بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش/ که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد

داستان راستان شهید مطهری: داستان 100 ابن سیابه

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/03/13-07:50

به نام خدا

100 ابن سیابه 

عبدالرحمن بن سیابه كوفی ، جوانی نورس بود كه پدرش از دنیا رفت . 
مرگ پدر از یك طرف ، فقر و بیكاری از طرف دیگر ، روح حساس او را رنج‏ 
می‏داد . روزی در خانه نشسته بود كه كسی در خانه را زد . یكی از دوستان‏ 
پدرش بود . به او تسلیت گفت و دلداری داد . سپس پرسید : " آیا از 
پدرت سرمایه‏ای باقی مانده است ؟ " 
- " نه " . 
- " این هزار درهم را بگیر ، اما بكوش كه اینها را سرمایه كنی و از 
منافع آنها خرج كنی " . 
این را گفت و از دم در برگشت و رفت . 
عبدالرحمن خوشحال و خرم پیش مادرش رفت و كیسه پول را به او نشان داد 
و جریان نقل كرد . طبق توصیه دوست پدرش به فكر كاسبی افتاد . نگذاشت به‏ 
فردا بكشد . تا شب آن پول را تبدیل به كالا كرد . دكانی برای خود در نظر 
گرفت و مشغول كار و كسب شد . طولی نكشید كه كار و كسبش بالا گرفت . 
حساب كرد دید ، گذشته از اینكه با این سرمایه زندگی خود را اداره كرده ، 
مبلغ زیادی نیز بر سرمایه افزوده شده است . فكر كرد به حج برود . با 
مادرش مشورت كرد . مادر گفت : 
" اول برو پیش همان دوست پدرت و هزار درهم او را كه سرمایه بركت‏ 
زندگی ما شده بده ، بعد برو به مكه " . 
عبدالرحمن پیش آن مرد رفت و كیسه‏ای دارای هزار درهم جلو او گذاشت و 
گفت : 
" پولتان را بگیرید . " آن مرد اول خیال كرد كه مبلغ پول كم بوده‏ 
است و عبدالرحمن پس از چندی عین پول را به او برگردانده است ، گفت : 
" اگر این مبلغ كم است ، مبلغی دیگر بیفزایم ؟ " 
عبدالرحمن گفت : " خیر ، كم نیست ، 
بسیار پول پر بركتی بود . و چون من اكنون از خودم دارای سرمایه‏ای هستم و 
به این مبلغ نیازمند نیستم ، آمدم ضمن اظهار تشكر از لطف شما ، پولتان‏ 
را رد كنم . خصوصا كه الان عازم سفر حجم ، و میل داشتم پول شما خدمت‏ 
خودتان باشد " . عبدالرحمن این را گفت و از آن خانه خارج شد ، و بار 
سفر حج بست . 
پس از انجام مراسم حج ، به مدینه آمد ، همراه جمعیت به محضر امام‏ 
صادق رفت . جمعیت انبوهی در خانه حضرت گرد آمده بودند . عبدالرحمن كه‏ 
جوانی نورس بود ، رفت پشت سر همه نشست و شاهد رفت و آمدها و سؤال و 
جوابهایی كه از امام می‏شد بود . همینكه مجلس كمی خلوت شد ، امام صادق‏ 
با اشاره او را نزدیك طلبیده پرسید : 
- " شما كاری دارید ؟ " 
- " من عبدالرحمن پسر سیابه كوفی بجلی هستم " . 
- " احوال پدرت چطور است ؟ " 
- " پدرم به رحمت خدا رفت " . 
" ای وای ، ای وای ، خدا او را رحمت كند ، آیا از پدرت ارثی هم برای‏ 
شما باقی ماند ؟ " 
- " خیر ، هیچ چیز از او باقی نماند " . 
- " پس چطور توانستی حج كنی ؟ " 
- " قضیه از این قرار است : ما بعد از پدرمان خیلی پریشان بودیم ، 
مرگ پدر از یك طرف و فقر و پریشانی از طرف دیگر بر ما فشار می‏آورد ، 
تا آنكه روزی یكی از دوستان پدرم هزار درهم آورد و ضمن تسلیت به ما گفت‏ 
، من این پول را سرمایه كنم . همین كار را كردم و از سود آن اقدام به سفر 
حج نمودم . . . " 
همینكه سخن عبدالرحمن به اینجا رسید ، امام پیش از اینكه او داستان را 
به آخر برساند فرمود : 
- " بگو هزار درهم دوست پدرت را چه كردی ؟ " 
- " با اشاره مادرم ، قبل از حركت به خودش رد كردم " . 
- " احسنت ، حالا میل داری نصیحتی بكنم ؟ ! " 
" قربانت گردم ، البته ! 
- " بر تو باد به راستی و درستی ، آدم راست و درست شریك مال مردم‏ 
است . . . " ( 1 ) 

پاورقی : 
. 1 سفینه البحار ، جلد 2 ، ماده - " عبد " . 





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:


ابزار دانستنی ها برای وبلاگ





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic