تبلیغات
زندگی سوی کمال
 
بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش/ که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد

داستان راستان شهید مطهری: داستان 102 حرف بقالها

نوشته شده توسط :آ گلستانه
دوشنبه 17 خرداد 1395-01:28 ب.ظ

به نام خدا

102 حرف بقالها 

در زمانی كه علی بن موسی الرضا علیه السلام از طرف مأمون به خراسان‏ 
احضار شده ، و اجبارا با شرائط خاصی ولایت عهد مأمون را پذیرفته بود ، " 
زید النار " برادر امام نیز در خراسان بود . زید به واسطه داعی ه‏ای كه‏ 
داشت و انقلابی كه در مدینه بر پا كرده بود ، مورد خشم و غضب مأمون قرار 
گرفته بود . اما مأمون كه آن ایام سیاستش اقتضاء می‏كرد كه حرمت و حشمت‏ 
امام رضا را حفظ كند ، به خاطر امام از قتل یا حبس برادرش زید صرف نظر 
كرد . 
روزی در یك مجلس عام ، عده زیادی شركت داشتند و امام رضا ( ع ) برای‏ 
آنها صحبت می‏كرد از آن سو زید ، عده‏ای از اهل مجلس را 
متوجه خود كرده بود و برای آنها در فضیلت سادات و اولاد پیغمبر ، و 
اینكه آنان وضع استثنائی دارند ، داد سخن می‏داد ، و مرتب می‏گفت : " ما 
خانواده چنین ، ما خانواده چنان " . امام متوجه گفتار زید شد . ناگهان‏ 
نگاه تند و فریاد یا زید ! امام ، زید و همه اهل مجلس را متوجه كرد . 
فرمود : " ای زید حرفهای بقالهای كوفه باورت آمده ، و مرتب تحویل مردم‏ 
می‏دهی ، اینها چه چیز است كه به مردم می‏گویی ، آن كه شنیده‏ای خداوند 
ذریه فاطمه ( س ) را از آتش جهنم مصون داشته است ، مقصود فرزندان‏ 
بلافصل فاطمه ( س ) ، یعنی حسن و حسین و دو خواهر ایشان است . اگر مطلب‏ 
این طور است كه تو می‏گویی و اولاد فاطمه وضع استثنائی دارند ، و به هر 
حال آنها اهل نجات و سعادتمند ، پس تو نزد خدا از پدرت موسی‏بن جعفر 
گرامی تری ، زیرا او در دنیا امر خدا را اطاعت كرد ، قائم اللیل و صائم‏ 
النهار بود ، و تو امر خدا را عصیان می‏كنی . و به قول تو هر دو ، مثل هم‏ 
، اهل نجات و سعادت هستید . پس برد با تو است ، زیرا موسی بن جعفر 
عمل كرد و 
سعادتمند شد و تو عمل نكرده و رنج نبرده گنج بردی . علی بن الحسین زین‏ 
العابدین می‏گفت : " نیكوكار ما اهل بیت پیغمبر دو برابر اجر دارد و 
بدكار ما دو برابر عذاب - همان طور كه قرآن درباره زنان پیغمبر تصریح‏ 
كرده است - زیرا آن كس از خاندان ما كه نیكوكاری می‏كند در حقیقت دو 
كار كرد : یكی اینكه مانند دیگران كار نیكی كرده ، دیگر اینكه حیثیت و 
احترام پیغمبر را حفظ كرده است . آن كس هم كه گناه می‏كند دو گناه‏ 
مرتكب شده : یكی اینكه مانند دیگران كار بدی كرده ، دیگر اینكه آبرو و 
حیثیت پیغمبر را از بین برده است " . 
آنگاه امام رو كرد به حسن بن موسای وشاء بغدادی ، كه از اهل عراق بود و 
در آن وقت در جلسه حضور داشت ، و فرمود : 
" مردم عراق این آیه قرآن را : « انه لیس من اهلك انه عمل غیر صالح‏ 
چگونه قرائت می‏كنند ؟ " 
- " یا ابن رسول الله ، بعضی طبق معمول : 
« انه عمل غیر صالح » ( 1 ) قرائت می‏كنند ، اما بعضی دیگر كه باور 
نمی‏كنند خداوند پسر پیغمبری را مشمول قهر و غضب خود قرار دهد ، آیه را 
" « انه عمل غیر صالح »" ( 2 ) قرائت می‏كنند و می‏گویند او در واقع از 
نسل نوح نبود . خداوند به او گفت ، ای نوح او از نسل تو نیست ، اگر از 
نسل تو می‏بود من به خاطر تو او را نجات می‏دادم " . 
امام فرمود : " ابدا این طور نیست ، او فرزند حقیقی نوح و از نسل نوح‏ 
بود . چون بدكار شد و امر خدا را عصیان كرد ، پیوند معنویش با نوح بریده‏ 
شد . به نوح گفته شد ، این فرزند تو ناصالح است از این رو نمی‏تواند در 
ردیف صالحان قرار گیرد . موضوع ما خانواده نیز چنین است . اساس كار ، 
پیوند معنوی و صلاح عمل و اطاعت امر خداست . هر كس خدا را اطاعت كند 
از ما اهل بیت است ، گو اینكه هیچ گونه نسبت و رابطه نسلی و جسمانی با 
ما نداشته 
باشد . و هر كس گنهكار باشد از ما نیست ، گو اینكه از اولاد حقیقی و 
صحیح النسب زهرا باشد . همین خود تو كه با ما هیچ گونه نسبتی نداری ، 
اگر نیكوكار و مطیع امر حق باشی از ما هستی " ( 3 ) . 

پاورقی : 
. 3 بحارالانوار ، جلد 10 ، صفحه . 65 





نظرات() 

(44) به نام خدا خدا جونم

نوشته شده توسط :آ گلستانه
یکشنبه 16 خرداد 1395-07:25 ق.ظ

به نام خدا

خدا جونم

امروز كه در آسایشم

تو را می پرستم و از تو سپاسگزارم

تا در موقع گرفتاری

هنگام بلند كردن دستام به سمتت

احساس خجالت

نكنم.





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان101 مهمان قاضی

نوشته شده توسط :آ گلستانه
یکشنبه 16 خرداد 1395-07:19 ق.ظ

به نام خدا

101 مهمان قاضی 

مردی به عنوان یك مهمان عادی ، بر علی علیه السلام وارد شد . روزها در 
خانه آن حضرت مهمان بود ، اما او یك مهمان عادی نبود . چیزی در دل‏ 
داشت كه ابتدا اظهار نمی‏كرد . حقیقت این بود كه این مرد ، اختلاف‏ 
دعوایی با شخص دیگری داشت ، و منتظر بود طرف حاضر شود ، و دعوا در 
محضر علی ( ع ) طرح گردد . تا روزی كه خودش پرده برداشت و موضوع اختلاف‏ 
و محاكمه را عنوان كرد . 
علی فرمود : 
- " پس تو فعلا طرف دعوا هستی ؟ " 
- " بلی یا امیرالمؤمنین " . 
- " خیلی معذرت می‏خواهم ، از امروز دیگر 
نمی‏توانم از تو ، به عنوان مهمان ، پذیرایی كنم ، زیرا پیغمبر اكرم‏ 
فرموده است : 
" هرگاه دعوایی نزد قاضی مطرح است ، قاضی حق ندارد یكی از متخاصمین‏ 
را ضیافت كند ، مگر آنكه هر دو طرف با هم در مهمانی حاضر باشند " ( 1 
) . 

پاورقی : 
. 1 وسائل ، جلد 3 ، صفحه . 395 





نظرات() 

رحلت امام ره تسلیت باد.

نوشته شده توسط :آ گلستانه
پنجشنبه 13 خرداد 1395-01:07 ب.ظ

به نام خدا


رحلت امام ره تسلیت باد.

كتابهای آداب الصلوه و چهل حدیث 

از ایشان بسیار مفیدند.




نظرات() 

(43) I try to be kind without مهربانی كردن تصادفی و

نوشته شده توسط :آ گلستانه
پنجشنبه 13 خرداد 1395-06:55 ق.ظ

به نام خدا


I try to be kind without

any plan and reason.

مهربانی كردن تصادفی و

بدون نقشه رو تمرین می كنم.






نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 100 ابن سیابه

نوشته شده توسط :آ گلستانه
پنجشنبه 13 خرداد 1395-06:50 ق.ظ

به نام خدا

100 ابن سیابه 

عبدالرحمن بن سیابه كوفی ، جوانی نورس بود كه پدرش از دنیا رفت . 
مرگ پدر از یك طرف ، فقر و بیكاری از طرف دیگر ، روح حساس او را رنج‏ 
می‏داد . روزی در خانه نشسته بود كه كسی در خانه را زد . یكی از دوستان‏ 
پدرش بود . به او تسلیت گفت و دلداری داد . سپس پرسید : " آیا از 
پدرت سرمایه‏ای باقی مانده است ؟ " 
- " نه " . 
- " این هزار درهم را بگیر ، اما بكوش كه اینها را سرمایه كنی و از 
منافع آنها خرج كنی " . 
این را گفت و از دم در برگشت و رفت . 
عبدالرحمن خوشحال و خرم پیش مادرش رفت و كیسه پول را به او نشان داد 
و جریان نقل كرد . طبق توصیه دوست پدرش به فكر كاسبی افتاد . نگذاشت به‏ 
فردا بكشد . تا شب آن پول را تبدیل به كالا كرد . دكانی برای خود در نظر 
گرفت و مشغول كار و كسب شد . طولی نكشید كه كار و كسبش بالا گرفت . 
حساب كرد دید ، گذشته از اینكه با این سرمایه زندگی خود را اداره كرده ، 
مبلغ زیادی نیز بر سرمایه افزوده شده است . فكر كرد به حج برود . با 
مادرش مشورت كرد . مادر گفت : 
" اول برو پیش همان دوست پدرت و هزار درهم او را كه سرمایه بركت‏ 
زندگی ما شده بده ، بعد برو به مكه " . 
عبدالرحمن پیش آن مرد رفت و كیسه‏ای دارای هزار درهم جلو او گذاشت و 
گفت : 
" پولتان را بگیرید . " آن مرد اول خیال كرد كه مبلغ پول كم بوده‏ 
است و عبدالرحمن پس از چندی عین پول را به او برگردانده است ، گفت : 
" اگر این مبلغ كم است ، مبلغی دیگر بیفزایم ؟ " 
عبدالرحمن گفت : " خیر ، كم نیست ، 
بسیار پول پر بركتی بود . و چون من اكنون از خودم دارای سرمایه‏ای هستم و 
به این مبلغ نیازمند نیستم ، آمدم ضمن اظهار تشكر از لطف شما ، پولتان‏ 
را رد كنم . خصوصا كه الان عازم سفر حجم ، و میل داشتم پول شما خدمت‏ 
خودتان باشد " . عبدالرحمن این را گفت و از آن خانه خارج شد ، و بار 
سفر حج بست . 
پس از انجام مراسم حج ، به مدینه آمد ، همراه جمعیت به محضر امام‏ 
صادق رفت . جمعیت انبوهی در خانه حضرت گرد آمده بودند . عبدالرحمن كه‏ 
جوانی نورس بود ، رفت پشت سر همه نشست و شاهد رفت و آمدها و سؤال و 
جوابهایی كه از امام می‏شد بود . همینكه مجلس كمی خلوت شد ، امام صادق‏ 
با اشاره او را نزدیك طلبیده پرسید : 
- " شما كاری دارید ؟ " 
- " من عبدالرحمن پسر سیابه كوفی بجلی هستم " . 
- " احوال پدرت چطور است ؟ " 
- " پدرم به رحمت خدا رفت " . 
" ای وای ، ای وای ، خدا او را رحمت كند ، آیا از پدرت ارثی هم برای‏ 
شما باقی ماند ؟ " 
- " خیر ، هیچ چیز از او باقی نماند " . 
- " پس چطور توانستی حج كنی ؟ " 
- " قضیه از این قرار است : ما بعد از پدرمان خیلی پریشان بودیم ، 
مرگ پدر از یك طرف و فقر و پریشانی از طرف دیگر بر ما فشار می‏آورد ، 
تا آنكه روزی یكی از دوستان پدرم هزار درهم آورد و ضمن تسلیت به ما گفت‏ 
، من این پول را سرمایه كنم . همین كار را كردم و از سود آن اقدام به سفر 
حج نمودم . . . " 
همینكه سخن عبدالرحمن به اینجا رسید ، امام پیش از اینكه او داستان را 
به آخر برساند فرمود : 
- " بگو هزار درهم دوست پدرت را چه كردی ؟ " 
- " با اشاره مادرم ، قبل از حركت به خودش رد كردم " . 
- " احسنت ، حالا میل داری نصیحتی بكنم ؟ ! " 
" قربانت گردم ، البته ! 
- " بر تو باد به راستی و درستی ، آدم راست و درست شریك مال مردم‏ 
است . . . " ( 1 ) 

پاورقی : 
. 1 سفینه البحار ، جلد 2 ، ماده - " عبد " . 





نظرات() 

معاشرت با افراد مثبت وخوش بین

نوشته شده توسط :آ گلستانه
چهارشنبه 12 خرداد 1395-12:44 ب.ظ

به نام خدا

یكی از عوامل موفقیت درمحیط كار ونظم دركارها معاشرت با افراد مثبت وخوش بین است زیرا این افراد به دنبال اتفاقات بزرگ برای زیبایی ها وخوبی ها وشاد زیستن هستند به خلاف افراد منفی وبدبین.





نظرات() 

إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ در حقیقت‏ خدا حال قومى را تغییر نمى‏دهد تا آنان حال خود را تغییر دهند(سوره رعد آیه اا)

نوشته شده توسط :آ گلستانه
چهارشنبه 12 خرداد 1395-12:40 ب.ظ

به نام خدا

تدبر درایات الهی

 إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ

در حقیقت‏ خدا حال قومى را تغییر نمى‏دهد تا آنان حال خود را تغییر دهند(سوره رعد آیه اا)

هنوز دقایقی از ضربت خوردن امیرالمومنین علی علیه السلام نگذشته بود كه حضرت ایشان طی وصیتی كه در نامه 47 نهج البلاغه آمده است به حسنین علیهما السلام فرمودند : شما و همه فرزندان و خاندانم و هر كه این وصیت به او مى رسد را به تقواى الهى و نظم در زندگى و اصلاح بین مردم سفارش مى كنم .

با توجه به فرا رسیدن سالروز ارتحال بیانگذار جمهوری اسلامی ایران نكته ای را از زندگی ایشان بیان كنم یكی از نكات قابل توجه زندگی امام(ره) ، نظم در زندگی  آن مرد بزرگ بود كه این نشان دهنده عمق اثر پذیری امام(ره) از مولی و مقتدی خویش است ، نظم در خواندن روزنامه ، نظم در دیدارها ، نظم در خواندن نامه ها و حتی نظم در تجدید وضو . البته اینطور نبود كه شما ناگهان سراغ ایشان را بگیرید و بگویند كه برای تجدید وضو رفته اند . حتی تجدید وضوی ایشان ساعت خاصی داشت. اصولا دیدگاه امام(ره) در مورد تنظیم وقت در زندگی این بود كه وقتی انسان به برنامه های خودر در زندگی اش نظم ببخشد ، مسلما وجود خود او نظم پیدا می كند . این موضوع  برای دیگران نیز كاملا محسوس و مشهود بود تا جائیكه پلیس فرانسه می گفت : « ما حتی ساعتهای خودمان را با رفت و آمدهای امام تنظیم می كنیم » و درست عین این وضع در زمان اقامت ایشان در نجف اشرف و زمان تشرف هر روزه ایشان به حرم امیرالمومنین (ع) مشاهده می شد . ساعات روز و شب امام چنان تقسیم بندی شده بود كه می توانستی بدون اینكه امام را ببینی ، بگوئی كه مشغول چه كاری هستند .  وقتی این سطور را از فصل آخر جلد اول كتاب پابه پای آفتاب می خوانم یاد حرف یك كشیش می افتم كه گفته : « كودك كه بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم . بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم . در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اكنون كه در آستانه مرگ هستم دریافتم كه اگر از روز اول خودم را تغییر داده بودم ، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم » . و از خودم سئوال می كنم چرا ما همیشه منتظریم تا تغییرات از دیگران شروع شود؟و آیا ممكن است بدون اینكه بر خودمان مدیریت كنیم بر دیگران مدیریت كنیم ؟........





نظرات() 

(42) No difference I am living in چه فرقی میكنه در شهر بزرگی زندگی كنم یا

نوشته شده توسط :آ گلستانه
چهارشنبه 12 خرداد 1395-08:56 ق.ظ

به نام خدا


No difference I am living in

a large city or in a small one?

The real life is inside me.

چه فرقی میكنه در شهر بزرگی زندگی كنم یا

در شهر كوچك؟ زندگی واقعی درون من است.




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 99 جذامیها

نوشته شده توسط :آ گلستانه
چهارشنبه 12 خرداد 1395-08:54 ق.ظ

به نام خدا

99 جذامیها 

در مدینه چند نفر بیمار جذامی بود . مردم با تنفر و وحشت از آنها دوری‏ 
می‏كردند . این بیچارگان بیش از آن اندازه كه جسما از بیماری خود رنج‏ 
می‏بردند ، روحا از تنفر و انزجار مردم رنج می‏كشیدند . و چون می‏دیدند 
دیگران از آنها تنفر دارند خودشان با هم نشست و برخاست می‏كردند . یك‏ 
روز ، هنگامی كه دور هم نشسته بودند غذا می‏خوردند ، علی بن الحسین زین‏ 
العابدین از آنجا عبور كرد . آنها امام را به سر سفره خودت دعوت كردند 
. امام معذرت خواست و فرمود : 
- " من روزه دارم ، اگر روزه نمی‏داشتم پایین می‏آمد . از شما تقاضا 
می‏كنم فلان روز مهمان من باشید " . 
این را گفت و رفت . 
امام در خانه دستور داد ، غذایی بسیار عالی و مطبوع پختند . مهمانان‏ 
طبق وعده قبلی حاضر شدند . سفره‏ای محترمانه برایشان گسترده شد . آنها 
غذای خود را خوردند ، و امام هم در كنار همان سفره غذای خود را صرف كرد 
( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 وسائل ، جلد 2 ، صفحه . 457 





نظرات() 

(41) I don't wait for companion to go برای رفتن منتظر هم پا نمی شم،

نوشته شده توسط :آ گلستانه
سه شنبه 11 خرداد 1395-08:52 ق.ظ

به نام خدا


I don't wait for companion to go

Maybe he would never come.

برای رفتن منتظر هم پا نمی شم،

شاید هیچوقت نیامد.




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 98 مهمانان علی

نوشته شده توسط :آ گلستانه
سه شنبه 11 خرداد 1395-08:49 ق.ظ

به نام خدا

98 مهمانان علی 

مردی با پسرش ، به عنوان مهمان ، بر علی - علیه‏السلام - وارد شدند . 
علی با اكرام و احترام بسیار آنها را در صدر مجلس نشانید و خودش روبروی‏ 
آنها نشست . موقع صرف غذا رسید . غذا آوردند و صرف شد . بعد از غذا ، 
قنبر غلام معروف علی ، حوله‏ای و طشتی و ابریقی برای دست شوئی آورد . علی‏ 
آنها را از دست قنبر گرفت و جلو رفت تا دست مهمان را بشوید . مهمان‏ 
خود را عقب كشید و گفت : 
" مگر چنین چیزی ممكن است كه من دستهایم را بگیرم و شما بشوئید " . 
علی فرمود : برادر تو ، از سر تو است ، از تو جدا نیست ، می‏خواهد 
عهده‏دار خدمت تو 
بشود ، در عوض خداوند به او پاداش خواهد داد ، چرا می‏خواهی مانع كار 
ثوابی بشوی ؟ " باز هم آن مرد امتناع كرد . آخر علی او را قسم داد كه " 
من می‏خواهم به شرف خدمت برادر مؤمن نائل گردم ، مانع كار من مشو " . 
مهمان با حالت شرمندگی حاضر شد . علی فرمود : 
" خواهش می‏كنم دست خود را درست و كامل بشویی ، همان طوری كه اگر 
قنبر می‏خواست دستت را بشوید می‏شستی ، خجالت و تعارف را كنار بگذار " 

همینكه از شستن دست مهمان فارغ شد ، به پسر برومند خود محمد بن حنفیه‏ 
گفت : 
" دست پسر را تو بشوی . من كه پدر تو هستم دست پدر را شستم و تو 
دست پسر را بشوی . اگر پدر این پسر در اینجا نمی‏بود و تنها خود این پسر 
مهمان ما بود من خودم دستش را می‏شستم ، اما خداوند دوست دارد آنجا كه‏ 
پدر و پسری هر دو حاضرند ، بین آنها در احترامات فرق گذاشته شود " . 
محمد به امر پدر برخاست و دست پسر مهمان را شست . امام عسكری وقتی‏ 
ه این داستان را نقل كرد ، فرمود : " شیعه حقیقی باید این طور باشد " 
( 1 ) . ) 

پاورقی : 
. 1 بحارالانوار ، جلد 9 ، چاپ تبریز ، صفحه . 598 





نظرات() 

(40) A tree can be the یه درخت می تونه آغاز

نوشته شده توسط :آ گلستانه
دوشنبه 10 خرداد 1395-11:13 ق.ظ

به نام خدا


A tree can be the

starter of a forest.

یه درخت می تونه آغاز 

یه جنگل باشه.




نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 97 نصرانی تشنه

نوشته شده توسط :آ گلستانه
دوشنبه 10 خرداد 1395-11:07 ق.ظ

به نام خدا

97 نصرانی تشنه 

امام صادق - علیه السلام - راه میان مكه و مدینه را طی می‏كرد . مصادف ، 
غلام معروف امام ، نیز همراه امام بود . در بین راه چشمشان به مردی افتاد 
كه خود را روی تنه درختی انداخته بود . وضع عادی نبود . امام به مصادف‏ 
فرمود : 
" بطرف این مرد برویم ، نكند تشنه باشد و از تشنگی بی حال شده باشد 
" . 
نزدیك رسیدند . امام از او پرسید : 
" تشنه هستی ؟ " 
" بلی " . 
مصادف به دستور امام پایین آمد و به آن مرد آب داد . اما از قیافه و 
لباس و هیئت آن مرد معلوم بود كه مسلمان نیست ، مسیحی است . پس‏
از آنكه امام و مصادف از آنجا دور شدند ، مصادف مسئله‏ ای از امام سؤال‏ 
كرد ، و آن اینكه : " آیا صدقه دادن به نصرانی جایز است ؟ " امام‏ 
فرمود : 
" در موقع ضرورت ، مثل چنین حالی ، بلی " ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 وسائل ، جلد2 ، صفحه . 50 





نظرات() 

(39) If I am supposed to be shining, اگه قراره نورانی بشم،

نوشته شده توسط :آ گلستانه
شنبه 8 خرداد 1395-08:16 ق.ظ

به نام خدا


If I am supposed to be shining,

I must bear burning as well.

اگه قراره نورانی بشم،

باید تحمل سوختن را داشته باشم.





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:


ابزار دانستنی ها برای وبلاگ





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox