهای قدیم نبود، سرت را از روی تنه ات برمی داشتم. » .

هارون خوب حدس زده بود. صفوان هرچند از نزدیكان دستگاه خلیفه به شمار می رفت و سوابق زیادی در دستگاه خلافت خصوصا با شخص خلیفه داشت، اما او از اخلاص كیشان و پیروان و شیعیان اهل بیت بود. صفوان پس از آنكه پیمان حمل و نقل اسباب سفر حج را با هارون بست، روزی با امام موسی بن جعفر علیه السلام برخورد كرد، امام به او فرمود:

«صفوان! همه چیز تو خوب است جز یك چیز. » .

- آن یك چیز چیست یا ابن رسول اللّه؟ .

- اینكه شترانت را به این مرد كرایه داده ای! .

- یا ابن رسول اللّه من برای سفر حرامی كرایه نداده ام. هارون عازم حج است، برای سفر حج كرایه داده ام. بعلاوه خودم همراه نخواهم رفت، بعضی از كسان و غلامان خود را همراه می فرستم.

- صفوان! یك چیز از تو سؤال می كنم.

- بفرمایید یا ابن رسول اللّه.

- تو شتران خود را به او كرایه داده ای كه آخر كار كرایه بگیری. او شتران تو را خواهد برد و تو هم اجرت مقرر را از او طلبكار خواهی شد. این طور نیست؟ .

- چرا یا ابن رسول اللّه.

- آیا آن وقت تو دوست نداری كه هارون لااقل این قدر زنده بماند كه طلب تو را بدهد؟ .

- چرا یاابن رسول اللّه.

- هركس به هر عنوان دوست داشته باشد ستمگران باقی بمانند جزء آنها محسوب خواهد شد، و معلوم است هركس جزء ستمگران محسوب گردد در آتش خواهد رفت.

.

بعد از این جریان بود كه صفوان تصمیم گرفت یكجا كاروان شتر را بفروشد،هرچند خودش حدس می زد ممكن است این كار به قیمت جانش تمام شود [1]
[1] . سفینة البحار ، ج 2، ماده ی «ظلم» .




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 78 یك اندرز

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/01/26-08:20

به نام خدا

یك اندرز

مردی با اصرار بسیار از رسول اكرم یك جمله به عنوان اندرز خواست. رسول اكرم به او فرمود:

«اگر بگویم به كار می بندی؟ » .

- بلی یا رسول اللّه! .

- اگر بگویم به كار می بندی؟ .

- بلی یا رسول اللّه! .

- اگر بگویم به كار می بندی؟ .

- بلی یا رسول اللّه! .

رسول اكرم بعد از اینكه سه بار از او قول گرفت و او را متوجه اهمیت مطلبی كه می خواهد بگوید كرد، به او فرمود:

«هرگاه تصمیم به كاری گرفتی، اول در اثر و نتیجه و عاقبت آن كار فكر كن و بیندیش؛ اگر دیدی نتیجه و عاقبتش صحیح است آن را دنبال كن و اگر عاقبتش گمراهی و تباهی است از تصمیم خود صرف نظر كن. » [1]


[1] . «اذا هممت بامر قتدبّر عاقبته، ان یك رشداً فامضه و ان غیاً فانته عنه» . وسائل . ج /2ص 457.




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 77 پسر حاتم

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/01/25-07:58

به نام خدا

پسر حاتم

قبل از طلوع اسلام و تشكیل یافتن حكومت اسلامی، رسم ملوك الطوایفی در میان اعراب جاری بود. مردم عرب به اطاعت و فرمانبرداری رؤسای خود عادت كرده بودند و احیاناً به آنها باج و خراج می پرداختند. یكی از رؤسا و ملوك الطوایف عرب، سخاوتمند معروف حاتم طائی بود كه رئیس و زعیم قبیله ی «طی» به شمار می رفت. بعد از حاتم پسرش عدی جانشین پدر شد، قبیله ی طی طاعت او را گردن نهادند. عدی سالانه یك چهارم درآمد هر كسی را به عنوان باج و مالیات می گرفت.

ریاست و زعامت عدی مصادف شد با ظهور رسول اكرم و گسترش اسلام. قبیله ی طی بت پرست بودند، اما خود عدی كیش نصرانی داشت و آن را از مردم خویش پوشیده می داشت.

مردم عرب كه مسلمان می شدند و با تعلیمات آزادی بخش اسلام آشنایی پیدا می كردند، خواه ناخواه از زیر بار رؤسا كه طاعت خود را بر آنها تحمیل كرده بودند آزاد می شدند. با همین جهت عدی بن حاتم، مانند همه ی اشراف و رؤسای دیگر عرب، اسلام را بزرگترین خطر برای خود می دانست و با رسول خدا دشمنی می ورزید. اما كار از كار گذشته بود، مردم فوج فوج به اسلام می گرویدند و كار اسلام و مسلمانی بالا گرفته بود. عدی می دانست كه روزی به سراغ او نیز خواهند آمد و بساط حكومت و

آقایی او را برخواهند چید. به پیشكار مخصوص خویش، كه غلامی بود، دستور داد گروهی شتر چاق و راهوار همیشه نزدیك خرگاه او آماده داشته باشد و هر روز اطلاع پیدا كرد سپاه اسلام نزدیك آمده اند او را خبر كند.

یك روز آن غلام آمد و گفت: «هر تصمیمی می خواهی بگیری بگیر، كه لشكریان اسلام در همین نزدیكیها هستند. » عدی دستور داد شتران را حاضر كردند، خاندان خود را بر آنها سوار كرد و از اسباب و اثاث، آنچه قابل حمل بود بر شترها باز كرد و به سوی شام كه مردم آنجا نیز نصرانی و هم كیش او بودند فرار كرد. اما در اثر شتابزدگی زیاد از حركت دادن خواهرش «سفانه» غافل ماند و او در همان جا ماند.

سپاه اسلام وقتی رسیدند كه خود عدی گریخته بود. سفانه خواهر وی را در شمار اسیران به مدینه بردند و داستان فرار عدی را برای رسول اكرم نقل كردند. در بیرون مسجد مدینه یك چهار دیواری بود كه دیوارهایی كوتاه داشت. اسیران را در آنجا جای دادند. یك روز رسول اكرم از جلو آن محل می گذشت تا وارد مسجد شود. سفانه كه زنی فهمیده و زبان آور بود، از جا حركت كرد و گفت: «پدر از سرم رفته، سرپرستم پنهان شده، بر من منت بگذار، خدا بر تو منت بگذارد. » .

رسول اكرم از وی پرسید: «سرپرست تو كیست؟ » گفت: عدی بن حاتم. » فرمود:

«همان كه از خدا و رسول او فرار كرده است؟ ! » .

رسول اكرم این جمله را گفت و بی درنگ از آنجا گذشت.

روز دیگر آمد از آنجا بگذرد، باز سفانه از جا حركت كرد و عین جمله ی روز پیش را تكرار كرد. رسول اكرم نیز عین سخن روز پیش را به او گفت. این روز هم تقاضای سفانه بی نتیجه ماند. روز سوم كه رسول اكرم آمد از آنجا عبور كند، سفانه دیگر امید زیادی نداشت تقاضایش پذیرفته شود، تصمیم گرفت حرفی نزند اما جوانی كه پشت سر پیغمبر حركت می كرد به او با اشاره فهماند كه حركت كند و تقاضای خویش را تكرار نماید. سفانه حركت كرد و مانند روزهای پیش گفت:

«پدر از سرم رفته، سرپرستم پنهان شده، بر من منت بگذار، خدا بر تو منت بگذارد. » .

رسول اكرم فرمود: «بسیار خوب، منتظرم افراد مورد اعتمادی پیدا شوند، تو را همراه آنها به میان قبیله ات بفرستم. اگر اطلاع یافتی كه همچو اشخاصی به مدینه آمده اند مرا خبر كن. » .

سفانه از اشخاصی كه آنجا بودند پرسید آن شخصی كه پشت سر پیغمبر حركتمی كرد و به من اشاره كرد حركت كنم و تقاضای خویش را تجدید نمایم كیست؟ گفتند او علی بن ابی طالب است.

پس از چندی سفانه به پیغمبر خبر داد كه گروهی مورد اعتماد از قبیله ی ما به مدینه آمده اند، مرا همراه اینها بفرست. رسول اكرم جامه ای نو و مبلغی خرجی و یك مركب به او داد، و او همراه آن جمعیت حركت كرد و به شام نزد برادرش رفت.

تا چشم سفانه به عدی افتاد زبان به ملامت گشود و گفت: «تو زن و فرزند خویش را بردی و مرا كه یادگار پدرت بودم فراموش كردی؟ ! » .

عدی از وی معذرت خواست. و چون سفانه زن فهمیده ای بود، عدی در كار خود با وی مشورت كرد، به او گفت:

«به نظر تو ك محمد را از نزدیك دیده ای صلاح من در چیست؟ آیا بروم نزد او و به او ملحق شوم، یا همچنان از او كناره گیری كنم. » .

سفانه گفت: «به عقیده ی من خوب است به او ملحق شوی، اگر او واقعا پیغمبر خداست زهی سعادت و شرافت برای تو، و اگر هم پیغمبر نیست و سر مُلكداری دارد، باز هم تو در آنجا كه از یمن زیاد دور نیست، با شخصیتی كه در میان مردم یمن داری خوار نخواهی شد و عزت و شوكت خود را از دست نخواهی داد. » .

عدی این نظر را پسندید. تصمیم گرفت به مدینه برود و ضمنا در كار پیغمبر باریك بینی كند و ببیند آیا واقعا او پیغمبر خداست تا مانند یكی از امت از او پیروی كند، یا مردی است دنیاطلب و سر پادشاهی دارد، تا در حدود منافع مشترك با او همكاری و همراهی نماید.

پیغمبر در مسجد مدینه بود كه عدی وارد شد و بر پیغمبر سلام كرد. رسول اكرم پرسید: «كیستی؟ » .

- عدی پسر حاتم طائی ام.

پیغمبر او را احترام كرد و با خود به خانه برد.

در بین راه كه پیغمبر و عدی می رفتند، پیرزنی لاغر و فرتوت جلو پیغمبر را گرفت و به سؤال و جواب پرداخت. مدتی طول كشید و پیغمبر با مهربانی و با حوصله جواب پیرزن را می داد.

عدی با خود گفت: این یك نشانه از اخلاق این مرد، كه پیغمبر است. جباران و دنیاطلبان چنین خلق و خویی ندارند كه جواب پیرزنی مفلوك را اینقدر با مهربانی وحوصله بدهند.

همینكه عدی وارد خانه ی پیغمبر شد، بساط زندگی پیغمبر را خیلی ساده و بی پیرایه یافت. آنجا فقط یك تشك بود كه معلوم بود پیغمبر روی آن می نشیند.

پیغمبر آن را برای عدی انداخت. عدی هرچه اصرار كرد كه خود پیغمبر روی آن بنشیند پیغمبر قبول نكرد. عدی روی تشك نشست و پیغمبر روی زمین. عدی با خود گفت: این، نشانه ی دوم از اخلاق این مرد، كه از نوع اخلاق پیغمبران است نه پادشاهان.

پیغمبر رو كرد به عدی و فرمود:

«مگر مذهب تو مذهب ركوسی نبود؟ » [1] - چرا.

- پس چرا و به چه مجوز یك چهارم درآمد مردم را می گرفتی؟ در دین تو كه این كار روا نیست.

عدی كه مذهب خود را از همه حتی نزدیكترین خویشاوندانش پنهان داشته بود، از سخن پیغمبر سخت درشگفت ماند. با خود گفت: این، نشانه ی سوم از این مرد، كه پیغمبر است.

سپس پیغمبر به عدی فرمود: «تو به فقر و ضعف بنیه ی مالی امروز مسلمانان نگاه می كنی و می بینی مسلمانان برخلاف سایر ملل فقیرند. دیگر اینكه می بینی امروزه انبوه دشمنان بر آنها احاطه كرده و حتی بر جان و مال خود ایمن نیستند. دیگر اینكه می بینی حكومت و قدرت در دست دیگران است. به خدا قسم طولی نخواهد كشید كه اینقدر ثروت به دست مسلمانان برسد كه فقیری در میان آنها پیدا نشود. به خدا قسم آنچنان دشمنانشان سركوب شوند و آنچنان امنیت كامل برقرار گردد كه یك زن بتواند از عراق تا حجاز به تنهایی سفر كند و كسی مزاحم وی نگردد. به خدا قسم نزدیك است زمانی كه كاخهای سفید بابِل دراختیار مسلمانان قرار می گیرد. » .

عدی از روی كمال عقیده و خلوص نیت اسلام آورد و تا آخر عمر به اسلام وفادار ماند. سالها بعد از پیغمبر اكرم زنده بود. او سخنان پیغمبر را كه در اولین برخورد به او فرموده بود و پیش بینی هایی كه برای آینده ی مسلمانان كرده بود، همیشه به یاد داشت و فراموش نمی كرد، می گفت:

«به خدا قسم نمردم و دیدم كه كاخهای سفید بابل به دست مسلمانان فتح شد.

امنیت چنان برقرار شد كه یك زن به تنهایی می توانست از عراق تا حجاز سفر كند، بدون آنكه مزاحمتی ببیند. به خدا قسم اطمینان دارم كه زمانی خواهد رسید فقیری در میان مسلمانان پیدا نشود. » [2]


[1] . مذهب ركوسی یكی از رشته های نصرانیت بوده است: سیره ی ابن هشام.
[2] . سیره ی ابن هشام، جلد 2، وقایع سال دهم هجرت، صفحه ی 578- 580.




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 76 جویبر و ذلفا

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/01/24-08:36

به نام خدا

جویبر و ذلفا

- چقدر خوب بود زن می گرفتی و خانواده تشكیل می دادی و به این زندگی انفرادی خاتمه می دادی، تا هم حاجت تو به زن برآورده شود و هم آن زن در كار دنیا و آخرت كمك تو باشد.

- یا رسول اللّه! نه مال دارم و نه جمال، نه حسب دارم و نه نسب، چه كسی به من زن می دهد؟ و كدام زن رغبت می كند كه همسر مردی فقیر و كوتاه قد و سیاهپوست و بدشكل مانند من بشود؟ ! .

- ای جوبیر! خداوند به وسیله ی اسلام ارزش افراد و اشخاص را عوض كرد.

بسیاری از اشخاص در دوره ی جاهلیت محترم بودند و اسلام آنها را پایین آورد.

بسیاری از اشخاص در جاهلیت خوار و بی مقدار بودند و اسلام قدر و منزلت آنها را بالا برد. خداوند به وسیله ی اسلام نخوتهای جاهلیت و افتخار به نسب و فامیل را منسوخ كرد. اكنون همه ی مردم از سفید و سیاه، قرشی و غیرقرشی، عربی و عجمی در یك درجه اند، هیچ كس بر دیگری برتری ندارد مرگ به وسیله ی تقوا و طاعت. من در میان مسلمانان فقط كسی را از تو بالاتر می دانم كه تقوا و عملش از تو بهتر باشد.

اكنون به آنچه دستور می دهم عمل كن.

اینها كلماتی بود كه در یكی از روزها كه رسول اكرم به ملاقات «اصحاب صُفّه»

آمده بود، میان او و جویبر رد و بدل شد.

جویبر از اهل یمامه بود. در همان جا بود كه شهرت و آوازه ی اسلام و ظهور پیغمبر خاتم را شنید. او هرچند تنگدست و سیاه و كوتاه قد بود، اما باهوش و حق طلب و بااراده بود. بعد از شنیدن آوازه ی اسلام، یكسره به مدینه آمد تا از نزدیك جریان را ببیند.

طولی نكشید كه اسلام آورد و در سلك مسلمانان درآمد، اما چون نه پولی داشت و نه منزلی و نه آشنایی، موقتا به دستور رسول اكرم در مسجد به سر می برد.

تدریجا در میان كسان دیگری كه مسلمان می شدند و در مدینه می ماندند، افرادی دیگر هم یافت شدند كه آنها نیز مانند جویبر فقیر و تنگدست بودند و به دستور پیغمبر در مسجد به سر می بردند. تا آنكه به پیغمبر وحی شد مسجد جای سكونت نیست، اینها باید در خارج مسجد منزل كنند. رسول خدا نقطه ای در خارج از مسجد در نظر گرفت و سایبانی در آنجا ساخت و آن عده را به زیر آن سایبان منتقل كرد.

آنجا را «صفّه» می نامیدند و ساكنین آنجا كه هم فقیر بدودن و هم غریب، «اصحاب صفّه» خوانده می شدند. رسول خدا و اصحاب به احوال و زندگی آنها رسیدگی می كردند.

یك روز رسول خدا به سراغ این دسته آمده بود. در آن میان چشمش به جویبر افتاد، به فكر رفت كه جویبر را از این وضع خارج كند و به زندگی او سر و سامانی بدهد. اما چیزی كه هرگز به خاطر جویبر نمی گذشت- با اطلاعی كه از وضع خودش داشت- این بود كه روزی صاحب زن و خانه و سر و سامان بشود. این بود كه تا رسول خدا به او پیشنهاد ازدواج كرد، با تعجب جواب داد: مگر ممكن است كسی به زناشویی با من تن بدهد؟ ! ولی رسول خدا زود او را از اشتباه خودش خارج ساخت و تغییر وضع اجتماعی را- كه در اثر اسلام پیدا شده بود- به او گوشزد فرمود.

رسول خدا پس از آنكه جویبر را از اشتباه بیرون آورد و او را به زندگی مطمئن و امیدوار ساخت، دستور داد یكسره به خانه ی زیادبن لبید انصاری برود و دختر «ذلفا» را برای خود خواستگاری كند.

زیادبن لبید از ثروتمندان و محترمین اهل مدینه بود. افراد قبیله ی وی احترام زیادی برایش قائل بودند. هنگامی كه جویبر وارد خانه ی زیاد شد، گروهی از بستگان و افراد قبیله ی لبید در آنجا جمع بودند.

جویبر پس از نشستن مكثی كرد و سپس سر را بلند كرد و به زیاد گفت: «من از

طرف پیغمبر پیامی برای تو دارم، محرمانه بگویم یا علنی؟ » .

- پیام پیغمبر برای من افتخار است، البته علنی بگو.

- پیغمبر مرا فرستاده كه دخترت ذلفا را برای خودم خواستگاری كنم.

- پیغمبر خودش این موضوع را به تو فرمود؟ ! ! .

- من كه از پیش خود حرفی نمی زنم، همه مرا می شناسند، اهل دروغ نیستم.

- عجیب است! رسم ما نیست دختر خود را جز به هم شأنهای خود از قبیله ی خودمان بدهیم. تو برو، من خودم به حضور پیغمبر خواهم آمد و در این موضوع با خود ایشان مذاكره خواهم كرد.

جویبر از جا حركت كرد و از خانه بیرون رفت، اما همان طور كه می رفت با خودش می گفت: «به خدا قسم آنچه قرآن تعلیم داده است و آن چیزی كه نبوت محمد برای آن است غیر این چیزی است كه زیاد می گوید. » .

هركس نزدیك بود، این سخنان را كه جویبر با خود زیر لب زمزمه می كرد می شنید.

ذلفا دختر زیبای لبید كه به جمال و زیبایی معروف بود، سخنان جویبر را شنید، آمد پیش پدر تا از ماجرا آگاه شود.

- بابا! این مرد كه همین الآن از خانه بیرون رفت با خودش چه زمزمه می كرد و مقصودش چه بود؟ .

- این مرد به خواستگاری تو آمده بود و ادعا می كرد پیغمبر او را فرستاده است.

- نكند واقعا پیغمبر او را فرستاده باشد و رد كردن تو او را تمرد امر پیغمبر محسوب گردد؟ ! .

- به عقیده ی تو من چه كنم؟ .

- به عقیده ی من زود او را قبل از آنكه به حضور پیغمبر برسد به خانه برگردان، و خودت برو به حضور پیغمبر و تحقیق كن قضیه چه بوده است.

زیاد جویبر را با احترام به خانه برگردانید و خودش به حضور پیغمبر شتافت.

همینكه آن حضرت را دید عرض كرد:

«یا رسول اللّه! جویبر به خانه ی ما آمد و همچو پیغامی از طرف شما آورد، می خواهم عرض كنم رسم و عادت جاری ما این است كه دختران خود را فقط به هم شأنهای خودمان از اهل قبیله كه همه انصار و یاران شما هستند بدهیم. » 81

- ای زیاد! جویبر مؤمن است. آن شأنیتها كه تو گمان می كنی امروز از میان رفته است. مرد مؤمن هم شأن زن مؤمنه است.

زیاد به خانه برگشت و یكسره به سراغ دخترش ذلفا رفت و ماجرا را نقل كرد.

- به عقیده ی من پیشنهاد رسول خدا را رد نكن. مطلب مربوط به من است. جویبر هرچه هست من باید راضی باشم. چون رسول خدا به این امر راضی است من هم راضی هستم.

زیاد ذلفا را به عقد جویبر درآورد. مهر او را از مال خودش تعیین كرد. جهاز خوبی برای عروس تهیه دید. از جویبر پرسیدند:

«آیا خانه ای در نظر گرفته ای كه عروس را به آن خانه ببری؟ .

- من چیزی كه فكر نمی كردم این بود كه روزی داران زن و زندگی بشوم. پیغمبر ناگهان آمد و به من چنین و چنان گفت و مرا به خانه ی زیاد فرستاد.

زیاد از مال خود خانه و اثاث كامل فراهم كرد، به علاوه دو جامه ی مناسب برای داماد آماده كرد. عروس را با آرایش و عطر و زیور كامل به آن خانه منتقل كردند.

شب تاریك شد. جویبر نمی دانست خانه ای كه برای او درنظر گرفته شده كجاست. جویبر به آن خانه و حجله راهنمایی شد. همینكه چشمش به آن خانه و آنهمه لوازم و عروس آنچنان زیبا افتاد، گذشته به یادش آمد. با خود اندیشید كه من مردی فقیر و غریب وارد این شهر شدم. هیچ چیز نداشتم، نه مال و نه جمال و نه نسب و نه فامیل. خداوند به وسیله ی اسلام اینهمه نعمت برایم فراهم كرد. این اسلام است كه اینچنین تحولی در مردم به وجود آورده كه فكرش را هم نمی شد كرد. من چقدر باید خدا را شكر كنم.

همان وقت حالت رضایت و شكرگزاری به درگاه ایزد متعال در وی پیدا شد، به گوشه ای از اطاق رفت و به تلاوت قرآن و عبادت پرداخت. یك وقت به خود آمد كه ندای اذان صبح به گوشش رسید. آن روز را شكرانه نیت روزه كرد. وقتی كه زنان به سراغ ذلفا رفتند وی را بكر و دست نخورده یافتند. معلوم شد جویبر اصلا به نزدیك ذلفا نیامده است. قضیه را از زیاد پنهان نگاه داشتند.

دو شبانه روز دیگر به همین منوال گذشت. جویبر روزها روزه می گرفت و شبها به عبادت و تلاوت می پرداخت. كم كم این فكر برای خانواده ث عروس پیدا شد كه شاید جویبر ناتوانی جنسی دارد و احتیاج به زن در او نیست. ناچار مطلب را با خود زیاد درمیان گذاشتند. زیاد قضیه را به اطلاع پیغمبر اكرم رسانید. پیغمبر اكرم جویبر را طلبید و به او فرمود:

«مگر در تو میل به زن وجود ندارد؟ ! » .

از قضا این میل در من شدید است.

- پس چرا تاكنون نزد عروس نرفته ای؟ .

- یا رسول اللّه! وقتی كه وارد آن خانه شدم و خود را در میان آنهمه نعمت دیدم، در اندیشه فرو رفتم كه خداوند به این بنده ی ناقابل چقدر عنایت فرموده! حالت شكر و عبادت در من پیدا شد. لازم دانستم قبل از هر چیزی خدای خود را شكرانه عبادت كنم. از امشب نزد همسرم خواهم رفت.

رسول خدا عین جریان را به اطلاع زیادبن لبید رسانید. جویبر و ذلفا با هم عروسی كردند و با هم به خوشی به سر می بردند. جهادی پیش آمد. جویبر با همان نشاطی كه مخصوص مردان باایمان است زیر پرچم اسلام در آن جهاد شركت كرد و شهید شد. بعد از شهادت جویبر هیچ زنی به اندازه ی ذلفا خواستگار نداشت و برای هیچ زنی به اندازه ی ذلفا حاضر نبودند پول خرج كنند. [1]





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 75 امتحان هوش

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/01/23-08:25

به نام خدا

امتحان هوش

تا آخر، هیچ یك از شاگردان نتوانست به سؤالی كه معلم عالیقدر طرح كرده بود جواب درستی بدهد. هركس جوابی داد و هیچ كدام مورد پسند واقع نشد. سؤالی كه رسول اكرم در میان اصحاب خود طرح كرد این بود:

«در میان دستگیره های ایمان كدام یك از همه محكمتر است؟ » .

یكی از اصحاب: نماز.

رسول اكرم: نه.

دیگری: زكات.

رسول اكرم: نه.

سومی: روزه.

رسول اكرم: نه.

چهارمی: حج و عمره.

رسول اكرم: نه.

پنجمی: جهاد.

رسول اكرم: نه.

عاقبت جوابی كه مورد قبول واقع شود از میان جمع حاضر داده نشد، خود

حضرت فرمود:

«تمام اینهایی كه نام بردید كارهای بزرگ و بافضیلتی است، ولی هیچ كدام از اینها آنكه من پرسیدم نیست. محكمترین دستگیره های ایمان دوست داشتن به خاطر خدا و دشمن داشتن به خاطر خداست. » [1]


[1] . كافی ، جلد 2، باب الحب فی اللّه والبغض فی اللّه، صفحه 25؛ و وسائل ، جلد 2، چاپ امیربهادر، صفحه ی 497.


 





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 74 مرد ناشناس

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/01/22-07:54

به نام خدا

مرد ناشناس

زن بیچاره مشك آب را به دوش كشیده بود و نفس نفس زنان به سوی خانه اش می رفت. مردی ناشناس به او برخورد و مشك را از او گرفت و خودش به دوش كشید. كودكان خردسال زن چشم به در دوخته منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد. كودكان معصوم دیدند مرد ناشناسی همراه مادرشان به خانه آمد و مشك آب را به عوض مادرشان به دوش گرفته است. مرد ناشناس مشك را به زمین گذاشت و از زن پرسید: «خوب، معلوم است كه مردی نداری كه خودت آبكشی می كنی، چطور شده كه بی كس مانده ای؟ » .

- شوهرم سرباز بود. علی بن ابی طالب او را به یكی از مرزها فرستاد و در آنجا كشته شد. اكنون منم و چند طفل خردسال.

مرد ناشناس بیش از این حرفی نزد، سر را به زیر انداخت و خداحافظی كرد و رفت، ولی در آن روز آنی از فكر آن زن و بچه هایش بیرون نمی رفت. شب را نتوانست راحت بخوابد. صبح زود زنبیلی برداشت و مقداری آذوقه از گوشت و آرد و خرما در آن ریخت و یكسره به طرف خانه ی دیروزی رفت و در زد.

- كیستی؟ .

- همان بنده ی خدای دیروزی هستم كه مشك آب را آوردم، حالا مقداری غذابرای بچه ها آورده ام.

- خدا از تو راضی شود و بین ما و علی بن ابی طالب هم خدا خودش حكم كند.

در باز گشت و مرد ناشناس داخل خانه شد. بعد گفت: «دلم می خواهد ثوابی كرده باشم. اگر اجازه بدهی، خمیر كردن و پختن نان یا نگهداری اطفال را من به عهده بگیرم. » .

- بسیار خوب، ولی من بهتر می توانم خمیر كنم و نان بپزم. تو بچه ها را نگاه دار تا من از پختن نان فارغ شوم.

زن رفت دنبال خمیر كردن. مرد ناشناس فورا مقداری گوشت كه خود آورده بود كباب كرد و با خرما با دست خود به بچه ها خورانید. به دهان هر كدام كه لقمه ای می گذاشت می گفت: «فرزندم! علی بن ابی طالب را حلال كن اگر در كار شما كوتاهی كرده است. » .

خمیر آماده شد. زن صدا زد: «بنده ی خدا همان تنور را آتش كن. » .

مرد ناشناس رفت و تنور را آتش كرد. شعله های آتش زبانه كشید. چهره ی خویش را نزدیك آتش آورد و با خود می گفت: «حرارت آتش را بچش، این است كیفر آن كس كه در كار یتیمان و بیوه زنان كوتاهی می كند. » .

در همین حال بود كه زنی از همسایگان به آن خانه سر كشید و مرد ناشناس را شناخت. به زن صاحبخانه گفت: «وای به حالت! این مرد را كه كمك گرفته ای نمی شناسی؟ ! این امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب است. » .

زن بیچاره جلو آمد و گفت: «ای هزار خجلت و شرمساری از برای من! من از تو معذرت می خواهم. » .

- نه، من از تو معذرت می خواهم كه در كار تو كوتاهی كردم [1]


[1] . بحارالانوار ، جلد 7، باب 103، صفحه ی 597.




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 73 لگد به افتاده

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/01/19-08:35

به نام خدا

لگد به افتاده

عبد الملك بن مروان، بعد از بیست و یك سال حكومت استبدادی، در سال 86 هجری از دنیا رفت. بعد از وی پسرش ولید جانشین او شد. ولید برای آنكه از نارضاییهای مردم بكاهد، بر آن شد كه در روش دستگاه خلافت و طرز معامله و رفتار با مردم تعدیلی بنماید. مخصوصا در مقام جلب رضایت مردم مدینه- كه یكی از دو شهر مقدس مسلمین و مركز تابعین و باقیماندگان صحابه ی پیغمبر و اهل فقه و حدیث بود- برآمد. از این رو هشام بن اسماعیل مخزونی پدر زن عبد الملك را كه قبلا حاكم مدینه بود و ستمها كرده بود و مردم همواره آرزوی سقوط وی را می كردند از كار بركنار كرد.

هشام بن اسماعیل در ستم و توهین به اهل مدینه بیداد كرده بود. سعیدبن مسیب، محدث معروف و مورد احترام اهل مدینه را به خاطر امتناع از بیعت، شصت تازیانه زده بود و جامه ای درشت بر وی پوشانده، بر شتری سوارش كرده، دورتا دور مدینه گردانده بود. به خاندان علی علیه السلام و مخصوصا مهتر و سرور علویین، امام علی بن الحسین زین العابدین علیه السلام، بیش از دیگران بدرفتاری كرده بود.

ولید، هشام را معزول ساخت و به جای او عمربن عبد العزیز، پسرعموی جوان خود را كه در میان مردم به حسن نیت و انصاف معروف بود حاكم مدینه قرار داد. عمر

برای بازشدن عقده ی دل مردم دستور داد هشام بن اسماعیل را جلو خانه ی مروان حكم نگاه دارند و هركس كه از هشام بدی دیده یا شنیده بیاید و تلافی كند و داد دل خود را بگیرد. مردم دسته دسته می آمدند. دشنام و ناسزا و لعن و نفرین بود كه نثار هشام بن اسماعیل می شد.

خود هشام بن اسماعیل بیش از همه نگران امام علی بن الحسین و علویین بود. با خود فكر می كرد انتقام علی بن الحسین در مقابل آنهمه ستمها و سبّ و لعنها نسبت به پدران بزرگوارش كمتر از كشتن نخواهد بود. ولی از آن طرف، امام به علویین فرمود خوی ما بر این نیست كه به افتاده لگد بزنیم و از دشمن بعد از آنكه ضعیف شد انتقام بگیریم، بلكه برعكس، اخلاق ما این است كه به افتادگان كمك و مساعدت كنیم.

هنگامی كه امام با جمعیت انبوه علویین به طرف هشام بن اسماعیل می آمد، رنگ در چهره ی هشام باقی نماند. هر لحظه انتظار مرگ را می كشید. ولی برخلاف انتظار وی، امام طبق معمول- كه مسلمانی به مسلمانی می رسد- با صدای بلند فرمود: «سلام علیكم» و با او مصافحه كرد و بر حال او ترحم كرده به او فرمود: «اگر كمكی از من ساخته است حاضرم. » .

بعد از این جریان، مردم مدینه نیز شماتت به او را موقوف كردند [1]


[1] . بحارالانوار ، ج /11ص 17 و 27، و الامام الصادق ، ج /1ص 111، و الامام زین العابدین ، تألیف عبد العزیز سیدالاهل، ترجمه ی حسین وجدانی، صفحه ی 92.




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 71 جویای یقین

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/01/17-10:13

به نام خدا

جویای یقین

در همه ی كشور عظیم سلجوقی نظامیه ی بغداد و نظامیه ی نیشابور مثل دو ستاره ی روشن می درخشیدند. طالبان علم و جویندگان بینش، بیشتر به یكی از این دو دانشگاه عظیم هجوم می آوردند. ریاست و كرسی بزرگ تدریس نظامیه ی نیشابور، در حدود سالهای 450- 478، به عهده ی ابوالمعالی امام الحرمین جوینی بود. صدها نفر دانشجوی جوان جدی در حوزه ی تدریس وی حاضر می شدند و می نوشتند و حفظ می كردند. در میان همه ی شاگردان امام الحرمین سه نفر جوان پرشور و بااستعداد بیش از همه جلب توجه كرده انگشت نما شده بودند: محمد غزالی طوسی، كیاهراسی، احمدبن محمد خوافی.

سخن امام الحرمین درباره ی این سه نفر گوش به گوش و دهان به دهان می گشت كه: «غزالی دریایی است مواج، كیا شیری است درنده، خوافی آتشی است سوزان. » از این سه نفر نیز محمد غزالی مبرزتر و برازنده تر می نمود. از این رو چشم و چراغ حوزه ی علمیه ی نیشابور آن روز محمد غزالی بود.

امام الحرمین در سال 478 هجری وفات كرد. غزالی كه دیگر برای خود عِدل و همپایه ای نمی شناخت، آهنگ خدمت وزیر دانشمند سلجوقی، خواجه نظام الملك طوسی كرد كه محضرش مجمع ارباب فضل و دانش بود. در آنجا نیز مورد احترام و محبت قرار گرفت. در مباحثات و مناظرات بر همه ی اقران پیروز شد! ضمنا كرسیریاست نظامیه ی بغداد خالی شده بود و انتظار استادی با لیاقت را می كشید كه بتواند از عهده ی تدریس آنجا برآید. جای تردید نبود، شخصیتی لایقتر از این نابغه ی جوان كه تازه از خراسان رسیده بود پیدا نمی شد. در سال 484 هجری قمری غزالی با شكوه و جلال تمام وارد بغداد شد و بر كرسی ریاست دانشگاه نظامیه تكیه زد.

عالیترین مقامات علمی و روحانی آن روز همان بود كه غزالی بدان رسید.

بزرگترین دانشمند زمان و عالیترین مرجع دین به شمار می رفت. در مسائل بزرگ سیاسی روز مداخله می كرد. خلیفه ی وقت، المقتدر باللّه، وبعد از او المستظهر باللّه برای وی احترام زیادی قائل بودند. همچنین پادشاه بزرگ ایران ملكشاه سلجوقی و وزیر دانشمند و مقتدر وی خواجه نظام الملك طوسی نسبت به او ارادت می ورزیدند و كمال احترام را مرعی می داشتند. غزالی به نقطه ی اوج ترقیات خود رسیده بود و دیگر مقامی برای مثل او باقی نمانده بود كه احراز نكرده باشد. ولی در همان حال كه بر عرش سیادت علمی و روحانی جلوس كرده بود و دیگران غبطه ی مقام او را می خوردند، از درون روح وی شعله ای كه كم و بیش در همه ی دوران عمر وی سوسو می زد زبانه كشید كه خرمن هستی و مقام و جاه و جلال وی را یكباره سوخت.

غزالی در همه ی دوران تحصیل خویش احساسی مرموز را در خود می یافت كه از او آرامش و یقین و اطمینان می خواست، ولی حس تفوق بر اقران و كسب نام و شهرت و افتخار مجال بروز و فعالیت زیادی به این حس نمی داد. همینكه به نقطه ی اوج ترقیات دنیایی خود رسید و اشباع شد، فعالیت حس كنجكاوی و حقیقت جویی وی آغاز گشت. این مطلب بر وی روشن شد كه جدلها و استدلالات وی كه دیگران را اقناع و ملزم می كند، روح كنجكاو و تشنه ی خود او را اقناع نمی كند.

دانست كه تعلیم و تعلم و بحث و استدلال كافی نیست، سیر و سلوك و مجاهدت و تقوا لازم است. با خود گفت از نام شراب، مستی و از نام نان، سیری و از نام دوا، بهبود پیدا نمی شود. از بحث و گفتگو درباره ی حقیقت و سعادت نیز آرامش و یقین و اطمینان پیدا نمی شود. باید برای حقیقت خالص شد و این با حب و جاه و شهرت و مقام سازگار نیست.

كشمكش عجیبی در درون وی پیدا شد. دردی بود كه جز خود او و خدای او كسی از آن آگاه نبود. شش ماه این كشمكش به صورت جانكاهی دوام یافت و به قدری شدت كرد كه خواب و خوراك از وی سلب شد. زبانش از گفتار باز ماند. دیگر قادر به تدریس و بحث نبود. بیمار شد و در جهاز هاضمه اش اختلال پیدا شد. اطبامعاینه كردند، بیماری روحی تشخیص دادند. راه چاره از هر طرف بسته شده بود.

جز خدا و حقیقت دادرسی نبود. از خدا خواست كه او را مدد كند و از این كشمكش برهاند. كار آسانی نبود. از یك طرف آن حس مرموز به شدت فعالیت می كرد، و از طرف دیگر چشم پوشیدن از آنهمه جلال و عظمت و احترام و محبوبیت دشوار می نمود. تا آنكه یك وقت احساس كرد كه تمام جاه و جلالها از نظرش ساقط شد.

تصمیم گرفت از جاه و مقام چشم بپوشد. از ترس ممانعت مردم اظهار نكرد و به بهانه ی سفر مكه از بغداد بیرون رفت، ولی همینكه مقداری از بغداد دور شد و مشایعت كنندگان همه برگشتند، راه خود را به سوی شام و بیت المقدس برگرداند.

برای آنكه كسی او را نشناسد و مزاحم سیر درونی اش نشود، در جامه ی درویشان درآمد. سیر آفاق و انفس را آنقدر ادامه داد تا آنچه را كه می خواست، یعنی یقین و آرامش درونی، پیدا كرد. ده سال مدت تفكر و خلوت و ریاضت وی طول كشید [1]


[1] . ترجمه ی المنقذمن الضلال (اعترافات غزالی) ، و تاریخ ابن خلّكان، ج /5ص 351 و 352، و غزالی نامه.




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 70 در جستجوی حقیقت

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/01/16-07:09

به نام خدا

در جستجوی حقیقت

سودای حقیقت و رسیدن به سرچشمه ی یقین «عنوان بصری» را آرام نمی گذاشت.

طی مسافتها كرد و به مدینه آمد كه مركز انتشار اسلام و مجمع فقها و محدثین بود.

خود را به محضر مالك بن انس، محدث و فقیه معروف مدینه، رساند.

در محضر مالك طبق معمول احادیثی از رسول خدا روایت و ضبط می شد.

عنوان بصری نیز در ردیف سایر شاگردان مالك به نقل و دست به دست كردن و ضبط عبارتهای احادیث و به ذهن سپردن سند آنها، یعنی نام كسانی كه آن احادیث را روایت كرده اند، سرگرم بود تا بلكه بتواند عطش درونی خود را به این وسیله فرو نشاند.

در آن مدت امام صادق علیه السلام در مدینه نبود. پس از چندی كه آن حضرت به مدینه برگشت، عنوان بصری عازم شد چندی هم به همان ترتیبی كه شاگرد مالك بوده در محضر امام شاگردی كند.

ولی امام به منظور اینكه آتش شوق او را تیزتر كند از او پرهیز كرد؛ روزی به او فرمود: «من آدم گرفتاری هستم، بعلاوه اذكار و اورادی در ساعات شبانه روز دارم، وقت ما را نگیر و مزاحم نباش. همان طور كه قبلا به مجلس درس مالك می رفتی حالا هم همان جا برو. » .

این جمله ها كه صریحا جواب رد بود، مثل پتكی بر مغز عنوان بصری فرود آمد.

از خودش بدش آمد. با خود گفت اگر در من نوری و استعدادی و قابلیتی می دید مرا از خود نمی راند. از دلتنگی داخل مسجد پیغمبر شد و سلامی داد و بعد با هزاران غم و اندوه به خانه ی خویش رفت.

فردای آن روز از خانه بیرون آمد و یكسره رفت به روضه ی پیغمبر، دو ركعت نماز خواند و روی دل به درگاه الهی كرد و گفت: «خدایا تو كه مالك همه ی دلها هستی از تو می خواهم كه دل جعفربن محمد را با من مهربان كنی و مرا مورد عنایت او قرار دهی و از علم او به من بهره برسانی كه راه راست تو را پیدا كنم. » .

بعد از این نماز و دعا بدون اینكه به جایی برود، مستقیما به خانه ی خودش برگشت. ساعت به ساعت احساس می كرد كه بر علاقه و محبتش نسبت به امام صادق افزوده می شود. به همین جهت از مهجوری خویش بیشتر رنج می برد. رنج فراوان، او را در كنج خانه محبوس كرد. جز برای ادای فریضه ی نماز از خانه بیرون نمی آمد. چاره ای نبود، از یك طرف امام رسما به او گفته بود دیگر مزاحم من نشو، و از طرف دیگر میل و عشق درونی اش چنان به هیجان آمده بود كه جز یك مطلوب و یك محبوب بیشتر برای خود نمی یافت. رنج و محنت بالا گرفت. طاقتش طاق شد.

دیگر نتوانست بیش از این صبر كند، كفش و جامه پوشیده به در خانه ی امام رفت.

خادم آمد، پرسید: «چه كار داری؟ » .

- هیچ، فقط می خواستم سلامی به امام عرض كنم.

- امام مشغول نماز است.

طولی نكشید كه همان خادم آمد و گفت: «بسم اللّه، بفرمایید! » .

«عنوان» داخل خانه شد، چشمش كه به امام افتاد سلام كرد. امام جواب سلام را به اضافه ی یك دعا به او رد كرد و سپس پرسید: «كنیه ات چیست؟ » .

- ابوعبد اللّه.

- خداوند این كنیه را برای تو حفظ كند و به تو توفیق عنایت فرماید.

شنیدن این دعا بهجت و انبساطی به او داد، با خود گفت اگر هیچ بهره ای از این ملاقات جز همین دعا نبرم مرا كافی است. بعد امام فرمود: «خوب، چه كاری داری؟ و چه می خواهی؟ » .

- از خدا خواسته ام كه دل تو را به من مهربان كند و مرا از علم تو بهره مند سازد.

امیدوارم خداوند دعای مرا مستجاب فرماید.- ای اباعبد اللّه! معرفت خدا و نور یقین با رفت وآمد و این در و آن در زدن و آمد و شد نزد این فرد و آن فرد تحصیل نمی شود. دیگری نمی تواند این نور را به تو بدهد.

این علم، درسی نیست، نوری است كه هرگاه خدا بخواهد بنده ای را هدایت كند در دل آن بنده وارد می كند. اگر چنین معرفت و نوری را خواهانی، حقیقت عبودیت و بندگی را از باطن روح خودت جستجو كن و در خودت پیدا كن، علم را از راه عمل بخواه، از خداوند بخواه، او خودش به دل تو القا می كند. . . » [1]


[1] . الكنی والالقاب ، جلد 2، ذیل كلمه ی «البصری» . نیز بحار ، ج /1ص 224، حدیث 17.




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 69 ابواسحق صابی

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/01/14-08:27

به نام خدا

ابواسحق صابی

ابواسحق صابی از فضلا و نویسندگان معروف قرن چهارم هجری است. مدتی در دربار خلیفه ی عباسی و مدتی در دربار عزالدوله ی بختیار (از آل بویه) مستوفی بود.

ابواسحق دارای كیش «صابی» بود كه به اصل «توحید» ایمان دارند ولی به اصل «نبوت» معتقد نیستند. عزالدوله ی بختیار سعی فراوان كرد بلكه بتواند ابواسحق را راضی كند كه اسلام اختیار كند، اما میسر نشد. ابواسحق در ماه رمضان به احترام مسلمانان روزه می گرفت، و از قرآن كریم زیاد حفظ داشت. در نامه ها و نوشته های خویش از قرآن زیاد اقتباس می كرد.

ابواسحق مردی فاضل و نویسنده و ادیب و شاعر بود و با سید شریف رضی- كه نابغه ی فضل و ادب بود- دوست و رفیق بودند. ابواسحق در حدود سال 384 هجری از دنیا رفت و سید رضی قصیده ای عالی در مرثیه ی وی سرود كه مضمون سه شعر آن این است:

«آیا دیدی چه شخصیتی را روی چوبهای تابوت حركت دادند؟ و آیا دیدی چگونه شمع محفل خاموش شد؟ .

«كوهی فرو ریخت كه اگر این كوه به دریا ریخته بود دریا را به هیجان می آورد و سطح آن را كف آلود می ساخت.«من قبل از آنكه خاك، تو را در برگیرد باور نمی كردم كه خاك می تواند روی كوههای عظیم را بپوشاند. » [1] بعدها بعضی از كوته نظران سید را مورد ملامت و شماتت قرار دادند كه كسی مثل تو كه ذریه ی پیغمبر است شایسته نبود كه مردی صابی مذهب را كه منكر شرایع و ادیان بود مرثیه بگوید و از مردن او اظهار تأسف كند.

سید گفت: «من به خاطر علم و فضلش او را مرثیه گفتم. درحقیقت علم و فضیلت را مرثیه گفته ام. » [2]


[1] .
ارأیت من حملوا علی الاعواد
ارأیت كیف خبا ضیاء النادی
"جبل هوی لو خر فی البحر اعتدی
من ثقله متتابع الازباد
"ما كنت اعلم قبل حطك فی الثری
ان الثری تعلو علی الاطواد
[2] . وفیات الاعیان ابن خلّكان، ج /1ص 36؛ و الكنی والالقاب محدث قم
ی، ج /2ص 365، ذیل عنوان «الصابی» .




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 68 ثمره ی سفر طائف

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/01/11-08:09

به نام خدا

ثمره ی سفر طائف

 

ابوطالب عموی رسول اكرم، و خدیجه همسر مهربان آن حضرت به فاصله ی چند روز هر دو از دنیا رفتند و به این ترتیب رسول اكرم بهترین پشتیبان و مدافع خویش را در بیرون خانه، یعنی ابوطالب، و بهترین مایه ی دلداری و انیس خویش را در داخل خانه، یعنی خدیجه، در فاصله ی كمی از دست داد.

وفات ابوطالب به همان نسبت كه بر رسول اكرم گران تمام شد، دست قریش را در آزار رسول اكرم بازتر كرد. هنوز از وفات ابوطالب چند روزی نگذشته بود كه هنگام عبور رسول اكرم از كوچه، ظرفی پر از خاكروبه روی سرش خالی كردند.

خاك آلود به خانه برگشت. یكی از دختران آن حضرت (كوچكترین دخترانش، فاطمه سلام اللّه علیها) جلو دوید و سر و موی پدر را شستشو داد. رسول اكرم دید كه دختر عزیزش اشك می ریزد، فرمود: «دختركم! گریه نكن و غصه نخور، پدر تو تنها نیست، خداوند مدافع او است. » .

بعد از این جریان، تنها از مكه خارج شد و به عزم دعوت و ارشاد قبیله ی «ثقیف» به شهر معروف و خوش آب و هوا و پر ناز و نعمت «طائف» در جنوب مكه كه ضمنا تفرّجگاه ثروتمندان مكه نیز بود رهسپار شد.

از مردم طائف انتظار زیادی نمی رفت. مردم آن شهر پر ناز و نعمت نیز همان روحیه ی مكیان را داشتند كه در مجاورت كعبه می زیستند و از صدقه ی سر بتها در زندگی مرفهی به سر می بردند.

ولی رسول اكرم كسی نبود كه به خود یأس و نومیدی راه بدهد و درباره ی مشكلات بیندیشد. او برای ربودن دل یك صاحبدل و جذب یك عنصر مستعد، حاضر بود با بزرگترین دشواریها روبرو شود.

وارد طائف شد. از مردم طائف همان سخنانی را شنید كه قبلا از اهل مكه شنیده بود. یكی گفت: «هیچ كس دیگر در دنیا نبود كه خدا تو را مبعوث كرد؟ ! » دیگری گفت: «من جامه ی كعبه را دزدیده باشم اگر تو پیغمبر خدا باشی. » سومی گفت: «اصلا من حاضر نیستم یك كلمه با تو هم سخن شوم. » و از این قبیل سخنان.

نه تنها دعوت آن حضرت را نپذیرفتند، بلكه از ترس اینكه مبادا در گوشه وكنار افرادی پیدا شوند و به سخنان او گوش بدهند، یك عده بچه و یك عده اراذل و اوباش را تحریك كردند تا آن حضرت را از طائف اخراج كنند. آنها هم با دشنام و سنگ پراكندن او را بدرقه كردند. رسول اكرم در میان سختیها و دشواریها و جراحتهای فراوان از طائف دور شد و خود را به باغی در خارج طائف رساند كه متعلق به عتبه و شیبه، دو نفر از ثروتمندان قریش، بود و اتفاقا خودشان هم در آنجا بودند. آن دو نفر از دور شاهد و ناظر احوال بودند و در دل خود از این پیشامد شادی می كردند.

بچه ها و اراذل و اوباش طائف برگشتند. رسول اكرم در سایه ی شاخه های انگور، دور از عتبه و شیبه نشست تا دمی استراحت كند. تنها بود، او بود و خدای خودش.

روی نیاز به درگاه خدای بی نیاز كرد و گفت:

«خدایا! ضعف و ناتوانی خودم و بسته شدن راه چاره و استهزاء و سخریه ی مردم را به تو شكایت می كنم. ای مهربانترین مهربانان! تویی خدای زیردستان و خوارشمرده شدگان، تویی خدای من، مرا به كه وا می گذاری؟ به بیگانه ای كه به من اخم كند، یا دشمنی كه او را بر من تفوق داده ای؟ خدایا اگر آنچه بر من رسید، نه از آن راه است كه من مستحق بوده ام و تو بر من خشم گرفته ای، باكی ندارم، ولی میدان سلامت و عافیت بر من وسیعتر است. پناه می برم به نور ذات تو كه تاریكیها با آن روشن شده و كار دنیا و آخرت با آن راست گردیده است از اینكه خشم خویش بر من بفرستی یا عذاب خودت را بر من نازل گردانی. من بدانچه می رسد خشنودم تا تو از من خشنود شوی. هیچ گردشی و تغییری و هیچ نیرویی در جهان نیست مگر از تو و به وسیله ی تو. »عتبه و شیبه در عین اینكه از شكست رسول خدا خوشحال بودند، به ملاحظه ی قرابت و حس خویشاوندی، «عداس» غلام مسیحی خود را كه همراهشان بود دستور دادند تا یك طبق انگور پر كند و ببرد جلو آن مردی كه در آن دور در زیر سایه ی شاخه های انگور نشسته بگذارد و زود برگردد.

«عداس» انگورها را آورد و گذاشت و گفت: «بخور! » رسول اكرم دست دراز كرد و قبل از آنكه دانه ی انگور را به دهان بگذارد، كلمه ی مباركه ی «بسم اللّه» را بر زبان راند.

این كلمه تا آن روز به گوش عداس نخورده بود. اولین مرتبه بود كه آن را می شنید. نگاهی عمیق به چهره ی رسول اكرم انداخت و گفت: «این جمله معمول مردم این منطقه نیست، این چه جمله ای بود؟ » .

رسول اكرم: «عداس! اهل كجایی؟ و چه دینی داری؟ » .

- من اصلا اهل نینوایم و نصرانی هستم.

- اهل نینوا، اهل شهر بنده ی صالح خدا یونس بن متی؟ .

- عجب! تو در اینجا و در میان این مردم از كجا اسم یونس بن متی را می دانی؟ در خود نینوا وقتی كه من آنجا بودم ده نفر پیدا نمی شد كه اسم «متی» پدر یونس را بداند.

- یونس برادر من است. او پیغمبر خدا بود، من نیز پیغمبر خدایم.

عتبه و شیبه دیدند عداس همچنان ایستاده و معلوم است كه مشغول گفتگو است.

دلشان فرو ریخت، زیرا از گفتگوی اشخاص با رسول اكرم بیش از هر چیزی بیم داشتند. یك وقت دیدند كه عداس افتاده و سر و دست و پای رسول خدا را می بوسد. یكی به دیگری گفت: «دیدی غلام بیچاره را خراب كرد! » [1]


[1] . سیره ی ابن هشام، ج /1ص 419- 421.




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 67 سخنور

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/01/10-07:55

به نام خدا

سخنور

دموستنس، خطیب و سیاستمدار معروف یونان قدیم، كه با ارسطو در یك سال متولد و در یك سال درگذشته اند، از آغاز رشد و تمیز و سالهای نزدیك بلوغ برای ایراد سخنرانی آماده می شد، ولی نه برای آنكه واعظ و معلم اخلاق خوبی باشد، و نه برای آنكه بتواند در مجامع مهم و سخنرانیهای سیاسی و اجتماعی نطق ایراد كند، و نه برای آنكه در محاكم قضایی وكیل مدافع خوبی باشد، بلكه فقط به خاطر اینكه علیه كسانی كه وصی پدرش و سرپرست خودش در كودكی بودند و ثروت هنگفتی كه از پدرش به ارث مانده بود خورده بودند، در محكمه اقامه ی دعوی كند.

مدتی مشغول این كار بود. از مال پدر چیزی به دستش نیامد، اما در سخنوری ورزیده شد و بر آن شد كه در مجامع عمومی سخن براند. در آغاز امر چندان سخنوری او مورد پسند واقع نشد، عیبهایی در سخنرانی اش چه از جنبه های طبیعی مربوط به آواز و لهجه و كوتاه و بلندی نفس، و چه از جنبه های فنی مربوط به انشاء و تعبیر دیده می شد ولی به كمك تشویق و ترغیب دوستان و با همت بلند و مجاهدت عظیم، همه ی آن معایب را از بین برد. خانه ای زیرزمینی برای خود مهیا ساخت و تنها در آنجا مشغول تمرین خطابه شد. برای اصلاح لهجه ی خود ریگ در دهان می گرفت و به آواز بلند شعر می خواند. برای اینكه نفسش قوّت بگیرد رو به بالا می دوید یا منظومه های


طولانی را یك نفس می خواند. در برابر آئینه سخن می گفت تا قیافه ی خود را در آئینه ببیند و ژستها و اطوار خود را اصلاح كند. آنقدر به تمرین و ممارست ادامه داد تا یكی از بزرگترین سخنوران جهان گشت [1]


[1] . آیین سخنوری ، تألیف مرحوم محمدعلی فروغی، ج /2ص 5 و 6.




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 66 گیاه شناس

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/01/9-07:47

به نام خدا

گیاه شناس

معلمین «شارل دو لینه» در مدرسه، با كمال یأس و نومیدی، همه با هم اتفاق كردند كه به پدرش كه یك نفر كشیش بود پیشنهاد و نصیحت كنند بی جهت انتظار پیشرفت فرزندش را در كار تحصیل و درس خواندن نداشته باشد، زیرا هیچ گونه فهم و استعدادی در او مشاهده نمی شود؛ بهتر است یك كار دستی مناسبی برای فرزندش پیدا كند و به دنبال آن كار بفرستد.

ولی پدر و مادر «لینه» روی علاقه ی فراوان به فرزند، با همه ی نومیدی و تأثر، وی را برای آموزش علم طب به دانشگاه روانه كردند. اما چون بضاعتی نداشتند فقط مبلغ اندكی برای خرج دوران تحصیل او پرداختند و اگر ترحم و كمك یك مرد نیكوكار كه در باغ دانشگاه با «لینه» آشنا شده بود نبود، فقر و تنگدستی او را از پا درمی آورد.

«لینه» برخلاف میل پدر و مادر، به رشته ای كه او را به دنبال آن فرستاده بودند علاقه ای نداشت، به رشته ی گیاه شناسی علاقه مند بود. او از كودكی گیاهها را دوست می داشت و این خصلت را از پدرش به ارث برده بود. باغ پدرش از نباتات زیبا پوشیده بود، و از همان وقت كه «لینه» دوران كودكی را طی می كرد، مادرش عادت كرده بود كه هر وقت او گریه و فریاد می كند گلی به دستش دهد تا آرام گیرد.

در خلال اوقاتی كه در دانشگاه طب تحصیل می كرد، نوشته ی یك گیاه شناسفرانسوی به دستش افتاد و علاقه مند شد در اسرار گیاهها تعمق كند. در آن اوقات یكی از مسائل روز كه مورد توجه دانشمندان گیاه شناس بود، طرز طبقه بندی صحیح گیاهها و نباتات بود. لینه موفق شد یك نوع طبقه بندی خاصی بر مبنای تذكیر و تأنیث گیاهان ابتكار كند كه بسیار مورد توجه قرار گرفت. كتابی كه وی در این زمینه منتشر ساخت موجب شد كه در همان دانشگاهی كه در آنجا تحصیل می كرد برای وی در رشته ای كه معلوم شد استعداد آن رشته را دارد مقامی دست و پا كنند، ولی حسادت دیگران مانع شد كه این كار جامه ی عمل بپوشد.

لینه از موفقیت خود سرمست شد. اولین بار بود كه لذت موفقیت را می چشید. لذا به این پیشامد اهمیتی نداد و برای خود یك مأموریت علمی دست و پا كرد و آماده ی یك سفر طولانی برای تحقیق و مطالعه در طبیعت گردید. از اسباب سفر یك جامه دان و مختصری لباسهای زیر و یك ذره بین و مقداری كاغذ برداشت، و تنها و پیاده به راه افتاد. وی هفت هزار كیلومتر راه را با مواجهه ی مشكلات عجیب و شنیدنی طی كرد و با غنیمت بزرگی از معلومات و مطالعات مراجعت نمود و در سال 1735، یعنی سه سال بعد از آن جریان، چون ملاحظه كرد در وطن خویش سوئد جز كارهای ناپایدار به دست نمی آید، به هامبورگ رفت و در آنجا هنگام بازدید یكی از موزه ها یكی از گنجینه های خود را كه در این سفر به دست آورده بود و به وجود آن بسیار مفتخر بود، به رئیس موزه نشان داد و آن یك مار آبی بود كه هفت سر داشت. این سرها نه فقط شبیه سر مار بلكه مانند سر «راسو» بودند. قاضی محل از این بازدیدكننده ی نحس و شوم سخت خشمگین شد، امر داد تا او را اخراج كنند. لینه باز هم مسافرتهای خود را ادامه داد و طی راه رساله ی دكترای خود را در علم طب گذرانید و حتی توانست كتاب خود را به نام «دستگاه طبیعت» در بین راه در «لیدن» به چاپ برساند. این كتاب برای او شهرتی به وجود آورد و یكی از ثروتمندان آمستردام به او پیشنهاد كرد كه باغ زیبا و بی مانند او را اداره كند، و به این طریق موفق شد لحظه ای به پای خسته ی خود استراحت بدهد. و از لطف حامی نیكوكار خود توانست كشور فرانسه را نیز بازدید كرده در جنگلهای «مودون» به جمع آوری انواع گیاهان آنجا مشغول شود. سرانجام درد غربت و علاقه به وطن او را گرفت و به سوئد كشور خودش باز گشت. وطن این بار قدرش را دانست و افتخاراتی كه لازمه ی نبوغ و پشتكار و اراده ی او بود به وی- كه یك روز معلمین مدرسه عذرش را خواسته بودند- عطا كرد [1]


[1] . تاریخ علوم پی یرروسو، صفحه ی 382 و 383.




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 65 دانشجوی بزرگسال

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/01/8-08:38

به نام خدا

دانشجوی بزرگسال

«سكّاكی» مردی فلزكار و صنعتگر بود، توانست با مهارت و دقت دواتی بسیار ظریف با قفلی ظریفتر بسازد كه لایق تقدیم به پادشاه باشد. انتظار همه گونه تشویق و تحسین از هنر خود داشت. با هزاران امید و آرزو آن را به پادشاه عرضه كرد. در ابتدا همان طوری كه انتظار می رفت مورد توجه قرار گرفت، اما حادثه ای پیش آمد كه فكر و راه زندگی سكاكی را به كلی عوض كرد.

در حالی كه شاه مشغول تماشای آن صنعت بود و سكاكی هم سرگرم خیالات خویش، خبر دادند عالمی (ادیب یا فقیهی) وارد می شود. همینكه او وارد شد، شاه چنان سرگرم پذیرایی و گفتگوی با او شد كه سكاكی و صنعت و هنرش را یكباره از یاد برد. مشاهده ی این منظره تحولی عمیق در روح سكاكی به وجود آورد.

دانست كه از این كار تشویق و تقدیری كه می بایست نمی شود و آنهمه امیدها و آرزوها بی موقع است. ولی روح بلندپرواز سكاكی آن نبود كه بتواند آرام بگیرد. حالا چه بكند؟ فكر كرد همان كاری را بكند كه دیگران كردند و از همان راه برود كه دیگران رفتند. باید به دنبال درس و كتاب برود و امیدها و آرزوهای گمشده را در آن راه جستجو كند. هرچند برای یك عاقل مرد كه دوره ی جوانی را طی كرده، با طفلان نورس همدرس شدن و از مقدمات شروع كردن كار آسانی نیست، ولی چاره ای نیست، ماهیرا هر وقت از آب بگیرند تازه است.

از همه بدتر اینكه وقتی كه شروع به درس خواندن كرد، در خود هیچ گونه ذوق و استعدادی نسبت به این كار ندید. شاید هم اشتغال چندین ساله ی او به كارهای فنی و صنعتی ذوق علمی و ادبی او را جامد كرده بود. ولی نه گذشتن سن و نه خاموش شدن استعداد، هیچ كدام نتوانست او را از تصمیمی كه گرفته بود باز دارد. با جدیت فراوان مشغول كار شد، تا اینكه اتفاقی افتاد:

آموزگاری كه به او فقه شافعی می آموخت، این مسأله را به او تعلیم كرد: «عقیده ی استاد این است كه پوست سگ با دبّاغی پاك می شود. » .

سكاكی این جمله را دهها بار پیش خود تكرار كرد تا در جلسه ی امتحان خوب از عهده برآید، ولی همینكه خواست درس را پس بدهد این طور بیان كرد: «عقیده ی سگ این است كه پوست استاد با دباغی پاك می شود. » .

خنده ی حضار بلند شد. بر همه ثابت شد كه این مرد بزرگسال كه پیرانه سر هوس درس خواندن كرده به جایی نمی رسد. سكاكی دیگر نتوانست در مدرسه و در شهر بماند، سر به صحرا گذاشت. جهان پهناور بر او تنگ شده بود. از قضا به دامنه ی كوهی رسید، متوجه شد كه از بلندیی قطره قطره آب روی صخره ای می چكد و در اثر ریزش مداوم، صخره را سوراخ كرده است. لحظه ای اندیشید و فكری مانند برق از مغزش عبور كرد، با خود گفت: دل من هر اندازه غیرمستعد باشد از این سنگ سخت تر نیست. ممكن نیست مداومت و پشتكار بی اثر بماند. برگشت و آن قدر فعالیت و پشتكار به خرج داد تا استعدادش باز و ذوقش زنده شد. عاقبت یكی از دانشمندان كم نظیر ادبیات گشت [1]


[1] . روضات الجنات ، چاپ حاج سید سعید، صفحه ی 747.




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 64 سخنی كه به ابوطالب نیرو داد

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/01/7-08:39

به نام خدا

سخنی كه به ابوطالب نیرو داد

رسول اكرم بدون آنكه اهمیتی به پیشامدها بدهد با سرسختی عجیبی در مقابل قریش مقاومت می كرد و راه خویش را به سوی هدفهایی كه داشت طی می كرد؛ از تحقیر و اهانت به بتها و كوتاه خواندن عقل بت پرستان و نسبت گمراهی و ضلالت دادن به پدران و اجداد آنها دریغ نمی كرد. اكابر قریش به تنگ آمدند، مطلب را با ابوطالب در میان گذاشتند و از او خواهش كردند یا شخصا جلو برادرزاده اش را بگیرد یا آنكه بگذارد قریش مستقیما از جلو او بیرون آیند. ابوطالب با زبان نرم هر طور بود قریش را ساكت كرد. تا كار تدریجا بالا گرفت و برای قرشیان دیگر قابل تحمل نبود. در هر خانه ای سخن از محمد صلی اللّه علیه وآله بود و هر دو نفر كه به هم می رسیدند، با نگرانی و ناراحتی سخنان و رفتار او را و اینكه از گوشه و كنار یكی یكی و یا گروه گروه به پیروان او ملحق می شوند ذكر می كردند. جای معطلی نبود. همه متفق القول شدند كه هرطور هست باید این غائله كوتاه شود. تصمیم گرفتند بار دیگر با ابوطالب در این موضوع صحبت كنند و این مرتبه جدی تر و مصمم تر با او سخن بگویند.

رؤسا و اكابر قریش نزد ابوطالب آمدند و گفتند: «ما از تو خواهش كردیم كه جلو برادرزاده ات را بگیری و نگرفتی. ما به خاطر پیرمردی و احترام تو قبل از آنكه مطلب را با تو در میان بگذاریم متعرض او نشدیم، ولی دیگر تحمل نخواهیم كرد كه او برخدایان ما عیب بگیرد و بر عقلهای ما بخندد و به پدران ما نسبت ضلالت و گمراهی بدهد. این دفعه برای اتمام حجت آمده ایم، اگر جلو برادرزاده ات را نگیری ما دیگر بیش از این رعایت احترام و پیرمردی تو را نمی كنیم و با تو و او هر دو وارد جنگ می شویم تا یك طرف از پا درآید. » .

این اولتیماتوم صریح، ابوطالب را بسی ناراحت كرد. هیچ وقت تا آن روز همچو سخنان درشتی از قریش نشنیده بود. معلوم بود كه ابوطالب تاب مقاومت و مبارزه ی با قریش را ندارد و اگر بنا شود كار به جای خطرناك بكشد، خودش و برادرزاده اش و همه ی فامیل و بستگانش تباه خواهند شد.

این بود كه كسی نزد رسول اكرم فرستاد و موضوع را با او در میان گذاشت و گفت: «حالا كه كار به اینجا كشیده، سكوت كن كه من و تو هر دو در خطر هستیم. » .

رسول اكرم احساس كرد اولتیماتوم قریش در ابوطالب تأثیر كرده؛ در جواب ابوطالب جمله ای گفت كه همه ی سخنان قریش را از یاد ابوطالب برد، فرمود:

«عمو جان! همین قدر بگویم كه اگر خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپ من بگذارند كه دست از دعوت و فعالیت خود بردارم هرگز برنخواهم داشت، تا خداوند دین خود را آشكار كند یا آنكه خودم جان بر سر این كار بگذارم. » .

این جمله را گفت و اشكهایش ریخت و از پیش ابوطالب حركت كرد. چند قدمی بیشتر نرفته بود كه به دستور ابوطالب برگشت. ابوطالب گفت: «حالا كه این طور است، پس هرطور كه خودت می دانی عمل كن. به خدا قسم تا آخرین نفس از تو دفاع خواهم كرد. » [1]


[1] . سیره ی ابن هشام، ج /1ص 265.




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 63 شهرت عوام

نوشته شده توسط :آ نوری
1394/12/29-07:47

به نام خدا

شهرت عوام

چندی بود كه در میان مردم عوام نام شخصی بسیار برده می شد و شهرت او به قدس و تقوا و دیانت پیچیده بود. همه جا عامه ی مردم سخن از بزرگی و بزرگواری او می گفتند. مكرر در محضر امام صادق سخن از آن مرد و ارادت و اخلاص عوام الناس نسبت به او به میان می آمد. امام به فكر افتاد كه دور از چشم دیگران آن مرد «بزرگوار» را كه تا این حد مورد علاقه و ارادت توده ی مردم واقع شده از نزدیك ببیند. یك روز به طور ناشناس نزد او رفت، دید ارادتمندان وی كه همه از طبقه ی عوام بودند غوغایی در اطراف او بپا كرده اند. امام بدون آنكه خود را بنمایاند و معرفی كند ناظر جریان بود. اولین چیزی كه نظر امام را جلب كرد اطوارها و ژستهای عوام فریبانه ی وی بود. تا آنكه او از مردم جدا شد و به تنهایی راهی را پیش گرفت.

امام آهسته به دنبال او روان شد تا ببیند كجا می رود و چه می كند و اعمال جالب و مورد توجه این مرد از چه نوع اعمالی است؟ .

طولی نكشید كه آن مرد جلو دكان نانوایی ایستاد. امام با كمال تعجب مشاهده كرد كه این مرد همینكه چشم صاحب دكان را غافل دید، آهسته دو عدد نان برداشت و در زیر جامه ی خویش مخفی كرد و راه افتاد. امام با خود گفت شاید منظورش خریداری است و پول نان را قبلا داده یا بعدا خواهد داد. ولی بعد فكر كرد اگر این طور بود پس

چرا همینكه چشم نانوای بیچاره را دور دید نانها را بلند كرد و راه افتاد.

باز امام آن مرد را تعقیب كرد و هنوز در فكر جریان دكان نانوایی بود كه دید در مقابل بساط یك میوه فروش ایستاد، آنجا هم مقداری درنگ كرد و تا چشم میوه فروش را دور دید، دو عدد انار برداشت و زیر جامه ی خود پنهان كرد و راه افتاد.

بر تعجب امام افزوده شد. تعجب امام آن وقت به منتهی درجه رسید كه دید آن مرد رفت به سراغ یك نفر مریض و نانها و انارها را به او داد و راه افتاد. در این وقت امام خود را به آن مرد رساند و اظهار داشت: «من امروز كار عجیبی از تو دیدم. » تمام جریان را برایش بازگو كرد و از او توضیح خواست.

او نگاهی به قیافه ی امام كرد و گفت: «خیال می كنم تو جعفر بن محمدی. » .

- بلی درست حدس زدی، من جعفر بن محمدم.

- البته تو فرزند رسول خدایی و دارای شرافت نسب می باشی، اما افسوس كه این اندازه جاهل و نادانی.

- چه جهالتی از من دیدی؟ .

- همین پرسشی كه می كنی از منتهای جهالت است، معلوم می شود كه یك حساب ساده را در كار دین نمی توانی درك كنی، مگر نمی دانی كه خداوند در قرآن فرموده: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها» هر كار نیكی ده برابر پاداش دارد. باز قرآن فرموده: «وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلا یُجْزی إِلاّ مِثْلَها» هر كار بد فقط یك برابر كیفر دارد.

روی این حساب پس من دو نان دزدیدم دو خطا محسوب شد، دو انار هم دزدیدم دو خطای دیگر شد، مجموعا چهار خطا شد؛ اما از آن طرف آن دو نان و آن دو انار را در راه خدا دادم، در برابر هر كدام از آنها ده حسنه دارم، مجموعا چهل حسنه نصیب من می شود. در اینجا یك حساب خیلی ساده نتیجه ی مطلب را روشن می كند و آن اینكه چون چهار را از چهل تفریق كنیم، سی و شش باقی می ماند. بنابراین من سی و شش حسنه ی خالص دارم. و این است آن حساب ساده ای كه گفتم تو از درك آن عاجزی.

- خدا تو را مرگ بدهد. جاهل تویی كه به خیال خود این طور حساب می كنی. آیه ی قرآن را مگر نشنیده ای كه می فرماید: «إِنَّما یَتَقَبَّلُ اَللّهُ مِنَ اَلْمُتَّقِینَ» خدا فقط عمل پرهیزگاران را می پذیرد. حالا یك حساب بسیار ساده كافی است كه تو را به اشتباهت واقف كند. تو به اقرار خودت چهار گناه مرتكب شدی، و چون مال مردم را به نام صدقه و احسان به دیگران دادی نه تنها حسنه ای نداری، بلكه به عدد هر یك از آنها گناه

دیگری مرتكب شدی. پس چهار گناه دیگر بر چهار گناه اوّلی تو اضافه شد و مجموعا هشت گناه شد، هیچ حسنه ای هم نداری.

امام این بیان را كرد و در حالی كه چشمان بهت زده ی او به صورت امام خیره شده بود او را رها كرد و برگشت.

امام صادق وقتی این داستان را برای دوستان نقل كرد، فرمود: «این گونه تفسیرها و توجیه های جاهلانه و زشت در امور دینی سبب می شود كه عده ای گمراه شوند و دیگران را هم گمراه سازند. » [1]


[1] . وسائل ، ج /2ص 57.




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 62 استماع قرآن

نوشته شده توسط :آ نوری
1394/12/28-13:31

به نام خدا

استماع قرآن

ابن مسعود یكی از نویسندگان وحی بود، یعنی از كسانی بود كه هرچه از قرآن نازل می شد، مرتب می نوشت و ضبط می كرد و چیزی فروگذار نمی كرد.

یك روز رسول اكرم به او فرمود: «مقداری قرآن بخوان تا من گوش كنم. » ابن مسعود مصحف خویش را گشود، سوره ی مباركه ی نساء آمد، او می خواند و رسول اكرم با دقت و توجه گوش می كرد، تا رسید به آیه ی 41: «فَكَیْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِیدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلی هؤُلاءِ شَهِیداً» یعنی چگونه باشد آن وقت كه از هر امتی گواهی بیاوریم، و تو را برای این امت گواه بیاوریم. همینكه ابن مسعود این آیه را قرائت كرد، چشمهای رسول اكرم پر از اشك شد و فرمود: «دیگر كافی است. » [1]


[1] . كحل البصر محدث قمی، صفحه ی 79.




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 61 شراب در سفره

نوشته شده توسط :آ نوری
1394/12/25-08:14

به نام خدا

شراب در سفره

منصور دوانیقی هرچندی یك بار به بهانه های مختلف امام صادق را از مدینه به عراق می طلبید و تحت نظر قرار می داد. گاهی مدت زیادی امام را از بازگشت به حجاز مانع می شد. در یكی از این اوقات كه امام در عراق بود یكی از سران سپاه منصور پسر خود را ختنه كرد، عده ی زیادی را دعوت كرد و ولیمه ی مفصلی داد. اعیان و اشراف و رجال همه حاضر بودند. از جمله ی كسانی كه در آن ولیمه دعوت شده بودند امام صادق بود. سفره حاضر شد و مدعوین سر سفره نشستند و مشغول غذاخوردن شدند. در این بین یكی از مدعوین آب خواست. به بهانه ی آب، قدحی از شراب به دستش دادند. قدح كه به دست او داده شد، فورا امام صادق نیمه كاره از سر سفره حركت كرد و بیرون رفت. خواستند امام را مجددا برگردانند، برنگشت. فرمود رسول خدا فرموده است: «هركس بر سر سفره ای بنشیند كه در آنجا شراب است لعنت خدا بر او است. » [1]


[1] . بحارالانوار ، ج /11ص 115.




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:


ابزار دانستنی ها برای وبلاگ





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات