بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش/ که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد

داستان راستان شهید مطهری: داستان 106 مصونیتی كه لغو شد

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/04/30-08:58

به نام خدا

106 مصونیتی كه لغو شد 

مسلمانانی كه در اثر شكنجه و آزار قریش از مكه به حبشه مهاجرت كرده‏ 
بودند ، همه روزه انتظار خبر تازه‏ای از جانب مكه و مكیان داشتند . هر 
چند آنها و هم مسلكانشان - كه پرچمدار توحید و عدالت بودند - نسبت به‏ 
انبوه مخالفین ، یعنی طرفداران بت پرستی و ادامه نظام اجتماعی موجود ، 
بسیار در اقلیت بودند ، اما مطمئن بودند كه روز بروز بر طرفداران آنها 
افزوده و از مخالفین آنها كاسته می‏شود . و حتی ناامید نبودند كه تمام‏ 
قریش بزودی پرده غفلت را بدرند و راه رشد و صلاح خویش را باز یابند و 
مانند آنان آیین بت پرستی را رها كرده راه مسلمانی پیش گیرند . 
ز قضا شایعه‏ای در آن نقطه از حبشه ، كه آنها بودند ، به وجود آمد مبنی‏ 
بر اینكه همه قریش تغییر عقیده و رویه داده و اسلام اختیار كرده‏اند . هر 
چند این خبر رسما تأیید نشده بود ، اما ایمان و اعتقاد و امیدواری‏ 
فراوانی كه مسلمانان به گسترش و پیروزی آئین اسلام داشتند ، سبب شد تا 
گروهی از آنان ، بدون آنكه منتظر تأیید خبر از طرف مقامات رسمی بشوند ، 
راه مكه را پیش گیرند یكی از آنان عثمان بن مظعون ، صحابی معروف ، بود 
كه فوق العاده مورد علاقه رسول اكرم و احترام همه مسلمانان بود . عثمان بن‏ 
مظعون همینكه به نزدیكیهای مكه رسید ، فهمید قضیه دروغ بوده و قریش‏ 
بالعكس بر شكنجه و آزار مسلمانان افزوده‏اند . نه راه رفتن داشت و نه‏ 
راه برگشتن ، زیرا حبشه راه نزدیكی نبود كه به آسانی بتوان برگشت . از 
آن طرف وارد مكه شدن همان و تحت شكنجه قرار گرفتن همان . بالاخره یك‏ 
چیز به نظرش رسید ، و آن اینكه از عادت جاری و معمول عرب استفاده كند 
و خود را در " جوار " یكی از متنفذین قریش قرار دهد . 
طبق عادت عرب ، اگر كسی از دیگری " جوار " می‏خواست ، یعنی از او 
تقاضا می كرد كه او را پناه دهد و از او حمایت كند ، آن دیگری جوار 
می‏داد و تا پای جان هم از او حمایت می‏كرد . برای عرب ننگ بود كه كسی‏ 
جوار بخواهد - ولو دشمن - و او جوار ندهد ، یا پس از جوار دادن از او 
حمایت نكند . عثمان نیمه شب وارد مكه شد و یكسره به طرف خانه ولید بن‏ 
مغیره مخزومی ، كه از شخصیتهای برجسته و ثروتمند و متنفذ قریش بود ، 
رفت و از او جوار خواست . ولید هم جوار او را پذیرفت . 
روز بعد ، ولید بن مغیره هنگامی كه اكابر قریش در مسجد الحرام جمع‏ 
بودند به مسجد الحرام آمد ، و عثمان بن مظعون را با خود آورد ، و رسما 
اعلام كرد كه عثمان دربن مظعون را با خود آورد ، و رسما اعلام كرد كه عثمان‏ 
در جوار من است و از این ساعت اگر كسی متعرض او شود متعرض من شده‏ 
است . قریش كه جوار ولید بن مغیره را محترم می‏شمردند ، دیگر متعرض‏ 
عثمان نشدند . و از آن ساعت " مصونیت " پیدا كرد ، آزادانه می‏رفت و 
می‏آمد و مانند یكی از قریش در مجالس 
و محافل آنها شركت می‏كرد . 
اما در همان حال ، قریش لحظه‏ای از آزار و شكنجه سایر مسلمانان فرو 
گذار نمی‏كردند . این جریان بر عثمان - كه هرگز راحت خود و رنج یاران را 
نمی‏توانست ببیند - سخت گران می‏آمد . روزی با خود اندیشید این مروت‏ 
نیست من در پناه یك نفر مشرك آسوده باشم ، و برادران همفكر و هم‏ 
عقیده‏ام در زیر شكنجه و آزار باشند . از این رو نزد ولید بن مغیره آمد و 
گفت : 
" من از تو متشكرم ، تو به من پناه دادی و از من حمایت كردی ، ولی از 
امروز می‏خواهم از جوار تو خارج شوم و به یاران خود ملحق شوم . بگذار هر 
چه بر سر آنها می‏آید بر سر من نیز بیاید " . 
- " برادرزاده جان ، شاید به تو خوش نگذشته و پناه من نتوانسته تو را 
محفوظ نگاه دارد " . 
- " چرا ، من از این جهت ناراضی نیستم ، من می‏خواهم بعد از این ، جز 
در " پناه خدا " زندگی نكنم " . 
- " حالا كه این چنین تصمیم گرفته‏ای ، 
س همان طور كه روز اول ، من تو را به مسجد الحرام بردم و در مجمع عمومی‏ 
قریش پناهندگی تو را اعلام كردم . به مسجد الحرام بیا و رسما در مجمع‏ 
قریش خروج خود را از پناهندگی من اعلام كن " . 
- " بسیار خوب ، مانعی ندارد " . 
ولید و عثمان با هم به مسجد الحرام آمدند . هنگامی كه سران قریش گرد 
آمدند ، ولید اظهار كرد : " همه بدانند كه عثمان آمده است تا خروج خود 
را از جوار من اعلام كند " . 
- " راست می‏گوید ، برای همین منظور آمده‏ام و اضافه می‏كنم كه در مدتی‏ 
كه در جوار ولید بودم ، از من خوب حمایت كرد و از این جهت هیچگونه‏ 
نارضایی ندارم . علت خروج من از جوار او فقط این است كه دوست ندارم‏ 
غیر از خدا احدی را پناهگاه خودم محسوب دارم " . 
به این ترتیب مدت جوار عثمان به پایان رسید ، و مصونیتی كه تا آن‏ 
ساعت داشت لغو شد . اما عثمان مانند اینكه تازه ‏ای در زندگیش رخ نداده‏ 
، مثل روزهای پیش در محفل قریش 
شركت كرد . 
از قضا در آن روز لبیدبن ربیعه ، شاعر معروف عرب ، به مكه آمده بود ، 
به قصد اینكه قصیده معروف خود را كه یكی از شاهكارهای قصائد عرب‏ 
جاهلیت است - و تازه به نظم آورده بود - در محفل قریش بخواند . قصیده‏ 
لبید با این مصراع آغاز می‏گردد : 
الا كل شی‏ء ما خلا الله باطل
یعنی هر چیزی جز خداوند باطل است ، حق مطلق ذات اقدس احدیث است . 
رسول اكرم ، درباره این مصراع فرموده است : " راست‏ترین شعری است كه‏ 
عرب سروده است " . 
لبید به مجمع قریش آمد و قرار شد قصیده خویش را قرائت كند . حضار 
مجلس سراپا گوش شدند كه شاهكار تازه لبید را بشنوند . لبید با غرور 
افتخار آمیزی خواندن قصیده را آغاز كرد ، و تا گفت : 
الا كل شی‏ء ما خلا الله باطل
عثمان بن مظعون ، كه در كناری نشسته بود ، 
مهلت نداد مصراع دوم را بخواند ، به علامت تصدیق گفت : 
" احسنت ، راست گفتی ، حقیقت همین است ، همه چیز جز خدا باطل و بی‏ 
حقیقت است " . 
لبید مصراع دوم را خواند : 
و كل نعیم لا محاله زائل
یعنی هر نعمتی جبرا فناپذیر و معدوم شدنی است . فریاد عثمان بلند شد : 
" اما این یكی را دروغ گفتی ، همه نعمتها فناشدنی نیست ، این فقط 
درباره نعمتهای این جهان صادق است . نعمتهای آن جهانی همه پایدار و باقی‏ 
است " . 
تمام جمعیت به طرف عثمان بن مظعون ، این مرد جسور ، خیره شدند . 
هیچكس انتظار نداشت در محفلی كه از اكابر و اشراف قریش تشكیل شده ، و 
شاعری با شخصیت مانند لبید بن ربیعه از راه دور آمده تا شاهكار خود را 
بر قریش عرضه دارد ، مردی مانند عثمان بن مظعون ، كه تا ساعتی پیش در 
پناه دیگری بود و اكنون نه تأمین مالی دارد و نه تأمین جانی و همه‏ 
همفكران و هم مسلكانش 
در زیر شكنجه به سر می‏برند ، اینگونه جسارت بود بورزد و اظهار عقیده كند 

جمعیت به لبید گفتند : " شعر خویش را تكرار كن " . باز تالبید گفت‏ 

الا كل شی‏ء ما خلاالله باطل
عثمان گفت : " راست است ، درست است " . 
و چون لبید گفت : 
و كل نعیم لا محاله زائل
عثمان گفت : " دروغ است ، این طور نیست ، نعمتهای آن جهانی فنا 
پذیر نیست " . 
این دفعه خود لبید بیش از همه ناراحت شد . فریاد بر آورد : " ای‏ 
مردم قریش ! به خدا قسم سابقا مجالس شما این طور نبود . در میان شما 
اینگونه افراد جسور و بی ادب نبودند . چه شده كه اینجور اشخاص در میان‏ 
شما پیدا شده‏اند ؟ " 
یكی از حضار مجلس ، برای اینكه از لبید دلجویی كرده باشد و او را به‏ 
قرائت قصیده‏اش ادامه دهد ، گفت : " از حرف این مرد ناراحت نباش ، 
مرد سفیهی است ، تنها هم نیست ، یك عده سفیه دیگر هم در این شهر پیدا 
شده‏اند و با 
این مردم هم عقیده‏اند . اینها از دین ما خارج شده‏اند و دین دیگری برای‏ 
خود انتخاب كرده‏اند " . 
عثمان جواب تندی به گوینده این سخن داد . او هم دیگر طاقت نیاورد ، 
از جا حركت كرد و سیلی محكمی به چهره عثمان نواخت ، كه یك چشمش كبود 
شد . یكی از حضار مجلس گفت : 
" عثمان ! قدر ندانستی ، در جوار خوب آدمی بودی ، اگر در جوار ولید 
بن مغیره باقی مانده بودی اكنون چشمت این طور نبود " . 
عثمان گفت : 
- " پناه خدا مطمئن تر و محترم تر است از پناه غیر خدا هر كه باشد . 
اما چشمم : بدانكه چشم دیگرم نیز آرزومند است به افتخاری نائل شود كه‏ 
این چشمم نائل شده است " . 
خود ولید بن مغیره آمد جلو و گفت : 
- " عثمان ! من حاضرم جوار خودم را تجدید كنم " . 
- " اما من تصمیم گرفته‏ام جز جوار خدا جوار احدی را نپذیرم " ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 اسدالغایه ، جلد3 ، ص 385 - 386 و سیره ابن هشام ، جلد 1 ، ص 364 
- . 370 






نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:


ابزار دانستنی ها برای وبلاگ





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات