تبلیغات
زندگی سوی کمال - مطالب آ گلستانه
 
بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش/ که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد

داستان راستان شهید مطهری: داستان 99 جذامیها

نوشته شده توسط :آ گلستانه
چهارشنبه 12 خرداد 1395-09:54 ق.ظ

به نام خدا

99 جذامیها 

در مدینه چند نفر بیمار جذامی بود . مردم با تنفر و وحشت از آنها دوری‏ 
می‏كردند . این بیچارگان بیش از آن اندازه كه جسما از بیماری خود رنج‏ 
می‏بردند ، روحا از تنفر و انزجار مردم رنج می‏كشیدند . و چون می‏دیدند 
دیگران از آنها تنفر دارند خودشان با هم نشست و برخاست می‏كردند . یك‏ 
روز ، هنگامی كه دور هم نشسته بودند غذا می‏خوردند ، علی بن الحسین زین‏ 
العابدین از آنجا عبور كرد . آنها امام را به سر سفره خودت دعوت كردند 
. امام معذرت خواست و فرمود : 
- " من روزه دارم ، اگر روزه نمی‏داشتم پایین می‏آمد . از شما تقاضا 
می‏كنم فلان روز مهمان من باشید " . 
این را گفت و رفت . 
امام در خانه دستور داد ، غذایی بسیار عالی و مطبوع پختند . مهمانان‏ 
طبق وعده قبلی حاضر شدند . سفره‏ای محترمانه برایشان گسترده شد . آنها 
غذای خود را خوردند ، و امام هم در كنار همان سفره غذای خود را صرف كرد 
( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 وسائل ، جلد 2 ، صفحه . 457 





نظرات() 

(41) I don't wait for companion to go برای رفتن منتظر هم پا نمی شم،

نوشته شده توسط :آ گلستانه
سه شنبه 11 خرداد 1395-09:52 ق.ظ

به نام خدا


I don't wait for companion to go

Maybe he would never come.

برای رفتن منتظر هم پا نمی شم،

شاید هیچوقت نیامد.




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 98 مهمانان علی

نوشته شده توسط :آ گلستانه
سه شنبه 11 خرداد 1395-09:49 ق.ظ

به نام خدا

98 مهمانان علی 

مردی با پسرش ، به عنوان مهمان ، بر علی - علیه‏السلام - وارد شدند . 
علی با اكرام و احترام بسیار آنها را در صدر مجلس نشانید و خودش روبروی‏ 
آنها نشست . موقع صرف غذا رسید . غذا آوردند و صرف شد . بعد از غذا ، 
قنبر غلام معروف علی ، حوله‏ای و طشتی و ابریقی برای دست شوئی آورد . علی‏ 
آنها را از دست قنبر گرفت و جلو رفت تا دست مهمان را بشوید . مهمان‏ 
خود را عقب كشید و گفت : 
" مگر چنین چیزی ممكن است كه من دستهایم را بگیرم و شما بشوئید " . 
علی فرمود : برادر تو ، از سر تو است ، از تو جدا نیست ، می‏خواهد 
عهده‏دار خدمت تو 
بشود ، در عوض خداوند به او پاداش خواهد داد ، چرا می‏خواهی مانع كار 
ثوابی بشوی ؟ " باز هم آن مرد امتناع كرد . آخر علی او را قسم داد كه " 
من می‏خواهم به شرف خدمت برادر مؤمن نائل گردم ، مانع كار من مشو " . 
مهمان با حالت شرمندگی حاضر شد . علی فرمود : 
" خواهش می‏كنم دست خود را درست و كامل بشویی ، همان طوری كه اگر 
قنبر می‏خواست دستت را بشوید می‏شستی ، خجالت و تعارف را كنار بگذار " 

همینكه از شستن دست مهمان فارغ شد ، به پسر برومند خود محمد بن حنفیه‏ 
گفت : 
" دست پسر را تو بشوی . من كه پدر تو هستم دست پدر را شستم و تو 
دست پسر را بشوی . اگر پدر این پسر در اینجا نمی‏بود و تنها خود این پسر 
مهمان ما بود من خودم دستش را می‏شستم ، اما خداوند دوست دارد آنجا كه‏ 
پدر و پسری هر دو حاضرند ، بین آنها در احترامات فرق گذاشته شود " . 
محمد به امر پدر برخاست و دست پسر مهمان را شست . امام عسكری وقتی‏ 
ه این داستان را نقل كرد ، فرمود : " شیعه حقیقی باید این طور باشد " 
( 1 ) . ) 

پاورقی : 
. 1 بحارالانوار ، جلد 9 ، چاپ تبریز ، صفحه . 598 





نظرات() 

(40) A tree can be the یه درخت می تونه آغاز

نوشته شده توسط :آ گلستانه
دوشنبه 10 خرداد 1395-12:13 ب.ظ

به نام خدا


A tree can be the

starter of a forest.

یه درخت می تونه آغاز 

یه جنگل باشه.




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 97 نصرانی تشنه

نوشته شده توسط :آ گلستانه
دوشنبه 10 خرداد 1395-12:07 ب.ظ

به نام خدا

97 نصرانی تشنه 

امام صادق - علیه السلام - راه میان مكه و مدینه را طی می‏كرد . مصادف ، 
غلام معروف امام ، نیز همراه امام بود . در بین راه چشمشان به مردی افتاد 
كه خود را روی تنه درختی انداخته بود . وضع عادی نبود . امام به مصادف‏ 
فرمود : 
" بطرف این مرد برویم ، نكند تشنه باشد و از تشنگی بی حال شده باشد 
" . 
نزدیك رسیدند . امام از او پرسید : 
" تشنه هستی ؟ " 
" بلی " . 
مصادف به دستور امام پایین آمد و به آن مرد آب داد . اما از قیافه و 
لباس و هیئت آن مرد معلوم بود كه مسلمان نیست ، مسیحی است . پس‏
از آنكه امام و مصادف از آنجا دور شدند ، مصادف مسئله‏ ای از امام سؤال‏ 
كرد ، و آن اینكه : " آیا صدقه دادن به نصرانی جایز است ؟ " امام‏ 
فرمود : 
" در موقع ضرورت ، مثل چنین حالی ، بلی " ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 وسائل ، جلد2 ، صفحه . 50 





نظرات() 

(39) If I am supposed to be shining, اگه قراره نورانی بشم،

نوشته شده توسط :آ گلستانه
شنبه 8 خرداد 1395-09:16 ق.ظ

به نام خدا


If I am supposed to be shining,

I must bear burning as well.

اگه قراره نورانی بشم،

باید تحمل سوختن را داشته باشم.





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 96 شتر دوانی

نوشته شده توسط :آ گلستانه
شنبه 8 خرداد 1395-09:12 ق.ظ

به نام خدا

96 شتر دوانی 

مسلمانان به مسابقات اسب دوانی و شتر دوانی و تیراندازی و امثال‏ 
اینها خیلی علاقه نشان می‏دادند ، زیرا اسلام تمرین كارهایی را كه دانستن و 
مهارت در آنها برای سربازان ضرورت دارد سنت كرده است . بعلاوه خود 
رسول اكرم كه رهبر جامعه اسلامی بود ، عملا در اینگونه مسابقات شركت‏ 
می‏كرد . و این بهترین تشویق مسلمانان خصوصا جوانان برای یاد گرفتن فنون‏ 
سربازی بود . تا وقتی كه این سنت معمول بود و پیشوایان اسلام عملا 
مسلمانان را در این امور تشویق می‏كردند ، روح شهامت و شجاعت و سربازی‏ 
در جامعه اسلام محفوظ بود . رسول اكرم گاهی اسب و گاهی شتر سوار می‏شد و 
شخصا با 
مسابقه دهندگان مسابقه می‏داد . 
رسول اكرم شتری داشت كه به دوندگی معروف بود ، با هر شتری كه مسابقه‏ 
داده بود برنده شده بود . كم كم این فكر در برخی ساده لوحان پیدا شد كه‏ 
شاید این شتر ، از آن جهت كه به رسول اكرم تعلق دارد از همه جلو می‏زند . 
بنابراین ممكن نیست در دنیا شتری پیدا شود كه با این شتر برابری كند . 
تا آنكه روزی یك اعرابی بادیه نشین با شترش به مدینه آمد ، و مدعی شد 
حاضرم با شتر پیغمبر مسابقه بدهم . اصحاب پیغمبر با اطمینان كامل برای‏ 
تماشای این مسابقه جالب ، مخصوصا از آن جهت كه رسول اكرم شخصا متعهد 
سواری شتر خویش شد ، از شهر بیرون دویدند . رسول اكرم و اعرابی روانه‏ 
شدند ، و از نقطه‏ای كه قرار بود مسابقه از آنجا شروع شود ، شتران را به‏ 
طرف تماشاچیان به حركت در آوردند . هیجان عجیبی در تماشاچیان پیدا شده‏ 
بود . اما بر خلاف انتظار مردم ، شتر اعرابی شتر پیغمبر را پشت سر 
گذاشت . 
آن دسته از مسلمانان ، كه درباره شتر پیغمبر عقائد خاصی پیدا كرده‏ 
بودند ، از این پیشامد بسیار ناراحت شدند . خیلی خلاف انتظارشان بود . 
قیافه ‏هاشان درهم شد رسول اكرم به آنها فرمود : " اینكه ناراحتی ندارد ، 
شتر من از همه شتران جلو می‏افتاد ، به خود بالید و مغرور شد ، پیش خود ، 
گفت من بالا دست ندارم . اما سنت الهی است كه روی هر دستی دستی دیگر 
پیدا شود ، و پس از هر فرازی نشیبی برسد ، و هر غروری در هم شكسته شود 
" . 
به این ترتیب رسول اكرم ، ضمن بیان حكمتی آموزنده ، آنها را به‏ 
اشتباهشان واقف ساخت ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 وسائل ، جلد2 ، صفحه . 472 





نظرات() 

(38) ای آفریننده ام من در دریایی از نفرت و حسد و زیاده خواهی غرق شده ام

نوشته شده توسط :آ گلستانه
پنجشنبه 6 خرداد 1395-07:56 ق.ظ

به نام خدا

ای آفریننده ام

من در دریایی از نفرت و حسد و زیاده خواهی غرق شده ام

آرامش می خواهم

آرامشی پر از مهر و دوستی و بخشش

كمكم كن




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 95 توحید مفضل

نوشته شده توسط :آ گلستانه
پنجشنبه 6 خرداد 1395-07:50 ق.ظ

به نام خدا

95 توحید مفضل 

مفضل بن عمر جعفی ، بعد از آنكه از انجام نماز عصر در مسجد پیغمبر فارغ‏ 
شد ، همانجا در نقطه‏ای میان منبر رسول اكرم و قبر آن حضرت نشست و كم كم‏ 
یك رشته افكار ، او را در خود غرق كرد ، افكارش در اطراف عظمت و 
شخصیت عظیم و آسمانی رسول اكرم دور می‏زد . 
هر چه بیشتر می‏اندیشید بیشتر بر اعجابش نسبت به آن حضرت می‏افزود . 
با خود می‏گفت ، با همه تعظیم و تجلیلی كه از مقام والای این شخصیت بی‏ 
نظیر می‏شود ، درجه و منزلتش خیلی بیش از اینهاست . آنچه مردم از شرف‏ 
و عظمت و فضیلت آن حضرت به آن پی برده‏اند ، نسبت به آنچه پی نبرده‏اند 
بسیار ناچیز است . 
مفضل غرق در این تفكرات بود كه سر و كله ابن ابی العوجاء - مادی مسلك‏ 
معروف - پیدا شد و آمد و در كناری نشست . طولی نكشید یكی دیگر از 
همفكران و هم مسلكان ابن ابی العوجاء وارد شد و پهلوی او نشست و با هم‏ 
به گفتگو پرداختند . 
در آن تاریخ كه آغاز دوره خلافت عباسیان بود ، دوره تحول فرهنگی اسلامی‏ 
بود . در آن دوره ، خود مسلمانان برخی رشته‏های علمی تأسیس كرده بودند . 
نیز كتبی در رشته‏های علمی و فلسفی از زبانهای یونانی و فارسی و هندی‏ 
ترجمه كرده یا مشغول ترجمه بودند . نخله‏ها و رشته‏های كلامی و فلسفی به‏ 
وجود آمده بود . دوره دوره برخورد عقاید و آراء بود . عباسیان به آزادی‏ 
عقیده - تا آنجا كه با سیاست برخورد نداشت - احترام می‏گذاشتند . 
دانشمندان غیر مسلمان ، حتی دهریین و مادیین كه در آن وقت به نام " 
زنادقه " خوانده می‏شدند ، آزادانه عقاید خویش را اظهار می‏داشتند . تا 
آنجا كه احیانا این دسته در مسجدالحرام كنار كعبه ، یا 
در مسجد مدینه كنار قبر پیغمبر ، دور هم جمع می‏شدند و حرفهای خود را 
می‏زدند . ابن ابی العوجاء از این دسته بود . 
در آن روز او و رفیقش هر دو ، با فاصله كمی وارد مسجد پیغمبر شدند و 
پیش هم نشستند و به گفتگو پرداختند ، اما آنچنان دور نبودند كه مفضل‏ 
سخنان آنها را نشود . اتفاقا اولین سخنی كه از ابن ابی العوجاء به گوش‏ 
مفضل خورد ، درباره همان موضوعی بود كه قبلا مفضل در آن باره فكر می‏كرد ، 
درباره رسول اكرم بود . او به رفیق خود گفت : 
" عجب كار این مرد ( پیغمبر اكرم ) بالا گرفت ، رسید به جایی كه كسی‏ 
از آن بالاتر نرفته ! " 
رفیقش گفت : 
" نابغه بود . ادعا كرد كه با مبداء كل جهان مربوط است و كارهایی‏ 
عجیب و خارق العاده هم از او به ظهور رسید كه عقلها را متحیر ساخت . 
عقلا و ادبا و فصحا و خطبا خود را در برابر او عاجز دیدند و دعوت او را 
پذیرفتند . بعد سایر 
طبقات فوج فوج به طرف او آمدند و به او ایمان آوردند . كار به آنجا 
كشیده كه نام وی همراه با نام ناموسی كه خود را مبعوث از طرف او 
می‏دانست همراه شده است . 
اكنون نام او به عنوان " اذان " در همه شهرها و ده‏ها - كه دعوت او 
به آنجا رسیده و حتی در دریاها و صحراها و كوهستانها - برده می‏شود . همه‏ 
جا شبانه روزی پنج نوبت گوش هر كسی فریاد اشهد ان محمدا رسول الله را 
می‏شنود . در اذان نام این مرد برده می‏شود ، در اقامه برده می‏شود . به این‏ 
ترتیب هرگز فراموش نخواهد شد . 
ابن ابی العوجاء گفت : " در اطراف محمد بیش از این بحث نكنیم ، من‏ 
هنوز نتوانسته‏ام معمای شخصیت این مرد را حل كنم . بهتر است بحث را در 
اطراف مبداء و آغاز هستی كه محمد پایه دین خود را بر آن گذاشت دنبال‏ 
كنیم " . آنگاه ابن ابی العوجاء برخی در اطراف عقیده مادی خود - مبنی‏ 
بر اینكه تدبیر و تقدیری در كار نیست . طبیعت قائم بذات است ، ازلا و 
ابدا چنین بوده و خواهد بود - صحبت كرد . 
همینكه سخنش به اینجا رسید ، مفضل دیگر طاقت نیاورد ، یك پارچه خشم‏ 
و بغض شده بود ، مثل توپ منفجر شده فریاد بر آورد : " دشمن خدا ! خالق‏ 
و مدبر خود را كه تو را به بهترین صورت آفریده انكار می‏كنی ؟ ! جای دور 
نرو ، اندكی در خود و حیات و زندگی و مشاعر و تركیب خودت فكر كن تا 
آثار و شواهد مخلوق و مصنوع بودن را دریایی . . . " 
ابن ابی العوجاء كه مفضل را نمی‏شناخت ، پرسید : 
تو كیستی و از چه دسته‏ای ؟ اگر از متكلمینی بیا روی اصول و مبانی كلامی‏ 
با هم بحث كنیم ، اگر واقعا دلائل قوی داشته باشی ما از تو پیروی می‏كنیم‏ 
. و اگر اهل كلام نیستی كه سخنی با تو نیست . اگر هم از اصحاب جعفر بن‏ 
محمدی كه او با ما اینجور حرف نمی‏زند ، او گاهی بالاتر از این چیزها كه‏ 
تو شنیدی از ما می‏شنود ، اما هرگز دیده نشده از كوره در برود و با ما 
تندی كند . او هرگز عصبی نمی‏شود و 
دشنام نمی‏دهد . او با كمال بردباری و متانت سخنان ما را استماع می‏كند ، 
صبر می‏كند ما آنچه در دل داریم بیرون بریزیم و یك كلمه باقی نماند . در 
مدتی كه ما اشكالات و دلائل خود را ذكر می‏كنیم ، او چنان ساكت و آرام‏ 
است و با دقت گوش می‏كند كه ما گمان می‏كنیم تسلیم فكر ما شده است . 
آنگاه شروع می‏كند به جواب ، با مهربانی جواب ما را می‏دهد ، با جمله‏ 
هایی كوتاه و پر مغز چنان راه را بر ما می‏بندد كه قدرت فرار از ما سلب‏ 
می‏گردد . اگر تو از اصحاب او هستی مانند او حرف بزن " . 
مفضل با یك دنیا ناراحتی در حالی كه كله‏اش داغ شده بود از مسجد بیرون‏ 
رفت . با خود می‏گفت عجب ابتلایی برای عالم اسلام پیدا شده ، كار به جایی‏ 
كشیده كه زنادقه و دهری مسلكها در مسجد پیغمبر می‏نشینند و بی پروا همه‏ 
چیز را انكار می‏كنند . یكسره به خانه امام صادق ( ع ) آمد . امام فرمود : 
" مفضل ! چرا اینقدر ناراحتی ؟ چه پیش آمده ! " 
- " یا ابن رسول الله الان در مسجد پیغمبر 
بودم ، یكی دو نفر از دهریین آمدند و نزدیك من نشستند ، سخنانی در انكار 
خدا و پیغمبر از آنها شنیدم كه آتش گرفتم ، چنین و چنان می‏گفتند و من هم‏ 
این طور جوابشان را دادم " . 
" غصه نخور ، از فردا بیا نزد من ، یك سلسله درس توحیدی برایت شروع‏ 
می‏كنم . آن قدر در اطراف حكمتهای الهی در خلقت و آفرینش ، در قسمتهای‏ 
مختلف ، در اطراف جاندار و بی جان ، پرنده و چرنده ، خوردنی و غیر 
خوردنی ، نباتات و غیره برایت بحث كنم ، كه تو و هر دانشجوی حقیقت جو 
را كفایت كند ، و زنادقه و دهریین را در حیرت فرو برد . فردا صبح‏ 
منتظرم " . 
مفضل با یك دنیا مسرت از محضر امام صادق مرخص شد . با خود می‏گفت ، 
این ناراحتی امروز من عجب نتیجه خوبی داشت . آن شب خواب به چشمش‏ 
نیامد . هر لحظه انتظار می‏كشید كی صبح بشود و به محضر امام صادق بشتابد . 
به نظرش می‏آمد كه امشب از هر شب دیگر طولانی تر است . صبح زود خود را 
به در خانه 
امام رساند . اجازه خواست و وارد شد . با اجازه امام نشست . بعد امام‏ 
به طرف اطاقی كه افراد خصوصی را در آنجا می‏پذیرفت حركت كرد . مفضل هم‏ 
با اشاره امام از پشت سر راه افتاد . آنگاه امام كه به روحیه مفضل آشنا 
بود فرمود : 
" گمان می‏كنم دیشب خوابت نبرده باشد و همه‏ اش انتظار كشیده باشی كی‏ 
صبح بشود كه بیایی اینجا " . 
- " بلی همین طور است كه می‏فرمایید " . 
- " ای مفضل ! خداوند تقدم دارد بر همه موجودات ، اول و آخر موجودات‏ 
او است . . . " 
- " یا ابن رسول الله اجازه می‏دهید هر چه می‏فرمایید بنویسم ، كاغذ و 
قلم حاضر است " . 
- " چه مانعی دارد بنویس " . 
چهار روز متوالی ، در چهار جلسه طولانی ، كه حداقل از صبح تا ظهر بود ، 
امام به مفضل درس توحید القاء كرد و مفضل مرتب نوشت . این نوشته ‏ها به‏ 
صورت رساله‏ای كامل و جامع در آمد . 
كتابی كه اكنون به نام " توحید مفضل " در 
دست است ، و از جامع ترین بیانها در حكمت آفرینش است ، محصول این‏ 
جریان و این چهار جلسه طولانی است ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 بحارالانوار ، چاپ جدید ، جلد 3 ، صفحه 57 - . 151 





نظرات() 

پروردگارا كمكم كن تا امروز را در كنار تو گام بردارم و

نوشته شده توسط :آ گلستانه
چهارشنبه 5 خرداد 1395-08:10 ق.ظ

به نام خدا


پروردگارا

كمكم كن تا امروز را در كنار تو گام بردارم و

فردایم را به تو بسپارم.




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 94 شاه و حكیم

نوشته شده توسط :آ گلستانه
چهارشنبه 5 خرداد 1395-07:58 ق.ظ

به نام خدا

94 شاه و حكیم 

ناصر الدین شاه در سفر خراسان ، به هر شهری كه وارد می‏شد ، طبق معمول ، 
تمام طبقات به استقبال و دیدنش می‏رفتند . موقع حركت از آن شهر نیز او 
را مشایعت می‏كردند ، تا اینكه وارد سبزوار شد . در سبزوار نیز عموم‏ 
طبقات از او استقبال و دیدن كردند ، تنها كسی كه به بهانه انزوا و گوشه‏ 
نشینی از استقبال و دیدن امتناع كرد حكیم و فیلسوف و عارف معروف ، حاج‏ 
ملاهادی سبزواری ، بود . از قضا تنها شخصیتی كه ، شاه در نظر گرفته بود در 
طول راه مسافرت خراسان او را از نزدیك ببیند ، همین مرد بود كه تدریجا 
شهرت عمومی در همه ایران پیدا كرده بود و از اطراف كشور طلاب به محضرش‏ 
شتافته بودند ، و حوزه علمیه عظیمی در سبزوار تشكیل یافته بود . 
شاه كه از آن همه استقبالها و دیدنها و كرنشها و تملقها خسته شده بود ، 
تصمیم گرفت خودش به دیدن حكیم برود . 
به شاه گفتند : " حكیم ، شاه و وزیر نمی‏شناسد " . شاه گفت : " ولی‏ 
شاه حكیم را می‏شناسد " . جریان را به حكیم اطلاع دادند ، تعیین وقت شد و 
یك روز در حدود ظهر ، شاه فقط به اتفاق یك نفر پیش خدمت به خانه حكیم‏ 
رفت ، خانه‏ای بود محقر با اسباب و لوازمی بسیار ساده . شاه ضمن صحبتها 
گفت : " هر نعمتی شكری دارد ، شكر نعمت علم تدریس و ارشاد است ، شكر 
نعمت مال اعانت و دستگیری است ، شكر نعمت سلطنت هم البته انجام‏ 
حوائج است ، لهذا من میل دارم شما از من چیزی بخواهید تا توفیق انجام آن‏ 
را پیدا كنم " . 
- " من حاجتی ندارم ، چیزی هم نمی‏خواهم " . 
- " شنیده‏ام شما یك زمین زراعتی دارید ، 
اجازه بدهید دستور دهم آن زمین از مالیات معاف باشد " . 
- " دفتر مالیات دولت مضبوط است كه از هر شهری چقدر وصول شود . 
اساس آن با تغییرات جزئی بهم نمی‏خورد . اگر در این شهر از من مالیات‏ 
نگیرند همان مبلغ را از دیگران زیادتر خواهند گرفت ، تا مجموعی كه از 
سبزوار باید وصول شود تكمیل گردد . شاه راضی نشوند كه تخفیف دادن به من‏ 
یا معاف شدن من از مالیات ، سبب تحمیلی بر یتیمان و بیوه زنان گردد . 
بعلاوه دولت كه وظیفه دارد حافظ جان و مال مردم باشد ، هزینه هم دارد و 
باید تأمین شود . ما با رضا و رغبت ، خودمان این مالیات را می‏دهیم . " 
شاه گفت : - " میل دارم امروز در خدمت شما غذا صرف كنم ، و از همان‏ 
غذای هر روز شما بخورم ، دستور بفرمایید نهار شما را بیاورند " . 
حكیم بدون آنكه از جا حركت كند فریاد كرد : " غذای مرا بیاورید " . 
فورا آوردند ، طبقی چوبین كه بر روی آن چند قرص نان و چند قاشق و یك‏ 
ظرف دوغ و مقداری نمك دیده می‏شد 
جلو شاه و حكیم گذاشتند . حكیم به شاه گفت : " بخور كه نان حلال است ، 
زراعت و جفت كاری آن دست رنج خودم است . شاه یك قاشق خورد اما دید 
به چنین غذایی عادت ندارد و از نظر او قابل خوردن نیست . از حكیم اجازه‏ 
خواست كه مقداری از آن نانها را به دستمال ببندد و تیمنا و تبركا همراه‏ 
خود ببرد . پس از چند لحظه ، شاه با یك دنیا بهت و حیرت ، خانه حكیم‏ 
را ترك كرد ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 ریحانه الادب ، جلد2 ، صفحه 157 - 158 ، ذیل عنوان سبزواری . 





نظرات() 

(36) I think heavently and live earthly, آسمانی فكر می كنم و زمینی زندگی می كنم،

نوشته شده توسط :آ گلستانه
سه شنبه 4 خرداد 1395-08:40 ق.ظ

به نام خدا


I think heavently and live earthly,

It means welfare.

آسمانی فكر می كنم و زمینی زندگی می كنم،

این یعنی سعادت.





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 93 اسكندر و دیوژن

نوشته شده توسط :آ گلستانه
سه شنبه 4 خرداد 1395-08:33 ق.ظ

به نام خدا

93 اسكندر و دیوژن

همینكه اسكندر، پادشاه مقدونی، به عنوان فرمانده و پیشوای كل یونان در لشكركشی به ایران انتخاب شد، از همه ی طبقات برای تبریك نزد او می آمدند. اما دیوگنس (دیوژن) ، حكیم معروف یونانی، كه در كورینت به سر می برد كمترین توجهی به او نكرد. اسكندر شخصا به دیدار او رفت. دیوژن كه از حكمای كلبی یونان بود (شعار این دسته قناعت و استغناء و آزادمنشی و قطع طمع بود) در برابر آفتاب دراز كشیده بود. چون حس كرد جمع فراوانی به طرف او می آیند، كمی برخاست و چشمان خود را به اسكندر كه با جلال و شكوه پیش می آمد خیره كرد، اما هیچ فرقی میان اسكندر و یك مرد عادی كه به سراغ او می آمد نگذاشت و شعار استغناء و بی اعتنایی را حفظ كرد. اسكندر به او سلام كرد، سپس گفت: «اگر از من تقاضایی داری بگو. » دیوژن گفت: «یك تقاضا بیشتر ندارم. من از آفتاب استفاده می كردم، تو اكنون جلو آفتاب را گرفته ای، كمی آن طرف تر بایست! » .

این سخن در نظر همراهان اسكندر خیلی حقیر و ابلهانه آمد. با خود گفتند عجب مرد ابلهی است كه از چنین فرصتی استفاده نمی كند. اما اسكندر كه خود را در برابر مناعت طبع و استغناء نفس دیوژن حقیر دید، سخت در اندیشه فرو رفت. پس از آنكه به راه افتاد، به همراهان خود كه فیلسوف را ریشخند می كردند گفت: «به راستی اگر

اسكندر نبودم دلم می خواست دیوژن باشم. » [1]





نظرات() 

(35) If I think well I don't need اگه خوب فكر كنم،

نوشته شده توسط :آ گلستانه
دوشنبه 3 خرداد 1395-09:37 ق.ظ

به نام خدا


If I think well I don't need

to think much.

اگه خوب فكر كنم،

لازم نیست زیاد فكر كنم.




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 92 كدامیك عابدترند ؟

نوشته شده توسط :آ گلستانه
دوشنبه 3 خرداد 1395-09:35 ق.ظ

به نام خدا

92 كدامیك عابدترند ؟ 

یكی از اصحاب امام صادق ( ع ) ، كه طبق معمول همیشه در محضر درس آن‏ 
حضرت شركت می‏كرد و در مجالس رفقا حاضر می‏شد و با آنها رفت و آمد 
می‏كرد ، مدتی بود كه دیده نمی‏شد . یك روز امام صادق ، از اصحاب و 
دوستانش پرسید : " راستی فلانی كجاست كه مدتی است دیده نمی‏شود ؟ " 
- " یا ابن رسول الله اخیرا خیلی تنگدست و فقیر شده " . 
- " پس چه می‏كند ؟ " 
- " هیچ ، در خانه نشسته و یكسره به عبادت پرداخته است " . 
- " پس زندگیش از كجا اداره می‏شود ؟ "
- " یكی از دوستانش عهده‏دار مخارج زندگی او شده " . 
- " به خدا قسم این دوستش به درجاتی از او عابدتر است " ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 وسائل ، جلد2 ، صفحه . 529 





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:


ابزار دانستنی ها برای وبلاگ





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox