تبلیغات
زندگی سوی کمال - مطالب آ گلستانه
 
بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش/ که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد

داستان راستان شهید مطهری: داستان 117 محضر عالم

نوشته شده توسط :آ گلستانه
شنبه 24 مهر 1395-01:38 ب.ظ

به نام خدا

داستان 117 محضر عالم

مردی از انصار، نزد رسول اکرم آمد و سؤال کرد: یا رسول اللَّه! اگر جنازه شخصی در میان است و باید تشییع و سپس دفن شود و مجلسی علمی هم هست که از شرکت در آن بهره مند می شویم، وقت و فرصت هم نیست که در هر دو جا شرکت کنیم، در هر کدام از این دو کار شرکت کنیم از دیگری محروم می مانیم، تو کدامیک از این دو کار دوست می داری تا من در آن شرکت کنم؟
رسول اکرم فرمود:«اگر افراد دیگری هستند که همراه جنازه بروند و آن را دفن کنند، در مجلس علم شرکت کن. همانا شرکت در یک مجلس علم از حضور در هزار تشییع جنازه و از هزار عیادت بیمار و از هزار شب عبادت و هزار روز روزه و هزار درهم تصدق و هزار حج غیر واجب و هزار جهاد غیر واجب بهتر است. اینها کجا و حضور در محضر عالم کجا؟ مگر نمی دانی به وسیله علم است که خدا اطاعت می شود و به وسیله علم است که عبادت خدا صورت می گیرد. خیر دنیا و آخرت با علم توأم است، همان طور که شر دنیا و آخرت با جهل توأم است»(156).





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 116 حق مادر

نوشته شده توسط :آ گلستانه
پنجشنبه 22 مهر 1395-10:16 ق.ظ

به نام خدا

داستان 116 حق مادر

«زکریا» پسر ابراهیم، با آنکه پدر و مادر و همه فامیلش نصرانی بودند و خود او نیز بر آن دین بود، مدتی بود که در قلب خود تمایلی نسبت به اسلام احساس می کرد. وجدان و ضمیرش او را به اسلام می خواند. آخر برخلاف میل پدر و مادر و فامیل، دین اسلام اختیار کرد و به مقررات اسلام گردن نهاد.
موسوم حج پیش آمد. زکریای جوان به قصد سفر حج از کوفه بیرون آمد و در مدینه به حضور امام صادق - علیه السلام - تشرف یافت. ماجرای اسلام خود را برای امام تعریف کرد، امام فرمود:«چه چیز اسلام نظر تو را جلب کرد؟»
گفت: همینقدر می توانم بگویم که سخن خدا در قرآن که به پیغمبر خود می گوید:«ای پیغمبر! تو قبلاً نمی دانستی کتاب چیست و نمی دانستی که ایمان چیست اما ما این قرآن را که به تو وحی کردیم، نوری قرار دادیم و به وسیله این نور هر که را بخواهیم رهنمایی می کنیم»(154)، در باره من صدق می کند.
امام فرمود:«تصدیق می کنم، خدا تو را هدایت کرده است».
آنگاه امام سه بار فرمود:«خدایا! خودت او را راهنما باش»
سپس فرمود: «پسرکم! اکنون هر پرسشی داری بگو».
جوان گفت: پدر و مادرم و فامیلم همه نصرانی هستند، مادرم کور است، من با آنها محشورم و قهراً با آنها هم غذا می شوم تکلیف من در این صورت چیست؟
«آیا آنها گوشت خوک مصرف می کنند؟».
نه یا ابن رسول اللَّه! دست هم به گوشت خوک نمی زنند.
«معاشرت تو با آنها مانعی ندارد».
آنگاه فرمود:«مراقب حال مادرت باش، تا زنده است به او نیکی کن، وقتی که مرد جنازه او را به کسی دیگر وامگذار، خودت شخصاً متصدی تجهیز جنازه او باش»
در اینجا به کسی نگو که با من ملاقات کرده ای. من هم به مکه خواهم آمد، ان شاءاللَّه در «منی » همدیگر را خواهیم دید.
جوان در «منی » به سراغ امام رفت. در اطراف امام ازدحام عجیبی بود. مردم مانند کودکانی که دور معلم خود را می گیرند و پی در پی بدون مهلت سؤال می کنند، پشت سر هم از امام سؤال می کردند و جواب می شنیدند.
ایام حج به آخر رسید و جوان به کوفه مراجعت کرد. سفارش امام را به خاطر سپرده بود. کمر به خدمت مادر بست و لحظه ای از مهربانی و محبت به مادر کور خود فروگذار نکرد. با دست خود او را غذا می داد و حتی شخصاً جامه ها و سر مادر را جستجو می کرد که شپش نگذارد. این تغییر روش پسر، خصوصاً پس از مراجعت از سفر مکه ، برای مادر شگفت آور بود.
یک روز به پسر خود گفت: پسر جان! تو سابقاً که در دین ما بودی و من و تو اهل یک دین و مذهب به شمار می رفتیم، این قدر به من مهربانی نمی کردی؟ اکنون چه شده است که با اینکه من و تو از لحاظ دین و مذهب با هم بیگانه ایم، بیش از سابق با من مهربانی می کنی؟.
مادر جان! مردی از فرزندان پیغمبر ما به من این طور دستور داد.
خود آن مرد هم پیغمبر است؟
نه، او پیغمبر نیست، او پسر پیغمبر است.
پسرکم! خیال می کنم خود او پیغمبر باشد؛ زیرا اینگونه توصیه ها و سفارشها جز از ناحیه پیغمبران از ناحیه کس دیگری نمی شود.
نه مادر! مطمئن باش او پیغمبر نیست، او پسر پیغمبر است. اساساً بعد از پیغمبر ما پیغمبری به جهان نخواهد آمد.
پسرکم! دین تو بسیار دین خوبی است، از همه دینهای دیگر بهتر است. دین خود را بر من عرضه بدار.
جوان شهادتین را بر ما عرضه کرد. مادر مسلمان شد. سپس جوان آداب نماز را به مادر کور خود تعلیم کرد. مادر فرا گرفت، نماز ظهر و نماز عصر را به جا آورد. شب شد توفیق نماز مغرب عشاء نیز پیدا کرد. آخر شب ناگهان حال مادر تغییر کرد، مریض شد و به بستر افتاد. پسر را طلبید و گفت: پسرکم! یک بار دیگر آن چیزهایی که به من تعلیم کردی تعلیم کن.
پسر بار دیگر شهادتین و سایر اصول اسلام یعنی ایمان به پیغمبر و فرشتگان و کتب آسمانی و روز بازپسین را به مادر تعلیم کرد. مادر همه آنها را به عنوان اقرار و اعتراف بر زبان جاری و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
صبح که شد، مسلمانان برای غسل و تشییع جنازه آن زن حاضر شدند. کسی که بر جنازه نماز خواند و با دست خود او را به خاک سپرد پسر جوانش زکریا بود(155).





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 115 حق برادر مسلمان

نوشته شده توسط :آ گلستانه
چهارشنبه 14 مهر 1395-08:55 ق.ظ

به نام خدا

داستان 115 حق برادر مسلمان

«عبدالاعلی» پسر أعین، از کوفه عازم مدینه بود. دوستان و پیروان امام صادق - علیه السلام - در کوفه فرصت را مغتنم شمرده مسائل زیادی که مورد احتیاج بود نوشتند و به عبدالاعلی دادند که جواب آنها را از امام بگیرد و با خود بیاورد. ضمناً از وی درخواست کردند که یک مطلب خاص را شفاهاً از امام بپرسد و جواب بگیرد و آن مربوط به موضوع حقوقی بود که یک نفر مسلمان بر سایر مسلمانان پیدا می کند. 
«عبدالاعلی» وارد مدینه شد و به محضر امام رفت. سؤالات کتبی را تسلیم کرد و سؤال شفاهی را نیز مطرح نمود، اما برخلاف انتظار او، امام به همه سؤالات جواب داد، مگر در باره حقوق مسلمان بر مسلمان. عبدالاعلی آن روز چیزی نگفت و بیرون رفت. امام در روزهای دیگر هم یک کلمه درباره این موضوع نگفت. 
عبدالاعلی عازم خروج از مدینه شد و برای خداحافظی به محضر امام رفت، فکر کرد مجدداً سؤال خود را طرح کند؛ عرض کرد: یا ابن رسول اللَّه! سؤال آن روز من بی جواب ماند.
«من عمداً جواب ندادم».
چرا؟
- «زیرا می ترسم حقیقت را بگویم و شما عمل نکنید و از دین خدا خارج گردید!».
آنگاه امام این چنین به سخن خود ادامه داد:«همانا از جمله سختترین تکالیف الهی در باره بندگان سه چیز است: یکی: رعایت عدل و انصاف میان خود و دیگران، آن اندازه که با برادر مسلمان خود آن چنان رفتار کند که دوست دارد او با خودش چنان کند.
دیگر اینکه: مال خود را از برادران مسلمان مضایقه نکند و با آنها به مواسات رفتار کند.
سوم: یاد کردن خداست در همه حال، اما مقصودم از یاد کردن خدا این نیست که پیوسته سُبْحانَ اللَّهِ وَالْحَمْدُللَّهِ ِ بگوید، مقصودم این است که شخص آن چنان باشد که تا با کار حرامی مواجه شد، یاد خدا که همواره در دلش هست جلو او را بگیرد»(153)





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 114پند آموزگار

نوشته شده توسط :آ گلستانه
دوشنبه 12 مهر 1395-08:47 ق.ظ

به نام خدا

داستان 114پند آموزگار

معاویه پسر ابوسفیان، پس از آنکه در سال 41 هجری بر تخت سلطنت نشست، تصمیم گرفت با سلاح تبلیغ و ایجاد شعارهای مخالف، علی - علیه السلام - را به صورت منفورترین مرد عالم اسلام درآورد. انواع وسایل 8تبلیغی را در این راه به کار انداخت. از یک طرف با شمشیر و سرنیزه جلو نشر فضایل علی را گرفت و به احدی فرصت نداد لب به ذکر حدیث یا حکایتی در مدح علی بن ابیطالب بگشاید؛ از طرف دیگر برخی دنیاطلبان را با پولهای گزاف مزدور کرد تا احادیثی از پیغمبر، علیه علی - علیه السلام - جعل کنند.
اما اینها برای منظور معاویه کافی نبود، او گفته بود که من باید کاری کنم که کودکان با کینه علی بزرگ شوند و پیران با احساسات ضد علی بمیرند. آخرین فکری که به نظرش رسید این بود که در سراسر مملکت پهناور اسلامی لعن و دشنام علی را به شکل یک شعار عمومی و مذهبی درآورد. دستور داد همه جا روی منابر در روزهای جمعه لعن علی را ضمیمه خطبه کنند. این کار رایج و عملی شد. پس از معاویه نیز سایر خلفای اموی - برای اینکه علویین را تا حد نهایی تحقیر و آرزوی خلافت اسلامی را از دل آنها برای همیشه بیرون کنند - این فکر را دنبال کردند. نسلهایی که از آن تاریخ به بعد به وجود می آمدند با این شعار مأنوس بودند و خود به خود آن را تکرار می کردند. و این کار در اذهان مردم بیچاره ساده لوح اثر بخشیده بود، تا آنجا که یک روز مردی به عنوان شکایت، جلو حجاج را گرفت و گفت:
فامیلم مرا از خود رانده اند و نام مرا «علی» گذاشته اند، از تو تقاضای کمک و تغییر نام دارم 
حجاج نام او را عوض کرد و گفت: به حکم اینکه وسیله خوبی (تنفر از علی) برای کمکخواهی انتخاب کرده ای، فلان پست را به عهده تو وامی گذارم، برو وآن را تحویل بگیر 
تبلیغات و شعارها کار خود را کرده بود. اما کی می دانست یک جریان کوچک، آثار تبلیغاتی را که متجاوز از نیم قرن روی آن کار شده بود از بین خواهد برد و حقیقت از پشت این همه پرده های ضخیم، آشکار خواهد شد.
عمر بن عبدالعزیز که خود از بنی امیه بود - در ایام کودکی یک روز با سایر کودکان همسال خود مشغول بازی بود و طبق معمول تکیه کلام و ورد زبان اطفال همبازی، لعن «علی بن ابیطالب» بود. کودکان در حالی که سرگرم بازی بودند و می خندیدند و جست و خیز می کردند، به هر بهانه کوچکی لعن علی را تکرار می کردند 
عمر بن عبدالعزیز - نیز با آنها هماهنگ و همصدا بود. اتفاقاً در همانوقت آموزگار وی که مردی خداشناس و متدین و با بصیرت بود از کنار آنها گذشت، به گوش خود شنید که شاگرد عزیزش، علی را لعن می کند. آموزگار چیزی نگفت، از آنجا رد شد و به مسجد رفت. کم کم وقت درس رسید. عمر به مسجد رفت تا درس خود را فرا گیرد، اما همینکه چشم آموزگار به عمر افتاد از جا حرکت کرد و به نماز ایستاد و نماز را خیلی طول داد. عمر احساس کرد نماز بهانه است و واقع امر چیز دیگری است. از هرجا هست رنجش خاطری پیدا شده است. آنقدر صبر کرد تا آموزگار از نماز فارغ شد، آموزگار پس از نماز نگاهی خشم آلود به شاگرد خود کرد.
عمر گفت: ممکن است حضرت استاد علت رنجش خود را بیان کنند؟
«فرزندم! آیا تو امروز علی را لعن می کردی؟».
بلی 
«از چه وقت بر تو معلوم شده که خداوند پس از آنکه از اهل بدر راضی شده بر آنها غضب کرده است و آنها مستحق لعن شده اند؟».
مگر علی از اهل بدر بود؟
«آیا بدر و مفاخر بدر جز به علی به کس دیگری تعلق دارد؟».
قول می دهم دیگر این عمل را تکرار نکنم.
«قسم بخور».
قسم می خورم.
این طفل به عهد و قسم خود وفا کرد. سخن دوستانه و منطقی آموزگار همواره در مد نظرش بود و از آن روز دیگر هرگز لعن علی را بزبان نیاورد؛ اما در کوچه و بازار و مسجد و منبر همواره لعن علی به گوشش می خورد و می دید که ورد زبان همه است، تا اینکه چند سال گذشت و یک روز یک جریان دیگر توجه او را به خود جلب کرد که فکر او را بکلی عوض کرد:
پدرش حاکم مدینه بود، طبق سنت جاری، روزهای جمعه نماز جمعه خوانده می شد و پدرش قبل از نماز خطبه جمعه را ایراد می کرد و باز طبق عادتی که امویها به وجود آورده بودند خطبه را به لعن و سب علی - علیه السلام - ختم می کرد. عمر یک روز متوجه شد که پدرش هنگام ایراد خطابه، در هر موضوعی که وارد بحث می شود داد سخن می دهد و با کمال فصاحت و بلاغت و رشادت آن را بیان می کند، اما همینکه به لعن علی بن ابیطالب می رسد، نوعی لکنت زبان و درماندگی در او پدید می آید. این جهت خیلی مایه تعجب عمر شد با خود حدس زد حتماً در عمق و روح و قلب پدر چیزهایی است که آنها را نمی تواند به زبان بیاورد. آنهاست که خواهی نخواهی در طرز سخن و بیان او اثر می گذارد و موجب لکنت زبان او می شود. یک روز این موضوع را با پدر در میان گذاشت.
پدر جان! من نمی دانم چرا تو در خطابه هایت در هر موضوعی که وارد می شوی در نهایت فصاحت و بلاغت آن را بیان می کنی، اما هنگامی که نوبت لعن این مرد می رسد مثل این است که قدرت از تو سلب می شود و زبانت بند می آید؟
فرزندم! تو متوجه این مطلب شده ای؟
بلی پدر، این مطلب در بیان تو کاملاً پیداست.
فرزند عزیزم! همینقدر به تو بگویم اگر این مردم که پای منبر ما می نشینند، آنچه پدر تو در فضیلت این مرد می داند بدانند، دنبال ما را رها خواهند کرد و به دنبال فرزندان او خواهند رفت.
عمر که سخن آموزگار، از ایام کودکی به یادش بود و این اعتراف را رسماً از پدر خود شنید، تکان سختی به روحیه اش وارد شد و با خدای خود پیمان بست که اگر روزی قدرت پیدا کند، این عادت زشت و شوم را - که یادگار ایام سیاه معاویه است - از میان ببرد.
سال 99 هجری رسید، از زمانی که معاویه این عادت زشت را رایج کرده بود در حدود شصت سال می گذشت. در آن وقت سلیمان بن عبدالملک خلافت می کرد. سلیمان بیمار شد و دانست که رفتنی است. با اینکه طبق وصیت پدرش، عبدالملک مکلف بود برادرش یزید بن عبدالملک را به عنوان ولایت عهد تعیین کند، اما سلیمان بنا به مصالحی «عمر بن عبدالعزیز» را به عنوان خلیفه بعد از خود تعیین کرد. همینکه سلیمان مرد و وصیتنامه اش در مسجد قرائت شد، برای همه موجب شگفتی شد. عمر بن عبدالعزیز در آخر مجلس نشسته بود، وقتی که دید به نام او وصیت شده است، گفت:«اِنَّا للَّهِ ِ وَاِنَّا اِلَیْهِ راجِعُونَ» سپس عده ای زیر بغلهایش را گرفتند و او را بر منبر نشانیدند و مردم هم با رضایت بیعت کردند.
جزء اولین کارهایی که عمر بن عبدالعزیز کرد این بود که لعن علی را قدغن کرد. دستور داد در خطبه های جمعه به جای لعن علی، آیه کریمه:«اِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَاْلأِحْسانِ ...» تلاوت شود.
شعرا و گویندگان این عمل عمر را بسیار ستایش و نام نیک او را جاوید کردند(152).





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 113 پسرانت چه شدند؟

نوشته شده توسط :آ گلستانه
یکشنبه 11 مهر 1395-12:58 ب.ظ

به نام خدا

داستان 113 پسرانت چه شدند؟

پس از شهادت علی - علیه السلام - و تسلط مطلق معاویة بن ابی سفیان برخلافت اسلامی، خواه و ناخواه، برخوردهایی میان او و یاران صمیمی علی - علیه السلام - واقع می شد. همه کوشش معاویه این بود تا از آنها اعتراف بگیرد که از دوستی و پیروی علی سودی که نبرده اند، سهل است همه چیز خود را در این راه نیز باخته اند. سعی داشت یک اظهار ندامت و پشیمانی از یکی از آنها با گوش خود بشنود، اما این آرزوی معاویه هرگز عملی نشد. پیروان علی بعد از شهادت آن حضرت، بیشتر واقف به عظمت و شخصیت او شدند. از این رو بیش از آنکه در حال حیاتش فداکاری می کردند، برای دوستی او و برای راه و روش او و زنده نگهداشتن مکتب او، جرأت و جسارت و صراحت به خرج می دادند. گاهی کار به جایی می کشید که نتیجه اقدام معاویه معکوس می شد و خودش و نزدیکانش تحت تأثیر احساسات و عقاید پیروان مکتب علی قرار می گرفتند.
یکی از پیروان مخلص و فداکار و با بصیرت علی، «عدی پسر حاتم» بود. عدی در رأس قبیله بزرگ طی قرار داشت. او چندین پسر داشت. خودش و پسرانش و قبیله اش سرباز فداکار علی بودند. سه نفر از پسرانش به نام «طرفه» و «طریف» و «طارف» در صفین در رکاب علی شهید شدند.
پس از سالها که از جریان صفین گذشت و علی - علیه السلام - به شهادت رسید و معاویه خلیفه شد، تصادفات روزگار، عدی بن حاتم را با معاویه مواجه کرد. معاویه برای آنکه خاطره تلخی برای عدی تجدید کند و از او اقرار و اعتراف بگیرد که از پیروی علی چه زیان بزرگی دیده است به او گفت: این الطرفات: پسرانت طرفه و طریف و طارف چه شدند؟
«در صفین، پیشاپیش علی بن ابیطالب، شهید شدند».
علی انصاف را در باره تو رعایت نکرد.
«چرا؟»
چون پسران تو را جلو انداخت و به کشتن داد و پسران خودش را در پشت جبهه محفوظ نگهداشت.
«من انصاف را در باره علی رعایت نکردم»
«چرا؟»
«برای اینکه او کشته شد و من زنده مانده ام، می بایست جان خود را در زمان حیات او فدایش می کردم».
معاویه دید منظورش عملی نشد. از طرفی خیلی مایل بود اوصاف و حالات علی را از کسانی که مدتها با او از نزدیک به سر برده اند و شب و روز با او بوده اند بشنود. از عدی خواهش کرد، اوصاف علی را همچنانکه از نزدیک دیده است برایش بیان کند. عدی گفت:«معذورم بدار».
حتماً باید برایم تعریف کنی.
«به خدا قسم، علی بسیار دوراندیش و نیرومند بود. به عدالت سخن می گفت و با قاطعیت فیصله می داد. علم و حکمت از اطرافش می جوشید. از زرق و برق دنیا متنفر بود و با شب و تنهایی شب مأنوس بود. زیاد اشک می ریخت و بسیار فکر می کرد. در خلوتها از نفس خود حساب می کشید و بر گذشته دست ندامت می سود. لباس کوتاه و زندگی فقیرانه را می پسندید. در میان ما که بود مانند یکی از ما بود. اگر چیزی از او می خواستیم می پذیرفت و اگر به حضورش می رفتیم ما را نزدیک خود می برد و از ما فاصله نمی گرفت. با این همه آنقدر با هیبت بود که در حضورش جرأت تکلم نداشتیم و آنقدر عظمت داشت که نمی توانستیم به او خیره شویم. وقتی که لبخند می زد دندانهایش مانند یک رشته مروارید آشکار می شد. اهل دیانت و تقوا را احترام می کرد و نسبت به بینوایان مهر می ورزید. نه نیرومند از او بیم ستم داشت و نه ناتوان از عدالتش نومید بود. به خدا سوگند! یک شب به چشم خود دیدم در محراب عبادت ایستاده بود - در وقتی که تاریکی شب همه جا را فرا گرفته بود - اشکهایش بر چهره و ریشش می غلطید، مانند مار گزیده به خود می پیچید و مانند مصیبت دیده می گریست.
مثل این است که الآن آوازش را می شنوم، او خطابه دنیا می گفت: ای دنیا متعرض من شده ای و به من رو آورده ای؟ برو دیگری را بفریب (یا هرگز فرصتی این چنین تو را نرسد) تو را سه طلاقه کرده ام و رجوعی در کار نیست، خوشی تو ناچیز و اهمیتت اندک است. آه!آه! از توشه اندک و سفر دور و مونس کم».
سخن عدی که به اینجا رسید، اشک معاویه بی اختیار فروریخت. با آستین خویش اشکهای خود را خشک کرد و گفت:خدا رحمت کند ابوالحسن را! همین طور بود که گفتی. اکنون بگو ببینم حالت تو در فراق او چگونه است؟
«شبیه حالت مادری که عزیزش را در دامنش سر بریده باشند».
آیا هیچ فراموشش می کنی؟
«آیا روزگار می گذارد فراموشش کنم؟»(151).





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 112 کابین خون

نوشته شده توسط :آ گلستانه
شنبه 10 مهر 1395-09:13 ق.ظ

به نام خدا

داستان 112 کابین خون

نزدیک بود جنگ صفین پایان یابد و به شکست نهایی سپاه شام منتهی شود که حیله عمروبن العاص جلو شکست شامیان را گرفت و مبارزه را متوقف کرد. او پس از اینکه احساس کرد چیزی به شکست قطعی باقی نمانده است، دستور داد قرآنها را بر سر نیزه ها کنند به علامت اینکه ما حاضریم کتاب خد را میان خود و شما حاکم قرار دهیم.
همه افراد با بصیرت، از اصحاب علی، می دانستند حیله ای بیش نیست، منظور متوقف کردن عملیات جنگی برای جلوگیری از شکست است؛ زیرا مکرر - قبل از آنکه کار به اینجاها بکشد - همین پیشنهاد از طرف علی شده بود و آنها قبول نکرده بودند.
اما گروهی مردم قشری و ظاهربین، بدون آنکه انظباط نظامی را رعایت کنند و منتظر دستور فرمانده کل بشوند، عملیات جنگی را متوقف کردند به این نیز قناعت نکرده پیش علی - علیه السلام - آمدند و با منتهای اصرار از آن حضرت خواستند فوراً دستور دهد عملیات جنگی در جبهه جنگ بکلی متوقف شود. آنها معتقد بودند در این حال اگر کسی بجنگد با قرآن جنگیده است علی - علیه السلام - فرمو: گول این کار را نخورید که خدعه ای بیش نیست. دستور قرآن این است که ما به جنگ ادامه دهیم. آنها هرگز حاضر نبوده و نیستند به قرآن عمل شود. اختلاف ما و آنها بر سر عمل به قرآن است. اکنون که نزدیک است ما به نتیجه برسیم و آنها را ریشه کن کنیم دست به این نیرنگ زده اند»
گفتند: پس از آنکه آنها رسماً می گویند ما حاضریم قرآن را میان خود و شما حاکم قرار دهیم، برای ما جنگیدن با آنها جایز نیست. از این پس جنگ با آنها جنگ با قرآن است. اگر فوراً دستور متارکه ندهی در همین جا خود را قطعه قطعه خواهیم کرد 
دیگر ایستادگی فایده نداشت. انشعاب سختی به وجود آمده بود. اگر علی - علیه السلام - در عقیده خود پافشاری می کرد قضایا به نحو بسیار بدتری به نفع دشمن و شکست خودش خاتمه می یافت. دستور داد موقتاً عملیات جنگی خاتمه یابد و سربازان، جبهه جنگ را رها کنند.
عمروبن العاص و معاویه که دیدند نقشه آنها گرفت فوق العاده خوشحال شدند و از اینکه دیدند تیرشان به هدف خورد و در میان اصحاب علی نفاق و اختلاف افتاد در پوست خود نمی گنجیدند، اما نه معاویه و نه عمروبن العاص و نه هیچ سیاستمدار دیگری - هراندازه پیش بین و دوراندیش می بود - نمی توانست حدس بزند این جریان کوچک، مبدأ تکوین یک مسلک و یک طرز تفکر بالخصوص در مسائل دینی اسلامی و تشکیل یک فرقه خطرناک بر اساس آن خواهد شد که حتی برای خود معاویه و خلفای مانند او، بعدها مزاحمتهای سخت ایجاد خواهد کرد.
چنین مسلکی و روش و طرز تفکری به وجود آمد و چنان فرقه ای تشکیل شد، یاغیان لشکر علی که به نام «خوارج» نامیده شدند در آن روز تاریخی در منتهای استبداد و خودسری جلو ادامه جنگ را گرفتند و به قرار حکمیت تسلیم شدند. قرار شد دو طرف از جانب خود، نماینده معین کنند و نمایندگان بنشینند و بر مبنای قرآن حکمیت کنند. از طرف معاویه عمروبن العاص معین شد. علی خواست عبداللَّه بن عباس را که حریف عمروبن العاص بود معین کند. در اینجا نیز خوارج دخالت کردند و به بهانه اینکه داور باید بی طرف باشد و عبداللَّه بن عباس طرفدار و خویشاوند علی است، مانع شدند و خودشان مرد نالایقی را نامزد کردند.
حکمیت بدون آنکه توافق واقعی صورت گرفته باشد، با خدعه دیگری که عمروبن العاص به کار برد. بی نتیجه خاتمه یافت.
جریان حکمیت آنقدر شکل مسخره به خود گرفت و جنبه جدی خود را از دست داد که کوچکترین اثر اجتماعی بر آن، حتی برای معاویه و عمروبن العاص مترتب نشد. سود کلی که معاویه و عمرو از این جریان بردند همان بود که مبارزه را متوقف کردند و در میان یاران علی اختلاف انداختند و ضمناً فرصت کافی برای تجدید قوا و فعالیتهای دیگر برایشان پیدا شد.
از آن طرف همینکه بر خوارج روشن شد که تمام مقدمات گذشته - قرآن بر نیزه کردن و پیشنهاد حکمیت - همه نیرنگ و خدعه بوده است، فهمیدند اشتباه کرده اند اما اشتباه خود را به این صورت تقریر کردند که اساساً بشر حق حکومت و حکمیت ندارد، حکومت حق خداست و داور کتاب خدا. آنها می خواستند اشتباه گذشته خود را جبران کنند، اما از راهی رفتند که دچار اشتباهی بسیار خطرناکتر شدند.
اشتباه اول آنها صرفاً یک اشتباه نظامی و سیاسی بود. اشتباه نظامی هراندازه بزرگ باشد مربوط است به زمان و مکان محدود و قابل جبران است، اما اشتباه دوم آنها یک اشتباه فکری و ابداع یک فلسفه غلط در مسائل اجتماعی اسلام بود که اساس اسلام را تهدید می کرد و قابل جبران نبود.
خوارج شعاری بر اساس این طرز تفکر به وجود آوردند و آن اینکه:«لا حُکْمَ اِلاَّللَّهِ ِ؛ یعنی جز خدا کسی حق ندارد در میان مردم حکم کند».
علی - علیه السلام - می فرمود:«این سخن درستی است که برای مقصود نادرستی به کار می رود. حکم یعنی قانون، قانونگزاری البته حق خداست و حق کسی است که خدا به او اجازه داده است. اما مقصود خوارج از این جمله این است که حکومت مخصوص خداست، در صورتی که جامعه بشری به هر حال نیازمند به مدیر و گرداننده و اجرا کننده قانون است»(145).
خوارج بعدها ناچار شدند تا حدودی معتقدات خود را تعدیل کنند. خوارج از این نظر که حکمیت غیر خدا گناه بوده است و آنها مرتکب گناه شده اند توبه کردند. و چون علی - علیه السلام - هم در نهایت امر، تسلیم حکمیت شده بود از او تقاضا کردند که تو هم توبه کن. علی فرمود:«متارکه جنگ و ارجاع به حکمیت اشتباه بود، مسؤول اشتباه هم که شما بودید نه من. اما اینکه حکمیت مطلقاً اشتباه است و جایز نیست، مورد قبول من نیست».
خوارج دنباله فکر و عقیده خود را گرفتند و علی - علیه السلام - را به عنوان اینکه حکمیت را جایز می داند، تکفیر کردند کم کم برای عقیده مذهبی خود شاخ و برگهایی درست کردند و به صورت یک فرقه مذهبی - که با سایر مسلمین در بسیاری از مسائل اختلاف نظر دشتند - درآمدند. صفت بارز مسلک آنها خشونت و قشری بودن بود. در باب امر به معروف گفتند هیچ شرط و قیدی ندارد و باید بی محابا و بیباکانه مبارزه کرد.
تا وقتی که خوارج تنها به اظهار عقیده قناعت کرده بودند، علی - علیه السلام - متعرض آنها نشد، حتی به تکفیر خود از طرف آنها اهمیت نداد و حقوق آنها را از بیت المال قطع نکرد و با منتهای جوانمردی به آنها آزادی در اظهار عقیده و بحث و گفتگو داد، اما از آن وقت که به عنوان امر به معروف و نهی از منکر، رسماً شورش کردند دستور سرکوبی آنها را داد.
در نهروان میان آنها و علی - علیه السلام - جنگ شد و علی شکست سختی به آنها داد. مبارزه با خوارج از آن نظر که مردمی معتقد و مؤمن بودند بسیار کار مشکلی بود؛ آنها مردمی بودند که به اعتراف دوست و دشمن دروغ نمی گفتند، صراحت لهجه عجیبی داشتند، عبادت می کردند، آثار سجده در پیشانی بسیاری از آنها نمایان بود، بسیار قرآن تلاوت می کردند، شب زنده دار بودند؛ اما بسیار جاهل و سبک مغز بودند، اسلام را به صورتی بسیار خشک و جامد و بی روح می شناختند و معرفی می کردند.
کمتر کسی می توانست خود را برای جنگ و ریختن خون چنین مردمی آماده کند. اگر شخصیت بارز و فوق العاده علی نبود، سربازان به جنگ اینها نمی رفتند. علی - علیه السلام - مبارزه با خوارج را یکی از افتخارات بزرگ منحصر بفرد خود می داند، می گوید:«این من بودم که چشم فتنه را از کاسه سر درآوردم، غیر از من احدی جرأت چنین کاری نداشت»(146).
راستی همین طور بود، تنها علی بود که به ظاهر آراسته و جنبه قدس مآبی آنها اهمیت نمی داد و آنها را با همه جنبه های زاهد منشی و عابد مآبی، خطرناکترین دشمن دین می دانست. علی می دانست که اگر این فلسفه و این طرز تفکر - که طبعاً در میان عوام الناس طرفداران زیاد پیدا می کند - در عالم اسلام ریشه بگیرد، دنیای اسلام دچار چنان جمود و قشریگری خواهد شد که این درخت را از ریشه خشک خواهد کرد. مبارزه با خوارج از نظر علی - علیه السلام - مبارزه با یک عده چند هزار نفری نبود، مبارزه با جمود فکری و استنباطهای جاهلانه و یک فلسفه غلط در زمینه مسائل اجتماعی اسلام بود. چه کسی غیر از علی قادر بود در چنین جبهه ای وارد مبارزه شود.
جنگ نهروان ضربت سختی بر خوارج وارد کرد که دیگر نتوانستند آن طور که انتظار می رفت جایی برای خود در عالم اسلام باز کنند. مبارزه علی با آنها بهترین سندی بود برای خلفای بعدی که جهاد با اینها را مشروع و لازم جلوه دهند. اما باقیمانده خوارج دست از فعالیت برنداشتند.
سه نفر از اینان در مکه دور هم جمع شدند و به خیال خود به بررسی اوضاع عالم اسلام پرداختند؛ چنین نتیجه گرفتند که تمام بدبختیها و بیچارگیهای عالم اسلام زیر سر سه نفر است: علی، معاویه و عمروبن العاص.
علی همان کسی بود که اینها ابتدا سرباز او بودند. معاویه و عمروبن العاص هم همانهایی بودند که حیله سیاسی و خدعه نظامیشان موجب تشکیل چنین فرقه خطرناک و بیباکی شده بود. 
این سه نفر - که یکی عبدالرحمن بن ملجم بود و دیگری برک بن عبداللَّه نام داشت و سومی عمرو بن بکر تمیمی - در کعبه با هم پیمان بستند و هم قسم شدند که آن سه نفر را که در رأس مسلمین قرار دارند در یک شب، یعنی در شب نوزدهم رمضان (یا هفدهم رمضان) بکشند. عبدالرحمن نامزد قتل علی و برک مأمور قتل معاویه و عمرو بن بکر متعهد کشتن عمرو بن العاص شد. با این پیمان و تصمیم از یکدیگر جد شدند و هر کدام به طرف حوزه مأموریت خود حرکت کردند. عبدالرحمن به طرف کوفه - مقر خلافت علی - راه افتاد. برک به طرف شام، مرکز حکومت معاویه رفت و عمرو بن بکر به جانب مصر، محل فرماندهی عمروابن العاص، روان شد.
دو نفر از اینها؛ یعنی برک بن عبداللَّه و عمروبن بکر، کار مهمی از پیش نبردند؛ زیر برک که مأمور کشتن معاویه بود تنها توانست در آن شب معهود ضربتی از پشت سر بر سرین معاویه وارد کند که آن ضربت با معالجه پزشک بهبود یافت. عمرو بن بکر نیز که قرار بود عمروبن العاص را به قتل برساند، شخصاً عمروابن العاص را نمی شناخت. اتفاقاً در آن شب عمرو بیمار بود و به مسجد نیامد. شخص دیگری را به نام خارجة بن حذافه از طرف خود نایب فرستاد، عمرو بن بکر به خیال اینکه عمروعاص همین است او را زد و کشت. بعد معلوم شد که کس دیگری را کشته است. تنها کسی که منطور خود را عملی کرد عبدالرحمن بن ملجم مرادی بود.
عبدالرحمن وارد کوفه شد. عقیده و نیت خود را به احدی اظهار نکرد. مکرر در تصمیم و رأی خود دچار تزلزل و تردید گردید و مکرر از تصمیم خود منصرف شد؛ زیرا شخصیت علی طوری نبود که طرف هر اندازه شقی و قسی باشد به آسانی بتواند خود را برای کشتن او حاضر کند. اما تصادفات که در شام و مصر به نجات معاویه و عمروبن العاص کمک کرد در عراق طور دیگر پیش آمد و یک تصادف سبب شد که عبدالرحمن را در تصمیم خود جدی کند. اگر این تصادف پیش نمی آمد عبدالرحمن از تصمیم خطرناک خویش بکلی منصرف شده بود؛ پای عشق یک زن به میان آمد.
یکی از روزها عبدالرحمن به ملاقات یکی از هم مسلکان خود از خوارج رفت. در آنجا با قطام - که دختر یکی از خوارج بود و پدرش در نهراوان کشته شده بود - آشنا شد. قطام بسیار زیبا و دلربا بود. عبدالرحمن در نظر اول شیفته او شد و با دیدن قطام پیمان مکه را از یاد برد. تصمیم گرفت بقیه عمر را با قطام به خوشی به سر برد و افکار خود را بکلی فراموش کند. عبدالرحمن از قطام تقاضای ازدواج کرد. قطام تقاضای او را پذیرفت، اما وقتی که قرار شد کابین خود را تعیین کند ضمن قلمهایی که شمرد چیزی را نام برد که دود از کله عبدالرحمن برخاست؛ قطام گفت:«کابین من عبارت است از سه هزار درهم و یک غلام و یک کنیز و خون علی بن ابیطالب »(147).
عبدالرحمن گفت:«پول و غلام و کنیز هرچه بخواهی حاضر می کنم، اما کشتن علی کار آسانی نیست، مگر ما نمی خواهیم با هم زندگی کنیم؟ چگونه بر علی دست یابم و او را بکشم و بعد هم خودم جان به سلامت بیرون ببرم».
قطام گفت: مهر من همین است که گفتم، علی را در میدان جنگ نمی توان کشت، اما در حال عبادت می توان غافلگیر کرد. اگر جان به سلامت بردی یک عمر با هم به خوشی و کامرانی به سر خواهیم برد و اگر کشته شدی اجر و پاداشی که نزد خدا داری بهتر و بالاتر است. به علاوه من می توانم افراد دیگری را با تو همدست کنم که تنها نباشی!
عبدالرحمن که سخت در دام عشق قطام گرفتار بود و این عشق سرکش دوباره او را به همان مسیر سوق می داد که کینه توزیها و انتقام جوییهای قبلی او را به آنجا کشیده بود، برای اولین بار راز خود را آشکار کرد، به او گفت:«حقیقت این است که من از این شهر فراری بودم و اکنون نیامده ام مگر برای کشتن علی بن ابیطالب»
قطام از این سخن بسیار خوشحال شد. مرد دیگری به نام وردان را دید و او را برای همراهی عبدالرحمن آماده کرد. خود عبدالرحمن نیز روزی به یکی از دوستان و همفکران مورد اعتماد خود به نام شبیب بن بجره برخورد و به او گفت: آیا حاضری در کاری شرکت کنی که هم شرف دنیاست و هم شرف آخرت؟!
چه کاری؟
کشتن علی بن ابیطالب 
خدا مرگت بدهد چه می گویی؟ کشتن علی؟ مردی که این همه سابقه در اسلام دارد؟!
بلی! مگر نه این است که او به واسطه تسلیم به حکمیت کافر شد؟ سوابق اسلامیش هرچه باشد، باشد، به علاوه او در نهروان برادران نمازگزار و عابد و زاهد ما را کشت و ما شرعاً می توانیم به عنوان قصاص او را به قتل برسانیم 
چگونه می توان بر علی دست یافت؟
آسان است، در مسجد کمین می کنیم، همینکه برای نماز صبح آمد با شمشیرهایی که زیر لباس داریم حمله می کنیم و کارش را می سازیم.
عبدالرحمن آنقدر گفت تا شبیب را با خود همدست کرد. آنگاه شبیب را با خود به مسجد کوفه نزد قطام برد و او را به قطام معرفی کرد. قطام در آن وقت در مسجد کوفه چادر زده معتکف شده بود. قطام گفت: بسیار خوب! وردان هم با شما همراه است، هر شبی که تصمیم گرفتید اول بیایید نزد من.
عبدالرحمن تا شب جمعه نوزدهم (یا هفدهم رمضان) که با همپیمانهای خود در مکه قرار گذاشته بود صبر کرد. در آن شب به همراه شبیب نزد قطام رفت و قطام با دست خود پارچه ای از حریر روی سینه آنها بست. وردان هم حاضر شد و سه نفری نزدیک آن در - که معمولاً علی از آن در وارد مسجد می شد - نشستند و مانند دیگران در آن شب که شب احیاء و عبادت بود، به عبادت و نماز مشغول شدند.
این سه نفر که طوفانی در دل داشتند برای اینکه امر را بر دیگرن مشتبه کنند، آنقدر قیام و قعود و رکوع و سجود کردند و کمترین آثار خستگی از خود نشان ندادند که باعث تعجب بینندگان شده بود.
از آن طرف علی - علیه السلام - در این ماه رمضان برای خود برنامه مخصوصی تنظیم کرده بود، هر شب غذای افطار را در خانه یکی از پسران یا دخترانش می خورد. هیچ شب غذایش از سه لقمه تجاوز نمی کرد. فرزندانش اصرار می کردند بیشتر غذابخورد می گفت:«دوست دارم هنگامی که به ملاقت خدا می روم شکمم گرسنه باشد» مکرر می گفت:«طبق علائمی که پیغمبر به من خبر داده است، نزدیک است که ریش سپیدم با خون سرم رنگین گردد».
در آن شب علی مهمان دخترش ام کلثوم بود. بیش از هر شب دیگر آثار هیجان و انتظار در او هویدا بود. همینکه دیگرن به بستر رفتند او به مصلای خود رفت و مشغول عبادت شد.
نزدیکیهای طلوع صبح، فرزندش حسن نزد پدر آمد. علی - علیه السلام - به فرزند عزیزش گفت:«فرزندم! من امشب هیچ نخوابیدم و اهل خانه را نیز بیدار کردم؛ زیرا امشب شب جمعه است و مصادف است با شب بدر (یا شب قدر)، اما یک مرتبه، در حالی که نشسته بودم مختصر خوابی به چشمم آمد، پیغمبر در عالم رؤیا بر من ظاهر شد، گفتم:«یا رسول اللَّه! از دست امت تو بسیار رنج کشیدم»
پیغمبر فرمود:«در باره آنها نفرین کن» نفرین کردم، نفرین من این بود:«خدایا! مرا از میان اینان زودتر ببر و با بهتر از اینها محشور کن. برای اینان کسی بفرست که شایسته او هستند، کسی که از من برای آنها بدتر باشد».
در همین وقت مؤذن مسجد آمد و اعلام کرد وقت نزدیک شده است. علی به طرف مسجد حرکت کرد. در خانه علی چند مرغابی بود که متعلق به کودکان بود. مرغبیان در آن وقت صدا کردند. یکی از اهل خانه خواست آنها را خاموش کند، علی فرمود:«کارشان نداشته باش، آواز عزا می خوانند».
از آن سو عبدالرحمن و رفقایش با بی صبری ورود علی را انتظار می کشیدند. از راز آنها جز قطام و اشعث بن قیس - که مردی پست فطرت بود و روش عدالت علی را نمی پسندید و با معاویه سر و سری داشت - کسی دیگر آگاه نبود. یک حادثه کوچک نزدیک بود نقشه را فاش کند، اما یک تصادف جلو آن را گرفت. اشعث خود را به عبدالرحمن رساند و گفت: چیزی نمانده هوا روشن شود، اگر هوا روشن شود رسوا خواهی شد، در منظور خود تعجیل کن.
حجر بن عدی، از یاران مخلص و صمیمی علی، ملتفت خطاب رمزی اشعث به عبدالرحمن شد، حدس زد نقشه شومی در کار است، حجر تازه از سفر مراجعت کرده بود، اسبش جلو در مسجد بود، ظاهراً از مأموریتی بازگشته بود و می خواست گزارشی تقدیم امیرالمؤمنین علی - علیه السلام - بکند.
«حجر» پس از شنیدن آن جمله از اشعث، ناسزایی به او گفت و به عجله از مسجد بیرون آمد که خود را به علی برساند و جلو خطر را بگیرد، اما در همان وقت که حجر به طرف منزل علی رفت، علی از راه دیگر به مسجد آمده بود.
با اینکه مکرر از طرف فرزندان علی و یارانش تقاضا شده بود که اجازه دهد تا برایش گارد محافظ تشکیل دهند، اما امام اجازه نداده بود، او تنها می آمد و تنها می رفت، در همان شب نیز این تقاضا تجدید شد، باز هم مورد قبول واقع نشد.
علی وارد مسجد شد و فریاد کرد:«ایهالناس! نماز! نماز!» در همین وقت دو برق شمشیر که به فاصله کمی در تاریکی درخشید و فریاد «اَلْحُکْمُ للَّهِ ِ یا عَلی لالَکَ» همه را تکان داد. شمشیر اول را شبیب زد، اما به دیوار خورد و کارگر نشد. شمشیر دوم را عبدالرحمن فرود آورد و به فرق سر علی وارد شد. از آن طرف حجر با شتاب به طرف مسجد برگشت، اما وقتی رسید که فریاد مردم بلند بود:«امیرالمؤمنین شهید شد، امیرالمؤمنین شهید شد».
سخنی که از علی پس از ضربت خوردن بلافاصله شنیده شد یکی این بود که گفت:«قسم به پروردگار کعبه رستگار شدم»(148) 
دیگر اینکه گفت:«این مرد در نرود»(149)
عبدالرحمن و شبیب و وردان هر سه فرار کردند، وردان چون جلو نیامده بود شناخته نشد، شبیب همچنان که فرار می کرد به دست یکی از اصحاب علی گرفتار شد، او شمشیر شبیب را گرفت و روی سینه اش نشست که او را بکشد، ولی چون دسته دسته مردم می رسیدند، ترسید نشناخته او را به جای شبیب بکشند، از این جهت، از روی سینه اش برخاست و شبیب فرار کرد و به خانه خود رفت. در خانه پسر عمویش رسید و چون فهمید شبیب در قتل علی شرکت داشته، فوراً رفت و شمشیر خود را برداشت و آمد به خانه شبیب و او را کشت.
عبدالرحمن را مردم گرفتند و دست بسته به طرف مسجد آوردند. آنچنان غیظ و خشمی در مردم پدید آمده بود که می خواستند هر لحظه با دندانهای خود گوشتهای بدن او را قطعه قطعه کنند.
علی فرمود:«عبدالرحمن را پیش من بیاورید!» وقتی او را آوردند به او فرمود:«آیا من به تو نیکیها نکردم!؟».
چرا؟
«پس چرا این کار را کردی؟».
به هر حال، این شمشیر را چهل صباح مرتب با زهر آب دادم و از خدا خواستم بدترین خلق خدا با این شمشیر کشته شود.
«این دعای تو مستجاب است؛ زیرا عنقریب خودت با همین شمشیر کشته خواهی شد».
آنگاه علی به خویشاوندان و نزدیکانش که دور بسترش بودند روکرد و فرمود:«فرزندان عبدالمطلب! مبادا در میان مردم بیفتید و قتل مرا بهانه قرار دهید و افرادی را به عنوان شریک جرم یا عنوان دیگر متهم سازید و خونریزی کنید!»
به فرزندش حسن فرمود:«فرزندم! من اگر زنده ماندم، خودم می دانم با این مرد چکنم و اگر مردم، شما بیش از یک ضربت به او نزنید؛ زیرا او فقط یک ضربت به من زده است. مبادا او را مثله کنید، گوش یا بینی یا زبان او را نبرید؛ زیرا پیغمبر فرمود: از مثله بپرهیزید ولو در باره سگ گزنده». با اسیرتان (یعنی ابن ملجم) مدارا کنید. مواظب غذا و آسایش او باشید!
به دستور امام حسن، اثیر بن عمرو - طبیب و متخصص معروف - را حاضر کردند. او معاینه ای به عمل آورد و گفت:«شمشیر مسموم بوده و به مغز آسیب رسیده، معالجه فایده ندارد».
از آن ساعت که علی ضربت خورد تا آن ساعت که جان به جان آفرین تسلیم کرد، کمتر از چهل و هشت ساعت طول کشید، اما علی این فرصت را از دست نداد، دقیقه ای از پند و نصیحت و راهنمایی خودداری نکرد؛ وصیتی در بیست ماده به این شرح تقریر کرد و نوشته شد:
«بسم اللَّه الرحمن الرحیم: این آن چیزی است که علی پسر ابوطالب وصیت می کند. علی به وحدانیت و یگانگی خدا گواهی می دهد. و اقرار می کند که محمد بنده و پیغمبر خداست؛ خدا او را فرستاده تا دین خود را بر دینهای دیگر غالب گرداند. همانا نماز و عبادت و حیات و ممات من از آن خدا و برای خداست. شریکی برای او نیست. من به این امر شده ام و از تسلیم شدگان خدایم. فرزندم حسن! تو و همه فرزندان و اهل بیتم و هرکس را که این نوشته من به او برسد، به امور ذیل توصیه و سفارش می کنم:
1 - تقوای الهی را هرگز از یاد نبرید، کوشش کنید تا دم مرگ بر دین خدا باقی بمانید.
2 - همه با هم به ریسمان خدا چنگ بزنید و بر مبنای ایمان و خداشناسی متفق و متحد باشید و از تفرقه بپرهیزید پیغمبر فرمود: اصلاح میان مردم از نماز و روزه دائم افضل است و چیزی که دین را محو می کند فساد و اختلاف است.
3 - ارحام و خویشاوندان را از یاد نبرید، صله رحم کنید که صله رحم حساب انسان را نزد خدا آسان می کند.
4 - خدا را! خدا را! در باره یتیمان، مبادا گرسنه و بی سرپرست بمانند.
5 - خدا را! خدا را! در باره همسایگان، پیغمبر آنقدر سفارش همسایگان را کرد که ما گمان کردیم می خواهد آنها را در ارث شریک کند.
6 - خدا را! خدا را! در باره قرآن، مبادا دیگران در عمل به قرآن بر شما پیشی گیرند.
7 - خدا را! خدا را! در باره نماز، نماز پایه دین شماست.
8 - خدا را! خدا را! در باره کعبه خانه خدا، مبادا حج تعطیل شود که اگر حج متروک بماند مهلت داده نخواهید شد و دیگران شما را طعمه خود خواهند کرد.
9 - خدا را خدا را! در باره جهاد در راه خدا، از مال و جان خود در این راه مضایقه نکنید.
10 - خدا را! خدا را! در باره زکات، زکات آتش خشم الهی را خاموش می کند.
11 - خدا را! خدا را! در باره ذریه پیغمبرتان، مبادا مورد ستم قرار بگیرند.
12 - خدا را! خدا را! در باره صحابه و یاران پیغمبر، رسول خدا در باره آنها سفارش کرده است.
13 - خدا را! خدا را! در باره فقرا و تهیدستان، آنها را در زندگی شریک خود سازید.
14 - خدا را! خدا را! در باره بردگان که آخرین سفارش پیغمبر در باره اینها بود.
15 - کاری که رضای خدا در آن است در انجام آن بکوشید و به سخن مردم ترتیب اثر ندهید. 
16 - با مردم به خوشی و نیکی رفتار کنید، چنانکه قرآن دستور داده است.
17 - امر به معروف و نهی از منکر ار ترک نکنید؛ نتیجه ترک آن این است که بدان و ناپاکان بر شما مسلط خواهند شد و به شما ستم خواهند کرد، آنگاه هرچه نیکان شما دعا کنند دعای آنها مستجاب نخواهد شد.
18 - بر شما باد که بر روابط دوستانه میان خود بیفزایید، به یکدیگر نیکی کنید، از کناره گیری از یکدیگر و قطع ارتباط و تفرقه و تشتت بپرهیزید.
19 - کارهای خیر را به مدد یکدیگر و اجتماعاً انجام دهید و از همکاری در مورد گناهان و چیزهایی که موجب کدورت و دشمنی می شود بپرهیزید.
20 - از خدا بترسید که کیفر خدا شدید است.
خداوند همه شما را در کنف حمایت خود محفوظ بدارد و به امت پیغمبر توفیق دهد که احترام شما و احترام پیغمبر خود را حفظ کنند. همه شما را به خدا می سپارم سلام و درود حق بر همه شما».
پس از این وصیت دیگر سخنی جز «لااِلهَ اِلاَّاللَّهُ» از علی شنیده نشد تا جان به جان آفرین تسلیم کرد(150)





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 111 خوابی یا بیدار؟

نوشته شده توسط :آ گلستانه
چهارشنبه 7 مهر 1395-08:39 ق.ظ

به نام خدا

داستان 111 خوابی یا بیدار؟

حبه عرنی و نوف بکالی، شب را در صحن حیاط دارالاماره کوفه خوابیدند. بعد از نیمه شب دیدند امیرالمؤمنین علی - علیه السلام - آهسته از داخل قصر به طرف صحن حیات می آید، اما با حالتی غیر عادی: دهشت فوق العاده ای بر او مستولی است، قادر نیست تعادل خود را حفظ کند، دست خود را به دیوار تکیه داده و خم شده و با کمک دیوار قدم به قدم پیش می آید و با خود آیات آخر (190 - 194) سوره آل عمران را زمزمه می کند:
«اِنَّ فی خَلّقِ السَّمواتِ وَاْلأَرْضِ وَاخْتِلافِ اللَّیْلِ وَالنَّهارِ لَآیاتٍ لاِوُلِی اْلأَلْبابِ»
«همانا در آفرینش حیرت آور و شگفت انگیز آسمانها و زمین و در گردش منظم شب و روز نشانه هایی است برای صاحبدلان و خردمندان».
«اَلَّذینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَقُعُوداً وَعَلی جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَکَّرُونَ فی خَلْقِ السَّمواتِ وَاْلأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانِکَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ»
«آنان که خدا را در همه حال و همه وقت به یاد دارند و او را فراموش نمی کنند، چه نشسته و چه ایستاده و چه به پهلو خوابیده و در باره خلقت آسمانها و زمین در اندیشه فرو می روند، پروردگارا! این دستگاه با عظمت را به عبث نیافریده ای، تو منزهی از اینکه کاری به عبث بکنی، پس ما را از آتش کیفر خود نگهداری کن».
«رَبَّنا اِنَّکَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ اَخْزَیْتَهُ وَما لِلظَّالِمینَ مِنْ اَنْصارٍ»
«پروردگارا! هرکس را که تو عذاب کنی و به آتش ببری بی آبرویش کرده ای، ستمگران یارانی ندارند».
«رَبَّنا اِنَّنا سَمِعْنا مُنادِیاً یُنادی لِلْأیمانِ اَنْ آمِنُوا بِربِّکُمْ فَآمَنَّا رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُونُوبَنا وَکَفِّرْ عَنَّا سَیِّئآتِنا وَتَوَفَّنا مَعَ اْلأَبْرارِ»
پروردگارا! ما ندای منادی ایمان را شنیدیم که به پروردگار خود ایمان بیاورید، ما ایمان آوردیم، پس ما را ببخشای و از گناهان ما درگذر و ما را در شمار نیکان نزد خود ببر».
«رَبَّنا وَآتِنا ما وَعَدْتَنا عَلی رُسُلِکَ ولا تُخْزِنا یَوْمَ الْقِیامَةِ اِنَّکَ لا تُخْلِفُ الْمیعادَ»
«پروردگارا! آنچه به وسیله پیغمبران وعده داده ای نصیب ما کن، ما را در روز رستاخیز بی آبرو مکن، البته تو هرگز وعده خلافی نمی کنی».
همینکه این آیات را به آخر رساند از سر گرفت. مکرر این آیات را - در حالی که از خود بیخود شده بود و گویی هوش از سرش پریده بود - تلاوت کرد. 
«حبه و نوف» هر دو در بستر خویش آرمیده بودند و این منظره عجیب را از نظر می گذراندند. حبه مانند بهت زدگان خیره خیره می نگریست.
اما «نوف» نتوانست جلو اشک چشم خود را بگیرد و مرتب گریه می کرد تا اینکه علی - علیه السلام - به نزدیک خوابگاه حبه رسید و گفت:
«خوابی یا بیدار؟»
بیدارم یا امیرالمؤمنین! تو که از هیبت و خشیت خدا اینچنین هستی پس وای به حال ما بیچارگان!
امیرالمؤمنین چشمها را پایین انداخت و گریست، آنگاه فرمود:«ای حبه! همگی ما روزی در مقابل خداوند نگهداشته خواهیم شد و هیچ عملی از اعمال ما بر او پوشیده نیست. او به من و تو از رگ گردن نزدیکتر است، هیچ چیز نمی تواند بین ما و خدا حائل شود».
آنگاه به نوف خطاب کرد:«خوابی؟».
نه یا امیرالمؤمنین! بیدارم مدتی است که اشک می ریزم.
«ای نوف! اگر امروز از خوف خدا زیاد بگریی فردا چشمت روشن خواهد شد.
ای نوف! هر قطره اشکی که از خوف خدا از دیده ای بیرون آید دریاهایی از آتش را فرو می نشاند.
ای نوف! هیچکس مقام و منزلتش بالاتر از کسی نیست که از خوف خدا بگرید و به خاطر خدا دوست بدارد.
ای نوف! آن کس که خدا را دوست بدارد و هر چه را دوست می دارد به خاطر خدا دوست بدارد، چیزی را بر دوستی خدا ترجیح نمی دهد و آن کس که هر چه را دشمن می دارد به خاطر خدا دشمن بدارد، از این دشمنی جز نیکی(143) به او نخواهد رسید. هرگاه به این درجه رسیدید حقایق ایمان را به کمال دریافته اید.»
سپس لختی حبه و نوف را موعظه کرد و اندرز داد. آخرین جمله ای که گفت این بود:«از خدا بترسید، من به شما ابلاغ کردم».
آنگاه از آن دو نفر گذشت و سرگرم احوال خود شد، به مناجات پرداخت، می گفت:«خدایا! ای کاش می دانستم هنگامی که از تو غفلت می کنم تو از من رومی گردانی یا باز به من توجه داری؟! ای کاش می دانستم در این خوابهای طولانیم و در این کوتاهی کردنم در شکرگزاری، حالم نزد تو چگونه است؟!».
حبه و نوف گفتند:«به خدا قسم! دائماً راه رفت و حالش همین بود تا صبح طلوع کرد»(144)





نظرات() 

دقت و ظرافت در برنامه ریزی

نوشته شده توسط :آ گلستانه
شنبه 3 مهر 1395-01:30 ب.ظ

به نام خدا

دقت و ظرافت در برنامه ریزی از وسیله و امکانات، به کار، معنی و مفهوم می بخشد و از اضطراب در محیط کارجلوگیری، و احتمال رسیدن به هدف را بیشتر می کند.





نظرات() 

السلام علی میزان الاعمال.......، روز عید غدیر مبارك باد

نوشته شده توسط :آ گلستانه
دوشنبه 29 شهریور 1395-02:36 ب.ظ

به نام خدا

امام رضا (علیه السلام) فرمودند:

روز عید غدیر برترین روز امت محمد(ص) است روزی است كه خداوند آن را براى محمد و آل او مخصوص گردانیده و كسانى كه در آن روز عبادت كنند و یا بر اهل و عیال خود انفاق نمایند و به دوستان خود نیكى كنند مورد لطف و احسان پروردگار قرار می گیرند.

                                                        

                                       السلام علی میزان الاعمال.......

 



در روز فرخنده غدیر، خداوند تبارک و تعالی، آرمانی ‏ترین اندیشه را به پیامبر خویش ارزانی داشت، اندیشه ای که در جهان خاکی، تحولی عظیم و در جهان افلاکی، ذوقی سلیم، برای عبادت حضرت پرورگار به وجود می آورد.

غدیر خم نتیجه تلاش هزاران پیام ‏آور الهی است، در این روز کائنات باید شاهد پیوند امامت و نبوت می بودند، پیوندی که انوار نورانی آن با گره خوردن دست ها در همدیگر، تمامی آسمان و زمین را در برگرفت و ذره ذره هستی شروع به تسبیح ذات اقدس باری ‏تعالی کردند.

پیامبر خدا (صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم) دوست داشت عید غدیر كه عید جشن امامت و ولایت و تعیین رهبرى است، در تمام قرون و اعصار به صورت زنده در دلها و به صورت مکتوب در اسناد و کتب باقی بماند، و مسلمانان در همه اعصار آن را زنده و جاوید نگاه دارند، چون یاد على، نام على و غدیر على، چیزى جز استمرار رسالت در امامت و ولایت، برای اسلام ناب محمدى نیست، و ارزش غدیر به دلیل شخصیت یگانه و بزرگوار حضرت علی (علیه السلام) است.

آینده انسان و تاریخ به دست های یداللهی علی (علیه السلام) سپرده شد تا در سایه ‏سار محبت و عدالت بی‏ دریغش، جهان به آرامش برسد و حُب علی (علیه السلام) سر آغاز همه خوبی ‏ها گشت، راه راست نمایان، و دین خدا کامل شد، بارانی از رحمت باریدن گرفت و خداوند مهر علی را به دل های مومنان آزاد و خداجو داد.

خداوند متعال با برانگیختگی آخرین رسول خویش و ابلاغ دین اسلام بر ایشان، فلسفه بعثت انبیا را با فرستادن کتب آسمانی در وجود نبی مکرم اسلام حضرت محمد (صلوات اله علیه) به تجلی رساند و با تعیین امامت پس از پیامبر (صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم) در روز غدیر خم، کرامت و منزلت انسان را به عرصه تحقق درآورد و غدیر نتیجه و فلسفه بعثت انبیا گردید.


عید غدیر روز بیعت مجدد است و حمایت از ولایت، روز مبارک باد گفتن است به یمن ولایت، و روز شادباش گفتن است به حضرت ولی عصر (عج الله تعالی فرجه الشریف) و بیعت مجدد با او، روز سلام و صلوات است بر پیامبر صلی ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله، روز سپاس مندی از خداست که در دریای طوفانی و پر غفلت دنیا، کشتی نجات ولایت را به سوی مان فرستاد.

وكلام آخر اینكه روز عید غدیر روزی است كه باید بدانیم حضرت علی(علیه السلام) میزان اعمال است همچنان كه درزیارتنامه آن حضرت میخوانیم (السلام علی میزان الاعمال) پیشوایان معصوم به منزله یک کفه ترازو هستند و انسانها با اعمال و عقاید و نیاتشان به منزله کفه دیگر هستند و با یکدیگر موازنه و مقایسه می شوند و هر اندازه اعمال و عقاید ما به عقاید و اعمال آنها شباهت و نزدیکی داشته باشد میزان عمل ما سنگین است، بدیهی است كه میزان، عمل به دستور پیشوایان دینی(ع) و گام برداشتن در مسیر آنها و متخلق شدن به اخلاق آن بزرگواران و تمسك به ولایتشان و عشق ورزیدن به وجود مباركشان است. یعنی،كسی كه در دنیا به آن بزرگواران معرفت پیدا نكند و در طریق آنان گام برندارد، یقیناً در آخرت اهل هدایت نخواهد بود، زیرا میزانش سبك است. كسی كه به اهل‌بیت(ع) نزدیك باشد در واقع به حق تعالی نزدیك شده و كسی كه از آنها دور شود از خداوند دور شده است و دور شدن از آنها باعث سبكی میزان و قرب بدانها موجب سنگینی میزان است.

 





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری:داستان 110 برنامه كار

نوشته شده توسط :آ گلستانه
یکشنبه 28 شهریور 1395-12:06 ب.ظ

به نام خدا

داستان 110 برنامه كار

پس از قتل عثمان و زمینه انقلابی كه فراهم شده بود كسی جز - علی علیه السلام - نامزد خلافت نبود ، مردم فوج فوج آمدند و بیعت كردند . در روز دوم بیعت ، علی ( ع ) بر منبر بالا رفت و پس از حمد و ثنای الهی و درود بر خاتم انبیاء و یك سلسله مواعظ به سخنان خود اینطور ادامه داد : " ایها الناس ! پس از آنكه رسول خدا از دنیا رفت ، مردم ابوبكر را به عنوان خلافت انتخاب كردند . و ابوبكر عمر را جانشین معرفی كرد . عمر تعیین خلیفه را به عهده شورا گذاشت و نتیجه شورا این شد كه عثمان خلیفه شد . عثمان طوری عمل كرد كه مورد اعتراض شما واقع شد ، آخر كار در خانه خود محاصره شد و به قتل رسید . سپس شما به من رو آوردید و به میل و رغبت خود با من بیعت كردید . من مردی از شما و مانند شما هستم ، آنچه برای شماست برای من است و آنچه به عهده شماست بعهده من است . خداوند این در را میان شما و اهل قبله باز كرده است و فتنه مانند پاره های شب تاریك رو آورده است . بار خلافت را كسی می تواند به دوش بگیرد كه هم توانا و صابر باشد و هم بصیر و دانا . روش من این است كه شما را به سیرت و روش پیغمبر باز گردانم . هر چه وعده دهم اجرا خواهم كرد به شرط آنكه شما هم استقامت و پایداری بورزید ، و البته از خدا باید یاری بطلبیم .

بدانید كه من برای پیغمبر بعد از وفاتش آنچنانم كه در زمان حیاتش بودم . شما انضباط و اطاعت را حفظ كنید . به هر چه می گویم عمل كنید . اگر چیزی دیدید كه به نظرتان عجیب و غیر قابل قبول آمد و در انكار شتاب نكنید ، من در هر كاری تا وظیفه ای تشخیص ندهم و عذری نزد خدا نداشته باشم اقدام نمی كنم . خدای بینا همه ما را می بیند و به همه كارها احاطه دارد . " من طبعا رغبتی به تصدی خلافت ندارم ، زیرا از پیغمبر شنیدم : " هر كس بعد از من زمام امور امت را به دست بگیرد در روز قیامت بر صراط نگهداشته می شود و فرشتگان نامه اعمال او را جلوش باز می كنند ، اگر عادل و دادگستر باشد خداوند او را به موجب همان عدالت نجات می دهد و اگر ستمگر باشد ، صراط تكانی می خورد كه بند از بند او باز می شود و سپس به جهنم سقوط می كند . " اما چون شما اتفاق رأی حاصل كردید و مرا به خلافت برگزیدید ، برای من شانه خالی كردن امكان نداشت . آنگاه به طرف راست و چپ منبر نگاه كرد و مردم را از نظر گذراند و به كلام خود چنین ادامه داد : " ایهاالناس ! من الان اعلام می كنم . آن عده كه از جیب مردم و بیت المال جیب خود را پر كرده املاكی سر هم كرده اند ، نهرها جاری كرده اند ، بر اسبان عالی سوار شده اند ، كنیزكان زیبا و نرم اندام خریده اند و در لذات دنیا غرق شده اند ، فردا كه جلو آنها را بگیرم و آنچه از راه نامشروع به دست آورده اند از آنها باز بستانم و فقط به اندازه حقشان - نه بیشتر - برایشان باقی گذارم ، نیایند و بگویند علی بن ابیطالب ما را اغفال كرد .

من امروز در كمال صراحت می گویم ، تمام مزایا را لغو خواهم كرد ، حتی امتیاز مصاحبت پیغمبر و سوابق خدمت به اسلام را . هر كس در گذشته به شرف مصاحبت پیغمبر نائل شده و توفیق خدمت به اسلام را پیدا كرده ، اجر و پاداشش با خدا است . این سوابق درخشان سبب نخواهد شد كه ما امروز در میان آنها و دیگران تبعیض قائل شویم . هر كس امروز ندای حق را اجابت كند و به دین ما داخل شود و به قبله ما رو كند ، ما برای او امتیازی مساوی با مسلمانان اولیه قائل می شویم . شما بندگان خدائید و مال مال خداست ، و باید بالسویه در میان همه شما تقسیم شود . هیچكس از این نظر بر دیگری برتری ندارد . فردا حاضر شوید كه مالی در بیت المال هست و باید تقسیم شود " . روز دیگر مردم آمدند ، خودش هم آمد ، موجودی بیت المال را بالسویه تقسیم كرد . به هر نفر سه دینار رسید . مردی گفت : " یا علی تو به من سه دینار می دهی و به غلام من نیز كه تا دیروز برده من بود سه دینار می دهی ؟ " علی فرمود : " همین است كه دیدی " . عده ای كه از سالها پیش به تبعیض و امتیاز عادت كرده بودند - مانند طلحه و زبیر و عبدالله بن عمر و سعید بن عاص و مروان حكم - آن روز از قبول سهمیه امتناع كردند و از مسجد بیرون رفتند . روز بعد كه مردم در مسجد جمع شدند ، این عده هم آمدند ، اما جدا از دیگران گوشه ای دور هم نشستند و به نجوا و شور پرداختند ، پس از مدتی ولید بن عقبه را از میان خود انتخاب كردند و نزد علی فرستادند . ولید به حضور علی - علیه السلام - آمد و گفت : " یا ابا الحسن ! اولا تو خودت می دانی كه هیچكدام از ما كه اینجا نشسته ایم به واسطه سوابق تو در جنگهای میان اسلام و جاهلیت از تو دل خوشی نداریم . غالبا از هر كدام ما یك نفر یا دو نفر در آن روزها به دست تو كشته شده است ، از جمله پدر خودم در بدر به دست تو كشته شد . اما از این موضوع با دو شرط می توانیم صرف نظر كنیم و با تو بیعت كنیم ، اگر تو آن دو شرط را بپذیری : " یكی اینكه سخن دیروز خود را پس بگیری ، به گذشته كار نداشته باشی و عطف به ما سبق نكنی . در گذشته هر چه شد شده ، هر كس در دوره خلفاء گذشته از هر راه مالی به دست آورده آورده ، تو كار نداشته باش كه از چه راه بوده ، تو فقط مراقب باش كه در زمان خودت حیف و میلی نشود . " دوم اینكه قاتلان عثمان را به ما تحویل ده كه از آنها قصاص كنیم ، و اگر ما از ناحیه تو امنیت نداشته باشیم ناچاریم تو را رها كنیم و برویم در شام به معاویه ملحق شویم " .

علی - علیه السلام - فرمود : اما " موضوع خونهایی كه در جنگ اسلام و جاهلیت ریخته شد ، من مسؤولیتی ندارم زیرا آن جنگها جنگ شخصی نبود ، جنگ حق و باطل بود ، شما اگر ادعائی دارید باید از جانب باطل ، علیه حق عرض حال بدهید ، نه علیه من . اما موضوع حقوقی كه در گذشته پامال شده ، من شرعا وظیفه دارم كه حقوق پامال شده را به صاحبانش برگردانم ، در اختیار من نیست ، كه ببخشم و صرف نظر كنم . و اما موضوع قاتلان عثمان ! اگر من وظیفه شرعی خود را تشخیص می دادم آنها را دیروز قصاص می كردم و تا امروز مهلت نمی دادم " . ولید پس از شنیدن این جوابها حركت كرد و رفت و به رفقای خود گزارش داد ، آنها دانستند و بر آنها مسلم شد كه سیاست علی قابل انعطاف نیست ، از آن ساعت شروع كردند به تحریك و اخلال . گروهی از دوستان علی ( ع ) آمدند نزد آن حضرت و گفتند : " عن قریب این دسته قتل عثمان را بهانه خواهند كرد و آشوبی به پا خواهد شد .

اما قتل عثمان بهانه است ، درد اصلی اینها مساواتی است كه تو میان اینها و تازه مسلمانهای ایرانی و اینها مساواتی است كه تو میان اینها و تازه مسلمانهای ایرانی و غیر ایرانی بر قرار كرده ای . اگر تو امتیاز اینها را حفظ كنی و در تصمیم خود تجدید نظر كنی ، غائله می خوابد " . چون ممكن بود این اعتراض برای بسیاری از دوستان علی پیدا شود كه : این قدر اصرار برای رعایت مساوات چرا ؟ لهذا علی - علیه السلام - روز دیگر در حالی كه شمشیری حمایل كرده بود و لباسش را دو پارچه ساده تشكیل می داد كه یكی را به كمر بسته بود و دیگری را روی شانه انداخته بود ، به مسجد رفت و بالای منبر ایستاد و به كمان خود تكیه كرد ، خطاب به مردم گفت : - " خداوند را كه معبود ماست شكر می كنیم . نعمتهای عیان و نهان او شامل حال ماست . تمام نعمتهای او منت و فضل است بدون اینكه ما از خود استحقاق و استقلالی داشته باشیم . برای این كه ما را بیازماید كه شكر می كنیم یا كفران . افضل مردم در نزد خدا آن كسی است كه خدا را بهتر اطاعت كند و سنت پیغمبر را بهتر و بیشتر پیروی كند و كتاب خدا را بهتر زنده نگاه دارد . ما برای كسی نسبت به كسی ، جز به مقیاس طاعت خدا و پیغمبر ، برتری قائل نیستیم . این كتاب خداست در میان ما و شما ، و آن هم سنت و سیره روشن پیغمبر شما كه آگاهید و می دانید " . آنگاه این آیه كریمه را تلاوت كرد : " یا ایها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثی و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقیكم " پس از این خطبه ، برای دوست و دشمن قطعی و مسلم شد كه تصمیم علی قطعی است ، هر كس تكلیف خود را فهمید ، آن كس كه می خواست . وفادار بماند و فادار ماند و آن كس كه به چنین برنامه ای نمی توانست تن بدهد ، یا مانند عبدالله عمر كناره گیری و انزوا اختیار كرد و یا مانند طلحه و زبیر و مروان تا پای جنگ و خونریزی حاضر شد ( 1 ) .

1. شرح ابن ابی الحدید ، چاپ بیروت ، جلد 2 ، صفحه 273271 شرح خطبه . 90





نظرات() 

نصیحت ابوذر غفاری

نوشته شده توسط :آ گلستانه
شنبه 27 شهریور 1395-10:47 ق.ظ

به نام خدا

قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِیكُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ فَیُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ

تَعْمَلُونَ

بگو آن مرگى كه از آن مى‏ گریزید قطعا به سر اغتان مى ‏آید آنگاه به سوى خداوندی كه داناى نهان و آشكار است بازگردانیده خواهید شد و به آنچه [در روى زمین] انجام می دادید آگاهتان خواهد كرد(سوره جمعه آیه 8)

مردى از أبو ذر غِفارى سؤال کرد:

ما لَنا نَکْرَهُ الْمَوْتَ؟

قالَ: لِانَّکُمْ عَمَّرْتُمُ الدُّنْیا وَ خَرَّبْتُمُ الآخِرَةَ؛ فَتَکْرَهونَ أنْ تَنْتَقِلوا مِنْ عُمْرانٍ إلى خَرابٍ.

 «چرا مردن براى ما ناپسند است؟

أبو ذر در پاسخ گفت: به علّت آنکه شما دنیاى خود را آباد نموده و آخرت خود را خراب کرده‏اید؛ و البتّه بر شما ناگوار خواهد بود که از محلّ آباد و معمور به محلّ خراب و ویران کوچ کنید».

قیلَ لَهُ: فَکَیْفَ تَرَى قُدومَنا عَلَى اللَهِ؟

قالَ: أمّا المُحْسِنُ فَکَالْغآئِبِ یَقْدَمُ عَلَى أهْلِهِ، وَ أمّا الْمُسى‏ءُ فکَا لابقِ یَقْدَمُ عَلَى مَوْلاهُ.                  

از أبو ذر سؤال شد: حالِ ما در هنگام ورود بر خدا چطور خواهد بود؟

أبو ذر گفت: مردم دو دسته هستند: نیکوکاران و زشت کرداران. امّا ورود شخص نیکوکار در نزد خدا مانند ورود کسى است که مدّتى از خانه و اهل خود دور شده و به سفر و غیره غیبت طولانى نموده؛ وقتى که چنین شخصى به خانه بر میگردد و ملاقات اهل و بستگان خود را مى‏ کند چه نشاط و سرور و التذاذ زائد الوصفى به او دست مى‏ دهد، همینطور نشاط و سرور بى حدّ به چنین شخص نیکوکارى رخ مى‏دهد که بر خداى محسن خود وارد شده و مورد إنعام و مکرمت و احسان لا یتناهاى او واقع مى‏گردد،

و امّا ورود شخص زشت کردار نزد خداوند مانند ورود غلام فرارى است که با جرم و جنایت از دست مولاى خود گریخته باشد. وقتى آن بنده را بگیرند و به نزد مولا بیاورند چه حالى بر آن غلام متمرّد و متجرّى دست خواهد داد که خود را در زیر چنگال غضب و خشم بى حدّ مولا ملاحظه مى‏کند؛ همینطور وقتى شخص زشت کردارى که از ساحت عبودیّت پروردگار عزیز تجاوز کرده و به حقوق او و به حقوق مخلوقات او تجاسر و تعدّى نموده و سرکشى و بلندپروازى کرده است، در نزد خدا،  حاضر شود، حالت شرم و خجالت بى حدّى عارض او مى‏شود و از طرفى هم خود را مورد هر گونه جزا و عذاب مى‏نگرد

                      

. قیلَ: فَکَیْفَ تَرَى حالَنا عِنْدَ اللَهِ؟

قالَ: اعْرِضُوا أعْمالَکُمْ عَلَى کِتابِ اللَهِ تَبارَکَ وَ تَعالَى: إِنَّ الأَبْرارَ لَفِى نَعِیمٍ* وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفِى جَحِیمٍ.

 «به أبو ذر گفته شد: پس حال ما را در نزد خدا چگونه مى‏بینى؟

أبو ذر گفت: خودتان احوال و اعمال خود را بر کتاب خدا عرضه کنید خواهید دانست؛ در قرآن کریم وارد شده است که: حقّاً مردمان پاکیزه و صالح العمل در نعمتهاى جاودانه، و حقّاً مردمان زشت کردار و فاجر در میان طبقات آتش دوزخ خواهند بود».

 

قالَ الرَّجُلُ: فَأیْنَ رَحْمَةُ اللَهِ؟

قالَ: إِنَّ رَحْمَتَ اللَهِ قَرِیبٌ مِّنَ الْمُحْسِنِینَ 

 «مرد سؤال کننده از أبو ذر پرسید: پس رحمت خدا کجاست؟ أبو ذر در پاسخ گفت: بدرستیکه رحمت خدا به افراد نیک و نیکوکار نزدیک است.»

نه اینکه شخصى هر گونه تعدّى بنماید و هر جرم و جنایتى انجام دهد و در عین حال خود را مورد رحمت خدا پندارد؛ این رجاء، رجاء کاذب است‏.

«بحار الانوار» ج 6، ص 137، از کتاب «جامع الاخبار»





نظرات() 

عرض تبریك عید باسعادت عرفه و عید سعید قربان و گرامیداشت ایام شهادت حضرت مسلم بن عقیل(ع)

نوشته شده توسط :آ گلستانه
یکشنبه 21 شهریور 1395-11:58 ق.ظ

به نام خدا

اَللّهُمَّ اجْعَلْنى اَخْشاکَ کَانّى اَراکَ وَاَسْعِدْنى بِتَقویکَ وَلا تُشْقِنى بِمَعْصِیَتِکَ......

خدایا مرا چنان ترسان خودت قرا ر ده  که گویا مى بینمت و به پرهیزکارى از خویش خوشبختم گردان و به واسطه نافرمانیت بدبختم مکن (فرازی از دعای عرفه)

عرض تبریك عید باسعادت عرفه و عید سعید قربان و گرامیداشت ایام شهادت حضرت مسلم بن عقیل(ع)





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 109 - فرار از بستر

نوشته شده توسط :آ گلستانه
پنجشنبه 18 شهریور 1395-01:51 ب.ظ

به نام خدا
109 فرار از بستر 

یغمبراكرم 55 سال از عمرش مى گذشت كه با دخترى به نام عایشه ازدواج كرد. ازدواج اول پیغمبر با خدیجه بود كه قبل از او دو شوهر كرده بود، و به علاوه پانزده سال از خودش بزرگتر بود. ازدواج با خدیجه در سن 25 سالگى پیغمبر و چهل سالگى خدیجه صورت گرفت و خدیجه 25 سال به عنوان زن منحصر بفرد پیغمبر در خانه پیغمبر بود و فرزندانى آورد و در 65 سالگى وفات كرد. پس از خدیجه پیغمبر با یك بیوه دیگر به نام «سوده» ازدواج كرد. بعد از او با عایشه كه دختر خانه بود و قبلاً شوهر نكرده بود و مستقیما از خانه پدر به خانه پیغمبر مى آمد، ازدواج كرد.
پس از عایشه نیز، با آنكه پیغمبر زنان متعدد گرفت، هیچكدام دختر خانه نبودند، همه بیوه و غالبا سالخورده و احیانا صاحب فرزندان برومندى بودند.
عایشه همواره در میان زنان پیغمبر به خود مى بالید و مى گفت: «من تنها زنى هستم كه با غیر پیغمبر آمیزش نكرده ام. او به زیبایى خود نیز مى بالید و این دو جهت او را مغرور كرده بود و احیانا پیغمبر را ناراحت مى كرد».
عایشه پیش خود انتظار داشت با بودن او، پیغمبر به زن دیگر التفات نكند؛ زیرا طبیعى است براى یك مرد با داشتن زنى جوان و زیبا، به سر بردن با زنانى سالخورده و بى بهره از زیبایى جز تحمل محرومیت و ناكامى چیز دیگر نیست، خصوصا اگر مانند پیغمبر بخواهد رعایت حق و نوبت همه را در كمال دقت و عدالت بنماید.
اما پیغمبر كه ازدواجهاى متعددش بر مبنانى مصالح اجتماعى و سیاسى آن روز اسلام بود، نه بر مبانى دیگر، به این جهات التفاتى نمى كرد و از آن تاریخ تا آخر عمر كه مجموعا در حدود ده سال بود زنان متعددى از میان زنان بى سرپرست، كه شوهرهاشان كشته شده بودند، یا به علت دیگر بى سرپرست شده بودند، به همسرى انتخاب كرد.
بیشتر موضوع دیگرى كه احیانا سبب ناراحتى عایشه مى شد، این بود كه پیغمبر هیچ وقت تمام شب را در بستر نمى ماند، یك سوم شب و گاهى نیمى از شب و گاهى بیشتر از آن را در خارج از بستر به حال عبادت و تلاوت قرآن و استغفار به سر مى برد(138).
شبى نوبت عایشه بود، پیغمبر همینكه خواست بخوابد جامه و كفشهاى خود را در پایین پاى خود نهاد، سپس به بستر رفت. پس از مكثى به خیال اینكه عایشه خوابیده است، آهسته حركت كرد و كفشهاى خویش را پوشید و در را باز كرد و آهسته بست و بیرون رفت. اما عایشه هنوز بیدار بود و خوابش نبرده بود. این جریان براى عایشه خیلى عجیب بود؛ زیرا شبهاى دیگر مى دید كه پیغمبر از بستر برمى خیزد و در گوشه اى از اطاق به عبادت مى پردازد، اما براى او بى سابقه بود كه شبى كه نوبت او است پیغمبر از اطاق بیرون رود. با خود گفت من باید بفهمم پیغمبر كجا مى رود، نكند به خانه یكى دیگر از زنها برود، با خود گفت آیا واقعا پیغمبر چنین كارى خواهد كرد و شبى را كه نوبت من است در خانه دیگرى به سر خواهد برد؟!.
اى كاش سایر زنانش بهره اى از جوانى و زیبایى مى داشتند و حرمسرایى از زیبارویان تشكیل داده بود. او چنین كارى هم كه نكرده و مشتى زنان سالخورده و بیوه دور خود جمع كرده است، به هر حال باید بفهمم او در این وقت شب، به این زودى كه هنوز مرا خواب نبرده به كجا مى رود؟
عایشه فورا جامه هاى خویش را پوشید و مانند سایه به دنبال پیغمبر راه افتاد. دید پیغمبر یكسره از خانه به طرف بقیع كه در كنار مدینه بود و به دستور پیغمبر آنجا را قبرستان قرار داده بودند، رفت و در كنارى ایستاد. عایشه نیز آهسته از پشت سر پیغمبر رفت و خود را در گوشه اى پنهان كرد. دید پیغمبر سه بار دستها را به سوى آسمان بلند كرد، بعد راه خود را به طرفى كج كرد. عایشه نیز به همان طرف رفت پیغمبر راه رفتن خود را تند كرد. عایشه نیز تند كرد. پیغمبر به حال دویدن درآمد. عایشه نیز پشت سرش دوید. بعد پیغمبر به طرف خانه راه افتاد. عایشه، مثل برق، قبل از پیغمبر خود را به خانه رساند و به بستر رفت. وقتى كه پیغمبر وارد شد، نفس تند عایشه را شنید، فرمود: 
«عایشه! چرا مانند اسبى كه تند دویده باشد نفس نفس مى زنى؟».
چیزى نیست یا رسول اللّه!
«بگو اگر نگویى خداوند مرا بى خبر نخواهد گذاشت».
پدر و مادرم قربانت! وقتى كه تو بیرون رفتى من هنوز بیدار بودم، خواستم بفهمم تو این وقت شب كجا مى روى دنبال سرت بیرون آمدم، در تمام این مدت از دور ناظر احوالت بودم!!
«پس آن شبحى كه در تاریكى هنگام برگشتن به چشمم خورد، تو بودى؟».
بلى یا رسول اللّه!
پیغمبر در حالى كه مشت خود را آهسته به پشت عایشه مى زد فرمود: «آیا براى تو این خیال پیدا شد كه خدا و پیغمبر خدا به تو ظلم مى كنند، و حق تو را به دیگرى مى دهند؟».
یا رسول اللّه! آنچه مردم مكتوم مى دارند، خدا همه آنها را مى داند و تو را آگاه مى كند؟
«آرى، جریان رفتن من امشب به بقیع این بود كه فرشته الهى جبرئیل آمد و مرا بانگ زد و بانگ خویش را از تو مخفى كرد. من به او پاسخ دادم و پاسخ خود را از تو مكتوم داشتم. چون گمان كردم تو را خواب ربوده، نخواستم تو را بیدار كنم و بگویم براى استماع وحى الهى باید تنها باشم. به علاوه ترسیدم تو را وحشت بگیرد، این بود كه آهسته از اطاق بیرون رفتم. فرشته خدا به من دستور داد بروم به بقیع و براى مدفونین بقیع طلب آمرزش كنم».
یا رسول اللّه! من اگر بخواهم براى مردگان طلب آمرزش كنم چه بگویم.

«بگو:
«اَلسَّلامُ عَلى اَهْلِ الدِّیارِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ وَالْمُسْلِمینَ وَیَرْحَمُ اللّهُ الْمُسْتَقْدِمینَ مِنّا وَالْمُسْتَاءْخِرینَ فَانّا اِنْشاءَاللّهُ للاحِقُونَ»(139).


-----------------------------------------------------------------------------------------
(138). (اِنَّ رَبَّكَ یَعْلَمُ اَنَّكَ تَقُومُ اَدْنى مِنْ ثُلُثَىِ اللَّیْلِ وَنِصْفَهُ وَثُلثَهُ وَطائِفَةٌ مِنَ الَّذینَ مَعَكَ وَاللّهُ یُقَدِّرُ اللَّیل وَالنَّهارَ) (سوره مزمل، آیه 20)
(139). مسند احمد حنبل، ج 6، ص 221.




نظرات() 

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ

نوشته شده توسط :آ گلستانه
دوشنبه 8 شهریور 1395-12:41 ب.ظ

به نام خدا

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ

اى كسانى كه ایمان آورده‏ اید از خدا بترسید و هر كسى باید بنگرد كه براى فرداى خوداز پیش چه فرستاده است و [باز] از خدا بترسید در حقیقت ‏خدا به آنچه انجام می دهیدآگاه است.(سوره حشر آیه 18)

فضیلت آن است كه ......

روزی مریدان شیخ ابوسعید ابوالخیر به او گفتند:" ای شیخ فلانی روی آب راه میرود " شیخ گفت:" سهل است چوبی نیز به روی آب رود" دوباره گفتند :" فلانی در هوا پرواز میکند " شیخ گفت:" مگس نیز در هوا پرواز میکند" مریدانش گفتند:" شخصی در چشم به هم زدنی از شهری به شهری میرود" شیخ گفت:" شیطان هم در چشم به هم زدنی از شهری به شهری میرود"

 گفتند پس فضیلت چیست:شیخ رو به مریدانش کرد وگفت:" فضیلت آنست كه انسان در میان همنوعانش بنشیند و بپاخیزد وداد وستد کند وبخورد وبخوابد ولی آزارش به هیچ كس نرسد ودل او یک لحظه از یاد خدا غافل نشود"





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 108 دربارگاه رستم

نوشته شده توسط :آ گلستانه
یکشنبه 31 مرداد 1395-02:08 ب.ظ

به نام خدا

108 دربارگاه رستم 

رستم فرخ زاد ، با سپاه گران و ساز و برگ كامل ، برای سركوبی مسلمانان‏ 
كه قبلا شكست سختی به ایرانیان داده بودند ، وارد قادسیه شد . مسلمانان‏ 
به سر كردگی سعد و قاص تا نزدیك قادسیه جلو آمده بودند . سعد عده‏ای را 
مأمور كرده بود تا پیشاپیش سپاه به عنوان " مقدمه الجیش " و پیشاهنگ‏ 
حركت كنند . ریاست این عده با مردی بود به نام زهره بن عبدالله . رستم‏ 
پس از آنكه شبی را در قادسیه به روز آورد ، برای آنكه وضع دشمن را از 
نزدیك ببیند سوار شد ، و به راه افتاد و در كنار اردوگاه مسلمانان بر 
روی تپه ‏ای ایستاد و مدتی وضع آنها را تحت نظر گرفت . بدیهی است نه عدد 
و نه تجهیزات و ساز و برگ مسلمانان چیزی نبود كه اسباب وحشت بشود . اما در عین حال ، مثل‏ 
اینكه به قلبش الهام شده بود كه جنگ با این مردم سر انجام نیكی نخواهد 
داشت ، رستم همان شب با پیغام ، زهره بن عبدالله را نزد خود طلبید ، و 
به او پیشنهاد صلح كرد ، اما به این صورت كه پولی بگیرند و برگردند 
سرجای خود . 
رستم با غرور و بلند پروازی - كه مخصوص خود او بود - به او گفت : " 
شما همسایه ما بودید و ما به شما نیكی می‏كردیم . شما از انعام ما بهره‏مند 
می‏شدید و گاهی كه خطری از ناحیه كسی شما را تهدید می‏كرد ، ما از شما 
حمایت و شما را حفظ می‏كردیم ، تاریخ گواه این مطلب است " . 
سخن رستم كه به اینجا رسید زهره گفت : 
" همه اینها كه راجع به گذشته گفتی صحیح است ، اما تو باید این‏ 
واقعیت را درك كنی كه امروز غیر از دیروز است . ما دیگر آن مردم‏ 
نیستیم كه طالب دنیا و مادیات باشیم . ما از هدفهای دنیایی گذشته‏ 
هدفهای آخرتی داریم . ما 
قبلا همان طور بودیم كه تو گفتی ، تا روزی كه خداوند پیغمبر خویش را در 
میان ما مبعوث فرمود . او ما را به خدای یگانه خواند . ما دین او را 
پذیرفتیم . خداوند به پیغمبر خویش وحی كرد كه اگر پیروان تو بر آنچه به‏ 
تو وحی شده ثابت بمانند ، خداوند آنان را بر همه اقوام و ملل دیگر تسلط 
خواهد بخشید . هر كس به این دین بپیوندد عزیز می‏گردد و هر كس تخلف كند 
خوار و زبون می‏شود " . رستم گفت : 
- " ممكن است در اطراف دین خودتان توضیحی بدهی ؟ " 
- " اساس و پایه و ركن آن دو چیز است : شهادت به یگانگی خدا و 
شهادت به رسالت محمد ، و اینكه آنچه او گفته است از جانب خدا است " 

- " اینكه عیب ندارد ، خوب است دیگر چی ؟ " 
- " آزاد ساختن بندگان خدا از بندگی انسانهایی مانند خود " ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 " و اخراج العباد من عباده العباد الی عباده الله " . 

" این هم خوب است . دیگر چی ؟ " 
- " مردم همه از یك پدر و مادر زاده شده ‏اند ، همه فرزندان آدم و حوا 
هستند ، بنابراین همه برادر و خواهر یكدیگرند " ( 2 ) . 
- " این هم بسیار خوب است . خوب اگر ما اینها را بپذیریم و قبول‏ 
كنیم ، آیا شما باز خواهید گشت ؟ " 
- " آری قسم به خدا ، دیگر قدم به سرزمین‏های شما نخواهیم گذاشت ، مگر 
به عنوان تجارت یا برای كار لازم دیگری از این قبیل . ما هیچ مقصودی جز 
اینكه گفتم نداریم " . 
- " راست می‏گویی . اما یك اشكال در كار است ، از زمان اردشیر در 
میان ما مردم ایران سنتی معمول و رایج است كه با دین شما جور در نمی‏آید 
. از آن زمان رسم بر این است كه طبقات پست از قبیل كشاورز و كارگر حق‏ 
ندارند تغییر شغل دهند و به كار دیگر بپردازند . اگر بنا شود آن طبقات‏ 
به خود یا فرزندان خود حق بدهند كه تغییر شغل و طبقه بدهند و در ردیف‏ 

پاورقی : 
. 2 " الناس بنو آدم و حواء اخوه لاب و ام " . 

مسلمان را برای آنان بازگو كرد . آنان سخنان آن مسلمان را به چیزی‏ 
نشمردند . رستم به سعد و قاص پیام داد كه نماینده‏ای رسمی برای مذاكره‏ 
پیش ما بفرست . سعد خواست هیئتی را مأمور این كار كند ، اما ربعی بن‏ 
عامر كه حاضر مجلس بود صلاح ندید ، گفت : 
- " ایرانیان اخلاق مخصوصی دارند . همین كه یك هیئت به عنوان‏ 
نمایندگی به طرفشان برود آن را دلیل اهمیت خودشان قرار می‏دهند ، و خیال‏ 
می‏كنند ما چون به آنها اهمیت می‏دهیم هیئتی فرستاده‏ایم . فقط یك نفر 
بفرست كافی است " . 
خود ربعی مأمور این كار شد . 
از آن طرف به رستم خبر دادند كه نماینده سعد و قاص آمده است . رستم‏ 
با مشاورین خود در كیفیت برخورد با نماینده مسلمانان مشورت كرد كه به‏ 
چه صورتی باشد . به اتفاق كلمه رأی دادند كه باید به او بی اعتنایی كرد و 
چنین وانمود كرد كه ما به شما اعتنایی نداریم . شما كوچكتر از این حرفها 
هستید . 
رستم برای آنكه جلال و شكوه ایرانیان را 
به رخ مسلمانان بكشد ، دستور داد تختی زرین نهادند ، و خودش روی آن‏ 
نشست . فرشهای عالی گستردند . متكاهای زربفت نهادند . نماینده مسلمانان‏ 
، در حالی كه بر اسبی سوار و شمشیر خویش را در یك غلافی كهنه پوشیده و 
نیزه‏اش را به یك تار پوست بسته بود ، وارد شد . تا نگاه كرد فهمید كه‏ 
این زینتها و تشریفات برای این است كه به رخ او بكشند ، متقابلا برای‏ 
اینكه بفهماند ، ما به این جلال و شكوه ها اهمیت نمی‏دهیم و هدف دیگری‏ 
داریم ، همینكه به كنار بساط رستم رسید ، معطل نشد ، اسب خویش را نهیب‏ 
زد و با اسب داخل خرگاه رستم شد . مأمورین به او گفتند : " پیاده شو ! 
" قبول نكرد و تا نزدیك تخت رستم با اسب رفت ، آنگاه از اسب پیاده‏ 
شد . یكی از متكاهای زرین را با نیزه سوراخ كرد و لجام اسب خویش را در 
آن فرو برد و گره زد . مخصوصا پلاس كهنه ‏ای كه جل شتر بود ، به عنوان‏ 
روپوش به دوش خویش افكند . به او گفتند : " اسلحه خود را تحویل بده ، 
بعد برو نزد رستم . گفت : تحویل نمی‏دهم ، شما از ما نماینده 
خواستید و من به عنوان نمایندگی آمده‏ ام ، اگر نمی‏خواهید بر می‏گردم . رستم‏ 
گفت : بگذارید هر طور مایل است بیاید " . 
ربعی بن عامر ، با وقار و طمأنینه خاصی ، در حالی كه قدمها را كوچك بر 
می‏داشت و از نیزه خویش به عنوان عصا استفاده می‏كرد و عمدا فرشها را 
پاره می‏كرد ، تا پای تخت رستم آمد . وقتی كه خواست بنشیند ، فرشها را 
عقب زد و روی خاك نشست . گفتند : " چرا روی فرش ننشستی ؟ " گفت : 
ما از نشستن روی این زیورها خوشمان نمی‏آید " . 
مترجم مخصوص رستم از او پرسید : 
- " شما چرا آمده ‏اید ؟ " 
- " خدا ما را فرستاده است ، خدا ما را مأمور كرده بندگان او را از 
سختیها و بدبختیها رهایی بخشیم و مردمی را كه دچار فشار و استبداد و ظلم‏ 
سایر كیشها هستند نجات دهیم ، و آنها را در ظل عدل اسلامی در آوریم ( 4 ) 
ما دین خدا را كه 

پاورقی : 
. 4 الله جاء بنا و بعثنا لنخرج من یشاء من عباده ، من ضیق الدنیا الی‏ 
سعتها ، و من جور الادیان الی عدل الاسلام . 

بیش از سه روز تأخیر جایز ندانیم . من سه روز مهلت می‏دهم تا یكی از سه‏ 
كار را انتخاب كنید : یا اسلام بیاورید ، در این صورت ما از راهی كه‏ 
آمده ‏ایم بر می‏گردیم . سرزمین شما با همه نعمتها مال خودتان ، ما طمع به‏ 
مال و ثروت و سرزمین شما نبسته ایم . یا قبول كنید جزیه بدهید ، یا 
آماده نبرد باشید " . 
- " معلوم می‏شود تو خودت فرمانده كل می‏باشی كه با ما قرار می‏گذاری " 

- " خیر ، من یكی از افراد عادی هستم ، اما مسلمانان مانند اعضاء یك‏ 
پیكرند ، همه از همند . اگر كوچكترین آنها به كسی امان بدهد ، مانند این‏ 
است كه همه امان داده‏اند " ( 5 ) . همه امان و 

پاورقی : 
. 5 عبارت ربعی این است : " و لكن المسلمین كالجسد الواحد بعضهم من‏ 
بعض یجیر ادناهم علی اعلاهم " . این مرد مضمون این جمله رامجموعا از دو 
حدیث نبوی ذیل اقتباس كرده است : 

الف - " مثل المؤمنین فی توادهم و تراحمهم كمثل الجسد اذا اشتكی‏ 

بعض تداعی له سائر اعضاء جسده بالحمی و السهر » " یعنی اهل ایمان از 
نظر عواطف و علائق و پیوندهای دوستانه مانند یك پیكرند ، چون عضوی به‏ 
درد آید ، سایر عضوها به وسیله تب و بیخوابی با او همدردی می‏كنند . > 

پاورقی : 
> سعدی اشاره به مضمون این حدیث می‏كند ، آنجا كه می‏گوید : 

بنی آدم اعضای یك پیكرند
كه در آفرینش ز یك گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار

در خطبه‏ای كه خود عمر هنگام فرستادن سپاه به ایران ایراد كرد نیز به‏ 
مضمون این حدیث اشاره كرد و گفت : " ان الله عزوجل قد جمع علی الاسلام‏ 
اهله فالف بین القلوب و جعلهم فیه اخوانا و المسلمون فیما بینهم كالجسد 
لا یخلو منه شی‏ء من شی‏ء اصاب غیره ، و كذلك یحق علی المسلمین ان یكونوا 
و امرهم شوری بینهم بین ذوی الرای منهم " یعنی خداوند اهل اسلام را گرد 
محور اسلام جمع كرده است . دلهای آنها را به هم الفت داده و آنها را 
برادر یكدیگر قرار داده است . مسلمانان با خودشان مانند یك پیكرند ، 
آنچه به عضوی اصابت كند به همه عضوها اصابت می‏كند . شایسته مسلمانان‏ 
این است كه اینچنین باشند ، كار خود را با مشورت و رأی اهل رأی و نظر 
اداره می‏كنند ( یا شایسته مسلمین این است كه امور خود را با مشورت‏ 
اداره كنند ) ابن اثیر ، جلد 2 ، صفحه . 310 

سواهم » . یعنی مسلمانان خونشان برابر است . كوچكترین آنها قراردادشان‏ 
را محترم می‏شمارد ، آنها در برابر دشمن مانند یك دست می‏باشند . 

در كار مسلمانان مشورت كرد ، به آنها گفت : چگونه دیدید اینها را ؟ آیا 
در همه عمر سخنی بلندتر و محكمتر و روشنتر از سخنان این مرد شنیده ‏اید . 
اكنون نظر شما چیست ؟ " 
ممكن نیست ما به دین این سگ در آییم ، مگر ندیدی چه لباسهای كهنه و 
تندرسی پوشیده بود ؟ ! " 
- " شما به لباس چكار دارید ، فكر و سخن را ببینید ، عمل و روش را 
ملاحظه كنید " . 
سخن رستم مورد پذیرش آنان قرار نگرفت . آنها آن قدر گرفتار غرور 
بودند كه حقایق روشن را درك نمی‏كردند . رستم دید هم عقیده و همفكری‏ 
ندارد . پس از این سلسله مذاكرات دیگر با نمایندگان مسلمانان و مشورت‏ 
و زعمای سپاه خود ، نتوانست راه حلی پیدا كند ، آماده كار زار شد ، و 
چنان شكست سختی خورد كه تاریخ كمتر به یاد دارد . جان خویش را نیز در 
راه خیره سری دیگران از دست داد " ( 6 ) . 

پاورقی : 
. 6 كامل ابن اثیر ، جلد 2 ، صفحه 319 - 321 ، وقایع سال 14 هجری . 






نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:


ابزار دانستنی ها برای وبلاگ





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox