تبلیغات
زندگی سوی کمال
 
بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش/ که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد

عرض تبریك عید باسعادت عرفه و عید سعید قربان و گرامیداشت ایام شهادت حضرت مسلم بن عقیل(ع)

نوشته شده توسط :آ گلستانه
یکشنبه 21 شهریور 1395-11:58 ق.ظ

به نام خدا

اَللّهُمَّ اجْعَلْنى اَخْشاکَ کَانّى اَراکَ وَاَسْعِدْنى بِتَقویکَ وَلا تُشْقِنى بِمَعْصِیَتِکَ......

خدایا مرا چنان ترسان خودت قرا ر ده  که گویا مى بینمت و به پرهیزکارى از خویش خوشبختم گردان و به واسطه نافرمانیت بدبختم مکن (فرازی از دعای عرفه)

عرض تبریك عید باسعادت عرفه و عید سعید قربان و گرامیداشت ایام شهادت حضرت مسلم بن عقیل(ع)





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 109 - فرار از بستر

نوشته شده توسط :آ گلستانه
پنجشنبه 18 شهریور 1395-01:51 ب.ظ

به نام خدا
109 فرار از بستر 

یغمبراكرم 55 سال از عمرش مى گذشت كه با دخترى به نام عایشه ازدواج كرد. ازدواج اول پیغمبر با خدیجه بود كه قبل از او دو شوهر كرده بود، و به علاوه پانزده سال از خودش بزرگتر بود. ازدواج با خدیجه در سن 25 سالگى پیغمبر و چهل سالگى خدیجه صورت گرفت و خدیجه 25 سال به عنوان زن منحصر بفرد پیغمبر در خانه پیغمبر بود و فرزندانى آورد و در 65 سالگى وفات كرد. پس از خدیجه پیغمبر با یك بیوه دیگر به نام «سوده» ازدواج كرد. بعد از او با عایشه كه دختر خانه بود و قبلاً شوهر نكرده بود و مستقیما از خانه پدر به خانه پیغمبر مى آمد، ازدواج كرد.
پس از عایشه نیز، با آنكه پیغمبر زنان متعدد گرفت، هیچكدام دختر خانه نبودند، همه بیوه و غالبا سالخورده و احیانا صاحب فرزندان برومندى بودند.
عایشه همواره در میان زنان پیغمبر به خود مى بالید و مى گفت: «من تنها زنى هستم كه با غیر پیغمبر آمیزش نكرده ام. او به زیبایى خود نیز مى بالید و این دو جهت او را مغرور كرده بود و احیانا پیغمبر را ناراحت مى كرد».
عایشه پیش خود انتظار داشت با بودن او، پیغمبر به زن دیگر التفات نكند؛ زیرا طبیعى است براى یك مرد با داشتن زنى جوان و زیبا، به سر بردن با زنانى سالخورده و بى بهره از زیبایى جز تحمل محرومیت و ناكامى چیز دیگر نیست، خصوصا اگر مانند پیغمبر بخواهد رعایت حق و نوبت همه را در كمال دقت و عدالت بنماید.
اما پیغمبر كه ازدواجهاى متعددش بر مبنانى مصالح اجتماعى و سیاسى آن روز اسلام بود، نه بر مبانى دیگر، به این جهات التفاتى نمى كرد و از آن تاریخ تا آخر عمر كه مجموعا در حدود ده سال بود زنان متعددى از میان زنان بى سرپرست، كه شوهرهاشان كشته شده بودند، یا به علت دیگر بى سرپرست شده بودند، به همسرى انتخاب كرد.
بیشتر موضوع دیگرى كه احیانا سبب ناراحتى عایشه مى شد، این بود كه پیغمبر هیچ وقت تمام شب را در بستر نمى ماند، یك سوم شب و گاهى نیمى از شب و گاهى بیشتر از آن را در خارج از بستر به حال عبادت و تلاوت قرآن و استغفار به سر مى برد(138).
شبى نوبت عایشه بود، پیغمبر همینكه خواست بخوابد جامه و كفشهاى خود را در پایین پاى خود نهاد، سپس به بستر رفت. پس از مكثى به خیال اینكه عایشه خوابیده است، آهسته حركت كرد و كفشهاى خویش را پوشید و در را باز كرد و آهسته بست و بیرون رفت. اما عایشه هنوز بیدار بود و خوابش نبرده بود. این جریان براى عایشه خیلى عجیب بود؛ زیرا شبهاى دیگر مى دید كه پیغمبر از بستر برمى خیزد و در گوشه اى از اطاق به عبادت مى پردازد، اما براى او بى سابقه بود كه شبى كه نوبت او است پیغمبر از اطاق بیرون رود. با خود گفت من باید بفهمم پیغمبر كجا مى رود، نكند به خانه یكى دیگر از زنها برود، با خود گفت آیا واقعا پیغمبر چنین كارى خواهد كرد و شبى را كه نوبت من است در خانه دیگرى به سر خواهد برد؟!.
اى كاش سایر زنانش بهره اى از جوانى و زیبایى مى داشتند و حرمسرایى از زیبارویان تشكیل داده بود. او چنین كارى هم كه نكرده و مشتى زنان سالخورده و بیوه دور خود جمع كرده است، به هر حال باید بفهمم او در این وقت شب، به این زودى كه هنوز مرا خواب نبرده به كجا مى رود؟
عایشه فورا جامه هاى خویش را پوشید و مانند سایه به دنبال پیغمبر راه افتاد. دید پیغمبر یكسره از خانه به طرف بقیع كه در كنار مدینه بود و به دستور پیغمبر آنجا را قبرستان قرار داده بودند، رفت و در كنارى ایستاد. عایشه نیز آهسته از پشت سر پیغمبر رفت و خود را در گوشه اى پنهان كرد. دید پیغمبر سه بار دستها را به سوى آسمان بلند كرد، بعد راه خود را به طرفى كج كرد. عایشه نیز به همان طرف رفت پیغمبر راه رفتن خود را تند كرد. عایشه نیز تند كرد. پیغمبر به حال دویدن درآمد. عایشه نیز پشت سرش دوید. بعد پیغمبر به طرف خانه راه افتاد. عایشه، مثل برق، قبل از پیغمبر خود را به خانه رساند و به بستر رفت. وقتى كه پیغمبر وارد شد، نفس تند عایشه را شنید، فرمود: 
«عایشه! چرا مانند اسبى كه تند دویده باشد نفس نفس مى زنى؟».
چیزى نیست یا رسول اللّه!
«بگو اگر نگویى خداوند مرا بى خبر نخواهد گذاشت».
پدر و مادرم قربانت! وقتى كه تو بیرون رفتى من هنوز بیدار بودم، خواستم بفهمم تو این وقت شب كجا مى روى دنبال سرت بیرون آمدم، در تمام این مدت از دور ناظر احوالت بودم!!
«پس آن شبحى كه در تاریكى هنگام برگشتن به چشمم خورد، تو بودى؟».
بلى یا رسول اللّه!
پیغمبر در حالى كه مشت خود را آهسته به پشت عایشه مى زد فرمود: «آیا براى تو این خیال پیدا شد كه خدا و پیغمبر خدا به تو ظلم مى كنند، و حق تو را به دیگرى مى دهند؟».
یا رسول اللّه! آنچه مردم مكتوم مى دارند، خدا همه آنها را مى داند و تو را آگاه مى كند؟
«آرى، جریان رفتن من امشب به بقیع این بود كه فرشته الهى جبرئیل آمد و مرا بانگ زد و بانگ خویش را از تو مخفى كرد. من به او پاسخ دادم و پاسخ خود را از تو مكتوم داشتم. چون گمان كردم تو را خواب ربوده، نخواستم تو را بیدار كنم و بگویم براى استماع وحى الهى باید تنها باشم. به علاوه ترسیدم تو را وحشت بگیرد، این بود كه آهسته از اطاق بیرون رفتم. فرشته خدا به من دستور داد بروم به بقیع و براى مدفونین بقیع طلب آمرزش كنم».
یا رسول اللّه! من اگر بخواهم براى مردگان طلب آمرزش كنم چه بگویم.

«بگو:
«اَلسَّلامُ عَلى اَهْلِ الدِّیارِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ وَالْمُسْلِمینَ وَیَرْحَمُ اللّهُ الْمُسْتَقْدِمینَ مِنّا وَالْمُسْتَاءْخِرینَ فَانّا اِنْشاءَاللّهُ للاحِقُونَ»(139).


-----------------------------------------------------------------------------------------
(138). (اِنَّ رَبَّكَ یَعْلَمُ اَنَّكَ تَقُومُ اَدْنى مِنْ ثُلُثَىِ اللَّیْلِ وَنِصْفَهُ وَثُلثَهُ وَطائِفَةٌ مِنَ الَّذینَ مَعَكَ وَاللّهُ یُقَدِّرُ اللَّیل وَالنَّهارَ) (سوره مزمل، آیه 20)
(139). مسند احمد حنبل، ج 6، ص 221.




نظرات() 

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ

نوشته شده توسط :آ گلستانه
دوشنبه 8 شهریور 1395-12:41 ب.ظ

به نام خدا

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ

اى كسانى كه ایمان آورده‏ اید از خدا بترسید و هر كسى باید بنگرد كه براى فرداى خوداز پیش چه فرستاده است و [باز] از خدا بترسید در حقیقت ‏خدا به آنچه انجام می دهیدآگاه است.(سوره حشر آیه 18)

فضیلت آن است كه ......

روزی مریدان شیخ ابوسعید ابوالخیر به او گفتند:" ای شیخ فلانی روی آب راه میرود " شیخ گفت:" سهل است چوبی نیز به روی آب رود" دوباره گفتند :" فلانی در هوا پرواز میکند " شیخ گفت:" مگس نیز در هوا پرواز میکند" مریدانش گفتند:" شخصی در چشم به هم زدنی از شهری به شهری میرود" شیخ گفت:" شیطان هم در چشم به هم زدنی از شهری به شهری میرود"

 گفتند پس فضیلت چیست:شیخ رو به مریدانش کرد وگفت:" فضیلت آنست كه انسان در میان همنوعانش بنشیند و بپاخیزد وداد وستد کند وبخورد وبخوابد ولی آزارش به هیچ كس نرسد ودل او یک لحظه از یاد خدا غافل نشود"





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 108 دربارگاه رستم

نوشته شده توسط :آ گلستانه
یکشنبه 31 مرداد 1395-02:08 ب.ظ

به نام خدا

108 دربارگاه رستم 

رستم فرخ زاد ، با سپاه گران و ساز و برگ كامل ، برای سركوبی مسلمانان‏ 
كه قبلا شكست سختی به ایرانیان داده بودند ، وارد قادسیه شد . مسلمانان‏ 
به سر كردگی سعد و قاص تا نزدیك قادسیه جلو آمده بودند . سعد عده‏ای را 
مأمور كرده بود تا پیشاپیش سپاه به عنوان " مقدمه الجیش " و پیشاهنگ‏ 
حركت كنند . ریاست این عده با مردی بود به نام زهره بن عبدالله . رستم‏ 
پس از آنكه شبی را در قادسیه به روز آورد ، برای آنكه وضع دشمن را از 
نزدیك ببیند سوار شد ، و به راه افتاد و در كنار اردوگاه مسلمانان بر 
روی تپه ‏ای ایستاد و مدتی وضع آنها را تحت نظر گرفت . بدیهی است نه عدد 
و نه تجهیزات و ساز و برگ مسلمانان چیزی نبود كه اسباب وحشت بشود . اما در عین حال ، مثل‏ 
اینكه به قلبش الهام شده بود كه جنگ با این مردم سر انجام نیكی نخواهد 
داشت ، رستم همان شب با پیغام ، زهره بن عبدالله را نزد خود طلبید ، و 
به او پیشنهاد صلح كرد ، اما به این صورت كه پولی بگیرند و برگردند 
سرجای خود . 
رستم با غرور و بلند پروازی - كه مخصوص خود او بود - به او گفت : " 
شما همسایه ما بودید و ما به شما نیكی می‏كردیم . شما از انعام ما بهره‏مند 
می‏شدید و گاهی كه خطری از ناحیه كسی شما را تهدید می‏كرد ، ما از شما 
حمایت و شما را حفظ می‏كردیم ، تاریخ گواه این مطلب است " . 
سخن رستم كه به اینجا رسید زهره گفت : 
" همه اینها كه راجع به گذشته گفتی صحیح است ، اما تو باید این‏ 
واقعیت را درك كنی كه امروز غیر از دیروز است . ما دیگر آن مردم‏ 
نیستیم كه طالب دنیا و مادیات باشیم . ما از هدفهای دنیایی گذشته‏ 
هدفهای آخرتی داریم . ما 
قبلا همان طور بودیم كه تو گفتی ، تا روزی كه خداوند پیغمبر خویش را در 
میان ما مبعوث فرمود . او ما را به خدای یگانه خواند . ما دین او را 
پذیرفتیم . خداوند به پیغمبر خویش وحی كرد كه اگر پیروان تو بر آنچه به‏ 
تو وحی شده ثابت بمانند ، خداوند آنان را بر همه اقوام و ملل دیگر تسلط 
خواهد بخشید . هر كس به این دین بپیوندد عزیز می‏گردد و هر كس تخلف كند 
خوار و زبون می‏شود " . رستم گفت : 
- " ممكن است در اطراف دین خودتان توضیحی بدهی ؟ " 
- " اساس و پایه و ركن آن دو چیز است : شهادت به یگانگی خدا و 
شهادت به رسالت محمد ، و اینكه آنچه او گفته است از جانب خدا است " 

- " اینكه عیب ندارد ، خوب است دیگر چی ؟ " 
- " آزاد ساختن بندگان خدا از بندگی انسانهایی مانند خود " ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 " و اخراج العباد من عباده العباد الی عباده الله " . 

" این هم خوب است . دیگر چی ؟ " 
- " مردم همه از یك پدر و مادر زاده شده ‏اند ، همه فرزندان آدم و حوا 
هستند ، بنابراین همه برادر و خواهر یكدیگرند " ( 2 ) . 
- " این هم بسیار خوب است . خوب اگر ما اینها را بپذیریم و قبول‏ 
كنیم ، آیا شما باز خواهید گشت ؟ " 
- " آری قسم به خدا ، دیگر قدم به سرزمین‏های شما نخواهیم گذاشت ، مگر 
به عنوان تجارت یا برای كار لازم دیگری از این قبیل . ما هیچ مقصودی جز 
اینكه گفتم نداریم " . 
- " راست می‏گویی . اما یك اشكال در كار است ، از زمان اردشیر در 
میان ما مردم ایران سنتی معمول و رایج است كه با دین شما جور در نمی‏آید 
. از آن زمان رسم بر این است كه طبقات پست از قبیل كشاورز و كارگر حق‏ 
ندارند تغییر شغل دهند و به كار دیگر بپردازند . اگر بنا شود آن طبقات‏ 
به خود یا فرزندان خود حق بدهند كه تغییر شغل و طبقه بدهند و در ردیف‏ 

پاورقی : 
. 2 " الناس بنو آدم و حواء اخوه لاب و ام " . 

مسلمان را برای آنان بازگو كرد . آنان سخنان آن مسلمان را به چیزی‏ 
نشمردند . رستم به سعد و قاص پیام داد كه نماینده‏ای رسمی برای مذاكره‏ 
پیش ما بفرست . سعد خواست هیئتی را مأمور این كار كند ، اما ربعی بن‏ 
عامر كه حاضر مجلس بود صلاح ندید ، گفت : 
- " ایرانیان اخلاق مخصوصی دارند . همین كه یك هیئت به عنوان‏ 
نمایندگی به طرفشان برود آن را دلیل اهمیت خودشان قرار می‏دهند ، و خیال‏ 
می‏كنند ما چون به آنها اهمیت می‏دهیم هیئتی فرستاده‏ایم . فقط یك نفر 
بفرست كافی است " . 
خود ربعی مأمور این كار شد . 
از آن طرف به رستم خبر دادند كه نماینده سعد و قاص آمده است . رستم‏ 
با مشاورین خود در كیفیت برخورد با نماینده مسلمانان مشورت كرد كه به‏ 
چه صورتی باشد . به اتفاق كلمه رأی دادند كه باید به او بی اعتنایی كرد و 
چنین وانمود كرد كه ما به شما اعتنایی نداریم . شما كوچكتر از این حرفها 
هستید . 
رستم برای آنكه جلال و شكوه ایرانیان را 
به رخ مسلمانان بكشد ، دستور داد تختی زرین نهادند ، و خودش روی آن‏ 
نشست . فرشهای عالی گستردند . متكاهای زربفت نهادند . نماینده مسلمانان‏ 
، در حالی كه بر اسبی سوار و شمشیر خویش را در یك غلافی كهنه پوشیده و 
نیزه‏اش را به یك تار پوست بسته بود ، وارد شد . تا نگاه كرد فهمید كه‏ 
این زینتها و تشریفات برای این است كه به رخ او بكشند ، متقابلا برای‏ 
اینكه بفهماند ، ما به این جلال و شكوه ها اهمیت نمی‏دهیم و هدف دیگری‏ 
داریم ، همینكه به كنار بساط رستم رسید ، معطل نشد ، اسب خویش را نهیب‏ 
زد و با اسب داخل خرگاه رستم شد . مأمورین به او گفتند : " پیاده شو ! 
" قبول نكرد و تا نزدیك تخت رستم با اسب رفت ، آنگاه از اسب پیاده‏ 
شد . یكی از متكاهای زرین را با نیزه سوراخ كرد و لجام اسب خویش را در 
آن فرو برد و گره زد . مخصوصا پلاس كهنه ‏ای كه جل شتر بود ، به عنوان‏ 
روپوش به دوش خویش افكند . به او گفتند : " اسلحه خود را تحویل بده ، 
بعد برو نزد رستم . گفت : تحویل نمی‏دهم ، شما از ما نماینده 
خواستید و من به عنوان نمایندگی آمده‏ ام ، اگر نمی‏خواهید بر می‏گردم . رستم‏ 
گفت : بگذارید هر طور مایل است بیاید " . 
ربعی بن عامر ، با وقار و طمأنینه خاصی ، در حالی كه قدمها را كوچك بر 
می‏داشت و از نیزه خویش به عنوان عصا استفاده می‏كرد و عمدا فرشها را 
پاره می‏كرد ، تا پای تخت رستم آمد . وقتی كه خواست بنشیند ، فرشها را 
عقب زد و روی خاك نشست . گفتند : " چرا روی فرش ننشستی ؟ " گفت : 
ما از نشستن روی این زیورها خوشمان نمی‏آید " . 
مترجم مخصوص رستم از او پرسید : 
- " شما چرا آمده ‏اید ؟ " 
- " خدا ما را فرستاده است ، خدا ما را مأمور كرده بندگان او را از 
سختیها و بدبختیها رهایی بخشیم و مردمی را كه دچار فشار و استبداد و ظلم‏ 
سایر كیشها هستند نجات دهیم ، و آنها را در ظل عدل اسلامی در آوریم ( 4 ) 
ما دین خدا را كه 

پاورقی : 
. 4 الله جاء بنا و بعثنا لنخرج من یشاء من عباده ، من ضیق الدنیا الی‏ 
سعتها ، و من جور الادیان الی عدل الاسلام . 

بیش از سه روز تأخیر جایز ندانیم . من سه روز مهلت می‏دهم تا یكی از سه‏ 
كار را انتخاب كنید : یا اسلام بیاورید ، در این صورت ما از راهی كه‏ 
آمده ‏ایم بر می‏گردیم . سرزمین شما با همه نعمتها مال خودتان ، ما طمع به‏ 
مال و ثروت و سرزمین شما نبسته ایم . یا قبول كنید جزیه بدهید ، یا 
آماده نبرد باشید " . 
- " معلوم می‏شود تو خودت فرمانده كل می‏باشی كه با ما قرار می‏گذاری " 

- " خیر ، من یكی از افراد عادی هستم ، اما مسلمانان مانند اعضاء یك‏ 
پیكرند ، همه از همند . اگر كوچكترین آنها به كسی امان بدهد ، مانند این‏ 
است كه همه امان داده‏اند " ( 5 ) . همه امان و 

پاورقی : 
. 5 عبارت ربعی این است : " و لكن المسلمین كالجسد الواحد بعضهم من‏ 
بعض یجیر ادناهم علی اعلاهم " . این مرد مضمون این جمله رامجموعا از دو 
حدیث نبوی ذیل اقتباس كرده است : 

الف - " مثل المؤمنین فی توادهم و تراحمهم كمثل الجسد اذا اشتكی‏ 

بعض تداعی له سائر اعضاء جسده بالحمی و السهر » " یعنی اهل ایمان از 
نظر عواطف و علائق و پیوندهای دوستانه مانند یك پیكرند ، چون عضوی به‏ 
درد آید ، سایر عضوها به وسیله تب و بیخوابی با او همدردی می‏كنند . > 

پاورقی : 
> سعدی اشاره به مضمون این حدیث می‏كند ، آنجا كه می‏گوید : 

بنی آدم اعضای یك پیكرند
كه در آفرینش ز یك گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار

در خطبه‏ای كه خود عمر هنگام فرستادن سپاه به ایران ایراد كرد نیز به‏ 
مضمون این حدیث اشاره كرد و گفت : " ان الله عزوجل قد جمع علی الاسلام‏ 
اهله فالف بین القلوب و جعلهم فیه اخوانا و المسلمون فیما بینهم كالجسد 
لا یخلو منه شی‏ء من شی‏ء اصاب غیره ، و كذلك یحق علی المسلمین ان یكونوا 
و امرهم شوری بینهم بین ذوی الرای منهم " یعنی خداوند اهل اسلام را گرد 
محور اسلام جمع كرده است . دلهای آنها را به هم الفت داده و آنها را 
برادر یكدیگر قرار داده است . مسلمانان با خودشان مانند یك پیكرند ، 
آنچه به عضوی اصابت كند به همه عضوها اصابت می‏كند . شایسته مسلمانان‏ 
این است كه اینچنین باشند ، كار خود را با مشورت و رأی اهل رأی و نظر 
اداره می‏كنند ( یا شایسته مسلمین این است كه امور خود را با مشورت‏ 
اداره كنند ) ابن اثیر ، جلد 2 ، صفحه . 310 

سواهم » . یعنی مسلمانان خونشان برابر است . كوچكترین آنها قراردادشان‏ 
را محترم می‏شمارد ، آنها در برابر دشمن مانند یك دست می‏باشند . 

در كار مسلمانان مشورت كرد ، به آنها گفت : چگونه دیدید اینها را ؟ آیا 
در همه عمر سخنی بلندتر و محكمتر و روشنتر از سخنان این مرد شنیده ‏اید . 
اكنون نظر شما چیست ؟ " 
ممكن نیست ما به دین این سگ در آییم ، مگر ندیدی چه لباسهای كهنه و 
تندرسی پوشیده بود ؟ ! " 
- " شما به لباس چكار دارید ، فكر و سخن را ببینید ، عمل و روش را 
ملاحظه كنید " . 
سخن رستم مورد پذیرش آنان قرار نگرفت . آنها آن قدر گرفتار غرور 
بودند كه حقایق روشن را درك نمی‏كردند . رستم دید هم عقیده و همفكری‏ 
ندارد . پس از این سلسله مذاكرات دیگر با نمایندگان مسلمانان و مشورت‏ 
و زعمای سپاه خود ، نتوانست راه حلی پیدا كند ، آماده كار زار شد ، و 
چنان شكست سختی خورد كه تاریخ كمتر به یاد دارد . جان خویش را نیز در 
راه خیره سری دیگران از دست داد " ( 6 ) . 

پاورقی : 
. 6 كامل ابن اثیر ، جلد 2 ، صفحه 319 - 321 ، وقایع سال 14 هجری . 






نظرات() 

یك تصمیم

نوشته شده توسط :آ گلستانه
شنبه 30 مرداد 1395-01:46 ب.ظ

به نام خدا

إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ لَآیَاتٍ لِأُولِی الْأَلْبَابِ ﴿۱۹۰﴾ الَّذِینَ یَذْكُرُونَ اللَّهَ قِیَامًا وَقُعُودًا وَعَلَى جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَكَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ ﴿۱۹۱﴾

مسلما در آفرینش آسمانها و زمین و در پى یكدیگر آمدن شب و روز براى خردمندان نشانه‏ هایى [قانع كننده] است *همانان كه خدا را [در همه احوال] ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده یاد مى كنند و در آفرینش آسمانها و زمین مى‏ اندیشند [كه] پروردگارا اینها را بیهوده نیافریده‏ اى منزهى تو پس ما را از عذاب آتش دوزخ در امان بدار (سوره آل عمران)

 

ماجرای واقعی یک تصمیم

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما می دانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"
آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.
یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!

روزها فکر من این است و همه شب سخنم              که چرا غافل از احوال دل خویشتنم    از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟          به کجا می روم؟ آخر ننُمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کزچه سبب ساخت مرا     یا چه بودست مراد وی ازین ساختنم 

 
                ساعتی اندیشیدن درست برتر از هفتاد سال عبادت است





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 107 اولین شعار

نوشته شده توسط :آ گلستانه
پنجشنبه 28 مرداد 1395-11:12 ق.ظ

به نام خدا

107 اولین شعار 

زمزمه هایی كه ، گاه بگاه ، از مكه در میان قبیله بنی غفار به گوش‏ 
می‏رسید ، طبیعت كنجكاو و متجسس ابوذر را به خود متوجه كرده بود . او 
خیلی میل داشت از ماهیت قضایایی كه در مكه می‏گذرد آگاه شود ، اما از 
گزارشهای پراكنده و نامنظمی كه احیانا به وسیله افراد و اشخاص دریافت‏ 
می‏كرد ، چیز درستی نمی‏فهمید . آنچه برایش مسلم شده بود فقط این مقدار 
بود كه در مكه سخن نوی به وجود آمده و مكیان سخت برای خاموش كردن آن‏ 
فعالیت می‏كنند ، اما آن سخن چیست ؟ و مكیان چرا مخالفت می‏كنند ؟ هیچ‏ 
معلوم نیست . برادرش عازم مكه بود ، به او گفت : " می‏گویند شخصی در 
مكه ظهور كرده و سخنان تازه ‏ای آورده است ، و مدعی است كه آن سخنان از طرف خدا به او 
وحی می‏شود ، اكنون كه تو به مكه می‏روی ، از نزدیك تحقیق كن و خبر درست‏ 
را برای من بیاور " . 
روزها در انتظار برادر بود تا مراجعت كرد . هنگام مراجعت از او پرسید 

- " هان ! چه خبر بود و قضیه از چه قرار است " . 
- " تا آنجا كه من توانستم تحقیق كنم ، او مردی است كه مردم را به‏ 
اخلاق خوب دعوت می‏كند ، كلامی هم آورده كه شعر نیست " . 
- " منظور من تحقیق بیشتر بود ، این مقدار كافی نیست . خودم شخصا 
باید بروم و از حقیقت این كار سر در بیاورم " . 
ابوذر مقداری آذوقه در كوله بار خود گذاشت و آن را به پشت گرفت و 
یكسره به مكه آمد . . . تصمیم گرفت هر طور هست با خود آن مردی كه سخن‏ 
نو آورده ملاقات كند ، و سخن او را از زبان خودش بشنود . اما نه او را 
می‏شناخت و نه جرئت می‏كرد از كسی سراغ او را بگیرد . 
محیط مكه محیط ارعاب و وحشت بود . ابوذر بدون آنكه به كسی اظهار كند 
متوجه اطراف بود و به سخنان مردم گوش می‏داد ، شاید نشانه‏ای از مطلوب‏ 
بیاید . 
مركز اخبار و وقایع مسجد الحرام بود . ابوذر نیز با كوله بار خود به‏ 
مسجدالحرام آمد . روز را شب كرد و نشانه‏ای به دست نیاورد . پس از آنكه‏ 
پاسی از شب گذشت ، چون خسته بود همانجا دراز كشید . طولی نكشید جوانی‏ 
از نزدیك او عبور كرد . آن جوان نگاهی متجسسانه به سراپای ابوذر كرد و 
رد شد . نگاه جوان از نظر ابوذر خیلی معنی دار بود . به قلبش خطور كرد 
شاید این جوان شایستگی داشته باشد كه راز خودم را با او در میان بگذارم . 
حركت كرد و پشت سر جوان راه افتاد ، اما جرئت نكرد چیزی اظهار كند به‏ 
سر جای خود برگشت . 
روز بعد تمام روز را متفحصانه در مسجد الحرام به سر برد . آن روز نیز 
اثری از مطلوب نیافت . شب فرا رسید و در همانجا دراز كشید . درست در 
همان وقت شب پیش ، همان 
جوان پیدا شد ، جلو آمد و با احترام به ابوذر گفت : 
- " آیا وقت آن نرسیده است كه تو به منزل خودت بیایی و شب را در 
آنجا به سر ببری ؟ " . این را گفت و ابوذر را با خود به منزل برد . 
ابوذر شب را مهمان آن جوان بود ، ولی باز هم از اینكه راز خود را با 
جوان به میان بگذارد خودداری كرد . جوان نیز از او چیزی نپرسید . صبح زود 
ابوذر ، خداحافظی كرد و به دنبال مقصد خود به مسجد الحرام آمد . آن روز 
نیز شب شد و ابوذر نتوانست از سخنان پراكنده مردم چیزی بفهمد . همینكه‏ 
پاسی از شب گذشت ، باز همان جوان آمد و ابوذر را با خود به خانه برد ، 
اما این نوبت جوان سكوت را شكست . 
- " آیا ممكن است به من بگویی برای چه كاری به این شهر آمده ‏ای ؟ " 
- " اگر با من شرط كنی كه مرا كمك كنی به تو می‏گویم " . 
- " عهد می‏كنم كه كمك خود را از تو دریغ نكنم " . 
- " حقیقت این است ، مدتها است در میان 
قبیله خودمان می‏شنویم كه مردی در مكه ظهور كرده است و سخنانی آورده و 
مدعی است آن سخنان از جانب خدا به او وحی می‏شود . من آمده‏ام خود او را 
ببینم و درباره كار او تحقیق كنم . اولا عقیده تو درباره این مرد چیست ؟ 
و ثانیا آیا می‏توانی مرا به او راهنمائی كنی ؟ " 
- " مطمئن باش كه او بر حق است و آنچه می‏گوید از جانب خداست . صبح‏ 
من تو را پیش او خواهم برد . اما همان طور كه خودت می‏دانی ، اگر مردم‏ 
این شهر بفهمند من تو را پیش او می‏برم ، جان هر دو نفر ما در خطر است . 
فردا صبح من جلو می‏افتم و تو پشت سر من با مقداری فاصله بیا و ببین من‏ 
كجا می‏روم . من مراقب اطراف هستم ، اگر حس كردی خطری در كار است‏ 
می‏ایستم و خم می‏شوم مانند كسی كه مثلا ظرفی را خالی می‏كند . تو به این‏ 
علامت متوجه خطر باش و دور شو ، اما اگر خطری پیش نیامد هر جا كه من‏ 
رفتم تو هم بیا " . 
فردا صبح جوان كه كسی جز علی بن ابیطالب نبود ، از خانه بیرون آمد و 
راه افتاد ، 
و ابوذر نیز از پشت سرش ، خوشبختانه با خطری مواجه نشدند . علی ابوذر 
را به خانه پیغمبر رساند . 
ابوذر سرگرم مطالعه در احوال و اطوار پیغمبر شد ، و مرتب آیات قرآن‏ 
را گوش می‏كرد . به جلسه دوم نكشید كه با میل و اشتیاق اسلام اختیار كرد ، 
و با رسول خدا پیمان بست تا زنده است در راه خدا از هیچ ملامتی پروا 
نداشته باشد ، و سخن حق را و لو در ذائقه ها تلخ آید بگوید . 
رسول خدا به او فرمود : " اكنون به میان قوم خود برگرد و آنها را به‏ 
اسلام دعوت كن ، تا دستور ثانوی من به تو برسد " . 
ابوذر گفت : " بسیار خوب . اما به خدا قسم پیش از اینكه از این شهر 
بیرون بروم ، در میان این مردم خواهم رفت و با آواز بلند به نفع اسلام‏ 
شعار خواهم داد . هر چه باداباد " . 
ابوذر بیرون آمد و خود را به قلب مكه ، یعنی مسجد الحرام رساند . و در 
مجمع قریش فریاد بر آورد : 
شهدان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله 
مكیان با شنیدن این شعار ، بدون آنكه مهلت سؤال و جوابی بدهند ، به سر 
این مرد كه او را اصلا نمی‏شناختند ریختند . اگر عباس بن عبدالمطلب خود 
را با روی ابوذر نینداخته بود ، چیزی از ابوذر باقی نمی‏ماند . عباس به‏ 
مكیان گفت : " این مرد از قبیله بنی غفار است . راه كاروان تجارتی‏ 
قریش از مكه به شام و از شام به مكه در سرزمین این قبیله است . شما هیچ‏ 
فكر نمی‏كنید كه اگر مردی از آنها را بكشید ، دیگر نخواهید توانست به‏ 
سلامت از میان آنها عبور كنید ؟ ! " 
ابوذر از دست قریش نجات یافت ، اما هنوز كاملا دلش آرام نگرفته بود 
. با خود گفت ، یك بار دیگر این عمل را تكرار می‏كنم ، بگذار این مردم‏ 
این چیزی را كه دوست ندارند به گوششان بخورد . بشنوند تا كم كم به آن‏ 
عادت كنند . روز بعد آمد و همان شعار روز پیش را تكرار كرد . باز قریش‏ 
به سرش ریختند ، و با وساطت عباس بن عبدالمطلب نجات یافت .
ابوذر ، پس از این جریان طبق دستور رسول اكرم به میان قوم خویش رفت‏ 
، و به تعلیم و تبلیغ و ارشاد آنان پرداخت . همینكه رسول اكرم از مكه به‏ 
مدینه مهاجرت كرد ، ابوذر نیز به مدینه آمد و تا نزدیكیهای آخر عمر خود 
در مدینه به سر برد . ابوذر صراحت لهجه خود را تا آخر حفظ كرد . به همین‏ 
جهت در زمان خلافت عثمان ، ابتدا به شام و سپس به نقطه‏ ای در خارج مدینه‏ 
به نام " ربذه " تبعید شد ، و در همانجا در تنهایی در گذشت . پیغمبر 
اكرم درباره‏اش فرموده بود : " خدا رحمت كند ابوذر را ، تنها زندگی‏ 
می‏كند ، تنها می‏میرد ، تنها محشور می‏شود " ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 اسدالغایه ، جلد1 ، صفحه 301 و جلد 5 ، صفحه 186 و الغدیر ، ج 8 ، 
صفحه 314 ، چاپ بیروت . 





نظرات() 

امام رضا (علیه السلام) فرمودند: باید هر یك از شماها امر به معروف و نهى از منكر نمائید، وگرنه شرورترین افراد بر شما تسلّط یافته و آنچه كه خوبانِ شما، دعا و نفرین كنند مستجاب نخواهد شد.

نوشته شده توسط :آ گلستانه
یکشنبه 24 مرداد 1395-01:56 ب.ظ

بعه نام خدا

امام رضا (علیه السلام) فرمودند:

باید هر یك از شماها امر به معروف و نهى از منكر نمائید، وگرنه شرورترین افراد بر شما تسلّط یافته و آنچه كه خوبانِ شما، دعا و نفرین كنند مستجاب نخواهد شد.

بهر حاجات اگر دست دعا برخیزد

دلبری هست به هر حال به پا برخیزد

 لطف آقای خراسان ز همه بیشتر است

هر زمان از دلِ پُر درد صدا برخیزد

 جرأتش نیست كسی حرف جهنم بزند

گر پیِ كار ِ گنهكار ز جا برخیزد

 تا به دستِ كرم تو به نوایی نرسد

از سر ِ راه محال است گدا برخیزد

با عرض تبریك میلاد با سعادت هشتمین حجت سرمد،نگین درخشان وطن، خسرو اقلیم طوس، السلطان ابا الحسن، حضرت رضا(علیه السلام )





نظرات() 

نهج البلاغه خطبه 32

نوشته شده توسط :آ گلستانه
سه شنبه 12 مرداد 1395-02:48 ب.ظ

به نام خدا


                                        اقسام مردم  دركلام حضرت علی (علیه السلام)                         

ای مردم، در روزگاری کینه توز، و پر از ناسپاسی و کفران نعمت ها، صبح کرده ایم، که نیکوکار، بدکار به شمارمی آید، و ستمگر بر تجاوز و سرکشی

خود می افزاید. نه از آن چه می دانیم بهره می گیریم و نه از آن چه نمی دانیم، می پرستیم، و نه از حادثه مهمّی تا بر ما فرو نیاید، می ترسیم!

در این روزگاران مردم چهار گروه اند:

- گروهی اگر دست به فساد نمی زنند، برای این است که، روحشان ناتوان، و شمشیرشان کُند، و امکانات مالی، در اختیار ندارند.

- گروه دیگر، آنان که شمشیر کشیده؛ و شرّ و فسادشان را آشکار کرده اند، لشکرهای پیاده و سوار خود را گرد آورده، و خود آماده کشتار دیگرانند.

دین را برای به دست آوردن مال دنیا تباه کردند که یا رئیس و فرمانده گروهی شوند، یا به منبری فرا رفته، خطبه بخوانند.

چه بد تجارتی، که دنیا را بهای جان خود بدانی، و با آنچه که در نزد خداست معاوضه نمایی.

- گروهی دیگر، با اعمال آخرت، دنیا را می طلبند، و با اعمال دنیا در پی کسب مقام های معنوی آخرت نیستند، خود را کوچک و متواضع جلوه میدهند.

گام ها را ریاکارانه و کوتاه بر می دارند، دامن خود را جمع کرده، خود را همانند مومنان واقعی می آرایند، و پوشش الهی را وسیله نفاق و دورویی و

دنیا طلبی خود قرار می دهند.

و برخی دیگر، با پستی و ذلّت  و فقدان امکانات، از به دست آوردن قدرت محروم مانده اند، که خود را به زیور قناعت آراسته، ولباس زاهدان را

پوشیده اند. اینان هرگز، در هیچ زمانی از شب و روز، از زاهدان راستین نبوده اند.

در این میان گروه اندکی مانده اند که یاد قیامت، چشم هایشان را برهمه چیز فروبسته، و ترس رستاخیز، اشک هایشان را جاری ساخته است؛ برخی از

آنها از جامعه رانده شده، و تنها زندگی می کنند؛ و برخی دیگر ترسان و سرکوب شده یا لب فرو بسته و سکوت اختیار کرده اند؛ بعضی مخلصانه

همچنان مردم را به سوی خدا دعوت می کنند، و بعضی دیگر گریان و دردناکند که تقیّه و خویشتن داری، آنان را از چشم مردم انداخته است، و ناتوانی

وجودشان را فراگرفته گویا در دریای نمک فرو رفته اند، دهن هایشان بسته، و قلبهایشان مجروح است؛ آنقدر نصیحت کردند که خسته شدند، از بس

سرکوب شدند، ناتوانند و چندان که کشته دادند، انگشت شمارند.

ای مردم باید دنیای حرام در چشمانتان از پَرِ کاه خشکیده و تُفاله های قیچی شده ی دام داران، بی ارزش تر باشد، از پیشینیان خود پند گیرید، پیش از

آن که آیندگان از شما پند گیرند، این دنیای فاسد ِ نکوهش شده را رها کنید، زیرا مشتاقان شیفته تر از شما را رها کرد.(نهج البلاغه خطبه 32)





نظرات() 

هر قدر گناه سنگین باشد ، به سنگینی توجیه گناه نیست؛چرا گناه وخلاف كنیم كه مجبور شویم آن را توجیه كنیم.

نوشته شده توسط :آ گلستانه
چهارشنبه 30 تیر 1395-02:34 ب.ظ

به نام خدا

چرا كارهای خلاف وگناه مان را توجیه می كنیم

درقیامت نه توجیه می پذیرند ونه فدیه

بدتر از گناه، توجیه گناه و دلیل تراشی برای آن است. می توان گفت توجیه گناه یک نوع کلاه برداری دینی است. خداوند در قرآن می فرماید: «بل الانسان علی نفسه بصیره و لو ألقی معاذیره؛ بلکه انسان، خودش بر وضع خود آگاه است، هر چند در ظاهر برای خود، عذرهایی بتراشد.» (قیامت:14 و 15)
یعنی محکمه وجدان، گنهکار را به دورویی و نیرنگ، محکوم می کند.
توجیه گناه، گناه را عادی و جامعه را به انجام آن تشویق می کند و زشت را زیبا جلوه می دهد، توجیه گناه همان عذر بدتر از گناه است.
هیچ گناهی به سنگینی «توجیه گناه» نیست، زیرا گنهکار معترف، غالباً در فکر توبه است، ولی توجیه گر در فکر سرپوش نهادن بر گناه است که نه تنها در صراط توبه نیست، بلکه او را در گناه جری تر می کند.
توجیه گناه یک بیماری و یک بلای عمومی است که به صورت های مختلف جلوه کرده و خواص و عوام را از صراط مستقیم، منحرف می کند و خطر بزرگ آن، این است که راه های اصلاح را به روی گنهکار می بندد و گاه واقعیت ها را در نظر او مسخ و دگرگون می سازد.

توجیه گناه در حقیقت سرپوش گذاشتن روی گناه است، تا گناه را به راحتی و بدون مانعی انجام دهد مانند اینکه برای رسیدن به هدف شوم خود به شخصی رشوه می دهد و نام آن را هدیه می گذارد.

برخورد امام صادق(ع) با یک توجیه گر
امام صادق(ع) درباره «هدایت و صراط مستقیم» سخن می گفت، تا اینکه فرمود: کسی که از هوس های نفسانی پیروی کند و خودرأی باشد، همچون آن شخص است که شنیدم افراد تهی مغز و نادان به او احترام شایانی می کنند و از فضایل او می گویند، آنقدر از فضایل او گفتند که مشتاق دیدار او شدم، تصمیم گرفتم که به طور ناشناس او را از نزدیک ببینم و کارهایش را بسنجم و به درجات عالی مقام معنوی او آگاه شوم. به دنبال او رفتم، از دور دیدم جمعیت بسیاری از عوام جاهل و خشک مغز به او مجذوب و خیره شده اند، سر و صورتم را پوشاندم که کسی مرا نشناسد، نزدیک او رفتم و کاملاً رفتار مردم و آن شخص را تحت نظر گرفتم، دیدم آن شخص همواره با نیرنگ های خود آن عوام را می فریبد.
تا اینکه او از مردم جدا شد و مردم هم پراکنده شدند و دنبال کار خود رفتند. ولی من به صورت ناشناس به دنبال آن شخص فریبکار حرکت کردم و او را تحت نظر گرفتم، دیدم به یک نانوایی رسید، نانوا را غافل کرد و دو عدد نان برداشت، با خود گفتم شاید آن دو نان را خریداری کرد.
سپس از آنجا گذشت و به انار فروشی رسید و او را سرگرم حرف های خود کرد وقتی که او غافل شد، دو عدد انار دزدید.
من از این کار او تعجب کردم، در عین حال گفتم شاید آن دو انار را خریده باشد، ولی با خود گفتم: منظورش از این کار چیست؟ او از آنجا رفت و من به دنبالش، به طوری که نفهمد رفتم. دیدم او به بیماری رسید دو نان و دو انار را نزد او گذاشت و از آنجا رفت و من هم به دنبالش حرکت کردم تا اینکه دیدم او در بیابان به یک آلونک وارد شد. نزد او رفتم و به او گفتم: ای بنده خدا! آوازه تو را شنیدم مردم از تو تعریف می کردند، مشتاق دیدارت شدم امروز تو را یافتم و تحت نظر گرفتم، ولی کارهایی از تو دیدم که قلبم را پریشان کرد، سوالی دارم، جوابش را بده، بلکه قلبم آرام گیرد. گفت: سوال تو چیست؟
گفتم: دیدم به نانوایی رفتی و دو نان برداشتی و سپس به انار فروشی رفتی و دو عدد انار دزدیدی!! به من گفت: پیش از هر چیز بگو بدانم تو کیستی؟
گفتم: یکی از فرزندان آدم(ع) و از امت رسول خدا(ص) هستم. گفت: توضیح بده که تو کیستی؟ و از کدام خاندان هستی؟
گفتم: مردی از خاندان نبوت هستم؟ گفت: در کجا سکونت داری. گفتم: در مدینه.
گفت: شاید تو همان جعفربن محمد باشی؟ گفتم: آری.
معترضانه به من گفت: حسب و نسب و بستگی تو به خاندان نبوت، هیچ سودی به حال تو نخواهد داشت، چرا که علم به معارف جد و پدرت را ترک کرده ای و آنچه را که لازم است ستوده شود، به آن ناآگاه می باشی.
گفتم: آن چیست (که به آن جاهل هستم و بی احترامی کرده ام؟)
گفت: آن، قرآن کتاب خداست. گفتم: به کجای قرآن ناآگاهم؟!
گفت: توجه به این آیه نداری که خداوند می فرماید: «من جاء بالحسنه فله عشر امثال ها، و من جاء بالسیئه فلا یجزی الامثلها؛ هر کس کار نیکی بیاورد ده برابر آن پاداش خواهد داشت و هر کس کار بدی بیاورد جز به مقدار آن کیفر نخواهد دید.» (انعام:162)
من دو عدد نان و دو عدد انار دزدی کردم مطابق این آیه جمعاً چهار گناه انجام دادم و وقتی آن نان و انارها را به فقیر صدقه دادم، برای هر صدقه ده پاداش به من می رسد، بنابراین چهل پاداش به من رسید، چهار گناه را از چهل کم می کنم، 36 ثواب برای من خواهد ماند!
امام صادق(ع) می فرماید: وقتی که این سخن را از او شنیدم، گفتم: «ثکلتک امک انت الجاهل بکتاب الله، اما سمعت انه عزوجل یقول: انما یتقبل الله من المتقین(مائده:31)؛ مادرت به عزایت بنشیند، این تو هستی که به دستورات قرآن جاهل هستی، آیا نشنیده ای که خداوند در قرآن می فرماید: بی گمان خداوند، عمل افراد پرهیزکار را می پذیرد.»
آن طور که تو توجیه می کنی درست نیست، بلکه حقیقت این است که تو دو نان و دو انار دزدیدی، جمعاً چهار گناه کردی و آنها را بدون اجازه صاحبش صدقه دادی. چهار گناه دیگر کردی و در مجموع مرتکب هشت گناه شدی بی آنکه چهل پاداش به تو برسد و طلبکار 36 پاداش از خدا باشی!
امام صادق(ع) می فرماید: وقتی این سخن را به او گفتم او هاج و واج و سردرگم شد و مرا می نگریست، سپس از او جدا شدم.
آنگاه امام صادق(ع) فرمود: «بمثل هذا التاویل القبیح المستکره یَضِلونَ و یُضِلون...؛ به مانند این گونه توجیه های زشت و ناپسند، مردم را گمراه می کنند و خود گمراه می شوند.»
سپس مثال دیگری از این نوع توجیهات آورد، در مورد غلط اندازی معاویه درباره قتل عمار یاسر که گفت: علی(ع) او را کشته نه من، زیرا علی(ع) او را به میدان فرستاده است، ولی حضرت علی(ع) جوابش را داد که اگر این سخن معاویه درست باشد، باید بگوییم پیامبر(ص) حمزه را کشت، زیرا رسول خدا حمزه را به میدان جنگ فرستاد. (معانی الاخبار صدوق: 35- 33)
از این جریان وداستان میتوان فهمید كه گاهی توجیهات به قدری خطرناک است که حتی انسان را به وادی تفسیر به رأی و دستبرد به کتاب خدا، می کشاند، به گونه ای که قرآن در دست توجیه گر جاهل و بی فرهنگ، همچون موم یا خمیری می شود که به دلخواه خود، هرگونه خواست، آن را درمی آورد و امام صادق(ع) با بیان خود، هشدار داد و اعلام خطر کرد که مبادا افراد کج فهم به این وادی وارد شوند.

توجیه بی دلیل برخی گناهان!!!

رشوه = شیرینی

غیبت = توروش هم میگم

بخل = اگه خدا می خواست بهش می داد.

دروغ = مصلحتی

ربا = همه می خورن

ماهواره = شبکه های علمی واخبار

تهمت زدن = همه میگن

نگاه حرام = یه نظر حلاله

مال حرام = پیش سه هزار میلیارد هیچه

موسیقی حرام = آرامش اعصاب

مجلس حرام = یه شب هزار شب نمیشه.

كلاه برداری= من نخورم یكی دیگه میخوره

و.........

هر قدر گناه سنگین باشد ، به سنگینی توجیه گناه نیست؛چرا گناه وخلاف كنیم كه مجبور شویم آن را توجیه كنیم.





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 106 مصونیتی كه لغو شد

نوشته شده توسط :آ گلستانه
چهارشنبه 30 تیر 1395-08:58 ق.ظ

به نام خدا

106 مصونیتی كه لغو شد 

مسلمانانی كه در اثر شكنجه و آزار قریش از مكه به حبشه مهاجرت كرده‏ 
بودند ، همه روزه انتظار خبر تازه‏ای از جانب مكه و مكیان داشتند . هر 
چند آنها و هم مسلكانشان - كه پرچمدار توحید و عدالت بودند - نسبت به‏ 
انبوه مخالفین ، یعنی طرفداران بت پرستی و ادامه نظام اجتماعی موجود ، 
بسیار در اقلیت بودند ، اما مطمئن بودند كه روز بروز بر طرفداران آنها 
افزوده و از مخالفین آنها كاسته می‏شود . و حتی ناامید نبودند كه تمام‏ 
قریش بزودی پرده غفلت را بدرند و راه رشد و صلاح خویش را باز یابند و 
مانند آنان آیین بت پرستی را رها كرده راه مسلمانی پیش گیرند . 
ز قضا شایعه‏ای در آن نقطه از حبشه ، كه آنها بودند ، به وجود آمد مبنی‏ 
بر اینكه همه قریش تغییر عقیده و رویه داده و اسلام اختیار كرده‏اند . هر 
چند این خبر رسما تأیید نشده بود ، اما ایمان و اعتقاد و امیدواری‏ 
فراوانی كه مسلمانان به گسترش و پیروزی آئین اسلام داشتند ، سبب شد تا 
گروهی از آنان ، بدون آنكه منتظر تأیید خبر از طرف مقامات رسمی بشوند ، 
راه مكه را پیش گیرند یكی از آنان عثمان بن مظعون ، صحابی معروف ، بود 
كه فوق العاده مورد علاقه رسول اكرم و احترام همه مسلمانان بود . عثمان بن‏ 
مظعون همینكه به نزدیكیهای مكه رسید ، فهمید قضیه دروغ بوده و قریش‏ 
بالعكس بر شكنجه و آزار مسلمانان افزوده‏اند . نه راه رفتن داشت و نه‏ 
راه برگشتن ، زیرا حبشه راه نزدیكی نبود كه به آسانی بتوان برگشت . از 
آن طرف وارد مكه شدن همان و تحت شكنجه قرار گرفتن همان . بالاخره یك‏ 
چیز به نظرش رسید ، و آن اینكه از عادت جاری و معمول عرب استفاده كند 
و خود را در " جوار " یكی از متنفذین قریش قرار دهد . 
طبق عادت عرب ، اگر كسی از دیگری " جوار " می‏خواست ، یعنی از او 
تقاضا می كرد كه او را پناه دهد و از او حمایت كند ، آن دیگری جوار 
می‏داد و تا پای جان هم از او حمایت می‏كرد . برای عرب ننگ بود كه كسی‏ 
جوار بخواهد - ولو دشمن - و او جوار ندهد ، یا پس از جوار دادن از او 
حمایت نكند . عثمان نیمه شب وارد مكه شد و یكسره به طرف خانه ولید بن‏ 
مغیره مخزومی ، كه از شخصیتهای برجسته و ثروتمند و متنفذ قریش بود ، 
رفت و از او جوار خواست . ولید هم جوار او را پذیرفت . 
روز بعد ، ولید بن مغیره هنگامی كه اكابر قریش در مسجد الحرام جمع‏ 
بودند به مسجد الحرام آمد ، و عثمان بن مظعون را با خود آورد ، و رسما 
اعلام كرد كه عثمان دربن مظعون را با خود آورد ، و رسما اعلام كرد كه عثمان‏ 
در جوار من است و از این ساعت اگر كسی متعرض او شود متعرض من شده‏ 
است . قریش كه جوار ولید بن مغیره را محترم می‏شمردند ، دیگر متعرض‏ 
عثمان نشدند . و از آن ساعت " مصونیت " پیدا كرد ، آزادانه می‏رفت و 
می‏آمد و مانند یكی از قریش در مجالس 
و محافل آنها شركت می‏كرد . 
اما در همان حال ، قریش لحظه‏ای از آزار و شكنجه سایر مسلمانان فرو 
گذار نمی‏كردند . این جریان بر عثمان - كه هرگز راحت خود و رنج یاران را 
نمی‏توانست ببیند - سخت گران می‏آمد . روزی با خود اندیشید این مروت‏ 
نیست من در پناه یك نفر مشرك آسوده باشم ، و برادران همفكر و هم‏ 
عقیده‏ام در زیر شكنجه و آزار باشند . از این رو نزد ولید بن مغیره آمد و 
گفت : 
" من از تو متشكرم ، تو به من پناه دادی و از من حمایت كردی ، ولی از 
امروز می‏خواهم از جوار تو خارج شوم و به یاران خود ملحق شوم . بگذار هر 
چه بر سر آنها می‏آید بر سر من نیز بیاید " . 
- " برادرزاده جان ، شاید به تو خوش نگذشته و پناه من نتوانسته تو را 
محفوظ نگاه دارد " . 
- " چرا ، من از این جهت ناراضی نیستم ، من می‏خواهم بعد از این ، جز 
در " پناه خدا " زندگی نكنم " . 
- " حالا كه این چنین تصمیم گرفته‏ای ، 
س همان طور كه روز اول ، من تو را به مسجد الحرام بردم و در مجمع عمومی‏ 
قریش پناهندگی تو را اعلام كردم . به مسجد الحرام بیا و رسما در مجمع‏ 
قریش خروج خود را از پناهندگی من اعلام كن " . 
- " بسیار خوب ، مانعی ندارد " . 
ولید و عثمان با هم به مسجد الحرام آمدند . هنگامی كه سران قریش گرد 
آمدند ، ولید اظهار كرد : " همه بدانند كه عثمان آمده است تا خروج خود 
را از جوار من اعلام كند " . 
- " راست می‏گوید ، برای همین منظور آمده‏ام و اضافه می‏كنم كه در مدتی‏ 
كه در جوار ولید بودم ، از من خوب حمایت كرد و از این جهت هیچگونه‏ 
نارضایی ندارم . علت خروج من از جوار او فقط این است كه دوست ندارم‏ 
غیر از خدا احدی را پناهگاه خودم محسوب دارم " . 
به این ترتیب مدت جوار عثمان به پایان رسید ، و مصونیتی كه تا آن‏ 
ساعت داشت لغو شد . اما عثمان مانند اینكه تازه ‏ای در زندگیش رخ نداده‏ 
، مثل روزهای پیش در محفل قریش 
شركت كرد . 
از قضا در آن روز لبیدبن ربیعه ، شاعر معروف عرب ، به مكه آمده بود ، 
به قصد اینكه قصیده معروف خود را كه یكی از شاهكارهای قصائد عرب‏ 
جاهلیت است - و تازه به نظم آورده بود - در محفل قریش بخواند . قصیده‏ 
لبید با این مصراع آغاز می‏گردد : 
الا كل شی‏ء ما خلا الله باطل
یعنی هر چیزی جز خداوند باطل است ، حق مطلق ذات اقدس احدیث است . 
رسول اكرم ، درباره این مصراع فرموده است : " راست‏ترین شعری است كه‏ 
عرب سروده است " . 
لبید به مجمع قریش آمد و قرار شد قصیده خویش را قرائت كند . حضار 
مجلس سراپا گوش شدند كه شاهكار تازه لبید را بشنوند . لبید با غرور 
افتخار آمیزی خواندن قصیده را آغاز كرد ، و تا گفت : 
الا كل شی‏ء ما خلا الله باطل
عثمان بن مظعون ، كه در كناری نشسته بود ، 
مهلت نداد مصراع دوم را بخواند ، به علامت تصدیق گفت : 
" احسنت ، راست گفتی ، حقیقت همین است ، همه چیز جز خدا باطل و بی‏ 
حقیقت است " . 
لبید مصراع دوم را خواند : 
و كل نعیم لا محاله زائل
یعنی هر نعمتی جبرا فناپذیر و معدوم شدنی است . فریاد عثمان بلند شد : 
" اما این یكی را دروغ گفتی ، همه نعمتها فناشدنی نیست ، این فقط 
درباره نعمتهای این جهان صادق است . نعمتهای آن جهانی همه پایدار و باقی‏ 
است " . 
تمام جمعیت به طرف عثمان بن مظعون ، این مرد جسور ، خیره شدند . 
هیچكس انتظار نداشت در محفلی كه از اكابر و اشراف قریش تشكیل شده ، و 
شاعری با شخصیت مانند لبید بن ربیعه از راه دور آمده تا شاهكار خود را 
بر قریش عرضه دارد ، مردی مانند عثمان بن مظعون ، كه تا ساعتی پیش در 
پناه دیگری بود و اكنون نه تأمین مالی دارد و نه تأمین جانی و همه‏ 
همفكران و هم مسلكانش 
در زیر شكنجه به سر می‏برند ، اینگونه جسارت بود بورزد و اظهار عقیده كند 

جمعیت به لبید گفتند : " شعر خویش را تكرار كن " . باز تالبید گفت‏ 

الا كل شی‏ء ما خلاالله باطل
عثمان گفت : " راست است ، درست است " . 
و چون لبید گفت : 
و كل نعیم لا محاله زائل
عثمان گفت : " دروغ است ، این طور نیست ، نعمتهای آن جهانی فنا 
پذیر نیست " . 
این دفعه خود لبید بیش از همه ناراحت شد . فریاد بر آورد : " ای‏ 
مردم قریش ! به خدا قسم سابقا مجالس شما این طور نبود . در میان شما 
اینگونه افراد جسور و بی ادب نبودند . چه شده كه اینجور اشخاص در میان‏ 
شما پیدا شده‏اند ؟ " 
یكی از حضار مجلس ، برای اینكه از لبید دلجویی كرده باشد و او را به‏ 
قرائت قصیده‏اش ادامه دهد ، گفت : " از حرف این مرد ناراحت نباش ، 
مرد سفیهی است ، تنها هم نیست ، یك عده سفیه دیگر هم در این شهر پیدا 
شده‏اند و با 
این مردم هم عقیده‏اند . اینها از دین ما خارج شده‏اند و دین دیگری برای‏ 
خود انتخاب كرده‏اند " . 
عثمان جواب تندی به گوینده این سخن داد . او هم دیگر طاقت نیاورد ، 
از جا حركت كرد و سیلی محكمی به چهره عثمان نواخت ، كه یك چشمش كبود 
شد . یكی از حضار مجلس گفت : 
" عثمان ! قدر ندانستی ، در جوار خوب آدمی بودی ، اگر در جوار ولید 
بن مغیره باقی مانده بودی اكنون چشمت این طور نبود " . 
عثمان گفت : 
- " پناه خدا مطمئن تر و محترم تر است از پناه غیر خدا هر كه باشد . 
اما چشمم : بدانكه چشم دیگرم نیز آرزومند است به افتخاری نائل شود كه‏ 
این چشمم نائل شده است " . 
خود ولید بن مغیره آمد جلو و گفت : 
- " عثمان ! من حاضرم جوار خودم را تجدید كنم " . 
- " اما من تصمیم گرفته‏ام جز جوار خدا جوار احدی را نپذیرم " ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 اسدالغایه ، جلد3 ، ص 385 - 386 و سیره ابن هشام ، جلد 1 ، ص 364 
- . 370 






نظرات() 

چرا كارهای خلافمان را توجیه می كنیم

نوشته شده توسط :آ گلستانه
یکشنبه 27 تیر 1395-01:59 ب.ظ

به نام خدا

أَفَمَن زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً فَإِنَّ اللَّهَ یُضِلُّ مَن یَشَآءُ وَ یَهْدِى مَن یَشَآءُ فَلَا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَیْهِمْ حَسَرَاتٍ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِمَا یَصْنَعُونَ

پس آیا كسى كه عمل بدش براى او آراسته شده و آن را نیكو مى‏بیند، (مانند كسى است كه هدایت یافته است.) پس بدون شك خداوند هر كه را بخواهد (و سزاوار بداند) گمراه مى‏كند و هر كه را بخواهد (و شایسته بداند) هدایت مى‏نماید، پس مگذار به خاطر حسرت بر آنان جانت از دست برود، زیرا خداوند به آن چه انجام مى‏دهند آگاهى كامل دارد.(سوره فاطر آیه 8)

چرا كارهای خلاف وگناهمان را توجیه می كنیم

قسمت اول...

 توجیه گناه بدتر از خود گناه است

چرا توجیه کردن گناه، از خود بدتر است؟

 
پاسخ تفصیلی: هر قدر سنگین باشد، به سنگینى توجیه نیست؛ چرا که گنهکار معترف به گناه، غالباً به سراغ توبه مى رود، اما مصیبت زمانى شروع مى شود که پاى توجیه گرى ها در میان آید، که نه تنها راه توبه را به روى انسان مى بندد، بلکه او را در راسخ تر و جرى تر مى سازد.
این توجیه گرى، گاه براى حفظ آبرو و جلوگیرى از رسوایى در برابر مردم است، اما از آن بدتر، زمانى است که براى فریب وجدان صورت گیرد.
این توجیه گرى، مطلب تازه اى نیست و نمونه هاى مختلف آن را در تمام طول تاریخ بشر مى توان یافت که چگونه جنایتکاران بزرگ تاریخ، براى فریب خود یا دیگران، دست به توجیهات مضحکى مى زدند که هر انسانى را غرق تعجب مى کند.
قرآن مجید که درس بزرگ تربیت و انسان سازى است، در این باره بحث هاى فراوانى دارد که در ذیل به نمونه هایى از آن اشاره مى کنیم:
1 ـ مشرکان عرب براى توجیه شرک خود، گاه متوسل به رسم نیاکان مى شدند و مى گفتند: «اِنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى اُمَّه وَ اِنّا عَلى آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ»؛ (ما پدران خود را بر آیینى یافتیم و به آثار آنان اقتدا مى کنیم!).
(1)
و گاه به نوعى جبر متوسل شده مى گفتند: «لَوْ شاءَ اللّهُ ما اَشْرَکْنا وَ لا آباوُنا»؛ (اگرمى خواست، نه ما مشرک مى شدیم و نه پدران ما!). (2)
2 ـ گاه مومنان ضعیف الایمان براى فرار از جنگ، خدمت پیامبر(صلى علیه وآله) مى آمدند، و به این عنوان که خانه هاى ما در و دیوار درستى ندارد و آسیب پذیر است، صحنه را خالى مى کردند: «وَ یَسْتَاْذِنُ فَرِیقٌ مِنْهُمُ النَّبِیَّ یَقُولُونَ اِنَّ بُیُوتَنا عَوْرَهٌ وَ ما هِیَ بِعَوْرَه اِنْ یُرِیدُونَ اِلاّ فِراراً»؛ (و گروهى از آنان از پیامبر اجازه مى خواستند و مى گفتند: خانه هاى ما بى حفاظ است!، در حالى که بى حفاظ نبود؛ آنها فقط مى خواستند [از جنگ] فرار کنند). (3)
3 ـ گاه به این بهانه، که اگر ما به جنگ رومیان برویم، ممکن است زیبارویان رومى، دل ما را بربایند، و به بیفتیم! اجازه عدم شرکت در جنگ را از پیامبر(صلى علیه وآله) مى خواستند: «وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ ایْذَنْ لِی وَ لا تَفْتِنِّی»؛ (بعضى از آنها مى گویند: به ما اجازه ده [تا در جنگ شرکت نکنیم] و ما را به نیفکن!). (4)
4 ـ و گاه به این عنوان که اموال و زن و فرزند، ما را گرفتار و به خود مشغول ساخته، گناه بزرگ فرار از اطاعت فرمان پیامبر(صلى علیه وآله) را توجیه مى کردند.
5 ـ شیطان نیز با یک مقایسه غلط، نافرمانى صریح خود را در برابر خداوند توجیه کرد گفت: (من از او بهترم؛ مرا از آتش آفریده اى و آدم را از گل!)؛ چگونه ممکن است موجودى شریف تر براى موجودى پست تر
 کند! «اَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نار وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِین». (5)
6 ـ در عصر نیز، براى توجیه جنایت بزرگ «فرزند کُشى» مى گفتند: از این مى ترسیم که در جنگ ها دختران ما به دست دشمنان بیفتند، غیرت ناموسى ما ایجاب مى کند که نوزادان دختر را زیر خاک پنهان کنیم!، و گاه مى گفتند: اگر فرزندانمان زنده بمانند، قادر بر تامین زندگى آنها نیستیم!. (6)
حتى از بعضى از آیات بر مى آید که گناهکاران براى توجیه گناهان خود، در نیز به امورى متشبث مى شوند، از جمله این که: (پروردگارا! ما از سران و بزرگان خود اطاعت کردیم و ما را گمراه ساختند، و به جاى ما تصمیم گرفتند!)؛ «رَبَّنا اِنّا اَطَعْنا سادَتَنا وَ کُبَراءَنا فَاَضَلُّونَا السَّبِیلاَ». (7)
خلاصه این که بلاى «توجیه گرى»، بلایى است فراگیر که گروه عظیمى از مردم، اعم از عوام و خواص را در برگرفته، و خطر بزرگ آن این است که راه هاى اصلاح را به روى گنهکاران مى بندد و گاه واقعیت ها را حتى در نظر خود انسان دگرگون جلوه مى دهد.
بسیارند کسانى که «ترس و جبن» خود را به عنوان «احتیاط»، «حرص» را به «تامین آینده»، «تهور» را به «قاطعیت»، «ضعف نفس» را به «حیا»، «بى عرضگى» را به «زهد»، «ارتکاب حرام» را به «کلاه شرعى»، «فرار از زیر بار مسیولیت» را به «ثابت نبودن موضوع» و «ضعف ها و کوتاهى ها» ى خود را به «قضا و قدر» توجیه مى کنند، و چه دردناک است که انسان با دست خود، راه نجات را به روى خود ببندد؟!
گرچه این مفاهیم هر کدام در جاى خود معنى صحیحى دارد، ولى اشکال در این است که آن را تحریف کرده، و نتیجه وارونه مى گیرند، و چه زیان هاى عظیمى که از این رهگذر، به جوامع بشرى و خانواده ها و افراد رسیده است؟!
(8)

 کلید همه بدبختی‌ها و گمراه شدن‌ها خوب دیدن گناهان و زیبا جلوه دادن گناهان است چنین شخصی نه موعظه می پذیرد و نه به نصیحت دیگران گوش می‌دهد و نه آمادگی برای انتقاد دارد و حاضر نیست مسیر خودش را عوض کند.





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 105 دعای مستجاب

نوشته شده توسط :آ گلستانه
شنبه 19 تیر 1395-03:04 ب.ظ

به نام خدا

105 دعای مستجاب 

خدایا مرا به خاندانم برنگردان ! 
این جمله‏ای بود كه هند ، زن عمروبن الجموح ، پس از آنكه شوهرش مسلح‏ 
شد و برای شركت در جنگ احد راه افتاد ، از زبان شوهرش شنید . این‏ 
اولین بار بود كه عمروبن الجموح با مسلمانان در جهاد شركت می‏كرد . تا آن‏ 
وقت شركت نكرده بود ، زیرا پایش لنگ بود و اتفاقا به شدت می‏لنگید . 
و مطابق حكم صریح قرآن مجید ، بر آدم كور و آدم لنگ و آدم بیمار جهاد 
واجب نیست ( 1 ) . او هر چند خود شخصا در جهاد شركت نمی‏كرد ، اما چهار 
شیر پسر داشت كه 

همواره در ركاب رسول اكرم حاضر بودند ، و هیچكس گمان نمی‏كرد و انتظار 
نداشت كه عمرو با عذر شرعی كه دارد ، خصوصا با فرستادن چهار پسر برومند 
، سلاح برگیرد و به سربازان ملحق شود . 
خویشاوندان عمرو همینكه از تصمیم وی آگاه شدند آمدند مانع شوند ، گفتند 

" اولا تو شرعا معذوری ، ثانیا چهار فرزند سرباز دلاور داری كه با 
پیغمبر حركت كرده‏اند ، لزومی ندارد خودت نیز به سربازی بروی ! " گفت‏ 

" به همان دلیل كه فرزندانم آرزوی سعادت ابدی و بهشت جاویدان دارند 
من هم دارم . عجب ! آنها بروند و به فیض شهادت نائل شوند و من در خانه‏ 
پیش شماها بمانم . ابدا ممكن نیست " . 
خویشاوندان عمرو از او دست بر نداشتند و دائما یكی پس از دیگری‏ 
می‏آمدند كه او را منصرف كنند . عمرو برای خلاصی از دست آنها به خود رسول‏ 
اكرم ملتجی شد : 
- " یا رسول الله ! فامیل من می‏خواهند مرا در خانه حبس كنند و نگذارند در جهاد در راه خدا شركت كنم . به خدا قسم‏ 
آرزو دارم با این پای لنگ به بهشت بروم " . 
- " یا عمرو ! آخر تو عذر شرعی داری ، خدا تو را معذور داشته است ، 
بر تو جهاد واجب نیست " . 
- " یا رسول الله ! می‏دانم ، در عین حال كه بر من واجب نیست باز هم‏ 
. . . " 
رسول اكرم فرمود : " مانعش نشوید ، بگذارید برود ، آرزوی شهادت دارد 
، شاید خدا نصیبش كند " . 
از تماشایی‏ ترین صحنه ‏های احد ، صحنه مبارزه عمروبن الجموع بود كه با پای‏ 
لنگ ، خود را به قلب سپاه دشمن می‏زد و فریاد می‏كشید : " آرزوی بهشت‏ 
دارم " . یكی از پسران وی نیز پشت سر پدر حركت می‏كرد . آن قدر این دو 
نفر مشتاقانه جنگیدند تا كشته شدند . 
پس از خاتمه جنگ ، بسیاری از زنان مدینه از شهر بیرون آمدند تا از 
نزدیك از قضایا آگاه گردند ، خصوصا كه خبرهای وحشتناكی به 
مدینه رسیده بود . عایشه همسر پیغمبر یكی از آن زنان بود . عایشه اندكی‏ 
كه از شهر بیرون رفت ، چشمش به هند زن عمروبن الجموح افتاد در حالی كه‏ 
سه جنازه بر روی شتری گذاشته بود و مهار شتر را به طرف مدینه می‏كشید . 
عایشه پرسید : 
- " چه خبر ؟ " 
- " الحمدالله پیغمبر سلامت است ، ایشان كه سالم هستند دیگر غمی‏ 
نداریم . خبر دیگر اینكه : « رد الله الذین كفروا بغیظهم »" - خداوند 
كفار را در حالی كه پر از خشم بودند برگردانید " 
- " این جنازه‏ها از كیست ؟ " 
- " اینها جنازه برادرم و پسرم و شوهرم است " . 
- " كجا می‏بری ؟ " 
- " می‏برم به مدینه دفن كنم " . 
هند این را گفت و مهار شتر را به طرف مدینه كشید ، اما شتر به زحمت‏ 
پشت سر هند راه می‏رفت و عاقبت خوابید . عایشه گفت : 
- " بار حیوان سنگین است ، نمی‏تواند 
بكشد " . 
- " این طور نیست ، این شتر ما بسیار نیرومند است . معمولا بار دو 
شتر را به خوبی حمل می‏كند . باید علت دیگری داشته باشد ، این را گفت و 
شتر را حركت داد ، تا خواست حیوان را به طرف مدینه ببرد دو مرتبه زانو 
زد و همین كه روی حیوان را به طرف احد كرد دید به تندی راه افتاد . 
هند دید وضع عجیبی است . حیوان حاضر نیست به طرف مدینه برود ، اما 
به طرف احد به آسانی و سرعت راه می‏رود . با خود گفت : شاید رمزی در 
كار باشد . هند در حالی كه مهار شتر را می‏كشید و جنازه‏ها بر روی حیوان‏ 
بودند ، یكسره به احد برگشت و به حضور پیغمبر رسید : 
- " یا رسول الله ! ماجرای عجیبی است ، من این جنازه‏ها را روی حیوان‏ 
گذاشته ‏ام كه به مدینه ببرم و دفن كنم ، وقتی كه این حیوان را به طرف‏ 
مدینه می‏خواهم ببرم از من اطاعت نمی‏كند ، اما به طرف احد خوب می‏آید . 
چرا ؟ " 
- " آیا شوهرت وقتی كه به احد می‏آمد چیزی 
گفت ؟ " 
- " یا رسول الله پس از آنكه راه افتاد این جمله را از او شنیدم : " 
خدایا مرا به خاندانم برنگردان " . 
- " پس همین است ، دعای خالصانه این مرد شهید مستجاب شده است ، 
خداوند نمی‏خواهد این جنازه برگردد . در میان شما انصار كسانی یافت‏ 
می‏شوند كه اگر خدا را به چیزی بخوانند و قسم بدهند خداوند دعای آنها را 
مستجاب می‏كند . شوهر تو عمروبن الجموح یكی از آن كسان است " . 
با نظر رسول اكرم ، هر سه نفر را در همان احد دفن كردند . آنگاه رسول‏ 
اكرم رو كرد به هند : 
- " این سه نفر در آن جهان پیش هم خواهند بود " . 
- " یا رسول الله ! از خداوند بخواه من هم پیش آنها بروم " ( 2 ) . 


پاورقی : 

. 1 " لیس علی الاعمی حرج ، و لا علی الا عرج حرج ، و لا علی المریض 

پاورقی : 
. 2 شرح ابن ابی الحدید ، جلد 3 ، چاپ بیروت ، صفحه . 566 

" سوره فتح آیه . 18 





نظرات() 

امام صادق علیه السلام می فرمایند: تمامیت روزه ، به دادن زكات (فطریه) است

نوشته شده توسط :آ گلستانه
سه شنبه 15 تیر 1395-02:03 ب.ظ

به نام خدا

امام صادق علیه السلام  می فرمایند:

تمامیت روزه ، به دادن زكات (فطریه) است، همچنان كه تمامیت نماز به صلوات بر پیامبر صلى الله علیه و آله مى باشد ؛ زیرا اگر كسى روزه بگیرد و زكات فطره را عمدا ندهد از روزه بى بهره است .

ما دو نوع زکات  داریم

1-زكات اموال

2- زكات بدن 

 زکات مال همان است که کشاورز یا دامدار پرداخت می‌کند و حد نصاب دارد، اما فطریه زکات بدن است که هرکسی به تعداد نفرات نان خور، باید آن را پرداخت می‌کند.

در روایات وارده پرداخت زکات فطره سبب مهر قبولی اعمال، بیمه شدن خود وخانواده تا سال آینده از خطرات وحوادث ،تأمین نیازهای نیازمندان ، وتکمیل روزه ماه مبارک رمضان است.

 وعدم پرداخت آن در صورت توانایی  سبب محروم شدن از فضایل ماه رمضان واز گناهان كبیره می باشد.

نكات مهم............

1-زکات فطره تنها مخصوص كسانی كه روزه گرفته اند نیست لذا بر همه مسلمانانی  که فقیر نبوده و از عهده هزینه مخارج خود و افراد تحت تکفلشان برمی‌آیند، واجب است .

2- به محض  اعلام عید فطر لازم است زكات فطریه را از اموالمان جدا كنیم  وكنار بگذاریم.

3- زکات فطره برای کسانی که در نماز عید شرکت می‌کنند حتی‌الامکان پیش از نماز است و اگر زکات فطره تا ظهر به تأخیر افتاد، دیگر فوریت ندارد، اما نباید در پرداخت آن سستی شود، زکات فطره دِینی بر گردن انسان است و هرچه زودتر باید پرداخت شود و در آن تسامح و سهل‌انگاری نشود.

4- مبلغ زكات برای كسانی كه بیشترین مصرف خوراكشان نان است برای هر نفر6000هزار تومان

5-مبلغ زكات برای كسانی كه بیشترین مصرف خوراكشان برنج است برای هر نفر قیمت 3كیلو برنج متعارف است

6- فدیه وكفاره روزه برای كسانی كه به علت مریضی  یا عوامل دیگری كه كفاره بر انان واجب میشود برای هر روز 2000هزار تومان می باشد.

7-در فطریه هم جنس و هم معادل آن را می توان به پول پرداخت کرد، اما در کفاره تنها باید جنس به فقیر پرداخت شود.

با عرض تبریك عید سعید فطر و آرزوی قبولی اعمال خدمت شما،  ایام خوبی را آرزومندیم.


 





نظرات() 

پیامبر بزرگوار اسلام (ص) می‌فرماید: «ان لربكم فی ایام دهركم نفحات الا فتعرضوالها»

نوشته شده توسط :آ گلستانه
سه شنبه 15 تیر 1395-08:33 ق.ظ

به نام خدا

پیامبر بزرگوار اسلام (ص)  می‌فرماید: «ان لربكم فی ایام دهركم نفحات الا فتعرضوالها»

ای مردم بدانید كه پروردگار شما در طول زندگیتان نسیم‌های رحمت و هدایت خاصه خود را به وزش در می آورد، هوشیار باشید و خود را در معرض این نسیم ها و نفحات الهی قرار دهید تا از آن بهره مند شوید.

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد

هلال عید به دور قدح اشارت کرد

ثواب روزه و حج قبول آن کس برد

که خاک میکده عشق را زیارت کرد  (حافظ)

یکی از خسارت های مهم انسان  این است که ماه رمضان تمام بشود و او آمرزیده نشود. پیامبر در خطبه ی شعبانیه فرمود: بیچاره و مغبون کسی است که در ماه رمضان آمرزیده نشود.

تاحالا برایتان اتفاق افتاده  كه به مناسبت یك روز خاص یا یك ایام خاص از طرف یكی از اپراتورهای تلفن همراه  یک روز مکالمه رایگان درون شبکه بهرمند بشوید؟دیدید وقتی یک روز مکالمه تموم میشه چه پیامی میاد رو گوشی؟
"مشترک محترم مهلت استفاده هدیه یک روز مکالمه رایگان شما به پایان رسید ازاین پس مکالمات با نرخ عادی محاسبه خواهد شد.
واین داستان ما و شما واین ایام است ...........
ما انسانها میتوانیم بهترین مشتركین این عالم باشیم عالمی كه خداوند همه چیز را برای ما آفریده واز شدت علاقه به این مشتركین هدیه های با ارزشی برای یك روز یا ایام خاص به ما اختصاص داده كه بهترین هدیه كه زمان زیادی هم دارد وعبادات هم با سود بسیار زیادی محاسبه میشود ماه رمضان است وبر اساس روایات مغبون وبیچاره كسی است كه جزء این دسته از مشتركین دراین ماه نباشد.........

پس به هوش باشیم.........

مشتركین عزیز مهلت استفاده ما از یک ماه هدیه و ارزاق آسمانی مضاعف و ثوابهای چندین برابر در ضیافت الهی درون شبکه وبرون شبکه تا ساعاتی دیگر به پایان میرسد و عبادات با نرخ واقعی محاسبه خواهد شد.
درهای جهنم باز،شیطان از غل و زنجیر آزاد میشود،
ثواب خواندن یک آیه برابرهمان آیه است نه یک ختم قرآن،
خواب یعنی خواب نه عبادت،
نفس یعنی نفس نه تسبیح

از شما مومنین التماس دعا داریم..........





نظرات() 

نكاتی مهم درباره احیاء شب قدر

نوشته شده توسط :آ گلستانه
چهارشنبه 9 تیر 1395-07:28 ق.ظ

به نام خدا

به امیر مؤ منان على (علیه السلام ) گفتند: ما را از شب قدر آگاه كن . فرمود: خالى از این نیستم كه آن را بدانم . شك ندارم كه خداوند به خاطر كمك كردن و مهلت دادن به شما آن را از شما مى پوشاند، چون اگر آن را به شما اعلام مى كرد، در همان شب عمل مى كردید و در غیر آن شب ، عبادت را ترك مى كردید.
بنابراین شاید حكمت اخفا و مجهول ماندن آن این باشد كه مومنان ، شبهاى بیشترى را قدر بدانند و به آرزوى درك فضیلت آن به كارهاى نیك و عبادت بیشترى پرداخته و از معاصى و زشتیها دورى گزینند و در پرستش خداوند تلاش نمایند.

آن شب قدرى كه گویند اهل خلوت امشب است یارب این تاثیر دولت از كدامین كوكب است

در تعیین ((شب قدر)) اختلاف نظر است ، ولى از مجموع روایت هاى وارد شده در این موضوع و سیره پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) و اهل بیت (علیهم السلام ) و اصحاب مى توان گفت :
شب قدر به احتمل  خیلی زیاد شب بیست و سوم ماه مبارك رمضان می باشد. و شب هاى نوزدهم و بیست و یكم وسیله اى براى دست یافتن به آن است .

از امام صادق (علیه السلام ) روایت است كه فرمودند:
اندازه گیرى و تقدیر امور در شب نوزدهم انجام مى شود و سپس در بیست و یكم ، ابرام و مهیا براى امضا مى گردد و آن گاه در شب بیست و سوم ، امضا خواهد شد.

از جمله اعمال شب بیست وسوم

1-غسل قبل از غروب آفتاب

2- صدقه دادن

3- تلاوت قران مخصوصا سوره  رو م و عنكبوت به قرائت این سوه در شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان بسیار سفارش شده است. در روایتی از امام صادق علیه السلام روایت شده: هر کس سوره های عنکبوت و روم را در شب بیست وو سوم ماه رمضان قرائت نماید به خدا قسم او از اهل بهشت است و پس از گفتن این جمله فرمودند: اینکه قسم یاد کردم هر کس در این شب این سوره ها را بخواند اهل بهشت است هیچ استثنایی نمی کنم و نمی ترسم که خداوند به خاطر سوگند و عدم استثنای در ان برای من گناهی بنویسد. زیرا مطمئن هستم که این دو سوره نزد خداوند جایگاهی بزرگ دارد(كتاب ثواب الاعمال)

4- توبه و استغفار

و..........

محرومان از بركات لیله القدر
از برخى روایات استفاده مى شود كه فرشتگان و جبرئیل گرد عالم مى گردند و به همه جاى ها در آیند و به همه خانه هاى مومنان وارد  شوند، ولی گروهى از اسلام و رحمت و دیگر بركات شب قدر محرومند و آنها عبارتند از:
1. شارب الخمر؛
2. خورنده گوشت خوك ؛
3- آنان كه در منزل خود، سگ نگهدارى مى كنند (مگر به خاطر مصلحتى مشروع )
5. ملعونان (منافقان )، رباخواران ، پیشوایان شرور، كافران ، رشوه گیران ، رشوه دهندگان ، قاطعان رحم ، شهوت رانان ، كتمان كنندگان حقیقت ، فتنه گران ، ظالمان ، یارى دهندگان ظالمان ، شراب خواران ، اهل تهمت و دروغ و غیبت ، تاركان معروف و عاملان منكر و عاق والدین و ساحران و...
6. كسى كه كینه برادر مسلمان خود را به دل گیرد و با او دشمن باشد.

از شما مومنین التماس دعا داریم.......






نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:


ابزار دانستنی ها برای وبلاگ





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox