بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش/ که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد

داستان راستان شهید مطهری: داستان 115 حق برادر مسلمان

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/07/14-09:55

به نام خدا

داستان 115 حق برادر مسلمان

«عبدالاعلی» پسر أعین، از کوفه عازم مدینه بود. دوستان و پیروان امام صادق - علیه السلام - در کوفه فرصت را مغتنم شمرده مسائل زیادی که مورد احتیاج بود نوشتند و به عبدالاعلی دادند که جواب آنها را از امام بگیرد و با خود بیاورد. ضمناً از وی درخواست کردند که یک مطلب خاص را شفاهاً از امام بپرسد و جواب بگیرد و آن مربوط به موضوع حقوقی بود که یک نفر مسلمان بر سایر مسلمانان پیدا می کند. 
«عبدالاعلی» وارد مدینه شد و به محضر امام رفت. سؤالات کتبی را تسلیم کرد و سؤال شفاهی را نیز مطرح نمود، اما برخلاف انتظار او، امام به همه سؤالات جواب داد، مگر در باره حقوق مسلمان بر مسلمان. عبدالاعلی آن روز چیزی نگفت و بیرون رفت. امام در روزهای دیگر هم یک کلمه درباره این موضوع نگفت. 
عبدالاعلی عازم خروج از مدینه شد و برای خداحافظی به محضر امام رفت، فکر کرد مجدداً سؤال خود را طرح کند؛ عرض کرد: یا ابن رسول اللَّه! سؤال آن روز من بی جواب ماند.
«من عمداً جواب ندادم».
چرا؟
- «زیرا می ترسم حقیقت را بگویم و شما عمل نکنید و از دین خدا خارج گردید!».
آنگاه امام این چنین به سخن خود ادامه داد:«همانا از جمله سختترین تکالیف الهی در باره بندگان سه چیز است: یکی: رعایت عدل و انصاف میان خود و دیگران، آن اندازه که با برادر مسلمان خود آن چنان رفتار کند که دوست دارد او با خودش چنان کند.
دیگر اینکه: مال خود را از برادران مسلمان مضایقه نکند و با آنها به مواسات رفتار کند.
سوم: یاد کردن خداست در همه حال، اما مقصودم از یاد کردن خدا این نیست که پیوسته سُبْحانَ اللَّهِ وَالْحَمْدُللَّهِ ِ بگوید، مقصودم این است که شخص آن چنان باشد که تا با کار حرامی مواجه شد، یاد خدا که همواره در دلش هست جلو او را بگیرد»(153)





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:


ابزار دانستنی ها برای وبلاگ





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic