بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش/ که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد

داستان راستان شهید مطهری: داستان 109 - فرار از بستر

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/06/18-13:51

به نام خدا
109 فرار از بستر 

یغمبراكرم 55 سال از عمرش مى گذشت كه با دخترى به نام عایشه ازدواج كرد. ازدواج اول پیغمبر با خدیجه بود كه قبل از او دو شوهر كرده بود، و به علاوه پانزده سال از خودش بزرگتر بود. ازدواج با خدیجه در سن 25 سالگى پیغمبر و چهل سالگى خدیجه صورت گرفت و خدیجه 25 سال به عنوان زن منحصر بفرد پیغمبر در خانه پیغمبر بود و فرزندانى آورد و در 65 سالگى وفات كرد. پس از خدیجه پیغمبر با یك بیوه دیگر به نام «سوده» ازدواج كرد. بعد از او با عایشه كه دختر خانه بود و قبلاً شوهر نكرده بود و مستقیما از خانه پدر به خانه پیغمبر مى آمد، ازدواج كرد.
پس از عایشه نیز، با آنكه پیغمبر زنان متعدد گرفت، هیچكدام دختر خانه نبودند، همه بیوه و غالبا سالخورده و احیانا صاحب فرزندان برومندى بودند.
عایشه همواره در میان زنان پیغمبر به خود مى بالید و مى گفت: «من تنها زنى هستم كه با غیر پیغمبر آمیزش نكرده ام. او به زیبایى خود نیز مى بالید و این دو جهت او را مغرور كرده بود و احیانا پیغمبر را ناراحت مى كرد».
عایشه پیش خود انتظار داشت با بودن او، پیغمبر به زن دیگر التفات نكند؛ زیرا طبیعى است براى یك مرد با داشتن زنى جوان و زیبا، به سر بردن با زنانى سالخورده و بى بهره از زیبایى جز تحمل محرومیت و ناكامى چیز دیگر نیست، خصوصا اگر مانند پیغمبر بخواهد رعایت حق و نوبت همه را در كمال دقت و عدالت بنماید.
اما پیغمبر كه ازدواجهاى متعددش بر مبنانى مصالح اجتماعى و سیاسى آن روز اسلام بود، نه بر مبانى دیگر، به این جهات التفاتى نمى كرد و از آن تاریخ تا آخر عمر كه مجموعا در حدود ده سال بود زنان متعددى از میان زنان بى سرپرست، كه شوهرهاشان كشته شده بودند، یا به علت دیگر بى سرپرست شده بودند، به همسرى انتخاب كرد.
بیشتر موضوع دیگرى كه احیانا سبب ناراحتى عایشه مى شد، این بود كه پیغمبر هیچ وقت تمام شب را در بستر نمى ماند، یك سوم شب و گاهى نیمى از شب و گاهى بیشتر از آن را در خارج از بستر به حال عبادت و تلاوت قرآن و استغفار به سر مى برد(138).
شبى نوبت عایشه بود، پیغمبر همینكه خواست بخوابد جامه و كفشهاى خود را در پایین پاى خود نهاد، سپس به بستر رفت. پس از مكثى به خیال اینكه عایشه خوابیده است، آهسته حركت كرد و كفشهاى خویش را پوشید و در را باز كرد و آهسته بست و بیرون رفت. اما عایشه هنوز بیدار بود و خوابش نبرده بود. این جریان براى عایشه خیلى عجیب بود؛ زیرا شبهاى دیگر مى دید كه پیغمبر از بستر برمى خیزد و در گوشه اى از اطاق به عبادت مى پردازد، اما براى او بى سابقه بود كه شبى كه نوبت او است پیغمبر از اطاق بیرون رود. با خود گفت من باید بفهمم پیغمبر كجا مى رود، نكند به خانه یكى دیگر از زنها برود، با خود گفت آیا واقعا پیغمبر چنین كارى خواهد كرد و شبى را كه نوبت من است در خانه دیگرى به سر خواهد برد؟!.
اى كاش سایر زنانش بهره اى از جوانى و زیبایى مى داشتند و حرمسرایى از زیبارویان تشكیل داده بود. او چنین كارى هم كه نكرده و مشتى زنان سالخورده و بیوه دور خود جمع كرده است، به هر حال باید بفهمم او در این وقت شب، به این زودى كه هنوز مرا خواب نبرده به كجا مى رود؟
عایشه فورا جامه هاى خویش را پوشید و مانند سایه به دنبال پیغمبر راه افتاد. دید پیغمبر یكسره از خانه به طرف بقیع كه در كنار مدینه بود و به دستور پیغمبر آنجا را قبرستان قرار داده بودند، رفت و در كنارى ایستاد. عایشه نیز آهسته از پشت سر پیغمبر رفت و خود را در گوشه اى پنهان كرد. دید پیغمبر سه بار دستها را به سوى آسمان بلند كرد، بعد راه خود را به طرفى كج كرد. عایشه نیز به همان طرف رفت پیغمبر راه رفتن خود را تند كرد. عایشه نیز تند كرد. پیغمبر به حال دویدن درآمد. عایشه نیز پشت سرش دوید. بعد پیغمبر به طرف خانه راه افتاد. عایشه، مثل برق، قبل از پیغمبر خود را به خانه رساند و به بستر رفت. وقتى كه پیغمبر وارد شد، نفس تند عایشه را شنید، فرمود: 
«عایشه! چرا مانند اسبى كه تند دویده باشد نفس نفس مى زنى؟».
چیزى نیست یا رسول اللّه!
«بگو اگر نگویى خداوند مرا بى خبر نخواهد گذاشت».
پدر و مادرم قربانت! وقتى كه تو بیرون رفتى من هنوز بیدار بودم، خواستم بفهمم تو این وقت شب كجا مى روى دنبال سرت بیرون آمدم، در تمام این مدت از دور ناظر احوالت بودم!!
«پس آن شبحى كه در تاریكى هنگام برگشتن به چشمم خورد، تو بودى؟».
بلى یا رسول اللّه!
پیغمبر در حالى كه مشت خود را آهسته به پشت عایشه مى زد فرمود: «آیا براى تو این خیال پیدا شد كه خدا و پیغمبر خدا به تو ظلم مى كنند، و حق تو را به دیگرى مى دهند؟».
یا رسول اللّه! آنچه مردم مكتوم مى دارند، خدا همه آنها را مى داند و تو را آگاه مى كند؟
«آرى، جریان رفتن من امشب به بقیع این بود كه فرشته الهى جبرئیل آمد و مرا بانگ زد و بانگ خویش را از تو مخفى كرد. من به او پاسخ دادم و پاسخ خود را از تو مكتوم داشتم. چون گمان كردم تو را خواب ربوده، نخواستم تو را بیدار كنم و بگویم براى استماع وحى الهى باید تنها باشم. به علاوه ترسیدم تو را وحشت بگیرد، این بود كه آهسته از اطاق بیرون رفتم. فرشته خدا به من دستور داد بروم به بقیع و براى مدفونین بقیع طلب آمرزش كنم».
یا رسول اللّه! من اگر بخواهم براى مردگان طلب آمرزش كنم چه بگویم.

«بگو:
«اَلسَّلامُ عَلى اَهْلِ الدِّیارِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ وَالْمُسْلِمینَ وَیَرْحَمُ اللّهُ الْمُسْتَقْدِمینَ مِنّا وَالْمُسْتَاءْخِرینَ فَانّا اِنْشاءَاللّهُ للاحِقُونَ»(139).


-----------------------------------------------------------------------------------------
(138). (اِنَّ رَبَّكَ یَعْلَمُ اَنَّكَ تَقُومُ اَدْنى مِنْ ثُلُثَىِ اللَّیْلِ وَنِصْفَهُ وَثُلثَهُ وَطائِفَةٌ مِنَ الَّذینَ مَعَكَ وَاللّهُ یُقَدِّرُ اللَّیل وَالنَّهارَ) (سوره مزمل، آیه 20)
(139). مسند احمد حنبل، ج 6، ص 221.




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:


ابزار دانستنی ها برای وبلاگ





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic