تبلیغات
زندگی سوی کمال - داستان راستان شهید مطهری: داستان 118 هشام و طاووس یمانی
 
بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش/ که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد

داستان راستان شهید مطهری: داستان 118 هشام و طاووس یمانی

نوشته شده توسط :آ گلستانه
یکشنبه 25 مهر 1395-01:19 ب.ظ

داستان 118 هشام و طاووس یمانی

هشام بن عبدالملک، خلیفه اموی، در ایام خلافت خود به قصد حج وارد مکه شد. دستور داد یکی از کسانی که زمان رسول خدا را درک کرده و به شرف مصاحبت آن حضرت نایل شده است حاضر کنند تا از او راجع به آن عصر و آن روزگاران سؤالاتی بکند. به او گفتند از اصحاب رسول خدا کسی باقی نمانده است و همه درگذشته اند. هشام گفت: پس یکی از تابعین(157) را حاضر کنید تا از محضرش استفاده کنیم.
طاووس یمانی را حاضر کردند.
طاووس وقتی که وارد شد، کفش خود را جلو روی هشام، روی فرش، از پای خود درآورد. وقتی هم که سلام کرد برخلاف معمول که هرکس سلام می کرد می گفت السلام علیک یا امیرالمؤمنین! طاووس به «السلام علیک» قناعت کرد و جمله یا امیرالمؤمنین» را به زبان نیاورد. به علاوه فوراً در مقابل هشام نشست و منتظر اجازه نشستن نشد و حال آنکه معمولاً در حضور خلیفه می ایستادند تا اینکه خود مقام خلافت اجازه نشستن بدهد. از همه بالاتر اینکه طاووس به عنوان احوالپرسی گفت:«هشام! حالت چطور است؟».
رفتار و کردار طاووس، هشام را سخت خشمناک ساخت، رو کرد به او و گفت: این چه کاری است که تو در حضور من کردی؟
«چه کردم؟»
چه کرده ای؟ چرا کفشهایت را در حضور من درآوردی؟ چرا مرا به عنوان امیرالمؤمنین خطاب نکردی؟ چرا بدون اجازه من در حضور من نشستی؟ چرا این گونه توهین آمیز از من احوالپرسی کردی؟
اما اینکه کفشها را در حضور تو درآوردم، برای این بود که من روزی پنج بار در حضور خداوند عزت، درمی آورم و او از این جهت بر من خشم نمی گیرد.
اما اینکه تو را به عنوان امیر همه مؤمنان نخواندم؛ چون واقعاً تو امیر همه مؤمنان نیستی، بسیاری از اهل ایمان از امارت و حکومت تو ناراضیند.
اما اینکه تو را به نام خودت خواندم؛ زیرا خداوند پیغمبران خود را به نام می خواند و در قرآن از آنها به یا داوود و یا یحیی و یا عیسی یاد می کند. و این کار، توهینی به مقام انبیا تلقی نمی شود، برعکس، خداوند ابولهب را با کنیه - نه به نام - یاد کرده است.
و اما اینکه گفتی چرا در حضور تو پیش از اجازه نشستم، برای اینکه از امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب شنیدم که فرمود: اگر می خواهی مردی از اهل آتش 2را ببینی، نظر کن به کسی که خودش نشسته است و مردم در اطراف او ایستاده اند».
سخن طاووس که به اینجا رسید، هشام گفت: ای طاووس! مرا موعظه کن.
طاووس گفت:«از امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب شنیدم که در جهنم مارها و عقربهایی است بس بزرگ، آن مار و عقربها مأمور گزیدن امیری هستند که با مردم به عدالت رفتار نمی کند»
طاووس این را گفت و از جا حرکت و به سرعت بیرون رفت(158).





نظرات() 


florenemajercik.soup.io
چهارشنبه 18 مرداد 1396 07:17 ب.ظ
I enjoy what you guys are usually up too. This kind of
clever work and reporting! Keep up the superb works guys I've included you guys to our blogroll.
BHW
یکشنبه 27 فروردین 1396 02:47 ب.ظ
I have read so many content concerning the blogger lovers except
this post is truly a nice piece of writing, keep it up.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:


ابزار دانستنی ها برای وبلاگ





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox