تبلیغات
زندگی سوی کمال - مطالب مرداد 1395
 
بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش/ که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد

داستان راستان شهید مطهری: داستان 108 دربارگاه رستم

نوشته شده توسط :آ گلستانه
یکشنبه 31 مرداد 1395-02:08 ب.ظ

به نام خدا

108 دربارگاه رستم 

رستم فرخ زاد ، با سپاه گران و ساز و برگ كامل ، برای سركوبی مسلمانان‏ 
كه قبلا شكست سختی به ایرانیان داده بودند ، وارد قادسیه شد . مسلمانان‏ 
به سر كردگی سعد و قاص تا نزدیك قادسیه جلو آمده بودند . سعد عده‏ای را 
مأمور كرده بود تا پیشاپیش سپاه به عنوان " مقدمه الجیش " و پیشاهنگ‏ 
حركت كنند . ریاست این عده با مردی بود به نام زهره بن عبدالله . رستم‏ 
پس از آنكه شبی را در قادسیه به روز آورد ، برای آنكه وضع دشمن را از 
نزدیك ببیند سوار شد ، و به راه افتاد و در كنار اردوگاه مسلمانان بر 
روی تپه ‏ای ایستاد و مدتی وضع آنها را تحت نظر گرفت . بدیهی است نه عدد 
و نه تجهیزات و ساز و برگ مسلمانان چیزی نبود كه اسباب وحشت بشود . اما در عین حال ، مثل‏ 
اینكه به قلبش الهام شده بود كه جنگ با این مردم سر انجام نیكی نخواهد 
داشت ، رستم همان شب با پیغام ، زهره بن عبدالله را نزد خود طلبید ، و 
به او پیشنهاد صلح كرد ، اما به این صورت كه پولی بگیرند و برگردند 
سرجای خود . 
رستم با غرور و بلند پروازی - كه مخصوص خود او بود - به او گفت : " 
شما همسایه ما بودید و ما به شما نیكی می‏كردیم . شما از انعام ما بهره‏مند 
می‏شدید و گاهی كه خطری از ناحیه كسی شما را تهدید می‏كرد ، ما از شما 
حمایت و شما را حفظ می‏كردیم ، تاریخ گواه این مطلب است " . 
سخن رستم كه به اینجا رسید زهره گفت : 
" همه اینها كه راجع به گذشته گفتی صحیح است ، اما تو باید این‏ 
واقعیت را درك كنی كه امروز غیر از دیروز است . ما دیگر آن مردم‏ 
نیستیم كه طالب دنیا و مادیات باشیم . ما از هدفهای دنیایی گذشته‏ 
هدفهای آخرتی داریم . ما 
قبلا همان طور بودیم كه تو گفتی ، تا روزی كه خداوند پیغمبر خویش را در 
میان ما مبعوث فرمود . او ما را به خدای یگانه خواند . ما دین او را 
پذیرفتیم . خداوند به پیغمبر خویش وحی كرد كه اگر پیروان تو بر آنچه به‏ 
تو وحی شده ثابت بمانند ، خداوند آنان را بر همه اقوام و ملل دیگر تسلط 
خواهد بخشید . هر كس به این دین بپیوندد عزیز می‏گردد و هر كس تخلف كند 
خوار و زبون می‏شود " . رستم گفت : 
- " ممكن است در اطراف دین خودتان توضیحی بدهی ؟ " 
- " اساس و پایه و ركن آن دو چیز است : شهادت به یگانگی خدا و 
شهادت به رسالت محمد ، و اینكه آنچه او گفته است از جانب خدا است " 

- " اینكه عیب ندارد ، خوب است دیگر چی ؟ " 
- " آزاد ساختن بندگان خدا از بندگی انسانهایی مانند خود " ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 " و اخراج العباد من عباده العباد الی عباده الله " . 

" این هم خوب است . دیگر چی ؟ " 
- " مردم همه از یك پدر و مادر زاده شده ‏اند ، همه فرزندان آدم و حوا 
هستند ، بنابراین همه برادر و خواهر یكدیگرند " ( 2 ) . 
- " این هم بسیار خوب است . خوب اگر ما اینها را بپذیریم و قبول‏ 
كنیم ، آیا شما باز خواهید گشت ؟ " 
- " آری قسم به خدا ، دیگر قدم به سرزمین‏های شما نخواهیم گذاشت ، مگر 
به عنوان تجارت یا برای كار لازم دیگری از این قبیل . ما هیچ مقصودی جز 
اینكه گفتم نداریم " . 
- " راست می‏گویی . اما یك اشكال در كار است ، از زمان اردشیر در 
میان ما مردم ایران سنتی معمول و رایج است كه با دین شما جور در نمی‏آید 
. از آن زمان رسم بر این است كه طبقات پست از قبیل كشاورز و كارگر حق‏ 
ندارند تغییر شغل دهند و به كار دیگر بپردازند . اگر بنا شود آن طبقات‏ 
به خود یا فرزندان خود حق بدهند كه تغییر شغل و طبقه بدهند و در ردیف‏ 

پاورقی : 
. 2 " الناس بنو آدم و حواء اخوه لاب و ام " . 

مسلمان را برای آنان بازگو كرد . آنان سخنان آن مسلمان را به چیزی‏ 
نشمردند . رستم به سعد و قاص پیام داد كه نماینده‏ای رسمی برای مذاكره‏ 
پیش ما بفرست . سعد خواست هیئتی را مأمور این كار كند ، اما ربعی بن‏ 
عامر كه حاضر مجلس بود صلاح ندید ، گفت : 
- " ایرانیان اخلاق مخصوصی دارند . همین كه یك هیئت به عنوان‏ 
نمایندگی به طرفشان برود آن را دلیل اهمیت خودشان قرار می‏دهند ، و خیال‏ 
می‏كنند ما چون به آنها اهمیت می‏دهیم هیئتی فرستاده‏ایم . فقط یك نفر 
بفرست كافی است " . 
خود ربعی مأمور این كار شد . 
از آن طرف به رستم خبر دادند كه نماینده سعد و قاص آمده است . رستم‏ 
با مشاورین خود در كیفیت برخورد با نماینده مسلمانان مشورت كرد كه به‏ 
چه صورتی باشد . به اتفاق كلمه رأی دادند كه باید به او بی اعتنایی كرد و 
چنین وانمود كرد كه ما به شما اعتنایی نداریم . شما كوچكتر از این حرفها 
هستید . 
رستم برای آنكه جلال و شكوه ایرانیان را 
به رخ مسلمانان بكشد ، دستور داد تختی زرین نهادند ، و خودش روی آن‏ 
نشست . فرشهای عالی گستردند . متكاهای زربفت نهادند . نماینده مسلمانان‏ 
، در حالی كه بر اسبی سوار و شمشیر خویش را در یك غلافی كهنه پوشیده و 
نیزه‏اش را به یك تار پوست بسته بود ، وارد شد . تا نگاه كرد فهمید كه‏ 
این زینتها و تشریفات برای این است كه به رخ او بكشند ، متقابلا برای‏ 
اینكه بفهماند ، ما به این جلال و شكوه ها اهمیت نمی‏دهیم و هدف دیگری‏ 
داریم ، همینكه به كنار بساط رستم رسید ، معطل نشد ، اسب خویش را نهیب‏ 
زد و با اسب داخل خرگاه رستم شد . مأمورین به او گفتند : " پیاده شو ! 
" قبول نكرد و تا نزدیك تخت رستم با اسب رفت ، آنگاه از اسب پیاده‏ 
شد . یكی از متكاهای زرین را با نیزه سوراخ كرد و لجام اسب خویش را در 
آن فرو برد و گره زد . مخصوصا پلاس كهنه ‏ای كه جل شتر بود ، به عنوان‏ 
روپوش به دوش خویش افكند . به او گفتند : " اسلحه خود را تحویل بده ، 
بعد برو نزد رستم . گفت : تحویل نمی‏دهم ، شما از ما نماینده 
خواستید و من به عنوان نمایندگی آمده‏ ام ، اگر نمی‏خواهید بر می‏گردم . رستم‏ 
گفت : بگذارید هر طور مایل است بیاید " . 
ربعی بن عامر ، با وقار و طمأنینه خاصی ، در حالی كه قدمها را كوچك بر 
می‏داشت و از نیزه خویش به عنوان عصا استفاده می‏كرد و عمدا فرشها را 
پاره می‏كرد ، تا پای تخت رستم آمد . وقتی كه خواست بنشیند ، فرشها را 
عقب زد و روی خاك نشست . گفتند : " چرا روی فرش ننشستی ؟ " گفت : 
ما از نشستن روی این زیورها خوشمان نمی‏آید " . 
مترجم مخصوص رستم از او پرسید : 
- " شما چرا آمده ‏اید ؟ " 
- " خدا ما را فرستاده است ، خدا ما را مأمور كرده بندگان او را از 
سختیها و بدبختیها رهایی بخشیم و مردمی را كه دچار فشار و استبداد و ظلم‏ 
سایر كیشها هستند نجات دهیم ، و آنها را در ظل عدل اسلامی در آوریم ( 4 ) 
ما دین خدا را كه 

پاورقی : 
. 4 الله جاء بنا و بعثنا لنخرج من یشاء من عباده ، من ضیق الدنیا الی‏ 
سعتها ، و من جور الادیان الی عدل الاسلام . 

بیش از سه روز تأخیر جایز ندانیم . من سه روز مهلت می‏دهم تا یكی از سه‏ 
كار را انتخاب كنید : یا اسلام بیاورید ، در این صورت ما از راهی كه‏ 
آمده ‏ایم بر می‏گردیم . سرزمین شما با همه نعمتها مال خودتان ، ما طمع به‏ 
مال و ثروت و سرزمین شما نبسته ایم . یا قبول كنید جزیه بدهید ، یا 
آماده نبرد باشید " . 
- " معلوم می‏شود تو خودت فرمانده كل می‏باشی كه با ما قرار می‏گذاری " 

- " خیر ، من یكی از افراد عادی هستم ، اما مسلمانان مانند اعضاء یك‏ 
پیكرند ، همه از همند . اگر كوچكترین آنها به كسی امان بدهد ، مانند این‏ 
است كه همه امان داده‏اند " ( 5 ) . همه امان و 

پاورقی : 
. 5 عبارت ربعی این است : " و لكن المسلمین كالجسد الواحد بعضهم من‏ 
بعض یجیر ادناهم علی اعلاهم " . این مرد مضمون این جمله رامجموعا از دو 
حدیث نبوی ذیل اقتباس كرده است : 

الف - " مثل المؤمنین فی توادهم و تراحمهم كمثل الجسد اذا اشتكی‏ 

بعض تداعی له سائر اعضاء جسده بالحمی و السهر » " یعنی اهل ایمان از 
نظر عواطف و علائق و پیوندهای دوستانه مانند یك پیكرند ، چون عضوی به‏ 
درد آید ، سایر عضوها به وسیله تب و بیخوابی با او همدردی می‏كنند . > 

پاورقی : 
> سعدی اشاره به مضمون این حدیث می‏كند ، آنجا كه می‏گوید : 

بنی آدم اعضای یك پیكرند
كه در آفرینش ز یك گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار

در خطبه‏ای كه خود عمر هنگام فرستادن سپاه به ایران ایراد كرد نیز به‏ 
مضمون این حدیث اشاره كرد و گفت : " ان الله عزوجل قد جمع علی الاسلام‏ 
اهله فالف بین القلوب و جعلهم فیه اخوانا و المسلمون فیما بینهم كالجسد 
لا یخلو منه شی‏ء من شی‏ء اصاب غیره ، و كذلك یحق علی المسلمین ان یكونوا 
و امرهم شوری بینهم بین ذوی الرای منهم " یعنی خداوند اهل اسلام را گرد 
محور اسلام جمع كرده است . دلهای آنها را به هم الفت داده و آنها را 
برادر یكدیگر قرار داده است . مسلمانان با خودشان مانند یك پیكرند ، 
آنچه به عضوی اصابت كند به همه عضوها اصابت می‏كند . شایسته مسلمانان‏ 
این است كه اینچنین باشند ، كار خود را با مشورت و رأی اهل رأی و نظر 
اداره می‏كنند ( یا شایسته مسلمین این است كه امور خود را با مشورت‏ 
اداره كنند ) ابن اثیر ، جلد 2 ، صفحه . 310 

سواهم » . یعنی مسلمانان خونشان برابر است . كوچكترین آنها قراردادشان‏ 
را محترم می‏شمارد ، آنها در برابر دشمن مانند یك دست می‏باشند . 

در كار مسلمانان مشورت كرد ، به آنها گفت : چگونه دیدید اینها را ؟ آیا 
در همه عمر سخنی بلندتر و محكمتر و روشنتر از سخنان این مرد شنیده ‏اید . 
اكنون نظر شما چیست ؟ " 
ممكن نیست ما به دین این سگ در آییم ، مگر ندیدی چه لباسهای كهنه و 
تندرسی پوشیده بود ؟ ! " 
- " شما به لباس چكار دارید ، فكر و سخن را ببینید ، عمل و روش را 
ملاحظه كنید " . 
سخن رستم مورد پذیرش آنان قرار نگرفت . آنها آن قدر گرفتار غرور 
بودند كه حقایق روشن را درك نمی‏كردند . رستم دید هم عقیده و همفكری‏ 
ندارد . پس از این سلسله مذاكرات دیگر با نمایندگان مسلمانان و مشورت‏ 
و زعمای سپاه خود ، نتوانست راه حلی پیدا كند ، آماده كار زار شد ، و 
چنان شكست سختی خورد كه تاریخ كمتر به یاد دارد . جان خویش را نیز در 
راه خیره سری دیگران از دست داد " ( 6 ) . 

پاورقی : 
. 6 كامل ابن اثیر ، جلد 2 ، صفحه 319 - 321 ، وقایع سال 14 هجری . 






نظرات() 

یك تصمیم

نوشته شده توسط :آ گلستانه
شنبه 30 مرداد 1395-01:46 ب.ظ

به نام خدا

إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ لَآیَاتٍ لِأُولِی الْأَلْبَابِ ﴿۱۹۰﴾ الَّذِینَ یَذْكُرُونَ اللَّهَ قِیَامًا وَقُعُودًا وَعَلَى جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَكَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ ﴿۱۹۱﴾

مسلما در آفرینش آسمانها و زمین و در پى یكدیگر آمدن شب و روز براى خردمندان نشانه‏ هایى [قانع كننده] است *همانان كه خدا را [در همه احوال] ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده یاد مى كنند و در آفرینش آسمانها و زمین مى‏ اندیشند [كه] پروردگارا اینها را بیهوده نیافریده‏ اى منزهى تو پس ما را از عذاب آتش دوزخ در امان بدار (سوره آل عمران)

 

ماجرای واقعی یک تصمیم

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما می دانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"
آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.
یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!

روزها فکر من این است و همه شب سخنم              که چرا غافل از احوال دل خویشتنم    از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟          به کجا می روم؟ آخر ننُمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کزچه سبب ساخت مرا     یا چه بودست مراد وی ازین ساختنم 

 
                ساعتی اندیشیدن درست برتر از هفتاد سال عبادت است





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 107 اولین شعار

نوشته شده توسط :آ گلستانه
پنجشنبه 28 مرداد 1395-11:12 ق.ظ

به نام خدا

107 اولین شعار 

زمزمه هایی كه ، گاه بگاه ، از مكه در میان قبیله بنی غفار به گوش‏ 
می‏رسید ، طبیعت كنجكاو و متجسس ابوذر را به خود متوجه كرده بود . او 
خیلی میل داشت از ماهیت قضایایی كه در مكه می‏گذرد آگاه شود ، اما از 
گزارشهای پراكنده و نامنظمی كه احیانا به وسیله افراد و اشخاص دریافت‏ 
می‏كرد ، چیز درستی نمی‏فهمید . آنچه برایش مسلم شده بود فقط این مقدار 
بود كه در مكه سخن نوی به وجود آمده و مكیان سخت برای خاموش كردن آن‏ 
فعالیت می‏كنند ، اما آن سخن چیست ؟ و مكیان چرا مخالفت می‏كنند ؟ هیچ‏ 
معلوم نیست . برادرش عازم مكه بود ، به او گفت : " می‏گویند شخصی در 
مكه ظهور كرده و سخنان تازه ‏ای آورده است ، و مدعی است كه آن سخنان از طرف خدا به او 
وحی می‏شود ، اكنون كه تو به مكه می‏روی ، از نزدیك تحقیق كن و خبر درست‏ 
را برای من بیاور " . 
روزها در انتظار برادر بود تا مراجعت كرد . هنگام مراجعت از او پرسید 

- " هان ! چه خبر بود و قضیه از چه قرار است " . 
- " تا آنجا كه من توانستم تحقیق كنم ، او مردی است كه مردم را به‏ 
اخلاق خوب دعوت می‏كند ، كلامی هم آورده كه شعر نیست " . 
- " منظور من تحقیق بیشتر بود ، این مقدار كافی نیست . خودم شخصا 
باید بروم و از حقیقت این كار سر در بیاورم " . 
ابوذر مقداری آذوقه در كوله بار خود گذاشت و آن را به پشت گرفت و 
یكسره به مكه آمد . . . تصمیم گرفت هر طور هست با خود آن مردی كه سخن‏ 
نو آورده ملاقات كند ، و سخن او را از زبان خودش بشنود . اما نه او را 
می‏شناخت و نه جرئت می‏كرد از كسی سراغ او را بگیرد . 
محیط مكه محیط ارعاب و وحشت بود . ابوذر بدون آنكه به كسی اظهار كند 
متوجه اطراف بود و به سخنان مردم گوش می‏داد ، شاید نشانه‏ای از مطلوب‏ 
بیاید . 
مركز اخبار و وقایع مسجد الحرام بود . ابوذر نیز با كوله بار خود به‏ 
مسجدالحرام آمد . روز را شب كرد و نشانه‏ای به دست نیاورد . پس از آنكه‏ 
پاسی از شب گذشت ، چون خسته بود همانجا دراز كشید . طولی نكشید جوانی‏ 
از نزدیك او عبور كرد . آن جوان نگاهی متجسسانه به سراپای ابوذر كرد و 
رد شد . نگاه جوان از نظر ابوذر خیلی معنی دار بود . به قلبش خطور كرد 
شاید این جوان شایستگی داشته باشد كه راز خودم را با او در میان بگذارم . 
حركت كرد و پشت سر جوان راه افتاد ، اما جرئت نكرد چیزی اظهار كند به‏ 
سر جای خود برگشت . 
روز بعد تمام روز را متفحصانه در مسجد الحرام به سر برد . آن روز نیز 
اثری از مطلوب نیافت . شب فرا رسید و در همانجا دراز كشید . درست در 
همان وقت شب پیش ، همان 
جوان پیدا شد ، جلو آمد و با احترام به ابوذر گفت : 
- " آیا وقت آن نرسیده است كه تو به منزل خودت بیایی و شب را در 
آنجا به سر ببری ؟ " . این را گفت و ابوذر را با خود به منزل برد . 
ابوذر شب را مهمان آن جوان بود ، ولی باز هم از اینكه راز خود را با 
جوان به میان بگذارد خودداری كرد . جوان نیز از او چیزی نپرسید . صبح زود 
ابوذر ، خداحافظی كرد و به دنبال مقصد خود به مسجد الحرام آمد . آن روز 
نیز شب شد و ابوذر نتوانست از سخنان پراكنده مردم چیزی بفهمد . همینكه‏ 
پاسی از شب گذشت ، باز همان جوان آمد و ابوذر را با خود به خانه برد ، 
اما این نوبت جوان سكوت را شكست . 
- " آیا ممكن است به من بگویی برای چه كاری به این شهر آمده ‏ای ؟ " 
- " اگر با من شرط كنی كه مرا كمك كنی به تو می‏گویم " . 
- " عهد می‏كنم كه كمك خود را از تو دریغ نكنم " . 
- " حقیقت این است ، مدتها است در میان 
قبیله خودمان می‏شنویم كه مردی در مكه ظهور كرده است و سخنانی آورده و 
مدعی است آن سخنان از جانب خدا به او وحی می‏شود . من آمده‏ام خود او را 
ببینم و درباره كار او تحقیق كنم . اولا عقیده تو درباره این مرد چیست ؟ 
و ثانیا آیا می‏توانی مرا به او راهنمائی كنی ؟ " 
- " مطمئن باش كه او بر حق است و آنچه می‏گوید از جانب خداست . صبح‏ 
من تو را پیش او خواهم برد . اما همان طور كه خودت می‏دانی ، اگر مردم‏ 
این شهر بفهمند من تو را پیش او می‏برم ، جان هر دو نفر ما در خطر است . 
فردا صبح من جلو می‏افتم و تو پشت سر من با مقداری فاصله بیا و ببین من‏ 
كجا می‏روم . من مراقب اطراف هستم ، اگر حس كردی خطری در كار است‏ 
می‏ایستم و خم می‏شوم مانند كسی كه مثلا ظرفی را خالی می‏كند . تو به این‏ 
علامت متوجه خطر باش و دور شو ، اما اگر خطری پیش نیامد هر جا كه من‏ 
رفتم تو هم بیا " . 
فردا صبح جوان كه كسی جز علی بن ابیطالب نبود ، از خانه بیرون آمد و 
راه افتاد ، 
و ابوذر نیز از پشت سرش ، خوشبختانه با خطری مواجه نشدند . علی ابوذر 
را به خانه پیغمبر رساند . 
ابوذر سرگرم مطالعه در احوال و اطوار پیغمبر شد ، و مرتب آیات قرآن‏ 
را گوش می‏كرد . به جلسه دوم نكشید كه با میل و اشتیاق اسلام اختیار كرد ، 
و با رسول خدا پیمان بست تا زنده است در راه خدا از هیچ ملامتی پروا 
نداشته باشد ، و سخن حق را و لو در ذائقه ها تلخ آید بگوید . 
رسول خدا به او فرمود : " اكنون به میان قوم خود برگرد و آنها را به‏ 
اسلام دعوت كن ، تا دستور ثانوی من به تو برسد " . 
ابوذر گفت : " بسیار خوب . اما به خدا قسم پیش از اینكه از این شهر 
بیرون بروم ، در میان این مردم خواهم رفت و با آواز بلند به نفع اسلام‏ 
شعار خواهم داد . هر چه باداباد " . 
ابوذر بیرون آمد و خود را به قلب مكه ، یعنی مسجد الحرام رساند . و در 
مجمع قریش فریاد بر آورد : 
شهدان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله 
مكیان با شنیدن این شعار ، بدون آنكه مهلت سؤال و جوابی بدهند ، به سر 
این مرد كه او را اصلا نمی‏شناختند ریختند . اگر عباس بن عبدالمطلب خود 
را با روی ابوذر نینداخته بود ، چیزی از ابوذر باقی نمی‏ماند . عباس به‏ 
مكیان گفت : " این مرد از قبیله بنی غفار است . راه كاروان تجارتی‏ 
قریش از مكه به شام و از شام به مكه در سرزمین این قبیله است . شما هیچ‏ 
فكر نمی‏كنید كه اگر مردی از آنها را بكشید ، دیگر نخواهید توانست به‏ 
سلامت از میان آنها عبور كنید ؟ ! " 
ابوذر از دست قریش نجات یافت ، اما هنوز كاملا دلش آرام نگرفته بود 
. با خود گفت ، یك بار دیگر این عمل را تكرار می‏كنم ، بگذار این مردم‏ 
این چیزی را كه دوست ندارند به گوششان بخورد . بشنوند تا كم كم به آن‏ 
عادت كنند . روز بعد آمد و همان شعار روز پیش را تكرار كرد . باز قریش‏ 
به سرش ریختند ، و با وساطت عباس بن عبدالمطلب نجات یافت .
ابوذر ، پس از این جریان طبق دستور رسول اكرم به میان قوم خویش رفت‏ 
، و به تعلیم و تبلیغ و ارشاد آنان پرداخت . همینكه رسول اكرم از مكه به‏ 
مدینه مهاجرت كرد ، ابوذر نیز به مدینه آمد و تا نزدیكیهای آخر عمر خود 
در مدینه به سر برد . ابوذر صراحت لهجه خود را تا آخر حفظ كرد . به همین‏ 
جهت در زمان خلافت عثمان ، ابتدا به شام و سپس به نقطه‏ ای در خارج مدینه‏ 
به نام " ربذه " تبعید شد ، و در همانجا در تنهایی در گذشت . پیغمبر 
اكرم درباره‏اش فرموده بود : " خدا رحمت كند ابوذر را ، تنها زندگی‏ 
می‏كند ، تنها می‏میرد ، تنها محشور می‏شود " ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 اسدالغایه ، جلد1 ، صفحه 301 و جلد 5 ، صفحه 186 و الغدیر ، ج 8 ، 
صفحه 314 ، چاپ بیروت . 





نظرات() 

امام رضا (علیه السلام) فرمودند: باید هر یك از شماها امر به معروف و نهى از منكر نمائید، وگرنه شرورترین افراد بر شما تسلّط یافته و آنچه كه خوبانِ شما، دعا و نفرین كنند مستجاب نخواهد شد.

نوشته شده توسط :آ گلستانه
یکشنبه 24 مرداد 1395-01:56 ب.ظ

بعه نام خدا

امام رضا (علیه السلام) فرمودند:

باید هر یك از شماها امر به معروف و نهى از منكر نمائید، وگرنه شرورترین افراد بر شما تسلّط یافته و آنچه كه خوبانِ شما، دعا و نفرین كنند مستجاب نخواهد شد.

بهر حاجات اگر دست دعا برخیزد

دلبری هست به هر حال به پا برخیزد

 لطف آقای خراسان ز همه بیشتر است

هر زمان از دلِ پُر درد صدا برخیزد

 جرأتش نیست كسی حرف جهنم بزند

گر پیِ كار ِ گنهكار ز جا برخیزد

 تا به دستِ كرم تو به نوایی نرسد

از سر ِ راه محال است گدا برخیزد

با عرض تبریك میلاد با سعادت هشتمین حجت سرمد،نگین درخشان وطن، خسرو اقلیم طوس، السلطان ابا الحسن، حضرت رضا(علیه السلام )





نظرات() 

نهج البلاغه خطبه 32

نوشته شده توسط :آ گلستانه
سه شنبه 12 مرداد 1395-02:48 ب.ظ

به نام خدا


                                        اقسام مردم  دركلام حضرت علی (علیه السلام)                         

ای مردم، در روزگاری کینه توز، و پر از ناسپاسی و کفران نعمت ها، صبح کرده ایم، که نیکوکار، بدکار به شمارمی آید، و ستمگر بر تجاوز و سرکشی

خود می افزاید. نه از آن چه می دانیم بهره می گیریم و نه از آن چه نمی دانیم، می پرستیم، و نه از حادثه مهمّی تا بر ما فرو نیاید، می ترسیم!

در این روزگاران مردم چهار گروه اند:

- گروهی اگر دست به فساد نمی زنند، برای این است که، روحشان ناتوان، و شمشیرشان کُند، و امکانات مالی، در اختیار ندارند.

- گروه دیگر، آنان که شمشیر کشیده؛ و شرّ و فسادشان را آشکار کرده اند، لشکرهای پیاده و سوار خود را گرد آورده، و خود آماده کشتار دیگرانند.

دین را برای به دست آوردن مال دنیا تباه کردند که یا رئیس و فرمانده گروهی شوند، یا به منبری فرا رفته، خطبه بخوانند.

چه بد تجارتی، که دنیا را بهای جان خود بدانی، و با آنچه که در نزد خداست معاوضه نمایی.

- گروهی دیگر، با اعمال آخرت، دنیا را می طلبند، و با اعمال دنیا در پی کسب مقام های معنوی آخرت نیستند، خود را کوچک و متواضع جلوه میدهند.

گام ها را ریاکارانه و کوتاه بر می دارند، دامن خود را جمع کرده، خود را همانند مومنان واقعی می آرایند، و پوشش الهی را وسیله نفاق و دورویی و

دنیا طلبی خود قرار می دهند.

و برخی دیگر، با پستی و ذلّت  و فقدان امکانات، از به دست آوردن قدرت محروم مانده اند، که خود را به زیور قناعت آراسته، ولباس زاهدان را

پوشیده اند. اینان هرگز، در هیچ زمانی از شب و روز، از زاهدان راستین نبوده اند.

در این میان گروه اندکی مانده اند که یاد قیامت، چشم هایشان را برهمه چیز فروبسته، و ترس رستاخیز، اشک هایشان را جاری ساخته است؛ برخی از

آنها از جامعه رانده شده، و تنها زندگی می کنند؛ و برخی دیگر ترسان و سرکوب شده یا لب فرو بسته و سکوت اختیار کرده اند؛ بعضی مخلصانه

همچنان مردم را به سوی خدا دعوت می کنند، و بعضی دیگر گریان و دردناکند که تقیّه و خویشتن داری، آنان را از چشم مردم انداخته است، و ناتوانی

وجودشان را فراگرفته گویا در دریای نمک فرو رفته اند، دهن هایشان بسته، و قلبهایشان مجروح است؛ آنقدر نصیحت کردند که خسته شدند، از بس

سرکوب شدند، ناتوانند و چندان که کشته دادند، انگشت شمارند.

ای مردم باید دنیای حرام در چشمانتان از پَرِ کاه خشکیده و تُفاله های قیچی شده ی دام داران، بی ارزش تر باشد، از پیشینیان خود پند گیرید، پیش از

آن که آیندگان از شما پند گیرند، این دنیای فاسد ِ نکوهش شده را رها کنید، زیرا مشتاقان شیفته تر از شما را رها کرد.(نهج البلاغه خطبه 32)





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:


ابزار دانستنی ها برای وبلاگ





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox