تبلیغات
زندگی سوی کمال - داستان راستان شهید مطهری: داستان 114پند آموزگار
 
بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش/ که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد

داستان راستان شهید مطهری: داستان 114پند آموزگار

نوشته شده توسط :آ گلستانه
دوشنبه 12 مهر 1395-08:47 ق.ظ

به نام خدا

داستان 114پند آموزگار

معاویه پسر ابوسفیان، پس از آنکه در سال 41 هجری بر تخت سلطنت نشست، تصمیم گرفت با سلاح تبلیغ و ایجاد شعارهای مخالف، علی - علیه السلام - را به صورت منفورترین مرد عالم اسلام درآورد. انواع وسایل 8تبلیغی را در این راه به کار انداخت. از یک طرف با شمشیر و سرنیزه جلو نشر فضایل علی را گرفت و به احدی فرصت نداد لب به ذکر حدیث یا حکایتی در مدح علی بن ابیطالب بگشاید؛ از طرف دیگر برخی دنیاطلبان را با پولهای گزاف مزدور کرد تا احادیثی از پیغمبر، علیه علی - علیه السلام - جعل کنند.
اما اینها برای منظور معاویه کافی نبود، او گفته بود که من باید کاری کنم که کودکان با کینه علی بزرگ شوند و پیران با احساسات ضد علی بمیرند. آخرین فکری که به نظرش رسید این بود که در سراسر مملکت پهناور اسلامی لعن و دشنام علی را به شکل یک شعار عمومی و مذهبی درآورد. دستور داد همه جا روی منابر در روزهای جمعه لعن علی را ضمیمه خطبه کنند. این کار رایج و عملی شد. پس از معاویه نیز سایر خلفای اموی - برای اینکه علویین را تا حد نهایی تحقیر و آرزوی خلافت اسلامی را از دل آنها برای همیشه بیرون کنند - این فکر را دنبال کردند. نسلهایی که از آن تاریخ به بعد به وجود می آمدند با این شعار مأنوس بودند و خود به خود آن را تکرار می کردند. و این کار در اذهان مردم بیچاره ساده لوح اثر بخشیده بود، تا آنجا که یک روز مردی به عنوان شکایت، جلو حجاج را گرفت و گفت:
فامیلم مرا از خود رانده اند و نام مرا «علی» گذاشته اند، از تو تقاضای کمک و تغییر نام دارم 
حجاج نام او را عوض کرد و گفت: به حکم اینکه وسیله خوبی (تنفر از علی) برای کمکخواهی انتخاب کرده ای، فلان پست را به عهده تو وامی گذارم، برو وآن را تحویل بگیر 
تبلیغات و شعارها کار خود را کرده بود. اما کی می دانست یک جریان کوچک، آثار تبلیغاتی را که متجاوز از نیم قرن روی آن کار شده بود از بین خواهد برد و حقیقت از پشت این همه پرده های ضخیم، آشکار خواهد شد.
عمر بن عبدالعزیز که خود از بنی امیه بود - در ایام کودکی یک روز با سایر کودکان همسال خود مشغول بازی بود و طبق معمول تکیه کلام و ورد زبان اطفال همبازی، لعن «علی بن ابیطالب» بود. کودکان در حالی که سرگرم بازی بودند و می خندیدند و جست و خیز می کردند، به هر بهانه کوچکی لعن علی را تکرار می کردند 
عمر بن عبدالعزیز - نیز با آنها هماهنگ و همصدا بود. اتفاقاً در همانوقت آموزگار وی که مردی خداشناس و متدین و با بصیرت بود از کنار آنها گذشت، به گوش خود شنید که شاگرد عزیزش، علی را لعن می کند. آموزگار چیزی نگفت، از آنجا رد شد و به مسجد رفت. کم کم وقت درس رسید. عمر به مسجد رفت تا درس خود را فرا گیرد، اما همینکه چشم آموزگار به عمر افتاد از جا حرکت کرد و به نماز ایستاد و نماز را خیلی طول داد. عمر احساس کرد نماز بهانه است و واقع امر چیز دیگری است. از هرجا هست رنجش خاطری پیدا شده است. آنقدر صبر کرد تا آموزگار از نماز فارغ شد، آموزگار پس از نماز نگاهی خشم آلود به شاگرد خود کرد.
عمر گفت: ممکن است حضرت استاد علت رنجش خود را بیان کنند؟
«فرزندم! آیا تو امروز علی را لعن می کردی؟».
بلی 
«از چه وقت بر تو معلوم شده که خداوند پس از آنکه از اهل بدر راضی شده بر آنها غضب کرده است و آنها مستحق لعن شده اند؟».
مگر علی از اهل بدر بود؟
«آیا بدر و مفاخر بدر جز به علی به کس دیگری تعلق دارد؟».
قول می دهم دیگر این عمل را تکرار نکنم.
«قسم بخور».
قسم می خورم.
این طفل به عهد و قسم خود وفا کرد. سخن دوستانه و منطقی آموزگار همواره در مد نظرش بود و از آن روز دیگر هرگز لعن علی را بزبان نیاورد؛ اما در کوچه و بازار و مسجد و منبر همواره لعن علی به گوشش می خورد و می دید که ورد زبان همه است، تا اینکه چند سال گذشت و یک روز یک جریان دیگر توجه او را به خود جلب کرد که فکر او را بکلی عوض کرد:
پدرش حاکم مدینه بود، طبق سنت جاری، روزهای جمعه نماز جمعه خوانده می شد و پدرش قبل از نماز خطبه جمعه را ایراد می کرد و باز طبق عادتی که امویها به وجود آورده بودند خطبه را به لعن و سب علی - علیه السلام - ختم می کرد. عمر یک روز متوجه شد که پدرش هنگام ایراد خطابه، در هر موضوعی که وارد بحث می شود داد سخن می دهد و با کمال فصاحت و بلاغت و رشادت آن را بیان می کند، اما همینکه به لعن علی بن ابیطالب می رسد، نوعی لکنت زبان و درماندگی در او پدید می آید. این جهت خیلی مایه تعجب عمر شد با خود حدس زد حتماً در عمق و روح و قلب پدر چیزهایی است که آنها را نمی تواند به زبان بیاورد. آنهاست که خواهی نخواهی در طرز سخن و بیان او اثر می گذارد و موجب لکنت زبان او می شود. یک روز این موضوع را با پدر در میان گذاشت.
پدر جان! من نمی دانم چرا تو در خطابه هایت در هر موضوعی که وارد می شوی در نهایت فصاحت و بلاغت آن را بیان می کنی، اما هنگامی که نوبت لعن این مرد می رسد مثل این است که قدرت از تو سلب می شود و زبانت بند می آید؟
فرزندم! تو متوجه این مطلب شده ای؟
بلی پدر، این مطلب در بیان تو کاملاً پیداست.
فرزند عزیزم! همینقدر به تو بگویم اگر این مردم که پای منبر ما می نشینند، آنچه پدر تو در فضیلت این مرد می داند بدانند، دنبال ما را رها خواهند کرد و به دنبال فرزندان او خواهند رفت.
عمر که سخن آموزگار، از ایام کودکی به یادش بود و این اعتراف را رسماً از پدر خود شنید، تکان سختی به روحیه اش وارد شد و با خدای خود پیمان بست که اگر روزی قدرت پیدا کند، این عادت زشت و شوم را - که یادگار ایام سیاه معاویه است - از میان ببرد.
سال 99 هجری رسید، از زمانی که معاویه این عادت زشت را رایج کرده بود در حدود شصت سال می گذشت. در آن وقت سلیمان بن عبدالملک خلافت می کرد. سلیمان بیمار شد و دانست که رفتنی است. با اینکه طبق وصیت پدرش، عبدالملک مکلف بود برادرش یزید بن عبدالملک را به عنوان ولایت عهد تعیین کند، اما سلیمان بنا به مصالحی «عمر بن عبدالعزیز» را به عنوان خلیفه بعد از خود تعیین کرد. همینکه سلیمان مرد و وصیتنامه اش در مسجد قرائت شد، برای همه موجب شگفتی شد. عمر بن عبدالعزیز در آخر مجلس نشسته بود، وقتی که دید به نام او وصیت شده است، گفت:«اِنَّا للَّهِ ِ وَاِنَّا اِلَیْهِ راجِعُونَ» سپس عده ای زیر بغلهایش را گرفتند و او را بر منبر نشانیدند و مردم هم با رضایت بیعت کردند.
جزء اولین کارهایی که عمر بن عبدالعزیز کرد این بود که لعن علی را قدغن کرد. دستور داد در خطبه های جمعه به جای لعن علی، آیه کریمه:«اِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَاْلأِحْسانِ ...» تلاوت شود.
شعرا و گویندگان این عمل عمر را بسیار ستایش و نام نیک او را جاوید کردند(152).





نظرات() 


Do compression socks help with Achilles tendonitis?
جمعه 17 شهریور 1396 09:55 ق.ظ
Admiring the dedication you put into your website and in depth information you present.
It's nice to come across a blog every once in a while that isn't the same outdated rehashed material.
Great read! I've saved your site and I'm adding your RSS feeds to my Google account.
http://marlyngrobes.jimdo.com
شنبه 31 تیر 1396 07:02 ق.ظ
This is a topic that is close to my heart... Best wishes!

Exactly where are your contact details though?
نگار
دوشنبه 12 مهر 1395 05:45 ب.ظ
سلام عزیزم
مارال
دوشنبه 12 مهر 1395 12:26 ب.ظ
سلام و ادب و احترام امیداورم سال خوبی آغاز کرده باشید
دوست گلم وب جالبی داری ممنون میشم سری به ما هم بزنی و با هم تبادل لینک داشته باشیم مرررسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:


ابزار دانستنی ها برای وبلاگ





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox