بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش/ که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد

داستان راستان شهید مطهری: داستان 107 اولین شعار

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/05/28-11:12

به نام خدا

107 اولین شعار 

زمزمه هایی كه ، گاه بگاه ، از مكه در میان قبیله بنی غفار به گوش‏ 
می‏رسید ، طبیعت كنجكاو و متجسس ابوذر را به خود متوجه كرده بود . او 
خیلی میل داشت از ماهیت قضایایی كه در مكه می‏گذرد آگاه شود ، اما از 
گزارشهای پراكنده و نامنظمی كه احیانا به وسیله افراد و اشخاص دریافت‏ 
می‏كرد ، چیز درستی نمی‏فهمید . آنچه برایش مسلم شده بود فقط این مقدار 
بود كه در مكه سخن نوی به وجود آمده و مكیان سخت برای خاموش كردن آن‏ 
فعالیت می‏كنند ، اما آن سخن چیست ؟ و مكیان چرا مخالفت می‏كنند ؟ هیچ‏ 
معلوم نیست . برادرش عازم مكه بود ، به او گفت : " می‏گویند شخصی در 
مكه ظهور كرده و سخنان تازه ‏ای آورده است ، و مدعی است كه آن سخنان از طرف خدا به او 
وحی می‏شود ، اكنون كه تو به مكه می‏روی ، از نزدیك تحقیق كن و خبر درست‏ 
را برای من بیاور " . 
روزها در انتظار برادر بود تا مراجعت كرد . هنگام مراجعت از او پرسید 

- " هان ! چه خبر بود و قضیه از چه قرار است " . 
- " تا آنجا كه من توانستم تحقیق كنم ، او مردی است كه مردم را به‏ 
اخلاق خوب دعوت می‏كند ، كلامی هم آورده كه شعر نیست " . 
- " منظور من تحقیق بیشتر بود ، این مقدار كافی نیست . خودم شخصا 
باید بروم و از حقیقت این كار سر در بیاورم " . 
ابوذر مقداری آذوقه در كوله بار خود گذاشت و آن را به پشت گرفت و 
یكسره به مكه آمد . . . تصمیم گرفت هر طور هست با خود آن مردی كه سخن‏ 
نو آورده ملاقات كند ، و سخن او را از زبان خودش بشنود . اما نه او را 
می‏شناخت و نه جرئت می‏كرد از كسی سراغ او را بگیرد . 
محیط مكه محیط ارعاب و وحشت بود . ابوذر بدون آنكه به كسی اظهار كند 
متوجه اطراف بود و به سخنان مردم گوش می‏داد ، شاید نشانه‏ای از مطلوب‏ 
بیاید . 
مركز اخبار و وقایع مسجد الحرام بود . ابوذر نیز با كوله بار خود به‏ 
مسجدالحرام آمد . روز را شب كرد و نشانه‏ای به دست نیاورد . پس از آنكه‏ 
پاسی از شب گذشت ، چون خسته بود همانجا دراز كشید . طولی نكشید جوانی‏ 
از نزدیك او عبور كرد . آن جوان نگاهی متجسسانه به سراپای ابوذر كرد و 
رد شد . نگاه جوان از نظر ابوذر خیلی معنی دار بود . به قلبش خطور كرد 
شاید این جوان شایستگی داشته باشد كه راز خودم را با او در میان بگذارم . 
حركت كرد و پشت سر جوان راه افتاد ، اما جرئت نكرد چیزی اظهار كند به‏ 
سر جای خود برگشت . 
روز بعد تمام روز را متفحصانه در مسجد الحرام به سر برد . آن روز نیز 
اثری از مطلوب نیافت . شب فرا رسید و در همانجا دراز كشید . درست در 
همان وقت شب پیش ، همان 
جوان پیدا شد ، جلو آمد و با احترام به ابوذر گفت : 
- " آیا وقت آن نرسیده است كه تو به منزل خودت بیایی و شب را در 
آنجا به سر ببری ؟ " . این را گفت و ابوذر را با خود به منزل برد . 
ابوذر شب را مهمان آن جوان بود ، ولی باز هم از اینكه راز خود را با 
جوان به میان بگذارد خودداری كرد . جوان نیز از او چیزی نپرسید . صبح زود 
ابوذر ، خداحافظی كرد و به دنبال مقصد خود به مسجد الحرام آمد . آن روز 
نیز شب شد و ابوذر نتوانست از سخنان پراكنده مردم چیزی بفهمد . همینكه‏ 
پاسی از شب گذشت ، باز همان جوان آمد و ابوذر را با خود به خانه برد ، 
اما این نوبت جوان سكوت را شكست . 
- " آیا ممكن است به من بگویی برای چه كاری به این شهر آمده ‏ای ؟ " 
- " اگر با من شرط كنی كه مرا كمك كنی به تو می‏گویم " . 
- " عهد می‏كنم كه كمك خود را از تو دریغ نكنم " . 
- " حقیقت این است ، مدتها است در میان 
قبیله خودمان می‏شنویم كه مردی در مكه ظهور كرده است و سخنانی آورده و 
مدعی است آن سخنان از جانب خدا به او وحی می‏شود . من آمده‏ام خود او را 
ببینم و درباره كار او تحقیق كنم . اولا عقیده تو درباره این مرد چیست ؟ 
و ثانیا آیا می‏توانی مرا به او راهنمائی كنی ؟ " 
- " مطمئن باش كه او بر حق است و آنچه می‏گوید از جانب خداست . صبح‏ 
من تو را پیش او خواهم برد . اما همان طور كه خودت می‏دانی ، اگر مردم‏ 
این شهر بفهمند من تو را پیش او می‏برم ، جان هر دو نفر ما در خطر است . 
فردا صبح من جلو می‏افتم و تو پشت سر من با مقداری فاصله بیا و ببین من‏ 
كجا می‏روم . من مراقب اطراف هستم ، اگر حس كردی خطری در كار است‏ 
می‏ایستم و خم می‏شوم مانند كسی كه مثلا ظرفی را خالی می‏كند . تو به این‏ 
علامت متوجه خطر باش و دور شو ، اما اگر خطری پیش نیامد هر جا كه من‏ 
رفتم تو هم بیا " . 
فردا صبح جوان كه كسی جز علی بن ابیطالب نبود ، از خانه بیرون آمد و 
راه افتاد ، 
و ابوذر نیز از پشت سرش ، خوشبختانه با خطری مواجه نشدند . علی ابوذر 
را به خانه پیغمبر رساند . 
ابوذر سرگرم مطالعه در احوال و اطوار پیغمبر شد ، و مرتب آیات قرآن‏ 
را گوش می‏كرد . به جلسه دوم نكشید كه با میل و اشتیاق اسلام اختیار كرد ، 
و با رسول خدا پیمان بست تا زنده است در راه خدا از هیچ ملامتی پروا 
نداشته باشد ، و سخن حق را و لو در ذائقه ها تلخ آید بگوید . 
رسول خدا به او فرمود : " اكنون به میان قوم خود برگرد و آنها را به‏ 
اسلام دعوت كن ، تا دستور ثانوی من به تو برسد " . 
ابوذر گفت : " بسیار خوب . اما به خدا قسم پیش از اینكه از این شهر 
بیرون بروم ، در میان این مردم خواهم رفت و با آواز بلند به نفع اسلام‏ 
شعار خواهم داد . هر چه باداباد " . 
ابوذر بیرون آمد و خود را به قلب مكه ، یعنی مسجد الحرام رساند . و در 
مجمع قریش فریاد بر آورد : 
شهدان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله 
مكیان با شنیدن این شعار ، بدون آنكه مهلت سؤال و جوابی بدهند ، به سر 
این مرد كه او را اصلا نمی‏شناختند ریختند . اگر عباس بن عبدالمطلب خود 
را با روی ابوذر نینداخته بود ، چیزی از ابوذر باقی نمی‏ماند . عباس به‏ 
مكیان گفت : " این مرد از قبیله بنی غفار است . راه كاروان تجارتی‏ 
قریش از مكه به شام و از شام به مكه در سرزمین این قبیله است . شما هیچ‏ 
فكر نمی‏كنید كه اگر مردی از آنها را بكشید ، دیگر نخواهید توانست به‏ 
سلامت از میان آنها عبور كنید ؟ ! " 
ابوذر از دست قریش نجات یافت ، اما هنوز كاملا دلش آرام نگرفته بود 
. با خود گفت ، یك بار دیگر این عمل را تكرار می‏كنم ، بگذار این مردم‏ 
این چیزی را كه دوست ندارند به گوششان بخورد . بشنوند تا كم كم به آن‏ 
عادت كنند . روز بعد آمد و همان شعار روز پیش را تكرار كرد . باز قریش‏ 
به سرش ریختند ، و با وساطت عباس بن عبدالمطلب نجات یافت .
ابوذر ، پس از این جریان طبق دستور رسول اكرم به میان قوم خویش رفت‏ 
، و به تعلیم و تبلیغ و ارشاد آنان پرداخت . همینكه رسول اكرم از مكه به‏ 
مدینه مهاجرت كرد ، ابوذر نیز به مدینه آمد و تا نزدیكیهای آخر عمر خود 
در مدینه به سر برد . ابوذر صراحت لهجه خود را تا آخر حفظ كرد . به همین‏ 
جهت در زمان خلافت عثمان ، ابتدا به شام و سپس به نقطه‏ ای در خارج مدینه‏ 
به نام " ربذه " تبعید شد ، و در همانجا در تنهایی در گذشت . پیغمبر 
اكرم درباره‏اش فرموده بود : " خدا رحمت كند ابوذر را ، تنها زندگی‏ 
می‏كند ، تنها می‏میرد ، تنها محشور می‏شود " ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 اسدالغایه ، جلد1 ، صفحه 301 و جلد 5 ، صفحه 186 و الغدیر ، ج 8 ، 
صفحه 314 ، چاپ بیروت . 





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:


ابزار دانستنی ها برای وبلاگ





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات