بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش/ که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد

داستان راستان شهید مطهری: داستان 95 توحید مفضل

نوشته شده توسط :آ نوری
1395/03/6-07:50

به نام خدا

95 توحید مفضل 

مفضل بن عمر جعفی ، بعد از آنكه از انجام نماز عصر در مسجد پیغمبر فارغ‏ 
شد ، همانجا در نقطه‏ای میان منبر رسول اكرم و قبر آن حضرت نشست و كم كم‏ 
یك رشته افكار ، او را در خود غرق كرد ، افكارش در اطراف عظمت و 
شخصیت عظیم و آسمانی رسول اكرم دور می‏زد . 
هر چه بیشتر می‏اندیشید بیشتر بر اعجابش نسبت به آن حضرت می‏افزود . 
با خود می‏گفت ، با همه تعظیم و تجلیلی كه از مقام والای این شخصیت بی‏ 
نظیر می‏شود ، درجه و منزلتش خیلی بیش از اینهاست . آنچه مردم از شرف‏ 
و عظمت و فضیلت آن حضرت به آن پی برده‏اند ، نسبت به آنچه پی نبرده‏اند 
بسیار ناچیز است . 
مفضل غرق در این تفكرات بود كه سر و كله ابن ابی العوجاء - مادی مسلك‏ 
معروف - پیدا شد و آمد و در كناری نشست . طولی نكشید یكی دیگر از 
همفكران و هم مسلكان ابن ابی العوجاء وارد شد و پهلوی او نشست و با هم‏ 
به گفتگو پرداختند . 
در آن تاریخ كه آغاز دوره خلافت عباسیان بود ، دوره تحول فرهنگی اسلامی‏ 
بود . در آن دوره ، خود مسلمانان برخی رشته‏های علمی تأسیس كرده بودند . 
نیز كتبی در رشته‏های علمی و فلسفی از زبانهای یونانی و فارسی و هندی‏ 
ترجمه كرده یا مشغول ترجمه بودند . نخله‏ها و رشته‏های كلامی و فلسفی به‏ 
وجود آمده بود . دوره دوره برخورد عقاید و آراء بود . عباسیان به آزادی‏ 
عقیده - تا آنجا كه با سیاست برخورد نداشت - احترام می‏گذاشتند . 
دانشمندان غیر مسلمان ، حتی دهریین و مادیین كه در آن وقت به نام " 
زنادقه " خوانده می‏شدند ، آزادانه عقاید خویش را اظهار می‏داشتند . تا 
آنجا كه احیانا این دسته در مسجدالحرام كنار كعبه ، یا 
در مسجد مدینه كنار قبر پیغمبر ، دور هم جمع می‏شدند و حرفهای خود را 
می‏زدند . ابن ابی العوجاء از این دسته بود . 
در آن روز او و رفیقش هر دو ، با فاصله كمی وارد مسجد پیغمبر شدند و 
پیش هم نشستند و به گفتگو پرداختند ، اما آنچنان دور نبودند كه مفضل‏ 
سخنان آنها را نشود . اتفاقا اولین سخنی كه از ابن ابی العوجاء به گوش‏ 
مفضل خورد ، درباره همان موضوعی بود كه قبلا مفضل در آن باره فكر می‏كرد ، 
درباره رسول اكرم بود . او به رفیق خود گفت : 
" عجب كار این مرد ( پیغمبر اكرم ) بالا گرفت ، رسید به جایی كه كسی‏ 
از آن بالاتر نرفته ! " 
رفیقش گفت : 
" نابغه بود . ادعا كرد كه با مبداء كل جهان مربوط است و كارهایی‏ 
عجیب و خارق العاده هم از او به ظهور رسید كه عقلها را متحیر ساخت . 
عقلا و ادبا و فصحا و خطبا خود را در برابر او عاجز دیدند و دعوت او را 
پذیرفتند . بعد سایر 
طبقات فوج فوج به طرف او آمدند و به او ایمان آوردند . كار به آنجا 
كشیده كه نام وی همراه با نام ناموسی كه خود را مبعوث از طرف او 
می‏دانست همراه شده است . 
اكنون نام او به عنوان " اذان " در همه شهرها و ده‏ها - كه دعوت او 
به آنجا رسیده و حتی در دریاها و صحراها و كوهستانها - برده می‏شود . همه‏ 
جا شبانه روزی پنج نوبت گوش هر كسی فریاد اشهد ان محمدا رسول الله را 
می‏شنود . در اذان نام این مرد برده می‏شود ، در اقامه برده می‏شود . به این‏ 
ترتیب هرگز فراموش نخواهد شد . 
ابن ابی العوجاء گفت : " در اطراف محمد بیش از این بحث نكنیم ، من‏ 
هنوز نتوانسته‏ام معمای شخصیت این مرد را حل كنم . بهتر است بحث را در 
اطراف مبداء و آغاز هستی كه محمد پایه دین خود را بر آن گذاشت دنبال‏ 
كنیم " . آنگاه ابن ابی العوجاء برخی در اطراف عقیده مادی خود - مبنی‏ 
بر اینكه تدبیر و تقدیری در كار نیست . طبیعت قائم بذات است ، ازلا و 
ابدا چنین بوده و خواهد بود - صحبت كرد . 
همینكه سخنش به اینجا رسید ، مفضل دیگر طاقت نیاورد ، یك پارچه خشم‏ 
و بغض شده بود ، مثل توپ منفجر شده فریاد بر آورد : " دشمن خدا ! خالق‏ 
و مدبر خود را كه تو را به بهترین صورت آفریده انكار می‏كنی ؟ ! جای دور 
نرو ، اندكی در خود و حیات و زندگی و مشاعر و تركیب خودت فكر كن تا 
آثار و شواهد مخلوق و مصنوع بودن را دریایی . . . " 
ابن ابی العوجاء كه مفضل را نمی‏شناخت ، پرسید : 
تو كیستی و از چه دسته‏ای ؟ اگر از متكلمینی بیا روی اصول و مبانی كلامی‏ 
با هم بحث كنیم ، اگر واقعا دلائل قوی داشته باشی ما از تو پیروی می‏كنیم‏ 
. و اگر اهل كلام نیستی كه سخنی با تو نیست . اگر هم از اصحاب جعفر بن‏ 
محمدی كه او با ما اینجور حرف نمی‏زند ، او گاهی بالاتر از این چیزها كه‏ 
تو شنیدی از ما می‏شنود ، اما هرگز دیده نشده از كوره در برود و با ما 
تندی كند . او هرگز عصبی نمی‏شود و 
دشنام نمی‏دهد . او با كمال بردباری و متانت سخنان ما را استماع می‏كند ، 
صبر می‏كند ما آنچه در دل داریم بیرون بریزیم و یك كلمه باقی نماند . در 
مدتی كه ما اشكالات و دلائل خود را ذكر می‏كنیم ، او چنان ساكت و آرام‏ 
است و با دقت گوش می‏كند كه ما گمان می‏كنیم تسلیم فكر ما شده است . 
آنگاه شروع می‏كند به جواب ، با مهربانی جواب ما را می‏دهد ، با جمله‏ 
هایی كوتاه و پر مغز چنان راه را بر ما می‏بندد كه قدرت فرار از ما سلب‏ 
می‏گردد . اگر تو از اصحاب او هستی مانند او حرف بزن " . 
مفضل با یك دنیا ناراحتی در حالی كه كله‏اش داغ شده بود از مسجد بیرون‏ 
رفت . با خود می‏گفت عجب ابتلایی برای عالم اسلام پیدا شده ، كار به جایی‏ 
كشیده كه زنادقه و دهری مسلكها در مسجد پیغمبر می‏نشینند و بی پروا همه‏ 
چیز را انكار می‏كنند . یكسره به خانه امام صادق ( ع ) آمد . امام فرمود : 
" مفضل ! چرا اینقدر ناراحتی ؟ چه پیش آمده ! " 
- " یا ابن رسول الله الان در مسجد پیغمبر 
بودم ، یكی دو نفر از دهریین آمدند و نزدیك من نشستند ، سخنانی در انكار 
خدا و پیغمبر از آنها شنیدم كه آتش گرفتم ، چنین و چنان می‏گفتند و من هم‏ 
این طور جوابشان را دادم " . 
" غصه نخور ، از فردا بیا نزد من ، یك سلسله درس توحیدی برایت شروع‏ 
می‏كنم . آن قدر در اطراف حكمتهای الهی در خلقت و آفرینش ، در قسمتهای‏ 
مختلف ، در اطراف جاندار و بی جان ، پرنده و چرنده ، خوردنی و غیر 
خوردنی ، نباتات و غیره برایت بحث كنم ، كه تو و هر دانشجوی حقیقت جو 
را كفایت كند ، و زنادقه و دهریین را در حیرت فرو برد . فردا صبح‏ 
منتظرم " . 
مفضل با یك دنیا مسرت از محضر امام صادق مرخص شد . با خود می‏گفت ، 
این ناراحتی امروز من عجب نتیجه خوبی داشت . آن شب خواب به چشمش‏ 
نیامد . هر لحظه انتظار می‏كشید كی صبح بشود و به محضر امام صادق بشتابد . 
به نظرش می‏آمد كه امشب از هر شب دیگر طولانی تر است . صبح زود خود را 
به در خانه 
امام رساند . اجازه خواست و وارد شد . با اجازه امام نشست . بعد امام‏ 
به طرف اطاقی كه افراد خصوصی را در آنجا می‏پذیرفت حركت كرد . مفضل هم‏ 
با اشاره امام از پشت سر راه افتاد . آنگاه امام كه به روحیه مفضل آشنا 
بود فرمود : 
" گمان می‏كنم دیشب خوابت نبرده باشد و همه‏ اش انتظار كشیده باشی كی‏ 
صبح بشود كه بیایی اینجا " . 
- " بلی همین طور است كه می‏فرمایید " . 
- " ای مفضل ! خداوند تقدم دارد بر همه موجودات ، اول و آخر موجودات‏ 
او است . . . " 
- " یا ابن رسول الله اجازه می‏دهید هر چه می‏فرمایید بنویسم ، كاغذ و 
قلم حاضر است " . 
- " چه مانعی دارد بنویس " . 
چهار روز متوالی ، در چهار جلسه طولانی ، كه حداقل از صبح تا ظهر بود ، 
امام به مفضل درس توحید القاء كرد و مفضل مرتب نوشت . این نوشته ‏ها به‏ 
صورت رساله‏ای كامل و جامع در آمد . 
كتابی كه اكنون به نام " توحید مفضل " در 
دست است ، و از جامع ترین بیانها در حكمت آفرینش است ، محصول این‏ 
جریان و این چهار جلسه طولانی است ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 بحارالانوار ، چاپ جدید ، جلد 3 ، صفحه 57 - . 151 





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:


ابزار دانستنی ها برای وبلاگ





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic