بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش/ که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد

داستان راستان شهید مطهری: داستان 125 کارهای خانه

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/08/12-08:10

به نام خدا

داستان 125 کارهای خانه

علی بن ابیطالب - علیه السلام - و زهرای مرضیه - سلام اللَّه علیها - پس از آنکه با هم ازدواج کردند و زندگی مشترک تشکیل دادند، ترتیب و تقسیم کارهای خانه را به نظر و مشورت رسول اکرم واگذاشتند، به آن حضرت گفتند:«یا رسول اللَّه! ما دوست داریم ترتیب و تقسیم کارهای خانه با نظر شما باشد».
پیامبر، کارهای بیرون خانه را به عهده علی و کارهای داخلی را به عهده زهرای مرضیه گذاشت. علی و زهرا از اینکه نظر رسول خدا را در زندگی خصوصی خود دخالت دادند و رسول خدا با مهربانی و محبت خاص از پیشنهاد آنها استقبال کرد و نظر داد، راضی و خرسند بودند. مخصوصاً زهرای مرضیه از اینکه رسول خدا او را از کار بیرون معاف کرد خیلی اظهار خرسندی می کرد، می گفت:«یک دنیا خوشحال شدم که رسول خدا مرا از سر و کار پیدا کردن با مردان معاف کرده است».
از آن تاریخ کارهایی از قبیل آوردن آب و آذوقه و سوخت و خرید بازار را علی انجام می داد و کارهایی از قبیل آرد کردن گندم و جو به وسیله آسیا دستی و پختن نان و آشپزی و شستشو و تنظیف خانه به وسیله زهرا صورت می گرفت.
در عین حال علی - علیه السلام - هروقت فراغتی می یافت در کارهای داخلی به کمک زهرا می پرداخت. یک روز پیامبر به خانه آنان آمد و آنان را دید که با هم کار می کنند. پرسید کدامیک از شما خسته تر هستید تا من به جای او کار کنم، علی عرض کرد:«یا رسول اللَّه! زهرا خسته است».
رسول اکرم به زهرا استراحت داد و لختی خود به کار پرداخت. از آن طرف هروقت برای علی گرفتاری یا مسافرتی یا جهادی پیش می آمد، زهرای مرضیه کار بیرون را نیز انجام می داد.
این روش همچنان ادامه داشت، علی و زهرا کارهای خانه خود را خودشان انجام می دادند و خود را به خدمتکار نیازمند نمی دیدند. تا آنکه صاحب فرزندانی شدند و کودکانی عزیز در کلبه محقر ولی روشن و با صفای آنها چشم گشودند. در این هنگام طبعاً کار داخلی خانه زیادتر و زحمت زهرا افزون گشت.
یک روز علی - علیه السلام - دلش به حال همسر عزیزش سوخت، دید رفت و روب خانه و کارهای آشپزی جامه های او را غبارآلود و دودی کرده، به علاوه از بس که با دستهای خود آسیا دستی را چرخانیده دستهایش آبله کرده و بند مشک آب که در مواقعی به دوش کشیده و از راه دور آورده روی سینه اش اثر گذاشته است. به همسر عزیزش پیشنهاد کرد، به حضور رسول اکرم برود و از آن حضرت خدمتکاری برای کمک خودش بگیرد.
زهرا پیشنهاد را پذیرفت و به خانه رسول اکرم رفت. اتفاقاً در آن وقت گروهی در محضر رسول اکرم نشسته و مشغول صحبت بودند. زهرا شرم کرد در حضور آن جمعیت تقاضای خود را عرضه بدارد، به خانه برگشت. رسول اکرم متوجه آمد و رفت زهرا شد، فهمید که دخترش با او کار داشته و چون موقع مقتضی نبود مراجعت کرده است.
صبح روز بعد رسول اکرم به خانه آنها رفت، اتفاقاً علی و زهرا در آن وقت پهلوی یکدیگر آرمیده و یک روپوش روی خود کشیده بودند. رسول خدا از بیرون اطاق با آواز بلند گفت:«اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ».
علی و زهرا از شرم جواب ندادند،
بار دوم گفت:«اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ».
باز هم سکوت کردند.
سومین بار فرمود:«اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ».
رسول اکرم رسمش این بود که هرگاه به خانه کسی می رفت، از پشت در خانه یا در اطاق با آواز بلند سلام می کرد، اگر جواب می دادند، اجازه ورود می خواست و اگر جواب نمی دادند تا سه بار سلام خود را تکرار می کرد، اگر باز هم جواب نمی شنید مراجعت می کرد.
علی - علیه السلام - دید اگر جواب سلام پیغمبر را ندهند، پیغمبر مراجعت خواهد کرد و از فیض زیارت آن حضرت محروم خواهند ماند، از این رو با آواز بلند گفت:«وعَلَیْکَ السَّلامُ یا رَسُولَ اللَّهِ، بفرمایید»:
پیغمبر وارد شد و بالای سر آنها نشست، به زهرا گفت:«تو دیروز پیش من آمدی و برگشتی، حتماً کاری داشتی، کارت را بگو!».
علی عرض کرد:«یا رسول اللَّه! اجازه بدهید من به شما بگویم که زهرا برای چه کاری آمده بود. من زهرا را پیش شما فرستادم. علتش این بود من دیدم کارهای داخلی خانه زیاد شده و زهرا به زحمت افتاده است. دلم به حالش سوخت. دیدم رفت و روب خانه و پای اجاق رفتن، جامه های زهرا را غبارآلود و دودی کرده، دستهایش در اثر گرداندن آسیا دستی آبله کرده، بند مشک آب روی سینه اش اثر گذاشته است. گفتم بیاید به حضور شما تا مقرر فرمایید از این پس ما خدمتکاری داشته باشیم که کمک زهرا باشد».
رسول اکرم نمی خواست که زندگی خودش یا عزیزانش از حد فقرای امت - که امکانات خیلی کمی داشتند - بالاتر باشد، زیرا مدینه در آن ایام در فقر و احتیاج به سر می برد. مخصوصاً عده ای از فقرای مهاجرین با نهایت سختی زندگی می کردند. از آن طرف با روحیه دخترش زهرا آشنایی داشت و می دانست زهرا چقدر شیفته عبادت و معنویت است و ذکر خدا چقدر به او نیرو و نشاط می دهد، از این جهت فرمود:«میل دارید چیزی به شما یاد بدهم که از همه اینها بهتر باشد؟»
«بفرمایید یا رسول اللَّه!»
«هر وقت خواستید بخوابید، 33 مرتبه ذکر سُبْحانَ اللَّه و 33 مرتبه ذکر اَلْحَمْدُللَّهِ ِ و 34 مرتبه ذکر اَللَّهُ اَکْبَرْ را فراموش نکنید. اثری که این عمل در روح شما می بخشد، از اثری که یک خدمتکار در زندگی شما می بخشد بسی افزونتر است».
زهرا که تا این وقت هنوز سر را از زیر روپوش بیرون نیاورده بود، سر را بیرون آورد و با خوشحالی و نشاط سه بار پشت سر هم گفت:«به آنچه خدا و پیغمبر خشنود باشند، خشنودم»(168)





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 124 شکایت از شوهر

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/08/10-18:12

به نام خدا

داستان 124 شکایت از شوهر

علی - علیه السلام - در زمان خلافت خود کار رسیدگی به شکایات را شخصاً به عهده می گرفت و به کس دیگر واگذار نمی کرد. روزهای بسیار گرم که معمولاً مردم، نیمروز در خانه های خود استراحت می کردند او در بیرون دارالاماره در سایه دیوار می نشست که اگر احیاناً کسی شکایتی داشته باشد بدون واسطه و مانع شکایت خود را تسلیم کند. گاهی در کوچه ها و خیابانها راه می افتاد، تجسس می کرد و اوضاع عمومی را از نزدیک تحت نظر می گرفت.
یکی از روزهای بسیار گرم، خسته و عرق کرده به مقر حکومت مراجعت کرد، زنی را جلو در ایستاده دید، همینکه چشم زن به علی افتاد جلو آمد و گفت شکایتی دارم:
شوهرم به من ظلم کرده، مرا از خانه بیرون نموده، به علاوه مرا تهدید به کتک کرده و اگر به خانه بروم مرا کتک خواهد زد. اکنون به دادخواهی نزد تو آمده ام.
«بنده خدا! الآن هوا خیلی گرم است. صبر کن عصر هوا قدری بهتر بشود. خودم به خواست خدا با تو خواهم آمد و ترتیبی به کار تو خواهم داد».
اگر توقف من در بیرون خانه طول بکشد، بیم آن است که خشم او افزون گردد و بیشتر مرا اذیت کند.
علی لحظه ای سر را پایین انداخت، سپس سر را بلند کرد در حالی که با خود زمزمه می کرد و می گفت:«نه به خدا قسم! نباید رسیدگی به دادخواهی مظلوم را تأخیر انداخت، حق مظلوم را حتماً باید از ظالم گرفت و رعب ظالم را باید از دل مظلوم بیرون کرد تا به کمال شهامت و ترس و بیم در مقابل ظالم بایستد و حق خود را مطالبه کند»(166).
«بگو ببینم خانه شما کجاست؟»
فلان جاست.
«برویم».
علی به اتفاق آن زن به در خانه شان رفت، پشت در ایستاد و به آواز بلند فریاد کرد:«اهل خانه! سَلامٌ عَلَیْکُمْ».
جوانی بیرون آمد که شوهر همین زن بود. جوان علی را نشناخت، دید پیرمردی که در حدود شصت سال دارد، به اتفاق زنش آمده است. فهمید که زنش این مرد را برای حمایت و شفاعت با خود آورده است، اما حرفی نزد. علی - علیه السلام - فرمود:«این بانو که زن تو است از تو شکایت دارد، می گوید: تو به او ظلم و او را از خانه بیرون کرده ای. به علاوه تهدید به کتک نموده ای من آمده ام به تو بگویم از خدا بترس و با زن خود نیکی و مهربانی کن».
به تو چه مربوط که من با زنم خوب رفتار کرده ام یا بد! بلی من او را تهدید به کتک کرده ام، اما حالا که رفته تو را آورده و تو از جانب او حرف می زنی او را زنده زنده آتش خواهم زد.
علی از گستاخی جوان برآشفت، دست به قبضه شمشیر برد و از غلاف بیرون کشید، آنگاه گفت:«من تو را اندرز می دهم و امر به معروف و نهی از منکر می کنم، تو این طور جواب مرا می دهی، صریحاً می گویی من این زن را خواهم سوزاند، خیال کرده ای دنیا این قدر بی حساب است».
فریاد علی که بلند شد مردم عابر از گوشه و کنار جمع شدند، هرکس که می آمد در مقابل علی تعظیمی می کرد و می گفت:«اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَمیَرالْمُؤْمِنینَ!» 
جوان مغرور، تازه متوجه شد با چه کسی روبرو است، خود را باخت و به التماس افتاد. یا امیرالمؤمنین مرا ببخش، به خطای خود اعتراف می کنم. از این ساعت قول می دهم مطیع و فرمانبردار زنم باشم، هرچه فرمان دهد اطاعت کنم. 
علی رو کرد به آن زن و فرمود:«اکنون برو به خانه خود، اما تو هم مواظب باش که طوری رفتار نکنی که او را به این چنین اعمالی وادار کنی!»(167).





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 122 گواهی ام علاء

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/08/6-13:04

به نام خدا

داستان 122 گواهی ام علاء

مسلمانان در مدینه مجموعاً دو گروه بودند: گروه ساکنین اصلی و گروه کسانی که به مناسبت هجرت رسول اکرم به مدینه، از خارج به مدینه آمده بودند. آنها که از خارج آمده بودند «مهاجرین»، و ساکنین اصلی «انصار» خوانده می شدند. مهاجرین چون از وطن و خانه و مال و ثروت و احیاناً از زن و فرزند دست شسته و عاشقانی پاک باخته بودند، سر و سامان و زندگی و خانمانی از خود نداشتند؟ از این رو انصار با نهایت جوانمردی، برادران دینی خود را در خانه های خود پذیرایی می کردند. حساب مهمان و میزبان در کار نبود، حساب یگانگی و یکرنگی بود. آنها را شریک مال و زندگی خود محسوب می کردند و احیاناً آنها را بر خویشتن مقدم می داشتند(162).
عثمان بن مظعون یکی از مهاجرین بود که از مکه آمده بود و در خانه یکی از انصار می زیست. عثمان در آن خانه مریض شد. افراد خانه، مخصوصاً «ام علاء انصاری» که از زنان با ایمان بود و از کسانی بود که از ابتدا با رسول خدا بیعت کرده بود، صمیمانه از او پرستاری می کردند. اما بیماریش روزبروز شدیدتر شد و عاقبت به همان بیماری از دنیا رفت.
افراد خانه کاملاً به قدرت ایمان و پایه عمل عثمان بن مظعون پی برده و دانسته بودند که او براستی یک مسلمان واقعی بود. میزان علاقه و محبت رسول اکرم را نسبت به او نیز به دست آورده بودند. برای هر فرد عادی کافی بود که به موجب این دو سند، شهادت بدهد که عثمان اهل بهشت است.
در حالی که مشغول تهیه مقدمات دفن بودند رسول اکرم وارد شد ام علاء همان وقت رو کرد به جنازه عثمان و گفت: رحمت خدا شامل حال تو باد ای عثمان! من اکنون شهادت می دهم که خداوند تو را به جوار رحمت خود برد.
تا این کلمه از دهان ام علاء خارج شد، رسول اکرم فرمود:«تو از کجا فهمیدی که خداوند عثمان را در جوار رحمت خود برد؟!».
یا رسول اللَّه! من همین طوری گفتم وگرنه من چه می دانم.
«عثمان رفت به دنیایی که در آنجا همه پرده ها از جلو چشم برداشته می شود. و البته من در باره او امید خیر و سعادت دارم. اما به تو بگویم، من که پیغمبرم در باره خودم یا درباره یکی از شما این چنین اظهار نظر قطعی نمی کنم».
ام علاء از آن پس در باره احدی این چنین اظهار نظر نکرد، در باره هرکس که می مرد اگر از او می پرسیدند، می گفت:«فقط خداوند می داند که او فعلاً در چه حالی است».
پس از مدتی که از مردن عثمان گذشت، ام علاء او را در خواب دید در حالی که نهری از آب جاری به او تعلق داشت. خواب خود را برای رسول اکرم نقل کرد رسول اکرم فرمود:«آن نهر عمل او است که همچنان جریان دارد»(163).





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 121 خیار فروش

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/07/30-08:23

به نام خدا

داستان 121 خیار فروش

در قرن دوم هجری، مسئله سه طلاقه کردن زن در یک مجلس و یک نوبت، مورد بحث و گفتگوی صاحبنظران بود. بسیاری از علما و فقهای آن عصر معتقد بودند که سه طلاق در یک نوبت - بدون اینکه رجوعی در میان آنها فاصله شود - درست است. اما علما و فقهای شیعه به پیروی از امامان عالیقدر خود اینچنین طلاقی را باطل و بی اثر می دانستند. فقهای شیعه می گفتند سه طلاق کردن زن در صورتی درست است که در سه نوبت صورت گیرد، به این معنا که مرد زن را طلاق دهد و سپس رجوع کند، دوباره طلاق دهد، باز رجوع کند، آنگاه برای سومین نوبت طلاق دهد. در این هنگام است که حق رجوع در عده از مرد سلب می شود. بعد از عده نیز حق ازدواج مجدد ندارد، مگر بعد از آنکه تشریفات «محلل» صورت گیرد؛ یعنی آن زن با مرد دیگری ازدواج کند و با یکدیگر آمیزش کنند، بعد میانشان به طلاق یا وفات جدایی بیفتد.
مردی در کوفه، زن خود را در یک نوبت سه طلاقه کرد و بعد از عمل خود پشیمان شد؛ زیرا به زن خود علاقه مند بود و فقط یک کدورت و شکرآب جزئی سبب شده بود که تصمیم جدایی بگیرد. زن نیز به شوهر خود علاقه داشت. از این رو هر دو نفر به فکر چاره جویی افتادند.
این مسئله را از علمای شیعه استفتاء کردند، همه به اتفاق گفتند چون سه طلاق در یک نوبت واقع شده باطل و بی اثر است و بدین علت شما هم اکنون زن و شوهر قانونی و شرعی یکدیگر هستید. اما از طرف دیگر، عامه مردم به پیروی از سایر علما و فقها می گفتند، آن طلاق صحیح است. و آنها را از معاشرت یکدیگر برحذر می داشتند.
مشکله عجیبی پیش آمده بود، پای حلال و حرام در امر زناشویی در میان بود. زن و شوهر هر دو مایل بودند که مثل سابق به زندگی خود ادامه دهند، اما نگران بودند که نکند طلاق صحیح باشد و آمیزش آنها از این به بعد حرام و فرزندان آینده آنها نامشروع باشند.
مرد تصمیم گرفت به فتوای علمای شیعه عمل کند و طلاق واقع شده را «کان لم یکن» فرض کند. زن گفت تا خودت شخصاً از امام صادق این مسئله را نپرسی و جواب نگیری دل من آرام نمی گیرد.
امام صادق - علیه السلام - در آن وقت در شهر قدیمی حیره (نزدیک کوفه) به سر می برد. مدتی بود که سفاح، خلیفه عباسی، آن حضرت را از مدینه احضار و در آنجا او را به حال توقیف و تحت نظر نگاه داشته بود و کسی نمی توانست با امام رفت و آمد کند یا هم سخن بشود.
آن مرد هر نقشه ای کشید که خود را به امام برساند موفق نشد. یک روز که در نزدیکی توقیفگاه امام ایستاده بود و در اندیشه پیدا کردن راهی برای راه یافتن به خانه امام بود، ناگهان چشمش به مردی دهاتی از مردم اطراف کوفه افتاد که طبقی خیار روی سر گذاشته بود و فریاد می کشید: آی خیار! آی خیار! 
با دیدن آن مرد دهاتی، فکری مثل برق در دماغ وی پیدا شد. رفت جلو به او گفت: همه این خیارها را یکجا به چند می فروشی؟
به یک درهم.
بگیر این هم یک درهم.
آنگاه از آن مرد دهاتی خواهش کرد چند دقیقه روپوش خود را به او بدهد بپوشد و قول داد بزودی به او برگرداند.
مرد دهاتی قبول کرد. او روپوش دهاتی را پوشید و نگاهی به سراپای خود انداخت، درست یک دهاتی تمام عیار شده بود. طبق خیار را روی سر گذاشت و فریاد:«آی خیار!» «آی خیار» را بلند کرد، اما مسیر خود را در جهت مطلوب یعنی از جلو خانه امام صادق قرار داد.
همینکه به مقابل خانه امام رسید، غلامی بیرون آمد و گفت آهای خیارفروش بیا اینجا. با کمال سهولت و بدون اینکه مأمورین مراقب متوجه شوند، خود را به امام رساند
امام به او فرمود:«مرحبا! خوب نقشه ای به کار بردی! حالا بگو چه می خواهی بپرسی؟».
یا ابن رسول اللَّه! من زن خود را در یک نوبت سه طلاقه کرده ام، با اینکه از هرکس از علمای شیعه پرسیده ام همه گفته اند این چنین طلاقی باطل و بی اثر است، باز قلب زنم آرام نمی گیرد، می گوید تا خودت از امام سؤال نکنی و جواب نگیری من قبول نمی کنم. از این رو با این نیرنگ خودم را به شما رساندم تا جواب این مسئله را بگیرم.
«برو مطمئن باش که آن طلاق باطل بوده است، شما زن و شوهر قانونی و شرعی یکدیگر هستید





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 120 حتی برده فروشی

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/07/29-18:17

به نام خدا

داستان 120 حتی برده فروشی

ماجرای علاقه مندی و عشق سوزان مردی که کارش فروختن روغن زیتون بود نسبت به رسول اکرم، معروف خاص و عام بود. همه می دانستند که او صادقانه رسول خدا را دوست می دارد و اگر یک روز آن حضرت را نبیند بی تاب می شود. او به دنبال هر کاری که بیرون می رفت، اول راه خود را به طرف مسجد - یا خانه رسول خدا یا هر نقطه دیگری که پیغمبر در آنجابود - کج می کرد و به هر بهانه بود خود را به پیغمبر می رساند و از دیدن پیغمبر توشه برمی گرفت و نیرو می یافت، سپس به دنبال کار خود می رفت.
گاهی که مردم دور پیغمبر بودند و او پشت سر جمعیت قرار می گرفت و پیغمبر دیده نمی شد، از پشت سر جمعیت گردن می کشید تا شاید یک بار هم شده چشمش به جمال پیغمبراکرم بیفتد.
یک روز پیغمبراکرم متوجه او شد که از پشت سر جمعیت سعی می کند پیغمبر را ببیند، پیغمبر هم متقابلاً خود را کشید تا آن مرد بتواند به سهولت او را ببیند. آن مرد در آن روز پس از دیدن پیغمبر دنبال کار خود رفت اما طولی نکشید که برگشت، همینکه چشم رسول خدا برای دومین بار در آن روز به او افتاد، با اشاره دست او را نزدیک طلبید آمد جلو پیغمبراکرم و نشست.
پیغمبر فرمود:«امروز تو با روزهای دیگرت فرق داشت، روزهای دیگر یک بار می آمدی و بعد دنبال کارت می رفتی، اما امروز پس از آنکه رفتی، دو مرتبه برگشتی، چرا؟».
گفت: یا رسول اللَّه! حقیقت این است که امروز آنقدر مهر تو دلم را گرفت که نتوانستم دنبال کارم بروم، ناچار برگشتم.
پیغمبراکرم درباره او دعای خیر کرد. او آن روز به خانه خود رفت اما دیگر دیده نشد. چند روز گذشت و از آن مرد خبر و اثری نبود. رسول خدا از اصحاب خود سراغ او را گرفت، همه گفتند: مدتی است او را نمی بینیم.
رسول خدا عازم شد برود از آن مرد خبری بگیرد و ببیند چه بر سرش آمده به اتفاق گروهی از اصحاب و یارانش به طرف «سوق الزیت» یعنی بازاری که در آنجا روغن زیتون می فروختند راه افتاد همین که به دکان آن مرد رسید دید تعطیل است و کسی نیست. از همسایگان احوال او را پرسید، گفتند: یا رسول اللَّه! چند روز است که وفات کرده است.
همانها گفتند: یا رسول اللَّه! او بسیار مرد امین و راستگویی بود، اما یک خصلت بد در او بود.
«چه خصلت بدی؟»
از بعضی کارهای زشت پرهیز نداشت، مثلاً دنبال زنان را می گرفت.
«خدا او را بیامرزد و مشمول رحمت خود قرار دهد. او مرا آن چنان زیاد دوست می داشت که اگر برده فروش هم می بود خداوند او را می آمرزید»(160).





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 119 بازنشستگی

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/07/26-18:00

به نام خدا

داستان 119 بازنشستگی

پیرمرد نصرانی، عمری کار کرده و زحمت کشیده بود، اما ذخیره و اندوخته ای نداشت، آخر کار کور هم شده بود. پیری و نیستی و کوری همه با هم جمع شده بود و جز گدایی راهی برایش باقی نگذارد؛ کنار کوچه می ایستاد و گدایی می کرد. مردم ترحم می کردند و به عنوان صدقه پشیزی به او می دادند. و او از همین راه بخور و نمیر به زندگانی ملالت بار خود ادامه می داد.
تا روزی امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب - علیه السلام - از آنجا عبور کرد و او را به آن حال دید. علی به صدد جستجوی احوال پیرمرد افتاد تا ببیند چه شده که این مرد به این روز و این حال افتاده است؟ ببیند آیا فرزندی ندارد که او را تکفل کند؟ آیا راهی دیگر وجود ندارد که این پیرمرد در آخر عمر آبرومندانه زندگی کند و گدایی نکند؟
کسانی که پیرمرد را می شناختند آمدند و شهادت دادند که این پیرمرد نصرانی است و تا جوانی و چشم داشت کار می کرد، اکنون که هم جوانی را از دست داده و هم چشم را، نمی تواند کار بکند، ذخیره ای هم ندارد، طبعاً گدایی می کند.
علی - علیه السلام - فرمود:«عجب! تا وقتی که توانایی داشت از او کار کشیدید و اکنون او را به حال خود گذاشته اید؟! سوابق این مرد حکایت می کند که در مدتی که توانایی داشته کار کرده و خدمت انجام داده است. بنابراین بر عهده حکومت و اجتماع است که تا زنده است او را تکفل کند، بروید از بیت المال به او مستمری بدهید»(159).





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 118 هشام و طاووس یمانی

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/07/25-13:19

داستان 118 هشام و طاووس یمانی

هشام بن عبدالملک، خلیفه اموی، در ایام خلافت خود به قصد حج وارد مکه شد. دستور داد یکی از کسانی که زمان رسول خدا را درک کرده و به شرف مصاحبت آن حضرت نایل شده است حاضر کنند تا از او راجع به آن عصر و آن روزگاران سؤالاتی بکند. به او گفتند از اصحاب رسول خدا کسی باقی نمانده است و همه درگذشته اند. هشام گفت: پس یکی از تابعین(157) را حاضر کنید تا از محضرش استفاده کنیم.
طاووس یمانی را حاضر کردند.
طاووس وقتی که وارد شد، کفش خود را جلو روی هشام، روی فرش، از پای خود درآورد. وقتی هم که سلام کرد برخلاف معمول که هرکس سلام می کرد می گفت السلام علیک یا امیرالمؤمنین! طاووس به «السلام علیک» قناعت کرد و جمله یا امیرالمؤمنین» را به زبان نیاورد. به علاوه فوراً در مقابل هشام نشست و منتظر اجازه نشستن نشد و حال آنکه معمولاً در حضور خلیفه می ایستادند تا اینکه خود مقام خلافت اجازه نشستن بدهد. از همه بالاتر اینکه طاووس به عنوان احوالپرسی گفت:«هشام! حالت چطور است؟».
رفتار و کردار طاووس، هشام را سخت خشمناک ساخت، رو کرد به او و گفت: این چه کاری است که تو در حضور من کردی؟
«چه کردم؟»
چه کرده ای؟ چرا کفشهایت را در حضور من درآوردی؟ چرا مرا به عنوان امیرالمؤمنین خطاب نکردی؟ چرا بدون اجازه من در حضور من نشستی؟ چرا این گونه توهین آمیز از من احوالپرسی کردی؟
اما اینکه کفشها را در حضور تو درآوردم، برای این بود که من روزی پنج بار در حضور خداوند عزت، درمی آورم و او از این جهت بر من خشم نمی گیرد.
اما اینکه تو را به عنوان امیر همه مؤمنان نخواندم؛ چون واقعاً تو امیر همه مؤمنان نیستی، بسیاری از اهل ایمان از امارت و حکومت تو ناراضیند.
اما اینکه تو را به نام خودت خواندم؛ زیرا خداوند پیغمبران خود را به نام می خواند و در قرآن از آنها به یا داوود و یا یحیی و یا عیسی یاد می کند. و این کار، توهینی به مقام انبیا تلقی نمی شود، برعکس، خداوند ابولهب را با کنیه - نه به نام - یاد کرده است.
و اما اینکه گفتی چرا در حضور تو پیش از اجازه نشستم، برای اینکه از امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب شنیدم که فرمود: اگر می خواهی مردی از اهل آتش 2را ببینی، نظر کن به کسی که خودش نشسته است و مردم در اطراف او ایستاده اند».
سخن طاووس که به اینجا رسید، هشام گفت: ای طاووس! مرا موعظه کن.
طاووس گفت:«از امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب شنیدم که در جهنم مارها و عقربهایی است بس بزرگ، آن مار و عقربها مأمور گزیدن امیری هستند که با مردم به عدالت رفتار نمی کند»
طاووس این را گفت و از جا حرکت و به سرعت بیرون رفت(158).





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 117 محضر عالم

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/07/24-13:38

به نام خدا

داستان 117 محضر عالم

مردی از انصار، نزد رسول اکرم آمد و سؤال کرد: یا رسول اللَّه! اگر جنازه شخصی در میان است و باید تشییع و سپس دفن شود و مجلسی علمی هم هست که از شرکت در آن بهره مند می شویم، وقت و فرصت هم نیست که در هر دو جا شرکت کنیم، در هر کدام از این دو کار شرکت کنیم از دیگری محروم می مانیم، تو کدامیک از این دو کار دوست می داری تا من در آن شرکت کنم؟
رسول اکرم فرمود:«اگر افراد دیگری هستند که همراه جنازه بروند و آن را دفن کنند، در مجلس علم شرکت کن. همانا شرکت در یک مجلس علم از حضور در هزار تشییع جنازه و از هزار عیادت بیمار و از هزار شب عبادت و هزار روز روزه و هزار درهم تصدق و هزار حج غیر واجب و هزار جهاد غیر واجب بهتر است. اینها کجا و حضور در محضر عالم کجا؟ مگر نمی دانی به وسیله علم است که خدا اطاعت می شود و به وسیله علم است که عبادت خدا صورت می گیرد. خیر دنیا و آخرت با علم توأم است، همان طور که شر دنیا و آخرت با جهل توأم است»(156).





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 116 حق مادر

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/07/22-10:16

به نام خدا

داستان 116 حق مادر

«زکریا» پسر ابراهیم، با آنکه پدر و مادر و همه فامیلش نصرانی بودند و خود او نیز بر آن دین بود، مدتی بود که در قلب خود تمایلی نسبت به اسلام احساس می کرد. وجدان و ضمیرش او را به اسلام می خواند. آخر برخلاف میل پدر و مادر و فامیل، دین اسلام اختیار کرد و به مقررات اسلام گردن نهاد.
موسوم حج پیش آمد. زکریای جوان به قصد سفر حج از کوفه بیرون آمد و در مدینه به حضور امام صادق - علیه السلام - تشرف یافت. ماجرای اسلام خود را برای امام تعریف کرد، امام فرمود:«چه چیز اسلام نظر تو را جلب کرد؟»
گفت: همینقدر می توانم بگویم که سخن خدا در قرآن که به پیغمبر خود می گوید:«ای پیغمبر! تو قبلاً نمی دانستی کتاب چیست و نمی دانستی که ایمان چیست اما ما این قرآن را که به تو وحی کردیم، نوری قرار دادیم و به وسیله این نور هر که را بخواهیم رهنمایی می کنیم»(154)، در باره من صدق می کند.
امام فرمود:«تصدیق می کنم، خدا تو را هدایت کرده است».
آنگاه امام سه بار فرمود:«خدایا! خودت او را راهنما باش»
سپس فرمود: «پسرکم! اکنون هر پرسشی داری بگو».
جوان گفت: پدر و مادرم و فامیلم همه نصرانی هستند، مادرم کور است، من با آنها محشورم و قهراً با آنها هم غذا می شوم تکلیف من در این صورت چیست؟
«آیا آنها گوشت خوک مصرف می کنند؟».
نه یا ابن رسول اللَّه! دست هم به گوشت خوک نمی زنند.
«معاشرت تو با آنها مانعی ندارد».
آنگاه فرمود:«مراقب حال مادرت باش، تا زنده است به او نیکی کن، وقتی که مرد جنازه او را به کسی دیگر وامگذار، خودت شخصاً متصدی تجهیز جنازه او باش»
در اینجا به کسی نگو که با من ملاقات کرده ای. من هم به مکه خواهم آمد، ان شاءاللَّه در «منی » همدیگر را خواهیم دید.
جوان در «منی » به سراغ امام رفت. در اطراف امام ازدحام عجیبی بود. مردم مانند کودکانی که دور معلم خود را می گیرند و پی در پی بدون مهلت سؤال می کنند، پشت سر هم از امام سؤال می کردند و جواب می شنیدند.
ایام حج به آخر رسید و جوان به کوفه مراجعت کرد. سفارش امام را به خاطر سپرده بود. کمر به خدمت مادر بست و لحظه ای از مهربانی و محبت به مادر کور خود فروگذار نکرد. با دست خود او را غذا می داد و حتی شخصاً جامه ها و سر مادر را جستجو می کرد که شپش نگذارد. این تغییر روش پسر، خصوصاً پس از مراجعت از سفر مکه ، برای مادر شگفت آور بود.
یک روز به پسر خود گفت: پسر جان! تو سابقاً که در دین ما بودی و من و تو اهل یک دین و مذهب به شمار می رفتیم، این قدر به من مهربانی نمی کردی؟ اکنون چه شده است که با اینکه من و تو از لحاظ دین و مذهب با هم بیگانه ایم، بیش از سابق با من مهربانی می کنی؟.
مادر جان! مردی از فرزندان پیغمبر ما به من این طور دستور داد.
خود آن مرد هم پیغمبر است؟
نه، او پیغمبر نیست، او پسر پیغمبر است.
پسرکم! خیال می کنم خود او پیغمبر باشد؛ زیرا اینگونه توصیه ها و سفارشها جز از ناحیه پیغمبران از ناحیه کس دیگری نمی شود.
نه مادر! مطمئن باش او پیغمبر نیست، او پسر پیغمبر است. اساساً بعد از پیغمبر ما پیغمبری به جهان نخواهد آمد.
پسرکم! دین تو بسیار دین خوبی است، از همه دینهای دیگر بهتر است. دین خود را بر من عرضه بدار.
جوان شهادتین را بر ما عرضه کرد. مادر مسلمان شد. سپس جوان آداب نماز را به مادر کور خود تعلیم کرد. مادر فرا گرفت، نماز ظهر و نماز عصر را به جا آورد. شب شد توفیق نماز مغرب عشاء نیز پیدا کرد. آخر شب ناگهان حال مادر تغییر کرد، مریض شد و به بستر افتاد. پسر را طلبید و گفت: پسرکم! یک بار دیگر آن چیزهایی که به من تعلیم کردی تعلیم کن.
پسر بار دیگر شهادتین و سایر اصول اسلام یعنی ایمان به پیغمبر و فرشتگان و کتب آسمانی و روز بازپسین را به مادر تعلیم کرد. مادر همه آنها را به عنوان اقرار و اعتراف بر زبان جاری و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
صبح که شد، مسلمانان برای غسل و تشییع جنازه آن زن حاضر شدند. کسی که بر جنازه نماز خواند و با دست خود او را به خاک سپرد پسر جوانش زکریا بود(155).





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 115 حق برادر مسلمان

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/07/14-08:55

به نام خدا

داستان 115 حق برادر مسلمان

«عبدالاعلی» پسر أعین، از کوفه عازم مدینه بود. دوستان و پیروان امام صادق - علیه السلام - در کوفه فرصت را مغتنم شمرده مسائل زیادی که مورد احتیاج بود نوشتند و به عبدالاعلی دادند که جواب آنها را از امام بگیرد و با خود بیاورد. ضمناً از وی درخواست کردند که یک مطلب خاص را شفاهاً از امام بپرسد و جواب بگیرد و آن مربوط به موضوع حقوقی بود که یک نفر مسلمان بر سایر مسلمانان پیدا می کند. 
«عبدالاعلی» وارد مدینه شد و به محضر امام رفت. سؤالات کتبی را تسلیم کرد و سؤال شفاهی را نیز مطرح نمود، اما برخلاف انتظار او، امام به همه سؤالات جواب داد، مگر در باره حقوق مسلمان بر مسلمان. عبدالاعلی آن روز چیزی نگفت و بیرون رفت. امام در روزهای دیگر هم یک کلمه درباره این موضوع نگفت. 
عبدالاعلی عازم خروج از مدینه شد و برای خداحافظی به محضر امام رفت، فکر کرد مجدداً سؤال خود را طرح کند؛ عرض کرد: یا ابن رسول اللَّه! سؤال آن روز من بی جواب ماند.
«من عمداً جواب ندادم».
چرا؟
- «زیرا می ترسم حقیقت را بگویم و شما عمل نکنید و از دین خدا خارج گردید!».
آنگاه امام این چنین به سخن خود ادامه داد:«همانا از جمله سختترین تکالیف الهی در باره بندگان سه چیز است: یکی: رعایت عدل و انصاف میان خود و دیگران، آن اندازه که با برادر مسلمان خود آن چنان رفتار کند که دوست دارد او با خودش چنان کند.
دیگر اینکه: مال خود را از برادران مسلمان مضایقه نکند و با آنها به مواسات رفتار کند.
سوم: یاد کردن خداست در همه حال، اما مقصودم از یاد کردن خدا این نیست که پیوسته سُبْحانَ اللَّهِ وَالْحَمْدُللَّهِ ِ بگوید، مقصودم این است که شخص آن چنان باشد که تا با کار حرامی مواجه شد، یاد خدا که همواره در دلش هست جلو او را بگیرد»(153)





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 114پند آموزگار

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/07/12-08:47

به نام خدا

داستان 114پند آموزگار

معاویه پسر ابوسفیان، پس از آنکه در سال 41 هجری بر تخت سلطنت نشست، تصمیم گرفت با سلاح تبلیغ و ایجاد شعارهای مخالف، علی - علیه السلام - را به صورت منفورترین مرد عالم اسلام درآورد. انواع وسایل 8تبلیغی را در این راه به کار انداخت. از یک طرف با شمشیر و سرنیزه جلو نشر فضایل علی را گرفت و به احدی فرصت نداد لب به ذکر حدیث یا حکایتی در مدح علی بن ابیطالب بگشاید؛ از طرف دیگر برخی دنیاطلبان را با پولهای گزاف مزدور کرد تا احادیثی از پیغمبر، علیه علی - علیه السلام - جعل کنند.
اما اینها برای منظور معاویه کافی نبود، او گفته بود که من باید کاری کنم که کودکان با کینه علی بزرگ شوند و پیران با احساسات ضد علی بمیرند. آخرین فکری که به نظرش رسید این بود که در سراسر مملکت پهناور اسلامی لعن و دشنام علی را به شکل یک شعار عمومی و مذهبی درآورد. دستور داد همه جا روی منابر در روزهای جمعه لعن علی را ضمیمه خطبه کنند. این کار رایج و عملی شد. پس از معاویه نیز سایر خلفای اموی - برای اینکه علویین را تا حد نهایی تحقیر و آرزوی خلافت اسلامی را از دل آنها برای همیشه بیرون کنند - این فکر را دنبال کردند. نسلهایی که از آن تاریخ به بعد به وجود می آمدند با این شعار مأنوس بودند و خود به خود آن را تکرار می کردند. و این کار در اذهان مردم بیچاره ساده لوح اثر بخشیده بود، تا آنجا که یک روز مردی به عنوان شکایت، جلو حجاج را گرفت و گفت:
فامیلم مرا از خود رانده اند و نام مرا «علی» گذاشته اند، از تو تقاضای کمک و تغییر نام دارم 
حجاج نام او را عوض کرد و گفت: به حکم اینکه وسیله خوبی (تنفر از علی) برای کمکخواهی انتخاب کرده ای، فلان پست را به عهده تو وامی گذارم، برو وآن را تحویل بگیر 
تبلیغات و شعارها کار خود را کرده بود. اما کی می دانست یک جریان کوچک، آثار تبلیغاتی را که متجاوز از نیم قرن روی آن کار شده بود از بین خواهد برد و حقیقت از پشت این همه پرده های ضخیم، آشکار خواهد شد.
عمر بن عبدالعزیز که خود از بنی امیه بود - در ایام کودکی یک روز با سایر کودکان همسال خود مشغول بازی بود و طبق معمول تکیه کلام و ورد زبان اطفال همبازی، لعن «علی بن ابیطالب» بود. کودکان در حالی که سرگرم بازی بودند و می خندیدند و جست و خیز می کردند، به هر بهانه کوچکی لعن علی را تکرار می کردند 
عمر بن عبدالعزیز - نیز با آنها هماهنگ و همصدا بود. اتفاقاً در همانوقت آموزگار وی که مردی خداشناس و متدین و با بصیرت بود از کنار آنها گذشت، به گوش خود شنید که شاگرد عزیزش، علی را لعن می کند. آموزگار چیزی نگفت، از آنجا رد شد و به مسجد رفت. کم کم وقت درس رسید. عمر به مسجد رفت تا درس خود را فرا گیرد، اما همینکه چشم آموزگار به عمر افتاد از جا حرکت کرد و به نماز ایستاد و نماز را خیلی طول داد. عمر احساس کرد نماز بهانه است و واقع امر چیز دیگری است. از هرجا هست رنجش خاطری پیدا شده است. آنقدر صبر کرد تا آموزگار از نماز فارغ شد، آموزگار پس از نماز نگاهی خشم آلود به شاگرد خود کرد.
عمر گفت: ممکن است حضرت استاد علت رنجش خود را بیان کنند؟
«فرزندم! آیا تو امروز علی را لعن می کردی؟».
بلی 
«از چه وقت بر تو معلوم شده که خداوند پس از آنکه از اهل بدر راضی شده بر آنها غضب کرده است و آنها مستحق لعن شده اند؟».
مگر علی از اهل بدر بود؟
«آیا بدر و مفاخر بدر جز به علی به کس دیگری تعلق دارد؟».
قول می دهم دیگر این عمل را تکرار نکنم.
«قسم بخور».
قسم می خورم.
این طفل به عهد و قسم خود وفا کرد. سخن دوستانه و منطقی آموزگار همواره در مد نظرش بود و از آن روز دیگر هرگز لعن علی را بزبان نیاورد؛ اما در کوچه و بازار و مسجد و منبر همواره لعن علی به گوشش می خورد و می دید که ورد زبان همه است، تا اینکه چند سال گذشت و یک روز یک جریان دیگر توجه او را به خود جلب کرد که فکر او را بکلی عوض کرد:
پدرش حاکم مدینه بود، طبق سنت جاری، روزهای جمعه نماز جمعه خوانده می شد و پدرش قبل از نماز خطبه جمعه را ایراد می کرد و باز طبق عادتی که امویها به وجود آورده بودند خطبه را به لعن و سب علی - علیه السلام - ختم می کرد. عمر یک روز متوجه شد که پدرش هنگام ایراد خطابه، در هر موضوعی که وارد بحث می شود داد سخن می دهد و با کمال فصاحت و بلاغت و رشادت آن را بیان می کند، اما همینکه به لعن علی بن ابیطالب می رسد، نوعی لکنت زبان و درماندگی در او پدید می آید. این جهت خیلی مایه تعجب عمر شد با خود حدس زد حتماً در عمق و روح و قلب پدر چیزهایی است که آنها را نمی تواند به زبان بیاورد. آنهاست که خواهی نخواهی در طرز سخن و بیان او اثر می گذارد و موجب لکنت زبان او می شود. یک روز این موضوع را با پدر در میان گذاشت.
پدر جان! من نمی دانم چرا تو در خطابه هایت در هر موضوعی که وارد می شوی در نهایت فصاحت و بلاغت آن را بیان می کنی، اما هنگامی که نوبت لعن این مرد می رسد مثل این است که قدرت از تو سلب می شود و زبانت بند می آید؟
فرزندم! تو متوجه این مطلب شده ای؟
بلی پدر، این مطلب در بیان تو کاملاً پیداست.
فرزند عزیزم! همینقدر به تو بگویم اگر این مردم که پای منبر ما می نشینند، آنچه پدر تو در فضیلت این مرد می داند بدانند، دنبال ما را رها خواهند کرد و به دنبال فرزندان او خواهند رفت.
عمر که سخن آموزگار، از ایام کودکی به یادش بود و این اعتراف را رسماً از پدر خود شنید، تکان سختی به روحیه اش وارد شد و با خدای خود پیمان بست که اگر روزی قدرت پیدا کند، این عادت زشت و شوم را - که یادگار ایام سیاه معاویه است - از میان ببرد.
سال 99 هجری رسید، از زمانی که معاویه این عادت زشت را رایج کرده بود در حدود شصت سال می گذشت. در آن وقت سلیمان بن عبدالملک خلافت می کرد. سلیمان بیمار شد و دانست که رفتنی است. با اینکه طبق وصیت پدرش، عبدالملک مکلف بود برادرش یزید بن عبدالملک را به عنوان ولایت عهد تعیین کند، اما سلیمان بنا به مصالحی «عمر بن عبدالعزیز» را به عنوان خلیفه بعد از خود تعیین کرد. همینکه سلیمان مرد و وصیتنامه اش در مسجد قرائت شد، برای همه موجب شگفتی شد. عمر بن عبدالعزیز در آخر مجلس نشسته بود، وقتی که دید به نام او وصیت شده است، گفت:«اِنَّا للَّهِ ِ وَاِنَّا اِلَیْهِ راجِعُونَ» سپس عده ای زیر بغلهایش را گرفتند و او را بر منبر نشانیدند و مردم هم با رضایت بیعت کردند.
جزء اولین کارهایی که عمر بن عبدالعزیز کرد این بود که لعن علی را قدغن کرد. دستور داد در خطبه های جمعه به جای لعن علی، آیه کریمه:«اِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَاْلأِحْسانِ ...» تلاوت شود.
شعرا و گویندگان این عمل عمر را بسیار ستایش و نام نیک او را جاوید کردند(152).





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 113 پسرانت چه شدند؟

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/07/11-12:58

به نام خدا

داستان 113 پسرانت چه شدند؟

پس از شهادت علی - علیه السلام - و تسلط مطلق معاویة بن ابی سفیان برخلافت اسلامی، خواه و ناخواه، برخوردهایی میان او و یاران صمیمی علی - علیه السلام - واقع می شد. همه کوشش معاویه این بود تا از آنها اعتراف بگیرد که از دوستی و پیروی علی سودی که نبرده اند، سهل است همه چیز خود را در این راه نیز باخته اند. سعی داشت یک اظهار ندامت و پشیمانی از یکی از آنها با گوش خود بشنود، اما این آرزوی معاویه هرگز عملی نشد. پیروان علی بعد از شهادت آن حضرت، بیشتر واقف به عظمت و شخصیت او شدند. از این رو بیش از آنکه در حال حیاتش فداکاری می کردند، برای دوستی او و برای راه و روش او و زنده نگهداشتن مکتب او، جرأت و جسارت و صراحت به خرج می دادند. گاهی کار به جایی می کشید که نتیجه اقدام معاویه معکوس می شد و خودش و نزدیکانش تحت تأثیر احساسات و عقاید پیروان مکتب علی قرار می گرفتند.
یکی از پیروان مخلص و فداکار و با بصیرت علی، «عدی پسر حاتم» بود. عدی در رأس قبیله بزرگ طی قرار داشت. او چندین پسر داشت. خودش و پسرانش و قبیله اش سرباز فداکار علی بودند. سه نفر از پسرانش به نام «طرفه» و «طریف» و «طارف» در صفین در رکاب علی شهید شدند.
پس از سالها که از جریان صفین گذشت و علی - علیه السلام - به شهادت رسید و معاویه خلیفه شد، تصادفات روزگار، عدی بن حاتم را با معاویه مواجه کرد. معاویه برای آنکه خاطره تلخی برای عدی تجدید کند و از او اقرار و اعتراف بگیرد که از پیروی علی چه زیان بزرگی دیده است به او گفت: این الطرفات: پسرانت طرفه و طریف و طارف چه شدند؟
«در صفین، پیشاپیش علی بن ابیطالب، شهید شدند».
علی انصاف را در باره تو رعایت نکرد.
«چرا؟»
چون پسران تو را جلو انداخت و به کشتن داد و پسران خودش را در پشت جبهه محفوظ نگهداشت.
«من انصاف را در باره علی رعایت نکردم»
«چرا؟»
«برای اینکه او کشته شد و من زنده مانده ام، می بایست جان خود را در زمان حیات او فدایش می کردم».
معاویه دید منظورش عملی نشد. از طرفی خیلی مایل بود اوصاف و حالات علی را از کسانی که مدتها با او از نزدیک به سر برده اند و شب و روز با او بوده اند بشنود. از عدی خواهش کرد، اوصاف علی را همچنانکه از نزدیک دیده است برایش بیان کند. عدی گفت:«معذورم بدار».
حتماً باید برایم تعریف کنی.
«به خدا قسم، علی بسیار دوراندیش و نیرومند بود. به عدالت سخن می گفت و با قاطعیت فیصله می داد. علم و حکمت از اطرافش می جوشید. از زرق و برق دنیا متنفر بود و با شب و تنهایی شب مأنوس بود. زیاد اشک می ریخت و بسیار فکر می کرد. در خلوتها از نفس خود حساب می کشید و بر گذشته دست ندامت می سود. لباس کوتاه و زندگی فقیرانه را می پسندید. در میان ما که بود مانند یکی از ما بود. اگر چیزی از او می خواستیم می پذیرفت و اگر به حضورش می رفتیم ما را نزدیک خود می برد و از ما فاصله نمی گرفت. با این همه آنقدر با هیبت بود که در حضورش جرأت تکلم نداشتیم و آنقدر عظمت داشت که نمی توانستیم به او خیره شویم. وقتی که لبخند می زد دندانهایش مانند یک رشته مروارید آشکار می شد. اهل دیانت و تقوا را احترام می کرد و نسبت به بینوایان مهر می ورزید. نه نیرومند از او بیم ستم داشت و نه ناتوان از عدالتش نومید بود. به خدا سوگند! یک شب به چشم خود دیدم در محراب عبادت ایستاده بود - در وقتی که تاریکی شب همه جا را فرا گرفته بود - اشکهایش بر چهره و ریشش می غلطید، مانند مار گزیده به خود می پیچید و مانند مصیبت دیده می گریست.
مثل این است که الآن آوازش را می شنوم، او خطابه دنیا می گفت: ای دنیا متعرض من شده ای و به من رو آورده ای؟ برو دیگری را بفریب (یا هرگز فرصتی این چنین تو را نرسد) تو را سه طلاقه کرده ام و رجوعی در کار نیست، خوشی تو ناچیز و اهمیتت اندک است. آه!آه! از توشه اندک و سفر دور و مونس کم».
سخن عدی که به اینجا رسید، اشک معاویه بی اختیار فروریخت. با آستین خویش اشکهای خود را خشک کرد و گفت:خدا رحمت کند ابوالحسن را! همین طور بود که گفتی. اکنون بگو ببینم حالت تو در فراق او چگونه است؟
«شبیه حالت مادری که عزیزش را در دامنش سر بریده باشند».
آیا هیچ فراموشش می کنی؟
«آیا روزگار می گذارد فراموشش کنم؟»(151).





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 112 کابین خون

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/07/10-09:13

به نام خدا

داستان 112 کابین خون

نزدیک بود جنگ صفین پایان یابد و به شکست نهایی سپاه شام منتهی شود که حیله عمروبن العاص جلو شکست شامیان را گرفت و مبارزه را متوقف کرد. او پس از اینکه احساس کرد چیزی به شکست قطعی باقی نمانده است، دستور داد قرآنها را بر سر نیزه ها کنند به علامت اینکه ما حاضریم کتاب خد را میان خود و شما حاکم قرار دهیم.
همه افراد با بصیرت، از اصحاب علی، می دانستند حیله ای بیش نیست، منظور متوقف کردن عملیات جنگی برای جلوگیری از شکست است؛ زیرا مکرر - قبل از آنکه کار به اینجاها بکشد - همین پیشنهاد از طرف علی شده بود و آنها قبول نکرده بودند.
اما گروهی مردم قشری و ظاهربین، بدون آنکه انظباط نظامی را رعایت کنند و منتظر دستور فرمانده کل بشوند، عملیات جنگی را متوقف کردند به این نیز قناعت نکرده پیش علی - علیه السلام - آمدند و با منتهای اصرار از آن حضرت خواستند فوراً دستور دهد عملیات جنگی در جبهه جنگ بکلی متوقف شود. آنها معتقد بودند در این حال اگر کسی بجنگد با قرآن جنگیده است علی - علیه السلام - فرمو: گول این کار را نخورید که خدعه ای بیش نیست. دستور قرآن این است که ما به جنگ ادامه دهیم. آنها هرگز حاضر نبوده و نیستند به قرآن عمل شود. اختلاف ما و آنها بر سر عمل به قرآن است. اکنون که نزدیک است ما به نتیجه برسیم و آنها را ریشه کن کنیم دست به این نیرنگ زده اند»
گفتند: پس از آنکه آنها رسماً می گویند ما حاضریم قرآن را میان خود و شما حاکم قرار دهیم، برای ما جنگیدن با آنها جایز نیست. از این پس جنگ با آنها جنگ با قرآن است. اگر فوراً دستور متارکه ندهی در همین جا خود را قطعه قطعه خواهیم کرد 
دیگر ایستادگی فایده نداشت. انشعاب سختی به وجود آمده بود. اگر علی - علیه السلام - در عقیده خود پافشاری می کرد قضایا به نحو بسیار بدتری به نفع دشمن و شکست خودش خاتمه می یافت. دستور داد موقتاً عملیات جنگی خاتمه یابد و سربازان، جبهه جنگ را رها کنند.
عمروبن العاص و معاویه که دیدند نقشه آنها گرفت فوق العاده خوشحال شدند و از اینکه دیدند تیرشان به هدف خورد و در میان اصحاب علی نفاق و اختلاف افتاد در پوست خود نمی گنجیدند، اما نه معاویه و نه عمروبن العاص و نه هیچ سیاستمدار دیگری - هراندازه پیش بین و دوراندیش می بود - نمی توانست حدس بزند این جریان کوچک، مبدأ تکوین یک مسلک و یک طرز تفکر بالخصوص در مسائل دینی اسلامی و تشکیل یک فرقه خطرناک بر اساس آن خواهد شد که حتی برای خود معاویه و خلفای مانند او، بعدها مزاحمتهای سخت ایجاد خواهد کرد.
چنین مسلکی و روش و طرز تفکری به وجود آمد و چنان فرقه ای تشکیل شد، یاغیان لشکر علی که به نام «خوارج» نامیده شدند در آن روز تاریخی در منتهای استبداد و خودسری جلو ادامه جنگ را گرفتند و به قرار حکمیت تسلیم شدند. قرار شد دو طرف از جانب خود، نماینده معین کنند و نمایندگان بنشینند و بر مبنای قرآن حکمیت کنند. از طرف معاویه عمروبن العاص معین شد. علی خواست عبداللَّه بن عباس را که حریف عمروبن العاص بود معین کند. در اینجا نیز خوارج دخالت کردند و به بهانه اینکه داور باید بی طرف باشد و عبداللَّه بن عباس طرفدار و خویشاوند علی است، مانع شدند و خودشان مرد نالایقی را نامزد کردند.
حکمیت بدون آنکه توافق واقعی صورت گرفته باشد، با خدعه دیگری که عمروبن العاص به کار برد. بی نتیجه خاتمه یافت.
جریان حکمیت آنقدر شکل مسخره به خود گرفت و جنبه جدی خود را از دست داد که کوچکترین اثر اجتماعی بر آن، حتی برای معاویه و عمروبن العاص مترتب نشد. سود کلی که معاویه و عمرو از این جریان بردند همان بود که مبارزه را متوقف کردند و در میان یاران علی اختلاف انداختند و ضمناً فرصت کافی برای تجدید قوا و فعالیتهای دیگر برایشان پیدا شد.
از آن طرف همینکه بر خوارج روشن شد که تمام مقدمات گذشته - قرآن بر نیزه کردن و پیشنهاد حکمیت - همه نیرنگ و خدعه بوده است، فهمیدند اشتباه کرده اند اما اشتباه خود را به این صورت تقریر کردند که اساساً بشر حق حکومت و حکمیت ندارد، حکومت حق خداست و داور کتاب خدا. آنها می خواستند اشتباه گذشته خود را جبران کنند، اما از راهی رفتند که دچار اشتباهی بسیار خطرناکتر شدند.
اشتباه اول آنها صرفاً یک اشتباه نظامی و سیاسی بود. اشتباه نظامی هراندازه بزرگ باشد مربوط است به زمان و مکان محدود و قابل جبران است، اما اشتباه دوم آنها یک اشتباه فکری و ابداع یک فلسفه غلط در مسائل اجتماعی اسلام بود که اساس اسلام را تهدید می کرد و قابل جبران نبود.
خوارج شعاری بر اساس این طرز تفکر به وجود آوردند و آن اینکه:«لا حُکْمَ اِلاَّللَّهِ ِ؛ یعنی جز خدا کسی حق ندارد در میان مردم حکم کند».
علی - علیه السلام - می فرمود:«این سخن درستی است که برای مقصود نادرستی به کار می رود. حکم یعنی قانون، قانونگزاری البته حق خداست و حق کسی است که خدا به او اجازه داده است. اما مقصود خوارج از این جمله این است که حکومت مخصوص خداست، در صورتی که جامعه بشری به هر حال نیازمند به مدیر و گرداننده و اجرا کننده قانون است»(145).
خوارج بعدها ناچار شدند تا حدودی معتقدات خود را تعدیل کنند. خوارج از این نظر که حکمیت غیر خدا گناه بوده است و آنها مرتکب گناه شده اند توبه کردند. و چون علی - علیه السلام - هم در نهایت امر، تسلیم حکمیت شده بود از او تقاضا کردند که تو هم توبه کن. علی فرمود:«متارکه جنگ و ارجاع به حکمیت اشتباه بود، مسؤول اشتباه هم که شما بودید نه من. اما اینکه حکمیت مطلقاً اشتباه است و جایز نیست، مورد قبول من نیست».
خوارج دنباله فکر و عقیده خود را گرفتند و علی - علیه السلام - را به عنوان اینکه حکمیت را جایز می داند، تکفیر کردند کم کم برای عقیده مذهبی خود شاخ و برگهایی درست کردند و به صورت یک فرقه مذهبی - که با سایر مسلمین در بسیاری از مسائل اختلاف نظر دشتند - درآمدند. صفت بارز مسلک آنها خشونت و قشری بودن بود. در باب امر به معروف گفتند هیچ شرط و قیدی ندارد و باید بی محابا و بیباکانه مبارزه کرد.
تا وقتی که خوارج تنها به اظهار عقیده قناعت کرده بودند، علی - علیه السلام - متعرض آنها نشد، حتی به تکفیر خود از طرف آنها اهمیت نداد و حقوق آنها را از بیت المال قطع نکرد و با منتهای جوانمردی به آنها آزادی در اظهار عقیده و بحث و گفتگو داد، اما از آن وقت که به عنوان امر به معروف و نهی از منکر، رسماً شورش کردند دستور سرکوبی آنها را داد.
در نهروان میان آنها و علی - علیه السلام - جنگ شد و علی شکست سختی به آنها داد. مبارزه با خوارج از آن نظر که مردمی معتقد و مؤمن بودند بسیار کار مشکلی بود؛ آنها مردمی بودند که به اعتراف دوست و دشمن دروغ نمی گفتند، صراحت لهجه عجیبی داشتند، عبادت می کردند، آثار سجده در پیشانی بسیاری از آنها نمایان بود، بسیار قرآن تلاوت می کردند، شب زنده دار بودند؛ اما بسیار جاهل و سبک مغز بودند، اسلام را به صورتی بسیار خشک و جامد و بی روح می شناختند و معرفی می کردند.
کمتر کسی می توانست خود را برای جنگ و ریختن خون چنین مردمی آماده کند. اگر شخصیت بارز و فوق العاده علی نبود، سربازان به جنگ اینها نمی رفتند. علی - علیه السلام - مبارزه با خوارج را یکی از افتخارات بزرگ منحصر بفرد خود می داند، می گوید:«این من بودم که چشم فتنه را از کاسه سر درآوردم، غیر از من احدی جرأت چنین کاری نداشت»(146).
راستی همین طور بود، تنها علی بود که به ظاهر آراسته و جنبه قدس مآبی آنها اهمیت نمی داد و آنها را با همه جنبه های زاهد منشی و عابد مآبی، خطرناکترین دشمن دین می دانست. علی می دانست که اگر این فلسفه و این طرز تفکر - که طبعاً در میان عوام الناس طرفداران زیاد پیدا می کند - در عالم اسلام ریشه بگیرد، دنیای اسلام دچار چنان جمود و قشریگری خواهد شد که این درخت را از ریشه خشک خواهد کرد. مبارزه با خوارج از نظر علی - علیه السلام - مبارزه با یک عده چند هزار نفری نبود، مبارزه با جمود فکری و استنباطهای جاهلانه و یک فلسفه غلط در زمینه مسائل اجتماعی اسلام بود. چه کسی غیر از علی قادر بود در چنین جبهه ای وارد مبارزه شود.
جنگ نهروان ضربت سختی بر خوارج وارد کرد که دیگر نتوانستند آن طور که انتظار می رفت جایی برای خود در عالم اسلام باز کنند. مبارزه علی با آنها بهترین سندی بود برای خلفای بعدی که جهاد با اینها را مشروع و لازم جلوه دهند. اما باقیمانده خوارج دست از فعالیت برنداشتند.
سه نفر از اینان در مکه دور هم جمع شدند و به خیال خود به بررسی اوضاع عالم اسلام پرداختند؛ چنین نتیجه گرفتند که تمام بدبختیها و بیچارگیهای عالم اسلام زیر سر سه نفر است: علی، معاویه و عمروبن العاص.
علی همان کسی بود که اینها ابتدا سرباز او بودند. معاویه و عمروبن العاص هم همانهایی بودند که حیله سیاسی و خدعه نظامیشان موجب تشکیل چنین فرقه خطرناک و بیباکی شده بود. 
این سه نفر - که یکی عبدالرحمن بن ملجم بود و دیگری برک بن عبداللَّه نام داشت و سومی عمرو بن بکر تمیمی - در کعبه با هم پیمان بستند و هم قسم شدند که آن سه نفر را که در رأس مسلمین قرار دارند در یک شب، یعنی در شب نوزدهم رمضان (یا هفدهم رمضان) بکشند. عبدالرحمن نامزد قتل علی و برک مأمور قتل معاویه و عمرو بن بکر متعهد کشتن عمرو بن العاص شد. با این پیمان و تصمیم از یکدیگر جد شدند و هر کدام به طرف حوزه مأموریت خود حرکت کردند. عبدالرحمن به طرف کوفه - مقر خلافت علی - راه افتاد. برک به طرف شام، مرکز حکومت معاویه رفت و عمرو بن بکر به جانب مصر، محل فرماندهی عمروابن العاص، روان شد.
دو نفر از اینها؛ یعنی برک بن عبداللَّه و عمروبن بکر، کار مهمی از پیش نبردند؛ زیر برک که مأمور کشتن معاویه بود تنها توانست در آن شب معهود ضربتی از پشت سر بر سرین معاویه وارد کند که آن ضربت با معالجه پزشک بهبود یافت. عمرو بن بکر نیز که قرار بود عمروبن العاص را به قتل برساند، شخصاً عمروابن العاص را نمی شناخت. اتفاقاً در آن شب عمرو بیمار بود و به مسجد نیامد. شخص دیگری را به نام خارجة بن حذافه از طرف خود نایب فرستاد، عمرو بن بکر به خیال اینکه عمروعاص همین است او را زد و کشت. بعد معلوم شد که کس دیگری را کشته است. تنها کسی که منطور خود را عملی کرد عبدالرحمن بن ملجم مرادی بود.
عبدالرحمن وارد کوفه شد. عقیده و نیت خود را به احدی اظهار نکرد. مکرر در تصمیم و رأی خود دچار تزلزل و تردید گردید و مکرر از تصمیم خود منصرف شد؛ زیرا شخصیت علی طوری نبود که طرف هر اندازه شقی و قسی باشد به آسانی بتواند خود را برای کشتن او حاضر کند. اما تصادفات که در شام و مصر به نجات معاویه و عمروبن العاص کمک کرد در عراق طور دیگر پیش آمد و یک تصادف سبب شد که عبدالرحمن را در تصمیم خود جدی کند. اگر این تصادف پیش نمی آمد عبدالرحمن از تصمیم خطرناک خویش بکلی منصرف شده بود؛ پای عشق یک زن به میان آمد.
یکی از روزها عبدالرحمن به ملاقات یکی از هم مسلکان خود از خوارج رفت. در آنجا با قطام - که دختر یکی از خوارج بود و پدرش در نهراوان کشته شده بود - آشنا شد. قطام بسیار زیبا و دلربا بود. عبدالرحمن در نظر اول شیفته او شد و با دیدن قطام پیمان مکه را از یاد برد. تصمیم گرفت بقیه عمر را با قطام به خوشی به سر برد و افکار خود را بکلی فراموش کند. عبدالرحمن از قطام تقاضای ازدواج کرد. قطام تقاضای او را پذیرفت، اما وقتی که قرار شد کابین خود را تعیین کند ضمن قلمهایی که شمرد چیزی را نام برد که دود از کله عبدالرحمن برخاست؛ قطام گفت:«کابین من عبارت است از سه هزار درهم و یک غلام و یک کنیز و خون علی بن ابیطالب »(147).
عبدالرحمن گفت:«پول و غلام و کنیز هرچه بخواهی حاضر می کنم، اما کشتن علی کار آسانی نیست، مگر ما نمی خواهیم با هم زندگی کنیم؟ چگونه بر علی دست یابم و او را بکشم و بعد هم خودم جان به سلامت بیرون ببرم».
قطام گفت: مهر من همین است که گفتم، علی را در میدان جنگ نمی توان کشت، اما در حال عبادت می توان غافلگیر کرد. اگر جان به سلامت بردی یک عمر با هم به خوشی و کامرانی به سر خواهیم برد و اگر کشته شدی اجر و پاداشی که نزد خدا داری بهتر و بالاتر است. به علاوه من می توانم افراد دیگری را با تو همدست کنم که تنها نباشی!
عبدالرحمن که سخت در دام عشق قطام گرفتار بود و این عشق سرکش دوباره او را به همان مسیر سوق می داد که کینه توزیها و انتقام جوییهای قبلی او را به آنجا کشیده بود، برای اولین بار راز خود را آشکار کرد، به او گفت:«حقیقت این است که من از این شهر فراری بودم و اکنون نیامده ام مگر برای کشتن علی بن ابیطالب»
قطام از این سخن بسیار خوشحال شد. مرد دیگری به نام وردان را دید و او را برای همراهی عبدالرحمن آماده کرد. خود عبدالرحمن نیز روزی به یکی از دوستان و همفکران مورد اعتماد خود به نام شبیب بن بجره برخورد و به او گفت: آیا حاضری در کاری شرکت کنی که هم شرف دنیاست و هم شرف آخرت؟!
چه کاری؟
کشتن علی بن ابیطالب 
خدا مرگت بدهد چه می گویی؟ کشتن علی؟ مردی که این همه سابقه در اسلام دارد؟!
بلی! مگر نه این است که او به واسطه تسلیم به حکمیت کافر شد؟ سوابق اسلامیش هرچه باشد، باشد، به علاوه او در نهروان برادران نمازگزار و عابد و زاهد ما را کشت و ما شرعاً می توانیم به عنوان قصاص او را به قتل برسانیم 
چگونه می توان بر علی دست یافت؟
آسان است، در مسجد کمین می کنیم، همینکه برای نماز صبح آمد با شمشیرهایی که زیر لباس داریم حمله می کنیم و کارش را می سازیم.
عبدالرحمن آنقدر گفت تا شبیب را با خود همدست کرد. آنگاه شبیب را با خود به مسجد کوفه نزد قطام برد و او را به قطام معرفی کرد. قطام در آن وقت در مسجد کوفه چادر زده معتکف شده بود. قطام گفت: بسیار خوب! وردان هم با شما همراه است، هر شبی که تصمیم گرفتید اول بیایید نزد من.
عبدالرحمن تا شب جمعه نوزدهم (یا هفدهم رمضان) که با همپیمانهای خود در مکه قرار گذاشته بود صبر کرد. در آن شب به همراه شبیب نزد قطام رفت و قطام با دست خود پارچه ای از حریر روی سینه آنها بست. وردان هم حاضر شد و سه نفری نزدیک آن در - که معمولاً علی از آن در وارد مسجد می شد - نشستند و مانند دیگران در آن شب که شب احیاء و عبادت بود، به عبادت و نماز مشغول شدند.
این سه نفر که طوفانی در دل داشتند برای اینکه امر را بر دیگرن مشتبه کنند، آنقدر قیام و قعود و رکوع و سجود کردند و کمترین آثار خستگی از خود نشان ندادند که باعث تعجب بینندگان شده بود.
از آن طرف علی - علیه السلام - در این ماه رمضان برای خود برنامه مخصوصی تنظیم کرده بود، هر شب غذای افطار را در خانه یکی از پسران یا دخترانش می خورد. هیچ شب غذایش از سه لقمه تجاوز نمی کرد. فرزندانش اصرار می کردند بیشتر غذابخورد می گفت:«دوست دارم هنگامی که به ملاقت خدا می روم شکمم گرسنه باشد» مکرر می گفت:«طبق علائمی که پیغمبر به من خبر داده است، نزدیک است که ریش سپیدم با خون سرم رنگین گردد».
در آن شب علی مهمان دخترش ام کلثوم بود. بیش از هر شب دیگر آثار هیجان و انتظار در او هویدا بود. همینکه دیگرن به بستر رفتند او به مصلای خود رفت و مشغول عبادت شد.
نزدیکیهای طلوع صبح، فرزندش حسن نزد پدر آمد. علی - علیه السلام - به فرزند عزیزش گفت:«فرزندم! من امشب هیچ نخوابیدم و اهل خانه را نیز بیدار کردم؛ زیرا امشب شب جمعه است و مصادف است با شب بدر (یا شب قدر)، اما یک مرتبه، در حالی که نشسته بودم مختصر خوابی به چشمم آمد، پیغمبر در عالم رؤیا بر من ظاهر شد، گفتم:«یا رسول اللَّه! از دست امت تو بسیار رنج کشیدم»
پیغمبر فرمود:«در باره آنها نفرین کن» نفرین کردم، نفرین من این بود:«خدایا! مرا از میان اینان زودتر ببر و با بهتر از اینها محشور کن. برای اینان کسی بفرست که شایسته او هستند، کسی که از من برای آنها بدتر باشد».
در همین وقت مؤذن مسجد آمد و اعلام کرد وقت نزدیک شده است. علی به طرف مسجد حرکت کرد. در خانه علی چند مرغابی بود که متعلق به کودکان بود. مرغبیان در آن وقت صدا کردند. یکی از اهل خانه خواست آنها را خاموش کند، علی فرمود:«کارشان نداشته باش، آواز عزا می خوانند».
از آن سو عبدالرحمن و رفقایش با بی صبری ورود علی را انتظار می کشیدند. از راز آنها جز قطام و اشعث بن قیس - که مردی پست فطرت بود و روش عدالت علی را نمی پسندید و با معاویه سر و سری داشت - کسی دیگر آگاه نبود. یک حادثه کوچک نزدیک بود نقشه را فاش کند، اما یک تصادف جلو آن را گرفت. اشعث خود را به عبدالرحمن رساند و گفت: چیزی نمانده هوا روشن شود، اگر هوا روشن شود رسوا خواهی شد، در منظور خود تعجیل کن.
حجر بن عدی، از یاران مخلص و صمیمی علی، ملتفت خطاب رمزی اشعث به عبدالرحمن شد، حدس زد نقشه شومی در کار است، حجر تازه از سفر مراجعت کرده بود، اسبش جلو در مسجد بود، ظاهراً از مأموریتی بازگشته بود و می خواست گزارشی تقدیم امیرالمؤمنین علی - علیه السلام - بکند.
«حجر» پس از شنیدن آن جمله از اشعث، ناسزایی به او گفت و به عجله از مسجد بیرون آمد که خود را به علی برساند و جلو خطر را بگیرد، اما در همان وقت که حجر به طرف منزل علی رفت، علی از راه دیگر به مسجد آمده بود.
با اینکه مکرر از طرف فرزندان علی و یارانش تقاضا شده بود که اجازه دهد تا برایش گارد محافظ تشکیل دهند، اما امام اجازه نداده بود، او تنها می آمد و تنها می رفت، در همان شب نیز این تقاضا تجدید شد، باز هم مورد قبول واقع نشد.
علی وارد مسجد شد و فریاد کرد:«ایهالناس! نماز! نماز!» در همین وقت دو برق شمشیر که به فاصله کمی در تاریکی درخشید و فریاد «اَلْحُکْمُ للَّهِ ِ یا عَلی لالَکَ» همه را تکان داد. شمشیر اول را شبیب زد، اما به دیوار خورد و کارگر نشد. شمشیر دوم را عبدالرحمن فرود آورد و به فرق سر علی وارد شد. از آن طرف حجر با شتاب به طرف مسجد برگشت، اما وقتی رسید که فریاد مردم بلند بود:«امیرالمؤمنین شهید شد، امیرالمؤمنین شهید شد».
سخنی که از علی پس از ضربت خوردن بلافاصله شنیده شد یکی این بود که گفت:«قسم به پروردگار کعبه رستگار شدم»(148) 
دیگر اینکه گفت:«این مرد در نرود»(149)
عبدالرحمن و شبیب و وردان هر سه فرار کردند، وردان چون جلو نیامده بود شناخته نشد، شبیب همچنان که فرار می کرد به دست یکی از اصحاب علی گرفتار شد، او شمشیر شبیب را گرفت و روی سینه اش نشست که او را بکشد، ولی چون دسته دسته مردم می رسیدند، ترسید نشناخته او را به جای شبیب بکشند، از این جهت، از روی سینه اش برخاست و شبیب فرار کرد و به خانه خود رفت. در خانه پسر عمویش رسید و چون فهمید شبیب در قتل علی شرکت داشته، فوراً رفت و شمشیر خود را برداشت و آمد به خانه شبیب و او را کشت.
عبدالرحمن را مردم گرفتند و دست بسته به طرف مسجد آوردند. آنچنان غیظ و خشمی در مردم پدید آمده بود که می خواستند هر لحظه با دندانهای خود گوشتهای بدن او را قطعه قطعه کنند.
علی فرمود:«عبدالرحمن را پیش من بیاورید!» وقتی او را آوردند به او فرمود:«آیا من به تو نیکیها نکردم!؟».
چرا؟
«پس چرا این کار را کردی؟».
به هر حال، این شمشیر را چهل صباح مرتب با زهر آب دادم و از خدا خواستم بدترین خلق خدا با این شمشیر کشته شود.
«این دعای تو مستجاب است؛ زیرا عنقریب خودت با همین شمشیر کشته خواهی شد».
آنگاه علی به خویشاوندان و نزدیکانش که دور بسترش بودند روکرد و فرمود:«فرزندان عبدالمطلب! مبادا در میان مردم بیفتید و قتل مرا بهانه قرار دهید و افرادی را به عنوان شریک جرم یا عنوان دیگر متهم سازید و خونریزی کنید!»
به فرزندش حسن فرمود:«فرزندم! من اگر زنده ماندم، خودم می دانم با این مرد چکنم و اگر مردم، شما بیش از یک ضربت به او نزنید؛ زیرا او فقط یک ضربت به من زده است. مبادا او را مثله کنید، گوش یا بینی یا زبان او را نبرید؛ زیرا پیغمبر فرمود: از مثله بپرهیزید ولو در باره سگ گزنده». با اسیرتان (یعنی ابن ملجم) مدارا کنید. مواظب غذا و آسایش او باشید!
به دستور امام حسن، اثیر بن عمرو - طبیب و متخصص معروف - را حاضر کردند. او معاینه ای به عمل آورد و گفت:«شمشیر مسموم بوده و به مغز آسیب رسیده، معالجه فایده ندارد».
از آن ساعت که علی ضربت خورد تا آن ساعت که جان به جان آفرین تسلیم کرد، کمتر از چهل و هشت ساعت طول کشید، اما علی این فرصت را از دست نداد، دقیقه ای از پند و نصیحت و راهنمایی خودداری نکرد؛ وصیتی در بیست ماده به این شرح تقریر کرد و نوشته شد:
«بسم اللَّه الرحمن الرحیم: این آن چیزی است که علی پسر ابوطالب وصیت می کند. علی به وحدانیت و یگانگی خدا گواهی می دهد. و اقرار می کند که محمد بنده و پیغمبر خداست؛ خدا او را فرستاده تا دین خود را بر دینهای دیگر غالب گرداند. همانا نماز و عبادت و حیات و ممات من از آن خدا و برای خداست. شریکی برای او نیست. من به این امر شده ام و از تسلیم شدگان خدایم. فرزندم حسن! تو و همه فرزندان و اهل بیتم و هرکس را که این نوشته من به او برسد، به امور ذیل توصیه و سفارش می کنم:
1 - تقوای الهی را هرگز از یاد نبرید، کوشش کنید تا دم مرگ بر دین خدا باقی بمانید.
2 - همه با هم به ریسمان خدا چنگ بزنید و بر مبنای ایمان و خداشناسی متفق و متحد باشید و از تفرقه بپرهیزید پیغمبر فرمود: اصلاح میان مردم از نماز و روزه دائم افضل است و چیزی که دین را محو می کند فساد و اختلاف است.
3 - ارحام و خویشاوندان را از یاد نبرید، صله رحم کنید که صله رحم حساب انسان را نزد خدا آسان می کند.
4 - خدا را! خدا را! در باره یتیمان، مبادا گرسنه و بی سرپرست بمانند.
5 - خدا را! خدا را! در باره همسایگان، پیغمبر آنقدر سفارش همسایگان را کرد که ما گمان کردیم می خواهد آنها را در ارث شریک کند.
6 - خدا را! خدا را! در باره قرآن، مبادا دیگران در عمل به قرآن بر شما پیشی گیرند.
7 - خدا را! خدا را! در باره نماز، نماز پایه دین شماست.
8 - خدا را! خدا را! در باره کعبه خانه خدا، مبادا حج تعطیل شود که اگر حج متروک بماند مهلت داده نخواهید شد و دیگران شما را طعمه خود خواهند کرد.
9 - خدا را خدا را! در باره جهاد در راه خدا، از مال و جان خود در این راه مضایقه نکنید.
10 - خدا را! خدا را! در باره زکات، زکات آتش خشم الهی را خاموش می کند.
11 - خدا را! خدا را! در باره ذریه پیغمبرتان، مبادا مورد ستم قرار بگیرند.
12 - خدا را! خدا را! در باره صحابه و یاران پیغمبر، رسول خدا در باره آنها سفارش کرده است.
13 - خدا را! خدا را! در باره فقرا و تهیدستان، آنها را در زندگی شریک خود سازید.
14 - خدا را! خدا را! در باره بردگان که آخرین سفارش پیغمبر در باره اینها بود.
15 - کاری که رضای خدا در آن است در انجام آن بکوشید و به سخن مردم ترتیب اثر ندهید. 
16 - با مردم به خوشی و نیکی رفتار کنید، چنانکه قرآن دستور داده است.
17 - امر به معروف و نهی از منکر ار ترک نکنید؛ نتیجه ترک آن این است که بدان و ناپاکان بر شما مسلط خواهند شد و به شما ستم خواهند کرد، آنگاه هرچه نیکان شما دعا کنند دعای آنها مستجاب نخواهد شد.
18 - بر شما باد که بر روابط دوستانه میان خود بیفزایید، به یکدیگر نیکی کنید، از کناره گیری از یکدیگر و قطع ارتباط و تفرقه و تشتت بپرهیزید.
19 - کارهای خیر را به مدد یکدیگر و اجتماعاً انجام دهید و از همکاری در مورد گناهان و چیزهایی که موجب کدورت و دشمنی می شود بپرهیزید.
20 - از خدا بترسید که کیفر خدا شدید است.
خداوند همه شما را در کنف حمایت خود محفوظ بدارد و به امت پیغمبر توفیق دهد که احترام شما و احترام پیغمبر خود را حفظ کنند. همه شما را به خدا می سپارم سلام و درود حق بر همه شما».
پس از این وصیت دیگر سخنی جز «لااِلهَ اِلاَّاللَّهُ» از علی شنیده نشد تا جان به جان آفرین تسلیم کرد(150)





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 111 خوابی یا بیدار؟

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/07/7-08:39

به نام خدا

داستان 111 خوابی یا بیدار؟

حبه عرنی و نوف بکالی، شب را در صحن حیاط دارالاماره کوفه خوابیدند. بعد از نیمه شب دیدند امیرالمؤمنین علی - علیه السلام - آهسته از داخل قصر به طرف صحن حیات می آید، اما با حالتی غیر عادی: دهشت فوق العاده ای بر او مستولی است، قادر نیست تعادل خود را حفظ کند، دست خود را به دیوار تکیه داده و خم شده و با کمک دیوار قدم به قدم پیش می آید و با خود آیات آخر (190 - 194) سوره آل عمران را زمزمه می کند:
«اِنَّ فی خَلّقِ السَّمواتِ وَاْلأَرْضِ وَاخْتِلافِ اللَّیْلِ وَالنَّهارِ لَآیاتٍ لاِوُلِی اْلأَلْبابِ»
«همانا در آفرینش حیرت آور و شگفت انگیز آسمانها و زمین و در گردش منظم شب و روز نشانه هایی است برای صاحبدلان و خردمندان».
«اَلَّذینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَقُعُوداً وَعَلی جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَکَّرُونَ فی خَلْقِ السَّمواتِ وَاْلأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانِکَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ»
«آنان که خدا را در همه حال و همه وقت به یاد دارند و او را فراموش نمی کنند، چه نشسته و چه ایستاده و چه به پهلو خوابیده و در باره خلقت آسمانها و زمین در اندیشه فرو می روند، پروردگارا! این دستگاه با عظمت را به عبث نیافریده ای، تو منزهی از اینکه کاری به عبث بکنی، پس ما را از آتش کیفر خود نگهداری کن».
«رَبَّنا اِنَّکَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ اَخْزَیْتَهُ وَما لِلظَّالِمینَ مِنْ اَنْصارٍ»
«پروردگارا! هرکس را که تو عذاب کنی و به آتش ببری بی آبرویش کرده ای، ستمگران یارانی ندارند».
«رَبَّنا اِنَّنا سَمِعْنا مُنادِیاً یُنادی لِلْأیمانِ اَنْ آمِنُوا بِربِّکُمْ فَآمَنَّا رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُونُوبَنا وَکَفِّرْ عَنَّا سَیِّئآتِنا وَتَوَفَّنا مَعَ اْلأَبْرارِ»
پروردگارا! ما ندای منادی ایمان را شنیدیم که به پروردگار خود ایمان بیاورید، ما ایمان آوردیم، پس ما را ببخشای و از گناهان ما درگذر و ما را در شمار نیکان نزد خود ببر».
«رَبَّنا وَآتِنا ما وَعَدْتَنا عَلی رُسُلِکَ ولا تُخْزِنا یَوْمَ الْقِیامَةِ اِنَّکَ لا تُخْلِفُ الْمیعادَ»
«پروردگارا! آنچه به وسیله پیغمبران وعده داده ای نصیب ما کن، ما را در روز رستاخیز بی آبرو مکن، البته تو هرگز وعده خلافی نمی کنی».
همینکه این آیات را به آخر رساند از سر گرفت. مکرر این آیات را - در حالی که از خود بیخود شده بود و گویی هوش از سرش پریده بود - تلاوت کرد. 
«حبه و نوف» هر دو در بستر خویش آرمیده بودند و این منظره عجیب را از نظر می گذراندند. حبه مانند بهت زدگان خیره خیره می نگریست.
اما «نوف» نتوانست جلو اشک چشم خود را بگیرد و مرتب گریه می کرد تا اینکه علی - علیه السلام - به نزدیک خوابگاه حبه رسید و گفت:
«خوابی یا بیدار؟»
بیدارم یا امیرالمؤمنین! تو که از هیبت و خشیت خدا اینچنین هستی پس وای به حال ما بیچارگان!
امیرالمؤمنین چشمها را پایین انداخت و گریست، آنگاه فرمود:«ای حبه! همگی ما روزی در مقابل خداوند نگهداشته خواهیم شد و هیچ عملی از اعمال ما بر او پوشیده نیست. او به من و تو از رگ گردن نزدیکتر است، هیچ چیز نمی تواند بین ما و خدا حائل شود».
آنگاه به نوف خطاب کرد:«خوابی؟».
نه یا امیرالمؤمنین! بیدارم مدتی است که اشک می ریزم.
«ای نوف! اگر امروز از خوف خدا زیاد بگریی فردا چشمت روشن خواهد شد.
ای نوف! هر قطره اشکی که از خوف خدا از دیده ای بیرون آید دریاهایی از آتش را فرو می نشاند.
ای نوف! هیچکس مقام و منزلتش بالاتر از کسی نیست که از خوف خدا بگرید و به خاطر خدا دوست بدارد.
ای نوف! آن کس که خدا را دوست بدارد و هر چه را دوست می دارد به خاطر خدا دوست بدارد، چیزی را بر دوستی خدا ترجیح نمی دهد و آن کس که هر چه را دشمن می دارد به خاطر خدا دشمن بدارد، از این دشمنی جز نیکی(143) به او نخواهد رسید. هرگاه به این درجه رسیدید حقایق ایمان را به کمال دریافته اید.»
سپس لختی حبه و نوف را موعظه کرد و اندرز داد. آخرین جمله ای که گفت این بود:«از خدا بترسید، من به شما ابلاغ کردم».
آنگاه از آن دو نفر گذشت و سرگرم احوال خود شد، به مناجات پرداخت، می گفت:«خدایا! ای کاش می دانستم هنگامی که از تو غفلت می کنم تو از من رومی گردانی یا باز به من توجه داری؟! ای کاش می دانستم در این خوابهای طولانیم و در این کوتاهی کردنم در شکرگزاری، حالم نزد تو چگونه است؟!».
حبه و نوف گفتند:«به خدا قسم! دائماً راه رفت و حالش همین بود تا صبح طلوع کرد»(144)





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری:داستان 110 برنامه كار

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/06/28-12:06

به نام خدا

داستان 110 برنامه كار

پس از قتل عثمان و زمینه انقلابی كه فراهم شده بود كسی جز - علی علیه السلام - نامزد خلافت نبود ، مردم فوج فوج آمدند و بیعت كردند . در روز دوم بیعت ، علی ( ع ) بر منبر بالا رفت و پس از حمد و ثنای الهی و درود بر خاتم انبیاء و یك سلسله مواعظ به سخنان خود اینطور ادامه داد : " ایها الناس ! پس از آنكه رسول خدا از دنیا رفت ، مردم ابوبكر را به عنوان خلافت انتخاب كردند . و ابوبكر عمر را جانشین معرفی كرد . عمر تعیین خلیفه را به عهده شورا گذاشت و نتیجه شورا این شد كه عثمان خلیفه شد . عثمان طوری عمل كرد كه مورد اعتراض شما واقع شد ، آخر كار در خانه خود محاصره شد و به قتل رسید . سپس شما به من رو آوردید و به میل و رغبت خود با من بیعت كردید . من مردی از شما و مانند شما هستم ، آنچه برای شماست برای من است و آنچه به عهده شماست بعهده من است . خداوند این در را میان شما و اهل قبله باز كرده است و فتنه مانند پاره های شب تاریك رو آورده است . بار خلافت را كسی می تواند به دوش بگیرد كه هم توانا و صابر باشد و هم بصیر و دانا . روش من این است كه شما را به سیرت و روش پیغمبر باز گردانم . هر چه وعده دهم اجرا خواهم كرد به شرط آنكه شما هم استقامت و پایداری بورزید ، و البته از خدا باید یاری بطلبیم .

بدانید كه من برای پیغمبر بعد از وفاتش آنچنانم كه در زمان حیاتش بودم . شما انضباط و اطاعت را حفظ كنید . به هر چه می گویم عمل كنید . اگر چیزی دیدید كه به نظرتان عجیب و غیر قابل قبول آمد و در انكار شتاب نكنید ، من در هر كاری تا وظیفه ای تشخیص ندهم و عذری نزد خدا نداشته باشم اقدام نمی كنم . خدای بینا همه ما را می بیند و به همه كارها احاطه دارد . " من طبعا رغبتی به تصدی خلافت ندارم ، زیرا از پیغمبر شنیدم : " هر كس بعد از من زمام امور امت را به دست بگیرد در روز قیامت بر صراط نگهداشته می شود و فرشتگان نامه اعمال او را جلوش باز می كنند ، اگر عادل و دادگستر باشد خداوند او را به موجب همان عدالت نجات می دهد و اگر ستمگر باشد ، صراط تكانی می خورد كه بند از بند او باز می شود و سپس به جهنم سقوط می كند . " اما چون شما اتفاق رأی حاصل كردید و مرا به خلافت برگزیدید ، برای من شانه خالی كردن امكان نداشت . آنگاه به طرف راست و چپ منبر نگاه كرد و مردم را از نظر گذراند و به كلام خود چنین ادامه داد : " ایهاالناس ! من الان اعلام می كنم . آن عده كه از جیب مردم و بیت المال جیب خود را پر كرده املاكی سر هم كرده اند ، نهرها جاری كرده اند ، بر اسبان عالی سوار شده اند ، كنیزكان زیبا و نرم اندام خریده اند و در لذات دنیا غرق شده اند ، فردا كه جلو آنها را بگیرم و آنچه از راه نامشروع به دست آورده اند از آنها باز بستانم و فقط به اندازه حقشان - نه بیشتر - برایشان باقی گذارم ، نیایند و بگویند علی بن ابیطالب ما را اغفال كرد .

من امروز در كمال صراحت می گویم ، تمام مزایا را لغو خواهم كرد ، حتی امتیاز مصاحبت پیغمبر و سوابق خدمت به اسلام را . هر كس در گذشته به شرف مصاحبت پیغمبر نائل شده و توفیق خدمت به اسلام را پیدا كرده ، اجر و پاداشش با خدا است . این سوابق درخشان سبب نخواهد شد كه ما امروز در میان آنها و دیگران تبعیض قائل شویم . هر كس امروز ندای حق را اجابت كند و به دین ما داخل شود و به قبله ما رو كند ، ما برای او امتیازی مساوی با مسلمانان اولیه قائل می شویم . شما بندگان خدائید و مال مال خداست ، و باید بالسویه در میان همه شما تقسیم شود . هیچكس از این نظر بر دیگری برتری ندارد . فردا حاضر شوید كه مالی در بیت المال هست و باید تقسیم شود " . روز دیگر مردم آمدند ، خودش هم آمد ، موجودی بیت المال را بالسویه تقسیم كرد . به هر نفر سه دینار رسید . مردی گفت : " یا علی تو به من سه دینار می دهی و به غلام من نیز كه تا دیروز برده من بود سه دینار می دهی ؟ " علی فرمود : " همین است كه دیدی " . عده ای كه از سالها پیش به تبعیض و امتیاز عادت كرده بودند - مانند طلحه و زبیر و عبدالله بن عمر و سعید بن عاص و مروان حكم - آن روز از قبول سهمیه امتناع كردند و از مسجد بیرون رفتند . روز بعد كه مردم در مسجد جمع شدند ، این عده هم آمدند ، اما جدا از دیگران گوشه ای دور هم نشستند و به نجوا و شور پرداختند ، پس از مدتی ولید بن عقبه را از میان خود انتخاب كردند و نزد علی فرستادند . ولید به حضور علی - علیه السلام - آمد و گفت : " یا ابا الحسن ! اولا تو خودت می دانی كه هیچكدام از ما كه اینجا نشسته ایم به واسطه سوابق تو در جنگهای میان اسلام و جاهلیت از تو دل خوشی نداریم . غالبا از هر كدام ما یك نفر یا دو نفر در آن روزها به دست تو كشته شده است ، از جمله پدر خودم در بدر به دست تو كشته شد . اما از این موضوع با دو شرط می توانیم صرف نظر كنیم و با تو بیعت كنیم ، اگر تو آن دو شرط را بپذیری : " یكی اینكه سخن دیروز خود را پس بگیری ، به گذشته كار نداشته باشی و عطف به ما سبق نكنی . در گذشته هر چه شد شده ، هر كس در دوره خلفاء گذشته از هر راه مالی به دست آورده آورده ، تو كار نداشته باش كه از چه راه بوده ، تو فقط مراقب باش كه در زمان خودت حیف و میلی نشود . " دوم اینكه قاتلان عثمان را به ما تحویل ده كه از آنها قصاص كنیم ، و اگر ما از ناحیه تو امنیت نداشته باشیم ناچاریم تو را رها كنیم و برویم در شام به معاویه ملحق شویم " .

علی - علیه السلام - فرمود : اما " موضوع خونهایی كه در جنگ اسلام و جاهلیت ریخته شد ، من مسؤولیتی ندارم زیرا آن جنگها جنگ شخصی نبود ، جنگ حق و باطل بود ، شما اگر ادعائی دارید باید از جانب باطل ، علیه حق عرض حال بدهید ، نه علیه من . اما موضوع حقوقی كه در گذشته پامال شده ، من شرعا وظیفه دارم كه حقوق پامال شده را به صاحبانش برگردانم ، در اختیار من نیست ، كه ببخشم و صرف نظر كنم . و اما موضوع قاتلان عثمان ! اگر من وظیفه شرعی خود را تشخیص می دادم آنها را دیروز قصاص می كردم و تا امروز مهلت نمی دادم " . ولید پس از شنیدن این جوابها حركت كرد و رفت و به رفقای خود گزارش داد ، آنها دانستند و بر آنها مسلم شد كه سیاست علی قابل انعطاف نیست ، از آن ساعت شروع كردند به تحریك و اخلال . گروهی از دوستان علی ( ع ) آمدند نزد آن حضرت و گفتند : " عن قریب این دسته قتل عثمان را بهانه خواهند كرد و آشوبی به پا خواهد شد .

اما قتل عثمان بهانه است ، درد اصلی اینها مساواتی است كه تو میان اینها و تازه مسلمانهای ایرانی و اینها مساواتی است كه تو میان اینها و تازه مسلمانهای ایرانی و غیر ایرانی بر قرار كرده ای . اگر تو امتیاز اینها را حفظ كنی و در تصمیم خود تجدید نظر كنی ، غائله می خوابد " . چون ممكن بود این اعتراض برای بسیاری از دوستان علی پیدا شود كه : این قدر اصرار برای رعایت مساوات چرا ؟ لهذا علی - علیه السلام - روز دیگر در حالی كه شمشیری حمایل كرده بود و لباسش را دو پارچه ساده تشكیل می داد كه یكی را به كمر بسته بود و دیگری را روی شانه انداخته بود ، به مسجد رفت و بالای منبر ایستاد و به كمان خود تكیه كرد ، خطاب به مردم گفت : - " خداوند را كه معبود ماست شكر می كنیم . نعمتهای عیان و نهان او شامل حال ماست . تمام نعمتهای او منت و فضل است بدون اینكه ما از خود استحقاق و استقلالی داشته باشیم . برای این كه ما را بیازماید كه شكر می كنیم یا كفران . افضل مردم در نزد خدا آن كسی است كه خدا را بهتر اطاعت كند و سنت پیغمبر را بهتر و بیشتر پیروی كند و كتاب خدا را بهتر زنده نگاه دارد . ما برای كسی نسبت به كسی ، جز به مقیاس طاعت خدا و پیغمبر ، برتری قائل نیستیم . این كتاب خداست در میان ما و شما ، و آن هم سنت و سیره روشن پیغمبر شما كه آگاهید و می دانید " . آنگاه این آیه كریمه را تلاوت كرد : " یا ایها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثی و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقیكم " پس از این خطبه ، برای دوست و دشمن قطعی و مسلم شد كه تصمیم علی قطعی است ، هر كس تكلیف خود را فهمید ، آن كس كه می خواست . وفادار بماند و فادار ماند و آن كس كه به چنین برنامه ای نمی توانست تن بدهد ، یا مانند عبدالله عمر كناره گیری و انزوا اختیار كرد و یا مانند طلحه و زبیر و مروان تا پای جنگ و خونریزی حاضر شد ( 1 ) .

1. شرح ابن ابی الحدید ، چاپ بیروت ، جلد 2 ، صفحه 273271 شرح خطبه . 90





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 109 - فرار از بستر

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/06/18-13:51

به نام خدا
109 فرار از بستر 

یغمبراكرم 55 سال از عمرش مى گذشت كه با دخترى به نام عایشه ازدواج كرد. ازدواج اول پیغمبر با خدیجه بود كه قبل از او دو شوهر كرده بود، و به علاوه پانزده سال از خودش بزرگتر بود. ازدواج با خدیجه در سن 25 سالگى پیغمبر و چهل سالگى خدیجه صورت گرفت و خدیجه 25 سال به عنوان زن منحصر بفرد پیغمبر در خانه پیغمبر بود و فرزندانى آورد و در 65 سالگى وفات كرد. پس از خدیجه پیغمبر با یك بیوه دیگر به نام «سوده» ازدواج كرد. بعد از او با عایشه كه دختر خانه بود و قبلاً شوهر نكرده بود و مستقیما از خانه پدر به خانه پیغمبر مى آمد، ازدواج كرد.
پس از عایشه نیز، با آنكه پیغمبر زنان متعدد گرفت، هیچكدام دختر خانه نبودند، همه بیوه و غالبا سالخورده و احیانا صاحب فرزندان برومندى بودند.
عایشه همواره در میان زنان پیغمبر به خود مى بالید و مى گفت: «من تنها زنى هستم كه با غیر پیغمبر آمیزش نكرده ام. او به زیبایى خود نیز مى بالید و این دو جهت او را مغرور كرده بود و احیانا پیغمبر را ناراحت مى كرد».
عایشه پیش خود انتظار داشت با بودن او، پیغمبر به زن دیگر التفات نكند؛ زیرا طبیعى است براى یك مرد با داشتن زنى جوان و زیبا، به سر بردن با زنانى سالخورده و بى بهره از زیبایى جز تحمل محرومیت و ناكامى چیز دیگر نیست، خصوصا اگر مانند پیغمبر بخواهد رعایت حق و نوبت همه را در كمال دقت و عدالت بنماید.
اما پیغمبر كه ازدواجهاى متعددش بر مبنانى مصالح اجتماعى و سیاسى آن روز اسلام بود، نه بر مبانى دیگر، به این جهات التفاتى نمى كرد و از آن تاریخ تا آخر عمر كه مجموعا در حدود ده سال بود زنان متعددى از میان زنان بى سرپرست، كه شوهرهاشان كشته شده بودند، یا به علت دیگر بى سرپرست شده بودند، به همسرى انتخاب كرد.
بیشتر موضوع دیگرى كه احیانا سبب ناراحتى عایشه مى شد، این بود كه پیغمبر هیچ وقت تمام شب را در بستر نمى ماند، یك سوم شب و گاهى نیمى از شب و گاهى بیشتر از آن را در خارج از بستر به حال عبادت و تلاوت قرآن و استغفار به سر مى برد(138).
شبى نوبت عایشه بود، پیغمبر همینكه خواست بخوابد جامه و كفشهاى خود را در پایین پاى خود نهاد، سپس به بستر رفت. پس از مكثى به خیال اینكه عایشه خوابیده است، آهسته حركت كرد و كفشهاى خویش را پوشید و در را باز كرد و آهسته بست و بیرون رفت. اما عایشه هنوز بیدار بود و خوابش نبرده بود. این جریان براى عایشه خیلى عجیب بود؛ زیرا شبهاى دیگر مى دید كه پیغمبر از بستر برمى خیزد و در گوشه اى از اطاق به عبادت مى پردازد، اما براى او بى سابقه بود كه شبى كه نوبت او است پیغمبر از اطاق بیرون رود. با خود گفت من باید بفهمم پیغمبر كجا مى رود، نكند به خانه یكى دیگر از زنها برود، با خود گفت آیا واقعا پیغمبر چنین كارى خواهد كرد و شبى را كه نوبت من است در خانه دیگرى به سر خواهد برد؟!.
اى كاش سایر زنانش بهره اى از جوانى و زیبایى مى داشتند و حرمسرایى از زیبارویان تشكیل داده بود. او چنین كارى هم كه نكرده و مشتى زنان سالخورده و بیوه دور خود جمع كرده است، به هر حال باید بفهمم او در این وقت شب، به این زودى كه هنوز مرا خواب نبرده به كجا مى رود؟
عایشه فورا جامه هاى خویش را پوشید و مانند سایه به دنبال پیغمبر راه افتاد. دید پیغمبر یكسره از خانه به طرف بقیع كه در كنار مدینه بود و به دستور پیغمبر آنجا را قبرستان قرار داده بودند، رفت و در كنارى ایستاد. عایشه نیز آهسته از پشت سر پیغمبر رفت و خود را در گوشه اى پنهان كرد. دید پیغمبر سه بار دستها را به سوى آسمان بلند كرد، بعد راه خود را به طرفى كج كرد. عایشه نیز به همان طرف رفت پیغمبر راه رفتن خود را تند كرد. عایشه نیز تند كرد. پیغمبر به حال دویدن درآمد. عایشه نیز پشت سرش دوید. بعد پیغمبر به طرف خانه راه افتاد. عایشه، مثل برق، قبل از پیغمبر خود را به خانه رساند و به بستر رفت. وقتى كه پیغمبر وارد شد، نفس تند عایشه را شنید، فرمود: 
«عایشه! چرا مانند اسبى كه تند دویده باشد نفس نفس مى زنى؟».
چیزى نیست یا رسول اللّه!
«بگو اگر نگویى خداوند مرا بى خبر نخواهد گذاشت».
پدر و مادرم قربانت! وقتى كه تو بیرون رفتى من هنوز بیدار بودم، خواستم بفهمم تو این وقت شب كجا مى روى دنبال سرت بیرون آمدم، در تمام این مدت از دور ناظر احوالت بودم!!
«پس آن شبحى كه در تاریكى هنگام برگشتن به چشمم خورد، تو بودى؟».
بلى یا رسول اللّه!
پیغمبر در حالى كه مشت خود را آهسته به پشت عایشه مى زد فرمود: «آیا براى تو این خیال پیدا شد كه خدا و پیغمبر خدا به تو ظلم مى كنند، و حق تو را به دیگرى مى دهند؟».
یا رسول اللّه! آنچه مردم مكتوم مى دارند، خدا همه آنها را مى داند و تو را آگاه مى كند؟
«آرى، جریان رفتن من امشب به بقیع این بود كه فرشته الهى جبرئیل آمد و مرا بانگ زد و بانگ خویش را از تو مخفى كرد. من به او پاسخ دادم و پاسخ خود را از تو مكتوم داشتم. چون گمان كردم تو را خواب ربوده، نخواستم تو را بیدار كنم و بگویم براى استماع وحى الهى باید تنها باشم. به علاوه ترسیدم تو را وحشت بگیرد، این بود كه آهسته از اطاق بیرون رفتم. فرشته خدا به من دستور داد بروم به بقیع و براى مدفونین بقیع طلب آمرزش كنم».
یا رسول اللّه! من اگر بخواهم براى مردگان طلب آمرزش كنم چه بگویم.

«بگو:
«اَلسَّلامُ عَلى اَهْلِ الدِّیارِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ وَالْمُسْلِمینَ وَیَرْحَمُ اللّهُ الْمُسْتَقْدِمینَ مِنّا وَالْمُسْتَاءْخِرینَ فَانّا اِنْشاءَاللّهُ للاحِقُونَ»(139).


-----------------------------------------------------------------------------------------
(138). (اِنَّ رَبَّكَ یَعْلَمُ اَنَّكَ تَقُومُ اَدْنى مِنْ ثُلُثَىِ اللَّیْلِ وَنِصْفَهُ وَثُلثَهُ وَطائِفَةٌ مِنَ الَّذینَ مَعَكَ وَاللّهُ یُقَدِّرُ اللَّیل وَالنَّهارَ) (سوره مزمل، آیه 20)
(139). مسند احمد حنبل، ج 6، ص 221.




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 108 دربارگاه رستم

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/05/31-14:08

به نام خدا

108 دربارگاه رستم 

رستم فرخ زاد ، با سپاه گران و ساز و برگ كامل ، برای سركوبی مسلمانان‏ 
كه قبلا شكست سختی به ایرانیان داده بودند ، وارد قادسیه شد . مسلمانان‏ 
به سر كردگی سعد و قاص تا نزدیك قادسیه جلو آمده بودند . سعد عده‏ای را 
مأمور كرده بود تا پیشاپیش سپاه به عنوان " مقدمه الجیش " و پیشاهنگ‏ 
حركت كنند . ریاست این عده با مردی بود به نام زهره بن عبدالله . رستم‏ 
پس از آنكه شبی را در قادسیه به روز آورد ، برای آنكه وضع دشمن را از 
نزدیك ببیند سوار شد ، و به راه افتاد و در كنار اردوگاه مسلمانان بر 
روی تپه ‏ای ایستاد و مدتی وضع آنها را تحت نظر گرفت . بدیهی است نه عدد 
و نه تجهیزات و ساز و برگ مسلمانان چیزی نبود كه اسباب وحشت بشود . اما در عین حال ، مثل‏ 
اینكه به قلبش الهام شده بود كه جنگ با این مردم سر انجام نیكی نخواهد 
داشت ، رستم همان شب با پیغام ، زهره بن عبدالله را نزد خود طلبید ، و 
به او پیشنهاد صلح كرد ، اما به این صورت كه پولی بگیرند و برگردند 
سرجای خود . 
رستم با غرور و بلند پروازی - كه مخصوص خود او بود - به او گفت : " 
شما همسایه ما بودید و ما به شما نیكی می‏كردیم . شما از انعام ما بهره‏مند 
می‏شدید و گاهی كه خطری از ناحیه كسی شما را تهدید می‏كرد ، ما از شما 
حمایت و شما را حفظ می‏كردیم ، تاریخ گواه این مطلب است " . 
سخن رستم كه به اینجا رسید زهره گفت : 
" همه اینها كه راجع به گذشته گفتی صحیح است ، اما تو باید این‏ 
واقعیت را درك كنی كه امروز غیر از دیروز است . ما دیگر آن مردم‏ 
نیستیم كه طالب دنیا و مادیات باشیم . ما از هدفهای دنیایی گذشته‏ 
هدفهای آخرتی داریم . ما 
قبلا همان طور بودیم كه تو گفتی ، تا روزی كه خداوند پیغمبر خویش را در 
میان ما مبعوث فرمود . او ما را به خدای یگانه خواند . ما دین او را 
پذیرفتیم . خداوند به پیغمبر خویش وحی كرد كه اگر پیروان تو بر آنچه به‏ 
تو وحی شده ثابت بمانند ، خداوند آنان را بر همه اقوام و ملل دیگر تسلط 
خواهد بخشید . هر كس به این دین بپیوندد عزیز می‏گردد و هر كس تخلف كند 
خوار و زبون می‏شود " . رستم گفت : 
- " ممكن است در اطراف دین خودتان توضیحی بدهی ؟ " 
- " اساس و پایه و ركن آن دو چیز است : شهادت به یگانگی خدا و 
شهادت به رسالت محمد ، و اینكه آنچه او گفته است از جانب خدا است " 

- " اینكه عیب ندارد ، خوب است دیگر چی ؟ " 
- " آزاد ساختن بندگان خدا از بندگی انسانهایی مانند خود " ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 " و اخراج العباد من عباده العباد الی عباده الله " . 

" این هم خوب است . دیگر چی ؟ " 
- " مردم همه از یك پدر و مادر زاده شده ‏اند ، همه فرزندان آدم و حوا 
هستند ، بنابراین همه برادر و خواهر یكدیگرند " ( 2 ) . 
- " این هم بسیار خوب است . خوب اگر ما اینها را بپذیریم و قبول‏ 
كنیم ، آیا شما باز خواهید گشت ؟ " 
- " آری قسم به خدا ، دیگر قدم به سرزمین‏های شما نخواهیم گذاشت ، مگر 
به عنوان تجارت یا برای كار لازم دیگری از این قبیل . ما هیچ مقصودی جز 
اینكه گفتم نداریم " . 
- " راست می‏گویی . اما یك اشكال در كار است ، از زمان اردشیر در 
میان ما مردم ایران سنتی معمول و رایج است كه با دین شما جور در نمی‏آید 
. از آن زمان رسم بر این است كه طبقات پست از قبیل كشاورز و كارگر حق‏ 
ندارند تغییر شغل دهند و به كار دیگر بپردازند . اگر بنا شود آن طبقات‏ 
به خود یا فرزندان خود حق بدهند كه تغییر شغل و طبقه بدهند و در ردیف‏ 

پاورقی : 
. 2 " الناس بنو آدم و حواء اخوه لاب و ام " . 

مسلمان را برای آنان بازگو كرد . آنان سخنان آن مسلمان را به چیزی‏ 
نشمردند . رستم به سعد و قاص پیام داد كه نماینده‏ای رسمی برای مذاكره‏ 
پیش ما بفرست . سعد خواست هیئتی را مأمور این كار كند ، اما ربعی بن‏ 
عامر كه حاضر مجلس بود صلاح ندید ، گفت : 
- " ایرانیان اخلاق مخصوصی دارند . همین كه یك هیئت به عنوان‏ 
نمایندگی به طرفشان برود آن را دلیل اهمیت خودشان قرار می‏دهند ، و خیال‏ 
می‏كنند ما چون به آنها اهمیت می‏دهیم هیئتی فرستاده‏ایم . فقط یك نفر 
بفرست كافی است " . 
خود ربعی مأمور این كار شد . 
از آن طرف به رستم خبر دادند كه نماینده سعد و قاص آمده است . رستم‏ 
با مشاورین خود در كیفیت برخورد با نماینده مسلمانان مشورت كرد كه به‏ 
چه صورتی باشد . به اتفاق كلمه رأی دادند كه باید به او بی اعتنایی كرد و 
چنین وانمود كرد كه ما به شما اعتنایی نداریم . شما كوچكتر از این حرفها 
هستید . 
رستم برای آنكه جلال و شكوه ایرانیان را 
به رخ مسلمانان بكشد ، دستور داد تختی زرین نهادند ، و خودش روی آن‏ 
نشست . فرشهای عالی گستردند . متكاهای زربفت نهادند . نماینده مسلمانان‏ 
، در حالی كه بر اسبی سوار و شمشیر خویش را در یك غلافی كهنه پوشیده و 
نیزه‏اش را به یك تار پوست بسته بود ، وارد شد . تا نگاه كرد فهمید كه‏ 
این زینتها و تشریفات برای این است كه به رخ او بكشند ، متقابلا برای‏ 
اینكه بفهماند ، ما به این جلال و شكوه ها اهمیت نمی‏دهیم و هدف دیگری‏ 
داریم ، همینكه به كنار بساط رستم رسید ، معطل نشد ، اسب خویش را نهیب‏ 
زد و با اسب داخل خرگاه رستم شد . مأمورین به او گفتند : " پیاده شو ! 
" قبول نكرد و تا نزدیك تخت رستم با اسب رفت ، آنگاه از اسب پیاده‏ 
شد . یكی از متكاهای زرین را با نیزه سوراخ كرد و لجام اسب خویش را در 
آن فرو برد و گره زد . مخصوصا پلاس كهنه ‏ای كه جل شتر بود ، به عنوان‏ 
روپوش به دوش خویش افكند . به او گفتند : " اسلحه خود را تحویل بده ، 
بعد برو نزد رستم . گفت : تحویل نمی‏دهم ، شما از ما نماینده 
خواستید و من به عنوان نمایندگی آمده‏ ام ، اگر نمی‏خواهید بر می‏گردم . رستم‏ 
گفت : بگذارید هر طور مایل است بیاید " . 
ربعی بن عامر ، با وقار و طمأنینه خاصی ، در حالی كه قدمها را كوچك بر 
می‏داشت و از نیزه خویش به عنوان عصا استفاده می‏كرد و عمدا فرشها را 
پاره می‏كرد ، تا پای تخت رستم آمد . وقتی كه خواست بنشیند ، فرشها را 
عقب زد و روی خاك نشست . گفتند : " چرا روی فرش ننشستی ؟ " گفت : 
ما از نشستن روی این زیورها خوشمان نمی‏آید " . 
مترجم مخصوص رستم از او پرسید : 
- " شما چرا آمده ‏اید ؟ " 
- " خدا ما را فرستاده است ، خدا ما را مأمور كرده بندگان او را از 
سختیها و بدبختیها رهایی بخشیم و مردمی را كه دچار فشار و استبداد و ظلم‏ 
سایر كیشها هستند نجات دهیم ، و آنها را در ظل عدل اسلامی در آوریم ( 4 ) 
ما دین خدا را كه 

پاورقی : 
. 4 الله جاء بنا و بعثنا لنخرج من یشاء من عباده ، من ضیق الدنیا الی‏ 
سعتها ، و من جور الادیان الی عدل الاسلام . 

بیش از سه روز تأخیر جایز ندانیم . من سه روز مهلت می‏دهم تا یكی از سه‏ 
كار را انتخاب كنید : یا اسلام بیاورید ، در این صورت ما از راهی كه‏ 
آمده ‏ایم بر می‏گردیم . سرزمین شما با همه نعمتها مال خودتان ، ما طمع به‏ 
مال و ثروت و سرزمین شما نبسته ایم . یا قبول كنید جزیه بدهید ، یا 
آماده نبرد باشید " . 
- " معلوم می‏شود تو خودت فرمانده كل می‏باشی كه با ما قرار می‏گذاری " 

- " خیر ، من یكی از افراد عادی هستم ، اما مسلمانان مانند اعضاء یك‏ 
پیكرند ، همه از همند . اگر كوچكترین آنها به كسی امان بدهد ، مانند این‏ 
است كه همه امان داده‏اند " ( 5 ) . همه امان و 

پاورقی : 
. 5 عبارت ربعی این است : " و لكن المسلمین كالجسد الواحد بعضهم من‏ 
بعض یجیر ادناهم علی اعلاهم " . این مرد مضمون این جمله رامجموعا از دو 
حدیث نبوی ذیل اقتباس كرده است : 

الف - " مثل المؤمنین فی توادهم و تراحمهم كمثل الجسد اذا اشتكی‏ 

بعض تداعی له سائر اعضاء جسده بالحمی و السهر » " یعنی اهل ایمان از 
نظر عواطف و علائق و پیوندهای دوستانه مانند یك پیكرند ، چون عضوی به‏ 
درد آید ، سایر عضوها به وسیله تب و بیخوابی با او همدردی می‏كنند . > 

پاورقی : 
> سعدی اشاره به مضمون این حدیث می‏كند ، آنجا كه می‏گوید : 

بنی آدم اعضای یك پیكرند
كه در آفرینش ز یك گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار

در خطبه‏ای كه خود عمر هنگام فرستادن سپاه به ایران ایراد كرد نیز به‏ 
مضمون این حدیث اشاره كرد و گفت : " ان الله عزوجل قد جمع علی الاسلام‏ 
اهله فالف بین القلوب و جعلهم فیه اخوانا و المسلمون فیما بینهم كالجسد 
لا یخلو منه شی‏ء من شی‏ء اصاب غیره ، و كذلك یحق علی المسلمین ان یكونوا 
و امرهم شوری بینهم بین ذوی الرای منهم " یعنی خداوند اهل اسلام را گرد 
محور اسلام جمع كرده است . دلهای آنها را به هم الفت داده و آنها را 
برادر یكدیگر قرار داده است . مسلمانان با خودشان مانند یك پیكرند ، 
آنچه به عضوی اصابت كند به همه عضوها اصابت می‏كند . شایسته مسلمانان‏ 
این است كه اینچنین باشند ، كار خود را با مشورت و رأی اهل رأی و نظر 
اداره می‏كنند ( یا شایسته مسلمین این است كه امور خود را با مشورت‏ 
اداره كنند ) ابن اثیر ، جلد 2 ، صفحه . 310 

سواهم » . یعنی مسلمانان خونشان برابر است . كوچكترین آنها قراردادشان‏ 
را محترم می‏شمارد ، آنها در برابر دشمن مانند یك دست می‏باشند . 

در كار مسلمانان مشورت كرد ، به آنها گفت : چگونه دیدید اینها را ؟ آیا 
در همه عمر سخنی بلندتر و محكمتر و روشنتر از سخنان این مرد شنیده ‏اید . 
اكنون نظر شما چیست ؟ " 
ممكن نیست ما به دین این سگ در آییم ، مگر ندیدی چه لباسهای كهنه و 
تندرسی پوشیده بود ؟ ! " 
- " شما به لباس چكار دارید ، فكر و سخن را ببینید ، عمل و روش را 
ملاحظه كنید " . 
سخن رستم مورد پذیرش آنان قرار نگرفت . آنها آن قدر گرفتار غرور 
بودند كه حقایق روشن را درك نمی‏كردند . رستم دید هم عقیده و همفكری‏ 
ندارد . پس از این سلسله مذاكرات دیگر با نمایندگان مسلمانان و مشورت‏ 
و زعمای سپاه خود ، نتوانست راه حلی پیدا كند ، آماده كار زار شد ، و 
چنان شكست سختی خورد كه تاریخ كمتر به یاد دارد . جان خویش را نیز در 
راه خیره سری دیگران از دست داد " ( 6 ) . 

پاورقی : 
. 6 كامل ابن اثیر ، جلد 2 ، صفحه 319 - 321 ، وقایع سال 14 هجری . 






نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 107 اولین شعار

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/05/28-11:12

به نام خدا

107 اولین شعار 

زمزمه هایی كه ، گاه بگاه ، از مكه در میان قبیله بنی غفار به گوش‏ 
می‏رسید ، طبیعت كنجكاو و متجسس ابوذر را به خود متوجه كرده بود . او 
خیلی میل داشت از ماهیت قضایایی كه در مكه می‏گذرد آگاه شود ، اما از 
گزارشهای پراكنده و نامنظمی كه احیانا به وسیله افراد و اشخاص دریافت‏ 
می‏كرد ، چیز درستی نمی‏فهمید . آنچه برایش مسلم شده بود فقط این مقدار 
بود كه در مكه سخن نوی به وجود آمده و مكیان سخت برای خاموش كردن آن‏ 
فعالیت می‏كنند ، اما آن سخن چیست ؟ و مكیان چرا مخالفت می‏كنند ؟ هیچ‏ 
معلوم نیست . برادرش عازم مكه بود ، به او گفت : " می‏گویند شخصی در 
مكه ظهور كرده و سخنان تازه ‏ای آورده است ، و مدعی است كه آن سخنان از طرف خدا به او 
وحی می‏شود ، اكنون كه تو به مكه می‏روی ، از نزدیك تحقیق كن و خبر درست‏ 
را برای من بیاور " . 
روزها در انتظار برادر بود تا مراجعت كرد . هنگام مراجعت از او پرسید 

- " هان ! چه خبر بود و قضیه از چه قرار است " . 
- " تا آنجا كه من توانستم تحقیق كنم ، او مردی است كه مردم را به‏ 
اخلاق خوب دعوت می‏كند ، كلامی هم آورده كه شعر نیست " . 
- " منظور من تحقیق بیشتر بود ، این مقدار كافی نیست . خودم شخصا 
باید بروم و از حقیقت این كار سر در بیاورم " . 
ابوذر مقداری آذوقه در كوله بار خود گذاشت و آن را به پشت گرفت و 
یكسره به مكه آمد . . . تصمیم گرفت هر طور هست با خود آن مردی كه سخن‏ 
نو آورده ملاقات كند ، و سخن او را از زبان خودش بشنود . اما نه او را 
می‏شناخت و نه جرئت می‏كرد از كسی سراغ او را بگیرد . 
محیط مكه محیط ارعاب و وحشت بود . ابوذر بدون آنكه به كسی اظهار كند 
متوجه اطراف بود و به سخنان مردم گوش می‏داد ، شاید نشانه‏ای از مطلوب‏ 
بیاید . 
مركز اخبار و وقایع مسجد الحرام بود . ابوذر نیز با كوله بار خود به‏ 
مسجدالحرام آمد . روز را شب كرد و نشانه‏ای به دست نیاورد . پس از آنكه‏ 
پاسی از شب گذشت ، چون خسته بود همانجا دراز كشید . طولی نكشید جوانی‏ 
از نزدیك او عبور كرد . آن جوان نگاهی متجسسانه به سراپای ابوذر كرد و 
رد شد . نگاه جوان از نظر ابوذر خیلی معنی دار بود . به قلبش خطور كرد 
شاید این جوان شایستگی داشته باشد كه راز خودم را با او در میان بگذارم . 
حركت كرد و پشت سر جوان راه افتاد ، اما جرئت نكرد چیزی اظهار كند به‏ 
سر جای خود برگشت . 
روز بعد تمام روز را متفحصانه در مسجد الحرام به سر برد . آن روز نیز 
اثری از مطلوب نیافت . شب فرا رسید و در همانجا دراز كشید . درست در 
همان وقت شب پیش ، همان 
جوان پیدا شد ، جلو آمد و با احترام به ابوذر گفت : 
- " آیا وقت آن نرسیده است كه تو به منزل خودت بیایی و شب را در 
آنجا به سر ببری ؟ " . این را گفت و ابوذر را با خود به منزل برد . 
ابوذر شب را مهمان آن جوان بود ، ولی باز هم از اینكه راز خود را با 
جوان به میان بگذارد خودداری كرد . جوان نیز از او چیزی نپرسید . صبح زود 
ابوذر ، خداحافظی كرد و به دنبال مقصد خود به مسجد الحرام آمد . آن روز 
نیز شب شد و ابوذر نتوانست از سخنان پراكنده مردم چیزی بفهمد . همینكه‏ 
پاسی از شب گذشت ، باز همان جوان آمد و ابوذر را با خود به خانه برد ، 
اما این نوبت جوان سكوت را شكست . 
- " آیا ممكن است به من بگویی برای چه كاری به این شهر آمده ‏ای ؟ " 
- " اگر با من شرط كنی كه مرا كمك كنی به تو می‏گویم " . 
- " عهد می‏كنم كه كمك خود را از تو دریغ نكنم " . 
- " حقیقت این است ، مدتها است در میان 
قبیله خودمان می‏شنویم كه مردی در مكه ظهور كرده است و سخنانی آورده و 
مدعی است آن سخنان از جانب خدا به او وحی می‏شود . من آمده‏ام خود او را 
ببینم و درباره كار او تحقیق كنم . اولا عقیده تو درباره این مرد چیست ؟ 
و ثانیا آیا می‏توانی مرا به او راهنمائی كنی ؟ " 
- " مطمئن باش كه او بر حق است و آنچه می‏گوید از جانب خداست . صبح‏ 
من تو را پیش او خواهم برد . اما همان طور كه خودت می‏دانی ، اگر مردم‏ 
این شهر بفهمند من تو را پیش او می‏برم ، جان هر دو نفر ما در خطر است . 
فردا صبح من جلو می‏افتم و تو پشت سر من با مقداری فاصله بیا و ببین من‏ 
كجا می‏روم . من مراقب اطراف هستم ، اگر حس كردی خطری در كار است‏ 
می‏ایستم و خم می‏شوم مانند كسی كه مثلا ظرفی را خالی می‏كند . تو به این‏ 
علامت متوجه خطر باش و دور شو ، اما اگر خطری پیش نیامد هر جا كه من‏ 
رفتم تو هم بیا " . 
فردا صبح جوان كه كسی جز علی بن ابیطالب نبود ، از خانه بیرون آمد و 
راه افتاد ، 
و ابوذر نیز از پشت سرش ، خوشبختانه با خطری مواجه نشدند . علی ابوذر 
را به خانه پیغمبر رساند . 
ابوذر سرگرم مطالعه در احوال و اطوار پیغمبر شد ، و مرتب آیات قرآن‏ 
را گوش می‏كرد . به جلسه دوم نكشید كه با میل و اشتیاق اسلام اختیار كرد ، 
و با رسول خدا پیمان بست تا زنده است در راه خدا از هیچ ملامتی پروا 
نداشته باشد ، و سخن حق را و لو در ذائقه ها تلخ آید بگوید . 
رسول خدا به او فرمود : " اكنون به میان قوم خود برگرد و آنها را به‏ 
اسلام دعوت كن ، تا دستور ثانوی من به تو برسد " . 
ابوذر گفت : " بسیار خوب . اما به خدا قسم پیش از اینكه از این شهر 
بیرون بروم ، در میان این مردم خواهم رفت و با آواز بلند به نفع اسلام‏ 
شعار خواهم داد . هر چه باداباد " . 
ابوذر بیرون آمد و خود را به قلب مكه ، یعنی مسجد الحرام رساند . و در 
مجمع قریش فریاد بر آورد : 
شهدان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله 
مكیان با شنیدن این شعار ، بدون آنكه مهلت سؤال و جوابی بدهند ، به سر 
این مرد كه او را اصلا نمی‏شناختند ریختند . اگر عباس بن عبدالمطلب خود 
را با روی ابوذر نینداخته بود ، چیزی از ابوذر باقی نمی‏ماند . عباس به‏ 
مكیان گفت : " این مرد از قبیله بنی غفار است . راه كاروان تجارتی‏ 
قریش از مكه به شام و از شام به مكه در سرزمین این قبیله است . شما هیچ‏ 
فكر نمی‏كنید كه اگر مردی از آنها را بكشید ، دیگر نخواهید توانست به‏ 
سلامت از میان آنها عبور كنید ؟ ! " 
ابوذر از دست قریش نجات یافت ، اما هنوز كاملا دلش آرام نگرفته بود 
. با خود گفت ، یك بار دیگر این عمل را تكرار می‏كنم ، بگذار این مردم‏ 
این چیزی را كه دوست ندارند به گوششان بخورد . بشنوند تا كم كم به آن‏ 
عادت كنند . روز بعد آمد و همان شعار روز پیش را تكرار كرد . باز قریش‏ 
به سرش ریختند ، و با وساطت عباس بن عبدالمطلب نجات یافت .
ابوذر ، پس از این جریان طبق دستور رسول اكرم به میان قوم خویش رفت‏ 
، و به تعلیم و تبلیغ و ارشاد آنان پرداخت . همینكه رسول اكرم از مكه به‏ 
مدینه مهاجرت كرد ، ابوذر نیز به مدینه آمد و تا نزدیكیهای آخر عمر خود 
در مدینه به سر برد . ابوذر صراحت لهجه خود را تا آخر حفظ كرد . به همین‏ 
جهت در زمان خلافت عثمان ، ابتدا به شام و سپس به نقطه‏ ای در خارج مدینه‏ 
به نام " ربذه " تبعید شد ، و در همانجا در تنهایی در گذشت . پیغمبر 
اكرم درباره‏اش فرموده بود : " خدا رحمت كند ابوذر را ، تنها زندگی‏ 
می‏كند ، تنها می‏میرد ، تنها محشور می‏شود " ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 اسدالغایه ، جلد1 ، صفحه 301 و جلد 5 ، صفحه 186 و الغدیر ، ج 8 ، 
صفحه 314 ، چاپ بیروت . 





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 106 مصونیتی كه لغو شد

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/04/30-08:58

به نام خدا

106 مصونیتی كه لغو شد 

مسلمانانی كه در اثر شكنجه و آزار قریش از مكه به حبشه مهاجرت كرده‏ 
بودند ، همه روزه انتظار خبر تازه‏ای از جانب مكه و مكیان داشتند . هر 
چند آنها و هم مسلكانشان - كه پرچمدار توحید و عدالت بودند - نسبت به‏ 
انبوه مخالفین ، یعنی طرفداران بت پرستی و ادامه نظام اجتماعی موجود ، 
بسیار در اقلیت بودند ، اما مطمئن بودند كه روز بروز بر طرفداران آنها 
افزوده و از مخالفین آنها كاسته می‏شود . و حتی ناامید نبودند كه تمام‏ 
قریش بزودی پرده غفلت را بدرند و راه رشد و صلاح خویش را باز یابند و 
مانند آنان آیین بت پرستی را رها كرده راه مسلمانی پیش گیرند . 
ز قضا شایعه‏ای در آن نقطه از حبشه ، كه آنها بودند ، به وجود آمد مبنی‏ 
بر اینكه همه قریش تغییر عقیده و رویه داده و اسلام اختیار كرده‏اند . هر 
چند این خبر رسما تأیید نشده بود ، اما ایمان و اعتقاد و امیدواری‏ 
فراوانی كه مسلمانان به گسترش و پیروزی آئین اسلام داشتند ، سبب شد تا 
گروهی از آنان ، بدون آنكه منتظر تأیید خبر از طرف مقامات رسمی بشوند ، 
راه مكه را پیش گیرند یكی از آنان عثمان بن مظعون ، صحابی معروف ، بود 
كه فوق العاده مورد علاقه رسول اكرم و احترام همه مسلمانان بود . عثمان بن‏ 
مظعون همینكه به نزدیكیهای مكه رسید ، فهمید قضیه دروغ بوده و قریش‏ 
بالعكس بر شكنجه و آزار مسلمانان افزوده‏اند . نه راه رفتن داشت و نه‏ 
راه برگشتن ، زیرا حبشه راه نزدیكی نبود كه به آسانی بتوان برگشت . از 
آن طرف وارد مكه شدن همان و تحت شكنجه قرار گرفتن همان . بالاخره یك‏ 
چیز به نظرش رسید ، و آن اینكه از عادت جاری و معمول عرب استفاده كند 
و خود را در " جوار " یكی از متنفذین قریش قرار دهد . 
طبق عادت عرب ، اگر كسی از دیگری " جوار " می‏خواست ، یعنی از او 
تقاضا می كرد كه او را پناه دهد و از او حمایت كند ، آن دیگری جوار 
می‏داد و تا پای جان هم از او حمایت می‏كرد . برای عرب ننگ بود كه كسی‏ 
جوار بخواهد - ولو دشمن - و او جوار ندهد ، یا پس از جوار دادن از او 
حمایت نكند . عثمان نیمه شب وارد مكه شد و یكسره به طرف خانه ولید بن‏ 
مغیره مخزومی ، كه از شخصیتهای برجسته و ثروتمند و متنفذ قریش بود ، 
رفت و از او جوار خواست . ولید هم جوار او را پذیرفت . 
روز بعد ، ولید بن مغیره هنگامی كه اكابر قریش در مسجد الحرام جمع‏ 
بودند به مسجد الحرام آمد ، و عثمان بن مظعون را با خود آورد ، و رسما 
اعلام كرد كه عثمان دربن مظعون را با خود آورد ، و رسما اعلام كرد كه عثمان‏ 
در جوار من است و از این ساعت اگر كسی متعرض او شود متعرض من شده‏ 
است . قریش كه جوار ولید بن مغیره را محترم می‏شمردند ، دیگر متعرض‏ 
عثمان نشدند . و از آن ساعت " مصونیت " پیدا كرد ، آزادانه می‏رفت و 
می‏آمد و مانند یكی از قریش در مجالس 
و محافل آنها شركت می‏كرد . 
اما در همان حال ، قریش لحظه‏ای از آزار و شكنجه سایر مسلمانان فرو 
گذار نمی‏كردند . این جریان بر عثمان - كه هرگز راحت خود و رنج یاران را 
نمی‏توانست ببیند - سخت گران می‏آمد . روزی با خود اندیشید این مروت‏ 
نیست من در پناه یك نفر مشرك آسوده باشم ، و برادران همفكر و هم‏ 
عقیده‏ام در زیر شكنجه و آزار باشند . از این رو نزد ولید بن مغیره آمد و 
گفت : 
" من از تو متشكرم ، تو به من پناه دادی و از من حمایت كردی ، ولی از 
امروز می‏خواهم از جوار تو خارج شوم و به یاران خود ملحق شوم . بگذار هر 
چه بر سر آنها می‏آید بر سر من نیز بیاید " . 
- " برادرزاده جان ، شاید به تو خوش نگذشته و پناه من نتوانسته تو را 
محفوظ نگاه دارد " . 
- " چرا ، من از این جهت ناراضی نیستم ، من می‏خواهم بعد از این ، جز 
در " پناه خدا " زندگی نكنم " . 
- " حالا كه این چنین تصمیم گرفته‏ای ، 
س همان طور كه روز اول ، من تو را به مسجد الحرام بردم و در مجمع عمومی‏ 
قریش پناهندگی تو را اعلام كردم . به مسجد الحرام بیا و رسما در مجمع‏ 
قریش خروج خود را از پناهندگی من اعلام كن " . 
- " بسیار خوب ، مانعی ندارد " . 
ولید و عثمان با هم به مسجد الحرام آمدند . هنگامی كه سران قریش گرد 
آمدند ، ولید اظهار كرد : " همه بدانند كه عثمان آمده است تا خروج خود 
را از جوار من اعلام كند " . 
- " راست می‏گوید ، برای همین منظور آمده‏ام و اضافه می‏كنم كه در مدتی‏ 
كه در جوار ولید بودم ، از من خوب حمایت كرد و از این جهت هیچگونه‏ 
نارضایی ندارم . علت خروج من از جوار او فقط این است كه دوست ندارم‏ 
غیر از خدا احدی را پناهگاه خودم محسوب دارم " . 
به این ترتیب مدت جوار عثمان به پایان رسید ، و مصونیتی كه تا آن‏ 
ساعت داشت لغو شد . اما عثمان مانند اینكه تازه ‏ای در زندگیش رخ نداده‏ 
، مثل روزهای پیش در محفل قریش 
شركت كرد . 
از قضا در آن روز لبیدبن ربیعه ، شاعر معروف عرب ، به مكه آمده بود ، 
به قصد اینكه قصیده معروف خود را كه یكی از شاهكارهای قصائد عرب‏ 
جاهلیت است - و تازه به نظم آورده بود - در محفل قریش بخواند . قصیده‏ 
لبید با این مصراع آغاز می‏گردد : 
الا كل شی‏ء ما خلا الله باطل
یعنی هر چیزی جز خداوند باطل است ، حق مطلق ذات اقدس احدیث است . 
رسول اكرم ، درباره این مصراع فرموده است : " راست‏ترین شعری است كه‏ 
عرب سروده است " . 
لبید به مجمع قریش آمد و قرار شد قصیده خویش را قرائت كند . حضار 
مجلس سراپا گوش شدند كه شاهكار تازه لبید را بشنوند . لبید با غرور 
افتخار آمیزی خواندن قصیده را آغاز كرد ، و تا گفت : 
الا كل شی‏ء ما خلا الله باطل
عثمان بن مظعون ، كه در كناری نشسته بود ، 
مهلت نداد مصراع دوم را بخواند ، به علامت تصدیق گفت : 
" احسنت ، راست گفتی ، حقیقت همین است ، همه چیز جز خدا باطل و بی‏ 
حقیقت است " . 
لبید مصراع دوم را خواند : 
و كل نعیم لا محاله زائل
یعنی هر نعمتی جبرا فناپذیر و معدوم شدنی است . فریاد عثمان بلند شد : 
" اما این یكی را دروغ گفتی ، همه نعمتها فناشدنی نیست ، این فقط 
درباره نعمتهای این جهان صادق است . نعمتهای آن جهانی همه پایدار و باقی‏ 
است " . 
تمام جمعیت به طرف عثمان بن مظعون ، این مرد جسور ، خیره شدند . 
هیچكس انتظار نداشت در محفلی كه از اكابر و اشراف قریش تشكیل شده ، و 
شاعری با شخصیت مانند لبید بن ربیعه از راه دور آمده تا شاهكار خود را 
بر قریش عرضه دارد ، مردی مانند عثمان بن مظعون ، كه تا ساعتی پیش در 
پناه دیگری بود و اكنون نه تأمین مالی دارد و نه تأمین جانی و همه‏ 
همفكران و هم مسلكانش 
در زیر شكنجه به سر می‏برند ، اینگونه جسارت بود بورزد و اظهار عقیده كند 

جمعیت به لبید گفتند : " شعر خویش را تكرار كن " . باز تالبید گفت‏ 

الا كل شی‏ء ما خلاالله باطل
عثمان گفت : " راست است ، درست است " . 
و چون لبید گفت : 
و كل نعیم لا محاله زائل
عثمان گفت : " دروغ است ، این طور نیست ، نعمتهای آن جهانی فنا 
پذیر نیست " . 
این دفعه خود لبید بیش از همه ناراحت شد . فریاد بر آورد : " ای‏ 
مردم قریش ! به خدا قسم سابقا مجالس شما این طور نبود . در میان شما 
اینگونه افراد جسور و بی ادب نبودند . چه شده كه اینجور اشخاص در میان‏ 
شما پیدا شده‏اند ؟ " 
یكی از حضار مجلس ، برای اینكه از لبید دلجویی كرده باشد و او را به‏ 
قرائت قصیده‏اش ادامه دهد ، گفت : " از حرف این مرد ناراحت نباش ، 
مرد سفیهی است ، تنها هم نیست ، یك عده سفیه دیگر هم در این شهر پیدا 
شده‏اند و با 
این مردم هم عقیده‏اند . اینها از دین ما خارج شده‏اند و دین دیگری برای‏ 
خود انتخاب كرده‏اند " . 
عثمان جواب تندی به گوینده این سخن داد . او هم دیگر طاقت نیاورد ، 
از جا حركت كرد و سیلی محكمی به چهره عثمان نواخت ، كه یك چشمش كبود 
شد . یكی از حضار مجلس گفت : 
" عثمان ! قدر ندانستی ، در جوار خوب آدمی بودی ، اگر در جوار ولید 
بن مغیره باقی مانده بودی اكنون چشمت این طور نبود " . 
عثمان گفت : 
- " پناه خدا مطمئن تر و محترم تر است از پناه غیر خدا هر كه باشد . 
اما چشمم : بدانكه چشم دیگرم نیز آرزومند است به افتخاری نائل شود كه‏ 
این چشمم نائل شده است " . 
خود ولید بن مغیره آمد جلو و گفت : 
- " عثمان ! من حاضرم جوار خودم را تجدید كنم " . 
- " اما من تصمیم گرفته‏ام جز جوار خدا جوار احدی را نپذیرم " ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 اسدالغایه ، جلد3 ، ص 385 - 386 و سیره ابن هشام ، جلد 1 ، ص 364 
- . 370 






نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 105 دعای مستجاب

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/04/19-15:04

به نام خدا

105 دعای مستجاب 

خدایا مرا به خاندانم برنگردان ! 
این جمله‏ای بود كه هند ، زن عمروبن الجموح ، پس از آنكه شوهرش مسلح‏ 
شد و برای شركت در جنگ احد راه افتاد ، از زبان شوهرش شنید . این‏ 
اولین بار بود كه عمروبن الجموح با مسلمانان در جهاد شركت می‏كرد . تا آن‏ 
وقت شركت نكرده بود ، زیرا پایش لنگ بود و اتفاقا به شدت می‏لنگید . 
و مطابق حكم صریح قرآن مجید ، بر آدم كور و آدم لنگ و آدم بیمار جهاد 
واجب نیست ( 1 ) . او هر چند خود شخصا در جهاد شركت نمی‏كرد ، اما چهار 
شیر پسر داشت كه 

همواره در ركاب رسول اكرم حاضر بودند ، و هیچكس گمان نمی‏كرد و انتظار 
نداشت كه عمرو با عذر شرعی كه دارد ، خصوصا با فرستادن چهار پسر برومند 
، سلاح برگیرد و به سربازان ملحق شود . 
خویشاوندان عمرو همینكه از تصمیم وی آگاه شدند آمدند مانع شوند ، گفتند 

" اولا تو شرعا معذوری ، ثانیا چهار فرزند سرباز دلاور داری كه با 
پیغمبر حركت كرده‏اند ، لزومی ندارد خودت نیز به سربازی بروی ! " گفت‏ 

" به همان دلیل كه فرزندانم آرزوی سعادت ابدی و بهشت جاویدان دارند 
من هم دارم . عجب ! آنها بروند و به فیض شهادت نائل شوند و من در خانه‏ 
پیش شماها بمانم . ابدا ممكن نیست " . 
خویشاوندان عمرو از او دست بر نداشتند و دائما یكی پس از دیگری‏ 
می‏آمدند كه او را منصرف كنند . عمرو برای خلاصی از دست آنها به خود رسول‏ 
اكرم ملتجی شد : 
- " یا رسول الله ! فامیل من می‏خواهند مرا در خانه حبس كنند و نگذارند در جهاد در راه خدا شركت كنم . به خدا قسم‏ 
آرزو دارم با این پای لنگ به بهشت بروم " . 
- " یا عمرو ! آخر تو عذر شرعی داری ، خدا تو را معذور داشته است ، 
بر تو جهاد واجب نیست " . 
- " یا رسول الله ! می‏دانم ، در عین حال كه بر من واجب نیست باز هم‏ 
. . . " 
رسول اكرم فرمود : " مانعش نشوید ، بگذارید برود ، آرزوی شهادت دارد 
، شاید خدا نصیبش كند " . 
از تماشایی‏ ترین صحنه ‏های احد ، صحنه مبارزه عمروبن الجموع بود كه با پای‏ 
لنگ ، خود را به قلب سپاه دشمن می‏زد و فریاد می‏كشید : " آرزوی بهشت‏ 
دارم " . یكی از پسران وی نیز پشت سر پدر حركت می‏كرد . آن قدر این دو 
نفر مشتاقانه جنگیدند تا كشته شدند . 
پس از خاتمه جنگ ، بسیاری از زنان مدینه از شهر بیرون آمدند تا از 
نزدیك از قضایا آگاه گردند ، خصوصا كه خبرهای وحشتناكی به 
مدینه رسیده بود . عایشه همسر پیغمبر یكی از آن زنان بود . عایشه اندكی‏ 
كه از شهر بیرون رفت ، چشمش به هند زن عمروبن الجموح افتاد در حالی كه‏ 
سه جنازه بر روی شتری گذاشته بود و مهار شتر را به طرف مدینه می‏كشید . 
عایشه پرسید : 
- " چه خبر ؟ " 
- " الحمدالله پیغمبر سلامت است ، ایشان كه سالم هستند دیگر غمی‏ 
نداریم . خبر دیگر اینكه : « رد الله الذین كفروا بغیظهم »" - خداوند 
كفار را در حالی كه پر از خشم بودند برگردانید " 
- " این جنازه‏ها از كیست ؟ " 
- " اینها جنازه برادرم و پسرم و شوهرم است " . 
- " كجا می‏بری ؟ " 
- " می‏برم به مدینه دفن كنم " . 
هند این را گفت و مهار شتر را به طرف مدینه كشید ، اما شتر به زحمت‏ 
پشت سر هند راه می‏رفت و عاقبت خوابید . عایشه گفت : 
- " بار حیوان سنگین است ، نمی‏تواند 
بكشد " . 
- " این طور نیست ، این شتر ما بسیار نیرومند است . معمولا بار دو 
شتر را به خوبی حمل می‏كند . باید علت دیگری داشته باشد ، این را گفت و 
شتر را حركت داد ، تا خواست حیوان را به طرف مدینه ببرد دو مرتبه زانو 
زد و همین كه روی حیوان را به طرف احد كرد دید به تندی راه افتاد . 
هند دید وضع عجیبی است . حیوان حاضر نیست به طرف مدینه برود ، اما 
به طرف احد به آسانی و سرعت راه می‏رود . با خود گفت : شاید رمزی در 
كار باشد . هند در حالی كه مهار شتر را می‏كشید و جنازه‏ها بر روی حیوان‏ 
بودند ، یكسره به احد برگشت و به حضور پیغمبر رسید : 
- " یا رسول الله ! ماجرای عجیبی است ، من این جنازه‏ها را روی حیوان‏ 
گذاشته ‏ام كه به مدینه ببرم و دفن كنم ، وقتی كه این حیوان را به طرف‏ 
مدینه می‏خواهم ببرم از من اطاعت نمی‏كند ، اما به طرف احد خوب می‏آید . 
چرا ؟ " 
- " آیا شوهرت وقتی كه به احد می‏آمد چیزی 
گفت ؟ " 
- " یا رسول الله پس از آنكه راه افتاد این جمله را از او شنیدم : " 
خدایا مرا به خاندانم برنگردان " . 
- " پس همین است ، دعای خالصانه این مرد شهید مستجاب شده است ، 
خداوند نمی‏خواهد این جنازه برگردد . در میان شما انصار كسانی یافت‏ 
می‏شوند كه اگر خدا را به چیزی بخوانند و قسم بدهند خداوند دعای آنها را 
مستجاب می‏كند . شوهر تو عمروبن الجموح یكی از آن كسان است " . 
با نظر رسول اكرم ، هر سه نفر را در همان احد دفن كردند . آنگاه رسول‏ 
اكرم رو كرد به هند : 
- " این سه نفر در آن جهان پیش هم خواهند بود " . 
- " یا رسول الله ! از خداوند بخواه من هم پیش آنها بروم " ( 2 ) . 


پاورقی : 

. 1 " لیس علی الاعمی حرج ، و لا علی الا عرج حرج ، و لا علی المریض 

پاورقی : 
. 2 شرح ابن ابی الحدید ، جلد 3 ، چاپ بیروت ، صفحه . 566 

" سوره فتح آیه . 18 





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 104 پیام سعد

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/03/19-10:48

به نام خدا

104 پیام سعد 

ماجرای پر انقلاب و غم انگیز احد به پایان رسید . مسلمانان با آنكه در 
آغاز كار با یك حمله سنگین و مبارزه جوانمردانه گروهی از دلاوران مشركین‏ 
قریش را به خاك افكندند ، و آنان را وادار به فرار كردند ، اما در اثر 
غفلت و تخلف عده‏ای از سربازان طولی نكشید كه اوضاع برگشت و مسلمانان‏ 
غافلگیر شدند و گروه زیادی كشته دادند . اگر مقاومت شخص رسول اكرم و 
عده معدودی نبود ، كار مسلمانان یكسره شده بود . اما آنها در آخر 
توانستند قوای خود را جمع و جور كنند و جلو شكست نهایی را بگیرند . 
چیزی كه بیشتر سبب شد مسلمانان روحیه خویش را ببازند ، شایعه دروغی‏ 
بود مبنی بر 
كشته شدن رسول اكرم . این شایعه روحیه مسلمانان را ضعیف كرد ، و بر عكس‏ 
به مشركین قریش جرئت و نیرو بخشید . ولی قریش همینكه فهمیدند این‏ 
شایعه دروغ است و رسول اكرم زنده است ، همان مقدار پیروزی را مغتنم‏ 
شمرده به سوی مكه حركت كردند . مسلمانان گروهی كشته شدند و گروهی مجروح‏ 
روی زمین افتاده بودند و گروه زیادی دهشت زده پراكنده شده بودند . جمعیت‏ 
اندكی نیز در كنار رسول اكرم باقی مانده بود . آنها كه مجروح روی زمین‏ 
افتاده بودند ، و هم آنان كه پراكنده شده فرار كرده بودند ، هیچ‏ 
نمی‏دانستند عاقبت كار به كجا كشیده و آیا رسول اكرم شخصا زنده است یا 
مرده ؟ 
در این میان مردی از مسلمانان فراری ، از كنار یكی از مجروحین ، به نام‏ 
سعد بن ربیع - كه دوازده زخم كاری برداشته بود - عبور كرد و به او گفت : 
" از قراری كه شنیده‏ ام پیغمبر كشته شده است ! " سعد گفت : 
" اما خدای محمد زنده است و هرگز نمی -
حیات در او بود . به او گفت : 
" پیغمبر مرا فرستاده خبر تو را برایش ببرم كه زنده‏ای یا مرده ؟ " 
سعد گفت : " سلام مرا به پیغمبر برسان و بگو ، سعد از مردگان است ، 
زیرا چند لحظه‏ ای بیشتر از زندگی او باقی نمانده است ، و بگو سعد گفت : 
خداوند به تو بهترین پاداشها كه سزاوار 
یك پیغمبر است بدهد آنگاه گفت این پیام را هم از طرف من به انصار و 
یاران پیغمبر ابلاغ كن ، بگو سعد می‏گوید : " عذری نزد خدا نخواهید داشت‏ 
اگر به پیغمبر شما آسیبی برسد و شما جان در بدن داشته باشید " . 
هنوز مرد انصاری از كنار سعد بن ربیع دور نشده بود كه سعد جان به جان‏ 
آفرین تسلیم كرد ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 شرح ابی الحدید ، جلد 3 ، چاپ بیروت ، صفحه 574 و سیره ابن هشام‏ 
، جلد 2 ، صفحه . 94  





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 103 پیر و كودكان

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/03/18-12:20

به نام خدا

103 پیر و كودكان 

پیرمردی مشغول وضو بود ، اما طرز صحیح وضو گرفتن را نمی‏دانست . امام‏ 
حسن و امام حسین ( ع ) كه در آن هنگام طفل بودند ، وضو گرفتن پیرمرد را 
دیدند . جای تردید نبود ، تعلیم مسائل و ارشاد جاهل واجب است ، باید 
وضوی صحیح را به پیرمرد یاد داد ، اما اگر مستقیما به او گفته شود وضوی‏ 
تو صحیح نیست ، گذشته از اینكه موجب رنجش خاطر او می‏شود ، برای همیشه‏ 
خاطره تلخی از وضو خواهد داشت . بعلاوه از كجا كه او این تذكر را برای‏ 
خود تحقیر تلقی نكند ، و یكباره روی دنده لجبازی نیفتد و هیچ وقت زیر 
بار نرود . 
این دو طفل اندیشیدند تا به طور غیر 
مستقیم او را متذكر كنند . در ابتدا با یكدیگر به مباحثه پرداختند ، و 
پیرمرد می‏شنید . یكی گفت : " وضوی من از وضوی تو كاملتر است " . 
دیگری گفت : " وضوی من از وضوی تو كاملتر است " . بعد توافق كردند كه‏ 
در حضور پیرمرد هر دو نفر وضو بگیرند و پیرمرد حكمیت كند . هر دو طبق‏ 
قرار عمل كردند و هر دو نفر وضوی صحیح و كاملی جلو چشم پیرمرد گرفتند . 
پیرمرد تازه متوجه شد كه وضوی صحیح چگونه است . و به فراست مقصود اصلی‏ 
دو طفل را دریافت و سخت تحت تأثیر محبت بی شائبه و هوش و فطانت‏ 
آنها قرار گرفت . گفت : 
" وضوی شما صحیح و كامل است . من پیرمرد نادان هنوز وضو ساختن را 
نمی‏دانم . به حكم محبتی كه بر امت جد خود دارید ، مرا متنبه ساختید . 
متشكرم " ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 بحار الانوار ، جلد 10 ، صفحه . 89 





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 102 حرف بقالها

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/03/17-14:28

به نام خدا

102 حرف بقالها 

در زمانی كه علی بن موسی الرضا علیه السلام از طرف مأمون به خراسان‏ 
احضار شده ، و اجبارا با شرائط خاصی ولایت عهد مأمون را پذیرفته بود ، " 
زید النار " برادر امام نیز در خراسان بود . زید به واسطه داعی ه‏ای كه‏ 
داشت و انقلابی كه در مدینه بر پا كرده بود ، مورد خشم و غضب مأمون قرار 
گرفته بود . اما مأمون كه آن ایام سیاستش اقتضاء می‏كرد كه حرمت و حشمت‏ 
امام رضا را حفظ كند ، به خاطر امام از قتل یا حبس برادرش زید صرف نظر 
كرد . 
روزی در یك مجلس عام ، عده زیادی شركت داشتند و امام رضا ( ع ) برای‏ 
آنها صحبت می‏كرد از آن سو زید ، عده‏ای از اهل مجلس را 
متوجه خود كرده بود و برای آنها در فضیلت سادات و اولاد پیغمبر ، و 
اینكه آنان وضع استثنائی دارند ، داد سخن می‏داد ، و مرتب می‏گفت : " ما 
خانواده چنین ، ما خانواده چنان " . امام متوجه گفتار زید شد . ناگهان‏ 
نگاه تند و فریاد یا زید ! امام ، زید و همه اهل مجلس را متوجه كرد . 
فرمود : " ای زید حرفهای بقالهای كوفه باورت آمده ، و مرتب تحویل مردم‏ 
می‏دهی ، اینها چه چیز است كه به مردم می‏گویی ، آن كه شنیده‏ای خداوند 
ذریه فاطمه ( س ) را از آتش جهنم مصون داشته است ، مقصود فرزندان‏ 
بلافصل فاطمه ( س ) ، یعنی حسن و حسین و دو خواهر ایشان است . اگر مطلب‏ 
این طور است كه تو می‏گویی و اولاد فاطمه وضع استثنائی دارند ، و به هر 
حال آنها اهل نجات و سعادتمند ، پس تو نزد خدا از پدرت موسی‏بن جعفر 
گرامی تری ، زیرا او در دنیا امر خدا را اطاعت كرد ، قائم اللیل و صائم‏ 
النهار بود ، و تو امر خدا را عصیان می‏كنی . و به قول تو هر دو ، مثل هم‏ 
، اهل نجات و سعادت هستید . پس برد با تو است ، زیرا موسی بن جعفر 
عمل كرد و 
سعادتمند شد و تو عمل نكرده و رنج نبرده گنج بردی . علی بن الحسین زین‏ 
العابدین می‏گفت : " نیكوكار ما اهل بیت پیغمبر دو برابر اجر دارد و 
بدكار ما دو برابر عذاب - همان طور كه قرآن درباره زنان پیغمبر تصریح‏ 
كرده است - زیرا آن كس از خاندان ما كه نیكوكاری می‏كند در حقیقت دو 
كار كرد : یكی اینكه مانند دیگران كار نیكی كرده ، دیگر اینكه حیثیت و 
احترام پیغمبر را حفظ كرده است . آن كس هم كه گناه می‏كند دو گناه‏ 
مرتكب شده : یكی اینكه مانند دیگران كار بدی كرده ، دیگر اینكه آبرو و 
حیثیت پیغمبر را از بین برده است " . 
آنگاه امام رو كرد به حسن بن موسای وشاء بغدادی ، كه از اهل عراق بود و 
در آن وقت در جلسه حضور داشت ، و فرمود : 
" مردم عراق این آیه قرآن را : « انه لیس من اهلك انه عمل غیر صالح‏ 
چگونه قرائت می‏كنند ؟ " 
- " یا ابن رسول الله ، بعضی طبق معمول : 
« انه عمل غیر صالح » ( 1 ) قرائت می‏كنند ، اما بعضی دیگر كه باور 
نمی‏كنند خداوند پسر پیغمبری را مشمول قهر و غضب خود قرار دهد ، آیه را 
" « انه عمل غیر صالح »" ( 2 ) قرائت می‏كنند و می‏گویند او در واقع از 
نسل نوح نبود . خداوند به او گفت ، ای نوح او از نسل تو نیست ، اگر از 
نسل تو می‏بود من به خاطر تو او را نجات می‏دادم " . 
امام فرمود : " ابدا این طور نیست ، او فرزند حقیقی نوح و از نسل نوح‏ 
بود . چون بدكار شد و امر خدا را عصیان كرد ، پیوند معنویش با نوح بریده‏ 
شد . به نوح گفته شد ، این فرزند تو ناصالح است از این رو نمی‏تواند در 
ردیف صالحان قرار گیرد . موضوع ما خانواده نیز چنین است . اساس كار ، 
پیوند معنوی و صلاح عمل و اطاعت امر خداست . هر كس خدا را اطاعت كند 
از ما اهل بیت است ، گو اینكه هیچ گونه نسبت و رابطه نسلی و جسمانی با 
ما نداشته 
باشد . و هر كس گنهكار باشد از ما نیست ، گو اینكه از اولاد حقیقی و 
صحیح النسب زهرا باشد . همین خود تو كه با ما هیچ گونه نسبتی نداری ، 
اگر نیكوكار و مطیع امر حق باشی از ما هستی " ( 3 ) . 

پاورقی : 
. 3 بحارالانوار ، جلد 10 ، صفحه . 65 





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان101 مهمان قاضی

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/03/16-08:19

به نام خدا

101 مهمان قاضی 

مردی به عنوان یك مهمان عادی ، بر علی علیه السلام وارد شد . روزها در 
خانه آن حضرت مهمان بود ، اما او یك مهمان عادی نبود . چیزی در دل‏ 
داشت كه ابتدا اظهار نمی‏كرد . حقیقت این بود كه این مرد ، اختلاف‏ 
دعوایی با شخص دیگری داشت ، و منتظر بود طرف حاضر شود ، و دعوا در 
محضر علی ( ع ) طرح گردد . تا روزی كه خودش پرده برداشت و موضوع اختلاف‏ 
و محاكمه را عنوان كرد . 
علی فرمود : 
- " پس تو فعلا طرف دعوا هستی ؟ " 
- " بلی یا امیرالمؤمنین " . 
- " خیلی معذرت می‏خواهم ، از امروز دیگر 
نمی‏توانم از تو ، به عنوان مهمان ، پذیرایی كنم ، زیرا پیغمبر اكرم‏ 
فرموده است : 
" هرگاه دعوایی نزد قاضی مطرح است ، قاضی حق ندارد یكی از متخاصمین‏ 
را ضیافت كند ، مگر آنكه هر دو طرف با هم در مهمانی حاضر باشند " ( 1 
) . 

پاورقی : 
. 1 وسائل ، جلد 3 ، صفحه . 395 





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 100 ابن سیابه

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/03/13-07:50

به نام خدا

100 ابن سیابه 

عبدالرحمن بن سیابه كوفی ، جوانی نورس بود كه پدرش از دنیا رفت . 
مرگ پدر از یك طرف ، فقر و بیكاری از طرف دیگر ، روح حساس او را رنج‏ 
می‏داد . روزی در خانه نشسته بود كه كسی در خانه را زد . یكی از دوستان‏ 
پدرش بود . به او تسلیت گفت و دلداری داد . سپس پرسید : " آیا از 
پدرت سرمایه‏ای باقی مانده است ؟ " 
- " نه " . 
- " این هزار درهم را بگیر ، اما بكوش كه اینها را سرمایه كنی و از 
منافع آنها خرج كنی " . 
این را گفت و از دم در برگشت و رفت . 
عبدالرحمن خوشحال و خرم پیش مادرش رفت و كیسه پول را به او نشان داد 
و جریان نقل كرد . طبق توصیه دوست پدرش به فكر كاسبی افتاد . نگذاشت به‏ 
فردا بكشد . تا شب آن پول را تبدیل به كالا كرد . دكانی برای خود در نظر 
گرفت و مشغول كار و كسب شد . طولی نكشید كه كار و كسبش بالا گرفت . 
حساب كرد دید ، گذشته از اینكه با این سرمایه زندگی خود را اداره كرده ، 
مبلغ زیادی نیز بر سرمایه افزوده شده است . فكر كرد به حج برود . با 
مادرش مشورت كرد . مادر گفت : 
" اول برو پیش همان دوست پدرت و هزار درهم او را كه سرمایه بركت‏ 
زندگی ما شده بده ، بعد برو به مكه " . 
عبدالرحمن پیش آن مرد رفت و كیسه‏ای دارای هزار درهم جلو او گذاشت و 
گفت : 
" پولتان را بگیرید . " آن مرد اول خیال كرد كه مبلغ پول كم بوده‏ 
است و عبدالرحمن پس از چندی عین پول را به او برگردانده است ، گفت : 
" اگر این مبلغ كم است ، مبلغی دیگر بیفزایم ؟ " 
عبدالرحمن گفت : " خیر ، كم نیست ، 
بسیار پول پر بركتی بود . و چون من اكنون از خودم دارای سرمایه‏ای هستم و 
به این مبلغ نیازمند نیستم ، آمدم ضمن اظهار تشكر از لطف شما ، پولتان‏ 
را رد كنم . خصوصا كه الان عازم سفر حجم ، و میل داشتم پول شما خدمت‏ 
خودتان باشد " . عبدالرحمن این را گفت و از آن خانه خارج شد ، و بار 
سفر حج بست . 
پس از انجام مراسم حج ، به مدینه آمد ، همراه جمعیت به محضر امام‏ 
صادق رفت . جمعیت انبوهی در خانه حضرت گرد آمده بودند . عبدالرحمن كه‏ 
جوانی نورس بود ، رفت پشت سر همه نشست و شاهد رفت و آمدها و سؤال و 
جوابهایی كه از امام می‏شد بود . همینكه مجلس كمی خلوت شد ، امام صادق‏ 
با اشاره او را نزدیك طلبیده پرسید : 
- " شما كاری دارید ؟ " 
- " من عبدالرحمن پسر سیابه كوفی بجلی هستم " . 
- " احوال پدرت چطور است ؟ " 
- " پدرم به رحمت خدا رفت " . 
" ای وای ، ای وای ، خدا او را رحمت كند ، آیا از پدرت ارثی هم برای‏ 
شما باقی ماند ؟ " 
- " خیر ، هیچ چیز از او باقی نماند " . 
- " پس چطور توانستی حج كنی ؟ " 
- " قضیه از این قرار است : ما بعد از پدرمان خیلی پریشان بودیم ، 
مرگ پدر از یك طرف و فقر و پریشانی از طرف دیگر بر ما فشار می‏آورد ، 
تا آنكه روزی یكی از دوستان پدرم هزار درهم آورد و ضمن تسلیت به ما گفت‏ 
، من این پول را سرمایه كنم . همین كار را كردم و از سود آن اقدام به سفر 
حج نمودم . . . " 
همینكه سخن عبدالرحمن به اینجا رسید ، امام پیش از اینكه او داستان را 
به آخر برساند فرمود : 
- " بگو هزار درهم دوست پدرت را چه كردی ؟ " 
- " با اشاره مادرم ، قبل از حركت به خودش رد كردم " . 
- " احسنت ، حالا میل داری نصیحتی بكنم ؟ ! " 
" قربانت گردم ، البته ! 
- " بر تو باد به راستی و درستی ، آدم راست و درست شریك مال مردم‏ 
است . . . " ( 1 ) 

پاورقی : 
. 1 سفینه البحار ، جلد 2 ، ماده - " عبد " . 





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 99 جذامیها

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/03/12-09:54

به نام خدا

99 جذامیها 

در مدینه چند نفر بیمار جذامی بود . مردم با تنفر و وحشت از آنها دوری‏ 
می‏كردند . این بیچارگان بیش از آن اندازه كه جسما از بیماری خود رنج‏ 
می‏بردند ، روحا از تنفر و انزجار مردم رنج می‏كشیدند . و چون می‏دیدند 
دیگران از آنها تنفر دارند خودشان با هم نشست و برخاست می‏كردند . یك‏ 
روز ، هنگامی كه دور هم نشسته بودند غذا می‏خوردند ، علی بن الحسین زین‏ 
العابدین از آنجا عبور كرد . آنها امام را به سر سفره خودت دعوت كردند 
. امام معذرت خواست و فرمود : 
- " من روزه دارم ، اگر روزه نمی‏داشتم پایین می‏آمد . از شما تقاضا 
می‏كنم فلان روز مهمان من باشید " . 
این را گفت و رفت . 
امام در خانه دستور داد ، غذایی بسیار عالی و مطبوع پختند . مهمانان‏ 
طبق وعده قبلی حاضر شدند . سفره‏ای محترمانه برایشان گسترده شد . آنها 
غذای خود را خوردند ، و امام هم در كنار همان سفره غذای خود را صرف كرد 
( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 وسائل ، جلد 2 ، صفحه . 457 





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 98 مهمانان علی

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/03/11-09:49

به نام خدا

98 مهمانان علی 

مردی با پسرش ، به عنوان مهمان ، بر علی - علیه‏السلام - وارد شدند . 
علی با اكرام و احترام بسیار آنها را در صدر مجلس نشانید و خودش روبروی‏ 
آنها نشست . موقع صرف غذا رسید . غذا آوردند و صرف شد . بعد از غذا ، 
قنبر غلام معروف علی ، حوله‏ای و طشتی و ابریقی برای دست شوئی آورد . علی‏ 
آنها را از دست قنبر گرفت و جلو رفت تا دست مهمان را بشوید . مهمان‏ 
خود را عقب كشید و گفت : 
" مگر چنین چیزی ممكن است كه من دستهایم را بگیرم و شما بشوئید " . 
علی فرمود : برادر تو ، از سر تو است ، از تو جدا نیست ، می‏خواهد 
عهده‏دار خدمت تو 
بشود ، در عوض خداوند به او پاداش خواهد داد ، چرا می‏خواهی مانع كار 
ثوابی بشوی ؟ " باز هم آن مرد امتناع كرد . آخر علی او را قسم داد كه " 
من می‏خواهم به شرف خدمت برادر مؤمن نائل گردم ، مانع كار من مشو " . 
مهمان با حالت شرمندگی حاضر شد . علی فرمود : 
" خواهش می‏كنم دست خود را درست و كامل بشویی ، همان طوری كه اگر 
قنبر می‏خواست دستت را بشوید می‏شستی ، خجالت و تعارف را كنار بگذار " 

همینكه از شستن دست مهمان فارغ شد ، به پسر برومند خود محمد بن حنفیه‏ 
گفت : 
" دست پسر را تو بشوی . من كه پدر تو هستم دست پدر را شستم و تو 
دست پسر را بشوی . اگر پدر این پسر در اینجا نمی‏بود و تنها خود این پسر 
مهمان ما بود من خودم دستش را می‏شستم ، اما خداوند دوست دارد آنجا كه‏ 
پدر و پسری هر دو حاضرند ، بین آنها در احترامات فرق گذاشته شود " . 
محمد به امر پدر برخاست و دست پسر مهمان را شست . امام عسكری وقتی‏ 
ه این داستان را نقل كرد ، فرمود : " شیعه حقیقی باید این طور باشد " 
( 1 ) . ) 

پاورقی : 
. 1 بحارالانوار ، جلد 9 ، چاپ تبریز ، صفحه . 598 





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 97 نصرانی تشنه

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/03/10-12:07

به نام خدا

97 نصرانی تشنه 

امام صادق - علیه السلام - راه میان مكه و مدینه را طی می‏كرد . مصادف ، 
غلام معروف امام ، نیز همراه امام بود . در بین راه چشمشان به مردی افتاد 
كه خود را روی تنه درختی انداخته بود . وضع عادی نبود . امام به مصادف‏ 
فرمود : 
" بطرف این مرد برویم ، نكند تشنه باشد و از تشنگی بی حال شده باشد 
" . 
نزدیك رسیدند . امام از او پرسید : 
" تشنه هستی ؟ " 
" بلی " . 
مصادف به دستور امام پایین آمد و به آن مرد آب داد . اما از قیافه و 
لباس و هیئت آن مرد معلوم بود كه مسلمان نیست ، مسیحی است . پس‏
از آنكه امام و مصادف از آنجا دور شدند ، مصادف مسئله‏ ای از امام سؤال‏ 
كرد ، و آن اینكه : " آیا صدقه دادن به نصرانی جایز است ؟ " امام‏ 
فرمود : 
" در موقع ضرورت ، مثل چنین حالی ، بلی " ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 وسائل ، جلد2 ، صفحه . 50 





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 96 شتر دوانی

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/03/8-09:12

به نام خدا

96 شتر دوانی 

مسلمانان به مسابقات اسب دوانی و شتر دوانی و تیراندازی و امثال‏ 
اینها خیلی علاقه نشان می‏دادند ، زیرا اسلام تمرین كارهایی را كه دانستن و 
مهارت در آنها برای سربازان ضرورت دارد سنت كرده است . بعلاوه خود 
رسول اكرم كه رهبر جامعه اسلامی بود ، عملا در اینگونه مسابقات شركت‏ 
می‏كرد . و این بهترین تشویق مسلمانان خصوصا جوانان برای یاد گرفتن فنون‏ 
سربازی بود . تا وقتی كه این سنت معمول بود و پیشوایان اسلام عملا 
مسلمانان را در این امور تشویق می‏كردند ، روح شهامت و شجاعت و سربازی‏ 
در جامعه اسلام محفوظ بود . رسول اكرم گاهی اسب و گاهی شتر سوار می‏شد و 
شخصا با 
مسابقه دهندگان مسابقه می‏داد . 
رسول اكرم شتری داشت كه به دوندگی معروف بود ، با هر شتری كه مسابقه‏ 
داده بود برنده شده بود . كم كم این فكر در برخی ساده لوحان پیدا شد كه‏ 
شاید این شتر ، از آن جهت كه به رسول اكرم تعلق دارد از همه جلو می‏زند . 
بنابراین ممكن نیست در دنیا شتری پیدا شود كه با این شتر برابری كند . 
تا آنكه روزی یك اعرابی بادیه نشین با شترش به مدینه آمد ، و مدعی شد 
حاضرم با شتر پیغمبر مسابقه بدهم . اصحاب پیغمبر با اطمینان كامل برای‏ 
تماشای این مسابقه جالب ، مخصوصا از آن جهت كه رسول اكرم شخصا متعهد 
سواری شتر خویش شد ، از شهر بیرون دویدند . رسول اكرم و اعرابی روانه‏ 
شدند ، و از نقطه‏ای كه قرار بود مسابقه از آنجا شروع شود ، شتران را به‏ 
طرف تماشاچیان به حركت در آوردند . هیجان عجیبی در تماشاچیان پیدا شده‏ 
بود . اما بر خلاف انتظار مردم ، شتر اعرابی شتر پیغمبر را پشت سر 
گذاشت . 
آن دسته از مسلمانان ، كه درباره شتر پیغمبر عقائد خاصی پیدا كرده‏ 
بودند ، از این پیشامد بسیار ناراحت شدند . خیلی خلاف انتظارشان بود . 
قیافه ‏هاشان درهم شد رسول اكرم به آنها فرمود : " اینكه ناراحتی ندارد ، 
شتر من از همه شتران جلو می‏افتاد ، به خود بالید و مغرور شد ، پیش خود ، 
گفت من بالا دست ندارم . اما سنت الهی است كه روی هر دستی دستی دیگر 
پیدا شود ، و پس از هر فرازی نشیبی برسد ، و هر غروری در هم شكسته شود 
" . 
به این ترتیب رسول اكرم ، ضمن بیان حكمتی آموزنده ، آنها را به‏ 
اشتباهشان واقف ساخت ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 وسائل ، جلد2 ، صفحه . 472 





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 95 توحید مفضل

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/03/6-07:50

به نام خدا

95 توحید مفضل 

مفضل بن عمر جعفی ، بعد از آنكه از انجام نماز عصر در مسجد پیغمبر فارغ‏ 
شد ، همانجا در نقطه‏ای میان منبر رسول اكرم و قبر آن حضرت نشست و كم كم‏ 
یك رشته افكار ، او را در خود غرق كرد ، افكارش در اطراف عظمت و 
شخصیت عظیم و آسمانی رسول اكرم دور می‏زد . 
هر چه بیشتر می‏اندیشید بیشتر بر اعجابش نسبت به آن حضرت می‏افزود . 
با خود می‏گفت ، با همه تعظیم و تجلیلی كه از مقام والای این شخصیت بی‏ 
نظیر می‏شود ، درجه و منزلتش خیلی بیش از اینهاست . آنچه مردم از شرف‏ 
و عظمت و فضیلت آن حضرت به آن پی برده‏اند ، نسبت به آنچه پی نبرده‏اند 
بسیار ناچیز است . 
مفضل غرق در این تفكرات بود كه سر و كله ابن ابی العوجاء - مادی مسلك‏ 
معروف - پیدا شد و آمد و در كناری نشست . طولی نكشید یكی دیگر از 
همفكران و هم مسلكان ابن ابی العوجاء وارد شد و پهلوی او نشست و با هم‏ 
به گفتگو پرداختند . 
در آن تاریخ كه آغاز دوره خلافت عباسیان بود ، دوره تحول فرهنگی اسلامی‏ 
بود . در آن دوره ، خود مسلمانان برخی رشته‏های علمی تأسیس كرده بودند . 
نیز كتبی در رشته‏های علمی و فلسفی از زبانهای یونانی و فارسی و هندی‏ 
ترجمه كرده یا مشغول ترجمه بودند . نخله‏ها و رشته‏های كلامی و فلسفی به‏ 
وجود آمده بود . دوره دوره برخورد عقاید و آراء بود . عباسیان به آزادی‏ 
عقیده - تا آنجا كه با سیاست برخورد نداشت - احترام می‏گذاشتند . 
دانشمندان غیر مسلمان ، حتی دهریین و مادیین كه در آن وقت به نام " 
زنادقه " خوانده می‏شدند ، آزادانه عقاید خویش را اظهار می‏داشتند . تا 
آنجا كه احیانا این دسته در مسجدالحرام كنار كعبه ، یا 
در مسجد مدینه كنار قبر پیغمبر ، دور هم جمع می‏شدند و حرفهای خود را 
می‏زدند . ابن ابی العوجاء از این دسته بود . 
در آن روز او و رفیقش هر دو ، با فاصله كمی وارد مسجد پیغمبر شدند و 
پیش هم نشستند و به گفتگو پرداختند ، اما آنچنان دور نبودند كه مفضل‏ 
سخنان آنها را نشود . اتفاقا اولین سخنی كه از ابن ابی العوجاء به گوش‏ 
مفضل خورد ، درباره همان موضوعی بود كه قبلا مفضل در آن باره فكر می‏كرد ، 
درباره رسول اكرم بود . او به رفیق خود گفت : 
" عجب كار این مرد ( پیغمبر اكرم ) بالا گرفت ، رسید به جایی كه كسی‏ 
از آن بالاتر نرفته ! " 
رفیقش گفت : 
" نابغه بود . ادعا كرد كه با مبداء كل جهان مربوط است و كارهایی‏ 
عجیب و خارق العاده هم از او به ظهور رسید كه عقلها را متحیر ساخت . 
عقلا و ادبا و فصحا و خطبا خود را در برابر او عاجز دیدند و دعوت او را 
پذیرفتند . بعد سایر 
طبقات فوج فوج به طرف او آمدند و به او ایمان آوردند . كار به آنجا 
كشیده كه نام وی همراه با نام ناموسی كه خود را مبعوث از طرف او 
می‏دانست همراه شده است . 
اكنون نام او به عنوان " اذان " در همه شهرها و ده‏ها - كه دعوت او 
به آنجا رسیده و حتی در دریاها و صحراها و كوهستانها - برده می‏شود . همه‏ 
جا شبانه روزی پنج نوبت گوش هر كسی فریاد اشهد ان محمدا رسول الله را 
می‏شنود . در اذان نام این مرد برده می‏شود ، در اقامه برده می‏شود . به این‏ 
ترتیب هرگز فراموش نخواهد شد . 
ابن ابی العوجاء گفت : " در اطراف محمد بیش از این بحث نكنیم ، من‏ 
هنوز نتوانسته‏ام معمای شخصیت این مرد را حل كنم . بهتر است بحث را در 
اطراف مبداء و آغاز هستی كه محمد پایه دین خود را بر آن گذاشت دنبال‏ 
كنیم " . آنگاه ابن ابی العوجاء برخی در اطراف عقیده مادی خود - مبنی‏ 
بر اینكه تدبیر و تقدیری در كار نیست . طبیعت قائم بذات است ، ازلا و 
ابدا چنین بوده و خواهد بود - صحبت كرد . 
همینكه سخنش به اینجا رسید ، مفضل دیگر طاقت نیاورد ، یك پارچه خشم‏ 
و بغض شده بود ، مثل توپ منفجر شده فریاد بر آورد : " دشمن خدا ! خالق‏ 
و مدبر خود را كه تو را به بهترین صورت آفریده انكار می‏كنی ؟ ! جای دور 
نرو ، اندكی در خود و حیات و زندگی و مشاعر و تركیب خودت فكر كن تا 
آثار و شواهد مخلوق و مصنوع بودن را دریایی . . . " 
ابن ابی العوجاء كه مفضل را نمی‏شناخت ، پرسید : 
تو كیستی و از چه دسته‏ای ؟ اگر از متكلمینی بیا روی اصول و مبانی كلامی‏ 
با هم بحث كنیم ، اگر واقعا دلائل قوی داشته باشی ما از تو پیروی می‏كنیم‏ 
. و اگر اهل كلام نیستی كه سخنی با تو نیست . اگر هم از اصحاب جعفر بن‏ 
محمدی كه او با ما اینجور حرف نمی‏زند ، او گاهی بالاتر از این چیزها كه‏ 
تو شنیدی از ما می‏شنود ، اما هرگز دیده نشده از كوره در برود و با ما 
تندی كند . او هرگز عصبی نمی‏شود و 
دشنام نمی‏دهد . او با كمال بردباری و متانت سخنان ما را استماع می‏كند ، 
صبر می‏كند ما آنچه در دل داریم بیرون بریزیم و یك كلمه باقی نماند . در 
مدتی كه ما اشكالات و دلائل خود را ذكر می‏كنیم ، او چنان ساكت و آرام‏ 
است و با دقت گوش می‏كند كه ما گمان می‏كنیم تسلیم فكر ما شده است . 
آنگاه شروع می‏كند به جواب ، با مهربانی جواب ما را می‏دهد ، با جمله‏ 
هایی كوتاه و پر مغز چنان راه را بر ما می‏بندد كه قدرت فرار از ما سلب‏ 
می‏گردد . اگر تو از اصحاب او هستی مانند او حرف بزن " . 
مفضل با یك دنیا ناراحتی در حالی كه كله‏اش داغ شده بود از مسجد بیرون‏ 
رفت . با خود می‏گفت عجب ابتلایی برای عالم اسلام پیدا شده ، كار به جایی‏ 
كشیده كه زنادقه و دهری مسلكها در مسجد پیغمبر می‏نشینند و بی پروا همه‏ 
چیز را انكار می‏كنند . یكسره به خانه امام صادق ( ع ) آمد . امام فرمود : 
" مفضل ! چرا اینقدر ناراحتی ؟ چه پیش آمده ! " 
- " یا ابن رسول الله الان در مسجد پیغمبر 
بودم ، یكی دو نفر از دهریین آمدند و نزدیك من نشستند ، سخنانی در انكار 
خدا و پیغمبر از آنها شنیدم كه آتش گرفتم ، چنین و چنان می‏گفتند و من هم‏ 
این طور جوابشان را دادم " . 
" غصه نخور ، از فردا بیا نزد من ، یك سلسله درس توحیدی برایت شروع‏ 
می‏كنم . آن قدر در اطراف حكمتهای الهی در خلقت و آفرینش ، در قسمتهای‏ 
مختلف ، در اطراف جاندار و بی جان ، پرنده و چرنده ، خوردنی و غیر 
خوردنی ، نباتات و غیره برایت بحث كنم ، كه تو و هر دانشجوی حقیقت جو 
را كفایت كند ، و زنادقه و دهریین را در حیرت فرو برد . فردا صبح‏ 
منتظرم " . 
مفضل با یك دنیا مسرت از محضر امام صادق مرخص شد . با خود می‏گفت ، 
این ناراحتی امروز من عجب نتیجه خوبی داشت . آن شب خواب به چشمش‏ 
نیامد . هر لحظه انتظار می‏كشید كی صبح بشود و به محضر امام صادق بشتابد . 
به نظرش می‏آمد كه امشب از هر شب دیگر طولانی تر است . صبح زود خود را 
به در خانه 
امام رساند . اجازه خواست و وارد شد . با اجازه امام نشست . بعد امام‏ 
به طرف اطاقی كه افراد خصوصی را در آنجا می‏پذیرفت حركت كرد . مفضل هم‏ 
با اشاره امام از پشت سر راه افتاد . آنگاه امام كه به روحیه مفضل آشنا 
بود فرمود : 
" گمان می‏كنم دیشب خوابت نبرده باشد و همه‏ اش انتظار كشیده باشی كی‏ 
صبح بشود كه بیایی اینجا " . 
- " بلی همین طور است كه می‏فرمایید " . 
- " ای مفضل ! خداوند تقدم دارد بر همه موجودات ، اول و آخر موجودات‏ 
او است . . . " 
- " یا ابن رسول الله اجازه می‏دهید هر چه می‏فرمایید بنویسم ، كاغذ و 
قلم حاضر است " . 
- " چه مانعی دارد بنویس " . 
چهار روز متوالی ، در چهار جلسه طولانی ، كه حداقل از صبح تا ظهر بود ، 
امام به مفضل درس توحید القاء كرد و مفضل مرتب نوشت . این نوشته ‏ها به‏ 
صورت رساله‏ای كامل و جامع در آمد . 
كتابی كه اكنون به نام " توحید مفضل " در 
دست است ، و از جامع ترین بیانها در حكمت آفرینش است ، محصول این‏ 
جریان و این چهار جلسه طولانی است ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 بحارالانوار ، چاپ جدید ، جلد 3 ، صفحه 57 - . 151 





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:


ابزار دانستنی ها برای وبلاگ





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات