تبلیغات
زندگی سوی کمال
 
بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش/ که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد

داستان راستان شهید مطهری: داستان 111 خوابی یا بیدار؟

نوشته شده توسط :آ گلستانه
چهارشنبه 7 مهر 1395-08:39 ق.ظ

به نام خدا

داستان 111 خوابی یا بیدار؟

حبه عرنی و نوف بکالی، شب را در صحن حیاط دارالاماره کوفه خوابیدند. بعد از نیمه شب دیدند امیرالمؤمنین علی - علیه السلام - آهسته از داخل قصر به طرف صحن حیات می آید، اما با حالتی غیر عادی: دهشت فوق العاده ای بر او مستولی است، قادر نیست تعادل خود را حفظ کند، دست خود را به دیوار تکیه داده و خم شده و با کمک دیوار قدم به قدم پیش می آید و با خود آیات آخر (190 - 194) سوره آل عمران را زمزمه می کند:
«اِنَّ فی خَلّقِ السَّمواتِ وَاْلأَرْضِ وَاخْتِلافِ اللَّیْلِ وَالنَّهارِ لَآیاتٍ لاِوُلِی اْلأَلْبابِ»
«همانا در آفرینش حیرت آور و شگفت انگیز آسمانها و زمین و در گردش منظم شب و روز نشانه هایی است برای صاحبدلان و خردمندان».
«اَلَّذینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَقُعُوداً وَعَلی جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَکَّرُونَ فی خَلْقِ السَّمواتِ وَاْلأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانِکَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ»
«آنان که خدا را در همه حال و همه وقت به یاد دارند و او را فراموش نمی کنند، چه نشسته و چه ایستاده و چه به پهلو خوابیده و در باره خلقت آسمانها و زمین در اندیشه فرو می روند، پروردگارا! این دستگاه با عظمت را به عبث نیافریده ای، تو منزهی از اینکه کاری به عبث بکنی، پس ما را از آتش کیفر خود نگهداری کن».
«رَبَّنا اِنَّکَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ اَخْزَیْتَهُ وَما لِلظَّالِمینَ مِنْ اَنْصارٍ»
«پروردگارا! هرکس را که تو عذاب کنی و به آتش ببری بی آبرویش کرده ای، ستمگران یارانی ندارند».
«رَبَّنا اِنَّنا سَمِعْنا مُنادِیاً یُنادی لِلْأیمانِ اَنْ آمِنُوا بِربِّکُمْ فَآمَنَّا رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُونُوبَنا وَکَفِّرْ عَنَّا سَیِّئآتِنا وَتَوَفَّنا مَعَ اْلأَبْرارِ»
پروردگارا! ما ندای منادی ایمان را شنیدیم که به پروردگار خود ایمان بیاورید، ما ایمان آوردیم، پس ما را ببخشای و از گناهان ما درگذر و ما را در شمار نیکان نزد خود ببر».
«رَبَّنا وَآتِنا ما وَعَدْتَنا عَلی رُسُلِکَ ولا تُخْزِنا یَوْمَ الْقِیامَةِ اِنَّکَ لا تُخْلِفُ الْمیعادَ»
«پروردگارا! آنچه به وسیله پیغمبران وعده داده ای نصیب ما کن، ما را در روز رستاخیز بی آبرو مکن، البته تو هرگز وعده خلافی نمی کنی».
همینکه این آیات را به آخر رساند از سر گرفت. مکرر این آیات را - در حالی که از خود بیخود شده بود و گویی هوش از سرش پریده بود - تلاوت کرد. 
«حبه و نوف» هر دو در بستر خویش آرمیده بودند و این منظره عجیب را از نظر می گذراندند. حبه مانند بهت زدگان خیره خیره می نگریست.
اما «نوف» نتوانست جلو اشک چشم خود را بگیرد و مرتب گریه می کرد تا اینکه علی - علیه السلام - به نزدیک خوابگاه حبه رسید و گفت:
«خوابی یا بیدار؟»
بیدارم یا امیرالمؤمنین! تو که از هیبت و خشیت خدا اینچنین هستی پس وای به حال ما بیچارگان!
امیرالمؤمنین چشمها را پایین انداخت و گریست، آنگاه فرمود:«ای حبه! همگی ما روزی در مقابل خداوند نگهداشته خواهیم شد و هیچ عملی از اعمال ما بر او پوشیده نیست. او به من و تو از رگ گردن نزدیکتر است، هیچ چیز نمی تواند بین ما و خدا حائل شود».
آنگاه به نوف خطاب کرد:«خوابی؟».
نه یا امیرالمؤمنین! بیدارم مدتی است که اشک می ریزم.
«ای نوف! اگر امروز از خوف خدا زیاد بگریی فردا چشمت روشن خواهد شد.
ای نوف! هر قطره اشکی که از خوف خدا از دیده ای بیرون آید دریاهایی از آتش را فرو می نشاند.
ای نوف! هیچکس مقام و منزلتش بالاتر از کسی نیست که از خوف خدا بگرید و به خاطر خدا دوست بدارد.
ای نوف! آن کس که خدا را دوست بدارد و هر چه را دوست می دارد به خاطر خدا دوست بدارد، چیزی را بر دوستی خدا ترجیح نمی دهد و آن کس که هر چه را دشمن می دارد به خاطر خدا دشمن بدارد، از این دشمنی جز نیکی(143) به او نخواهد رسید. هرگاه به این درجه رسیدید حقایق ایمان را به کمال دریافته اید.»
سپس لختی حبه و نوف را موعظه کرد و اندرز داد. آخرین جمله ای که گفت این بود:«از خدا بترسید، من به شما ابلاغ کردم».
آنگاه از آن دو نفر گذشت و سرگرم احوال خود شد، به مناجات پرداخت، می گفت:«خدایا! ای کاش می دانستم هنگامی که از تو غفلت می کنم تو از من رومی گردانی یا باز به من توجه داری؟! ای کاش می دانستم در این خوابهای طولانیم و در این کوتاهی کردنم در شکرگزاری، حالم نزد تو چگونه است؟!».
حبه و نوف گفتند:«به خدا قسم! دائماً راه رفت و حالش همین بود تا صبح طلوع کرد»(144)





نظرات() 

دقت و ظرافت در برنامه ریزی

نوشته شده توسط :آ گلستانه
شنبه 3 مهر 1395-01:30 ب.ظ

به نام خدا

دقت و ظرافت در برنامه ریزی از وسیله و امکانات، به کار، معنی و مفهوم می بخشد و از اضطراب در محیط کارجلوگیری، و احتمال رسیدن به هدف را بیشتر می کند.





نظرات() 

السلام علی میزان الاعمال.......، روز عید غدیر مبارك باد

نوشته شده توسط :آ گلستانه
دوشنبه 29 شهریور 1395-01:36 ب.ظ

به نام خدا

امام رضا (علیه السلام) فرمودند:

روز عید غدیر برترین روز امت محمد(ص) است روزی است كه خداوند آن را براى محمد و آل او مخصوص گردانیده و كسانى كه در آن روز عبادت كنند و یا بر اهل و عیال خود انفاق نمایند و به دوستان خود نیكى كنند مورد لطف و احسان پروردگار قرار می گیرند.

                                                        

                                       السلام علی میزان الاعمال.......

 



در روز فرخنده غدیر، خداوند تبارک و تعالی، آرمانی ‏ترین اندیشه را به پیامبر خویش ارزانی داشت، اندیشه ای که در جهان خاکی، تحولی عظیم و در جهان افلاکی، ذوقی سلیم، برای عبادت حضرت پرورگار به وجود می آورد.

غدیر خم نتیجه تلاش هزاران پیام ‏آور الهی است، در این روز کائنات باید شاهد پیوند امامت و نبوت می بودند، پیوندی که انوار نورانی آن با گره خوردن دست ها در همدیگر، تمامی آسمان و زمین را در برگرفت و ذره ذره هستی شروع به تسبیح ذات اقدس باری ‏تعالی کردند.

پیامبر خدا (صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم) دوست داشت عید غدیر كه عید جشن امامت و ولایت و تعیین رهبرى است، در تمام قرون و اعصار به صورت زنده در دلها و به صورت مکتوب در اسناد و کتب باقی بماند، و مسلمانان در همه اعصار آن را زنده و جاوید نگاه دارند، چون یاد على، نام على و غدیر على، چیزى جز استمرار رسالت در امامت و ولایت، برای اسلام ناب محمدى نیست، و ارزش غدیر به دلیل شخصیت یگانه و بزرگوار حضرت علی (علیه السلام) است.

آینده انسان و تاریخ به دست های یداللهی علی (علیه السلام) سپرده شد تا در سایه ‏سار محبت و عدالت بی‏ دریغش، جهان به آرامش برسد و حُب علی (علیه السلام) سر آغاز همه خوبی ‏ها گشت، راه راست نمایان، و دین خدا کامل شد، بارانی از رحمت باریدن گرفت و خداوند مهر علی را به دل های مومنان آزاد و خداجو داد.

خداوند متعال با برانگیختگی آخرین رسول خویش و ابلاغ دین اسلام بر ایشان، فلسفه بعثت انبیا را با فرستادن کتب آسمانی در وجود نبی مکرم اسلام حضرت محمد (صلوات اله علیه) به تجلی رساند و با تعیین امامت پس از پیامبر (صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم) در روز غدیر خم، کرامت و منزلت انسان را به عرصه تحقق درآورد و غدیر نتیجه و فلسفه بعثت انبیا گردید.


عید غدیر روز بیعت مجدد است و حمایت از ولایت، روز مبارک باد گفتن است به یمن ولایت، و روز شادباش گفتن است به حضرت ولی عصر (عج الله تعالی فرجه الشریف) و بیعت مجدد با او، روز سلام و صلوات است بر پیامبر صلی ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله، روز سپاس مندی از خداست که در دریای طوفانی و پر غفلت دنیا، کشتی نجات ولایت را به سوی مان فرستاد.

وكلام آخر اینكه روز عید غدیر روزی است كه باید بدانیم حضرت علی(علیه السلام) میزان اعمال است همچنان كه درزیارتنامه آن حضرت میخوانیم (السلام علی میزان الاعمال) پیشوایان معصوم به منزله یک کفه ترازو هستند و انسانها با اعمال و عقاید و نیاتشان به منزله کفه دیگر هستند و با یکدیگر موازنه و مقایسه می شوند و هر اندازه اعمال و عقاید ما به عقاید و اعمال آنها شباهت و نزدیکی داشته باشد میزان عمل ما سنگین است، بدیهی است كه میزان، عمل به دستور پیشوایان دینی(ع) و گام برداشتن در مسیر آنها و متخلق شدن به اخلاق آن بزرگواران و تمسك به ولایتشان و عشق ورزیدن به وجود مباركشان است. یعنی،كسی كه در دنیا به آن بزرگواران معرفت پیدا نكند و در طریق آنان گام برندارد، یقیناً در آخرت اهل هدایت نخواهد بود، زیرا میزانش سبك است. كسی كه به اهل‌بیت(ع) نزدیك باشد در واقع به حق تعالی نزدیك شده و كسی كه از آنها دور شود از خداوند دور شده است و دور شدن از آنها باعث سبكی میزان و قرب بدانها موجب سنگینی میزان است.

 





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری:داستان 110 برنامه كار

نوشته شده توسط :آ گلستانه
یکشنبه 28 شهریور 1395-11:06 ق.ظ

به نام خدا

داستان 110 برنامه كار

پس از قتل عثمان و زمینه انقلابی كه فراهم شده بود كسی جز - علی علیه السلام - نامزد خلافت نبود ، مردم فوج فوج آمدند و بیعت كردند . در روز دوم بیعت ، علی ( ع ) بر منبر بالا رفت و پس از حمد و ثنای الهی و درود بر خاتم انبیاء و یك سلسله مواعظ به سخنان خود اینطور ادامه داد : " ایها الناس ! پس از آنكه رسول خدا از دنیا رفت ، مردم ابوبكر را به عنوان خلافت انتخاب كردند . و ابوبكر عمر را جانشین معرفی كرد . عمر تعیین خلیفه را به عهده شورا گذاشت و نتیجه شورا این شد كه عثمان خلیفه شد . عثمان طوری عمل كرد كه مورد اعتراض شما واقع شد ، آخر كار در خانه خود محاصره شد و به قتل رسید . سپس شما به من رو آوردید و به میل و رغبت خود با من بیعت كردید . من مردی از شما و مانند شما هستم ، آنچه برای شماست برای من است و آنچه به عهده شماست بعهده من است . خداوند این در را میان شما و اهل قبله باز كرده است و فتنه مانند پاره های شب تاریك رو آورده است . بار خلافت را كسی می تواند به دوش بگیرد كه هم توانا و صابر باشد و هم بصیر و دانا . روش من این است كه شما را به سیرت و روش پیغمبر باز گردانم . هر چه وعده دهم اجرا خواهم كرد به شرط آنكه شما هم استقامت و پایداری بورزید ، و البته از خدا باید یاری بطلبیم .

بدانید كه من برای پیغمبر بعد از وفاتش آنچنانم كه در زمان حیاتش بودم . شما انضباط و اطاعت را حفظ كنید . به هر چه می گویم عمل كنید . اگر چیزی دیدید كه به نظرتان عجیب و غیر قابل قبول آمد و در انكار شتاب نكنید ، من در هر كاری تا وظیفه ای تشخیص ندهم و عذری نزد خدا نداشته باشم اقدام نمی كنم . خدای بینا همه ما را می بیند و به همه كارها احاطه دارد . " من طبعا رغبتی به تصدی خلافت ندارم ، زیرا از پیغمبر شنیدم : " هر كس بعد از من زمام امور امت را به دست بگیرد در روز قیامت بر صراط نگهداشته می شود و فرشتگان نامه اعمال او را جلوش باز می كنند ، اگر عادل و دادگستر باشد خداوند او را به موجب همان عدالت نجات می دهد و اگر ستمگر باشد ، صراط تكانی می خورد كه بند از بند او باز می شود و سپس به جهنم سقوط می كند . " اما چون شما اتفاق رأی حاصل كردید و مرا به خلافت برگزیدید ، برای من شانه خالی كردن امكان نداشت . آنگاه به طرف راست و چپ منبر نگاه كرد و مردم را از نظر گذراند و به كلام خود چنین ادامه داد : " ایهاالناس ! من الان اعلام می كنم . آن عده كه از جیب مردم و بیت المال جیب خود را پر كرده املاكی سر هم كرده اند ، نهرها جاری كرده اند ، بر اسبان عالی سوار شده اند ، كنیزكان زیبا و نرم اندام خریده اند و در لذات دنیا غرق شده اند ، فردا كه جلو آنها را بگیرم و آنچه از راه نامشروع به دست آورده اند از آنها باز بستانم و فقط به اندازه حقشان - نه بیشتر - برایشان باقی گذارم ، نیایند و بگویند علی بن ابیطالب ما را اغفال كرد .

من امروز در كمال صراحت می گویم ، تمام مزایا را لغو خواهم كرد ، حتی امتیاز مصاحبت پیغمبر و سوابق خدمت به اسلام را . هر كس در گذشته به شرف مصاحبت پیغمبر نائل شده و توفیق خدمت به اسلام را پیدا كرده ، اجر و پاداشش با خدا است . این سوابق درخشان سبب نخواهد شد كه ما امروز در میان آنها و دیگران تبعیض قائل شویم . هر كس امروز ندای حق را اجابت كند و به دین ما داخل شود و به قبله ما رو كند ، ما برای او امتیازی مساوی با مسلمانان اولیه قائل می شویم . شما بندگان خدائید و مال مال خداست ، و باید بالسویه در میان همه شما تقسیم شود . هیچكس از این نظر بر دیگری برتری ندارد . فردا حاضر شوید كه مالی در بیت المال هست و باید تقسیم شود " . روز دیگر مردم آمدند ، خودش هم آمد ، موجودی بیت المال را بالسویه تقسیم كرد . به هر نفر سه دینار رسید . مردی گفت : " یا علی تو به من سه دینار می دهی و به غلام من نیز كه تا دیروز برده من بود سه دینار می دهی ؟ " علی فرمود : " همین است كه دیدی " . عده ای كه از سالها پیش به تبعیض و امتیاز عادت كرده بودند - مانند طلحه و زبیر و عبدالله بن عمر و سعید بن عاص و مروان حكم - آن روز از قبول سهمیه امتناع كردند و از مسجد بیرون رفتند . روز بعد كه مردم در مسجد جمع شدند ، این عده هم آمدند ، اما جدا از دیگران گوشه ای دور هم نشستند و به نجوا و شور پرداختند ، پس از مدتی ولید بن عقبه را از میان خود انتخاب كردند و نزد علی فرستادند . ولید به حضور علی - علیه السلام - آمد و گفت : " یا ابا الحسن ! اولا تو خودت می دانی كه هیچكدام از ما كه اینجا نشسته ایم به واسطه سوابق تو در جنگهای میان اسلام و جاهلیت از تو دل خوشی نداریم . غالبا از هر كدام ما یك نفر یا دو نفر در آن روزها به دست تو كشته شده است ، از جمله پدر خودم در بدر به دست تو كشته شد . اما از این موضوع با دو شرط می توانیم صرف نظر كنیم و با تو بیعت كنیم ، اگر تو آن دو شرط را بپذیری : " یكی اینكه سخن دیروز خود را پس بگیری ، به گذشته كار نداشته باشی و عطف به ما سبق نكنی . در گذشته هر چه شد شده ، هر كس در دوره خلفاء گذشته از هر راه مالی به دست آورده آورده ، تو كار نداشته باش كه از چه راه بوده ، تو فقط مراقب باش كه در زمان خودت حیف و میلی نشود . " دوم اینكه قاتلان عثمان را به ما تحویل ده كه از آنها قصاص كنیم ، و اگر ما از ناحیه تو امنیت نداشته باشیم ناچاریم تو را رها كنیم و برویم در شام به معاویه ملحق شویم " .

علی - علیه السلام - فرمود : اما " موضوع خونهایی كه در جنگ اسلام و جاهلیت ریخته شد ، من مسؤولیتی ندارم زیرا آن جنگها جنگ شخصی نبود ، جنگ حق و باطل بود ، شما اگر ادعائی دارید باید از جانب باطل ، علیه حق عرض حال بدهید ، نه علیه من . اما موضوع حقوقی كه در گذشته پامال شده ، من شرعا وظیفه دارم كه حقوق پامال شده را به صاحبانش برگردانم ، در اختیار من نیست ، كه ببخشم و صرف نظر كنم . و اما موضوع قاتلان عثمان ! اگر من وظیفه شرعی خود را تشخیص می دادم آنها را دیروز قصاص می كردم و تا امروز مهلت نمی دادم " . ولید پس از شنیدن این جوابها حركت كرد و رفت و به رفقای خود گزارش داد ، آنها دانستند و بر آنها مسلم شد كه سیاست علی قابل انعطاف نیست ، از آن ساعت شروع كردند به تحریك و اخلال . گروهی از دوستان علی ( ع ) آمدند نزد آن حضرت و گفتند : " عن قریب این دسته قتل عثمان را بهانه خواهند كرد و آشوبی به پا خواهد شد .

اما قتل عثمان بهانه است ، درد اصلی اینها مساواتی است كه تو میان اینها و تازه مسلمانهای ایرانی و اینها مساواتی است كه تو میان اینها و تازه مسلمانهای ایرانی و غیر ایرانی بر قرار كرده ای . اگر تو امتیاز اینها را حفظ كنی و در تصمیم خود تجدید نظر كنی ، غائله می خوابد " . چون ممكن بود این اعتراض برای بسیاری از دوستان علی پیدا شود كه : این قدر اصرار برای رعایت مساوات چرا ؟ لهذا علی - علیه السلام - روز دیگر در حالی كه شمشیری حمایل كرده بود و لباسش را دو پارچه ساده تشكیل می داد كه یكی را به كمر بسته بود و دیگری را روی شانه انداخته بود ، به مسجد رفت و بالای منبر ایستاد و به كمان خود تكیه كرد ، خطاب به مردم گفت : - " خداوند را كه معبود ماست شكر می كنیم . نعمتهای عیان و نهان او شامل حال ماست . تمام نعمتهای او منت و فضل است بدون اینكه ما از خود استحقاق و استقلالی داشته باشیم . برای این كه ما را بیازماید كه شكر می كنیم یا كفران . افضل مردم در نزد خدا آن كسی است كه خدا را بهتر اطاعت كند و سنت پیغمبر را بهتر و بیشتر پیروی كند و كتاب خدا را بهتر زنده نگاه دارد . ما برای كسی نسبت به كسی ، جز به مقیاس طاعت خدا و پیغمبر ، برتری قائل نیستیم . این كتاب خداست در میان ما و شما ، و آن هم سنت و سیره روشن پیغمبر شما كه آگاهید و می دانید " . آنگاه این آیه كریمه را تلاوت كرد : " یا ایها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثی و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقیكم " پس از این خطبه ، برای دوست و دشمن قطعی و مسلم شد كه تصمیم علی قطعی است ، هر كس تكلیف خود را فهمید ، آن كس كه می خواست . وفادار بماند و فادار ماند و آن كس كه به چنین برنامه ای نمی توانست تن بدهد ، یا مانند عبدالله عمر كناره گیری و انزوا اختیار كرد و یا مانند طلحه و زبیر و مروان تا پای جنگ و خونریزی حاضر شد ( 1 ) .

1. شرح ابن ابی الحدید ، چاپ بیروت ، جلد 2 ، صفحه 273271 شرح خطبه . 90





نظرات() 

نصیحت ابوذر غفاری

نوشته شده توسط :آ گلستانه
شنبه 27 شهریور 1395-09:47 ق.ظ

به نام خدا

قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِیكُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ فَیُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ

تَعْمَلُونَ

بگو آن مرگى كه از آن مى‏ گریزید قطعا به سر اغتان مى ‏آید آنگاه به سوى خداوندی كه داناى نهان و آشكار است بازگردانیده خواهید شد و به آنچه [در روى زمین] انجام می دادید آگاهتان خواهد كرد(سوره جمعه آیه 8)

مردى از أبو ذر غِفارى سؤال کرد:

ما لَنا نَکْرَهُ الْمَوْتَ؟

قالَ: لِانَّکُمْ عَمَّرْتُمُ الدُّنْیا وَ خَرَّبْتُمُ الآخِرَةَ؛ فَتَکْرَهونَ أنْ تَنْتَقِلوا مِنْ عُمْرانٍ إلى خَرابٍ.

 «چرا مردن براى ما ناپسند است؟

أبو ذر در پاسخ گفت: به علّت آنکه شما دنیاى خود را آباد نموده و آخرت خود را خراب کرده‏اید؛ و البتّه بر شما ناگوار خواهد بود که از محلّ آباد و معمور به محلّ خراب و ویران کوچ کنید».

قیلَ لَهُ: فَکَیْفَ تَرَى قُدومَنا عَلَى اللَهِ؟

قالَ: أمّا المُحْسِنُ فَکَالْغآئِبِ یَقْدَمُ عَلَى أهْلِهِ، وَ أمّا الْمُسى‏ءُ فکَا لابقِ یَقْدَمُ عَلَى مَوْلاهُ.                  

از أبو ذر سؤال شد: حالِ ما در هنگام ورود بر خدا چطور خواهد بود؟

أبو ذر گفت: مردم دو دسته هستند: نیکوکاران و زشت کرداران. امّا ورود شخص نیکوکار در نزد خدا مانند ورود کسى است که مدّتى از خانه و اهل خود دور شده و به سفر و غیره غیبت طولانى نموده؛ وقتى که چنین شخصى به خانه بر میگردد و ملاقات اهل و بستگان خود را مى‏ کند چه نشاط و سرور و التذاذ زائد الوصفى به او دست مى‏ دهد، همینطور نشاط و سرور بى حدّ به چنین شخص نیکوکارى رخ مى‏دهد که بر خداى محسن خود وارد شده و مورد إنعام و مکرمت و احسان لا یتناهاى او واقع مى‏گردد،

و امّا ورود شخص زشت کردار نزد خداوند مانند ورود غلام فرارى است که با جرم و جنایت از دست مولاى خود گریخته باشد. وقتى آن بنده را بگیرند و به نزد مولا بیاورند چه حالى بر آن غلام متمرّد و متجرّى دست خواهد داد که خود را در زیر چنگال غضب و خشم بى حدّ مولا ملاحظه مى‏کند؛ همینطور وقتى شخص زشت کردارى که از ساحت عبودیّت پروردگار عزیز تجاوز کرده و به حقوق او و به حقوق مخلوقات او تجاسر و تعدّى نموده و سرکشى و بلندپروازى کرده است، در نزد خدا،  حاضر شود، حالت شرم و خجالت بى حدّى عارض او مى‏شود و از طرفى هم خود را مورد هر گونه جزا و عذاب مى‏نگرد

                      

. قیلَ: فَکَیْفَ تَرَى حالَنا عِنْدَ اللَهِ؟

قالَ: اعْرِضُوا أعْمالَکُمْ عَلَى کِتابِ اللَهِ تَبارَکَ وَ تَعالَى: إِنَّ الأَبْرارَ لَفِى نَعِیمٍ* وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفِى جَحِیمٍ.

 «به أبو ذر گفته شد: پس حال ما را در نزد خدا چگونه مى‏بینى؟

أبو ذر گفت: خودتان احوال و اعمال خود را بر کتاب خدا عرضه کنید خواهید دانست؛ در قرآن کریم وارد شده است که: حقّاً مردمان پاکیزه و صالح العمل در نعمتهاى جاودانه، و حقّاً مردمان زشت کردار و فاجر در میان طبقات آتش دوزخ خواهند بود».

 

قالَ الرَّجُلُ: فَأیْنَ رَحْمَةُ اللَهِ؟

قالَ: إِنَّ رَحْمَتَ اللَهِ قَرِیبٌ مِّنَ الْمُحْسِنِینَ 

 «مرد سؤال کننده از أبو ذر پرسید: پس رحمت خدا کجاست؟ أبو ذر در پاسخ گفت: بدرستیکه رحمت خدا به افراد نیک و نیکوکار نزدیک است.»

نه اینکه شخصى هر گونه تعدّى بنماید و هر جرم و جنایتى انجام دهد و در عین حال خود را مورد رحمت خدا پندارد؛ این رجاء، رجاء کاذب است‏.

«بحار الانوار» ج 6، ص 137، از کتاب «جامع الاخبار»





نظرات() 

عرض تبریك عید باسعادت عرفه و عید سعید قربان و گرامیداشت ایام شهادت حضرت مسلم بن عقیل(ع)

نوشته شده توسط :آ گلستانه
یکشنبه 21 شهریور 1395-10:58 ق.ظ

به نام خدا

اَللّهُمَّ اجْعَلْنى اَخْشاکَ کَانّى اَراکَ وَاَسْعِدْنى بِتَقویکَ وَلا تُشْقِنى بِمَعْصِیَتِکَ......

خدایا مرا چنان ترسان خودت قرا ر ده  که گویا مى بینمت و به پرهیزکارى از خویش خوشبختم گردان و به واسطه نافرمانیت بدبختم مکن (فرازی از دعای عرفه)

عرض تبریك عید باسعادت عرفه و عید سعید قربان و گرامیداشت ایام شهادت حضرت مسلم بن عقیل(ع)





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 109 - فرار از بستر

نوشته شده توسط :آ گلستانه
پنجشنبه 18 شهریور 1395-12:51 ب.ظ

به نام خدا
109 فرار از بستر 

یغمبراكرم 55 سال از عمرش مى گذشت كه با دخترى به نام عایشه ازدواج كرد. ازدواج اول پیغمبر با خدیجه بود كه قبل از او دو شوهر كرده بود، و به علاوه پانزده سال از خودش بزرگتر بود. ازدواج با خدیجه در سن 25 سالگى پیغمبر و چهل سالگى خدیجه صورت گرفت و خدیجه 25 سال به عنوان زن منحصر بفرد پیغمبر در خانه پیغمبر بود و فرزندانى آورد و در 65 سالگى وفات كرد. پس از خدیجه پیغمبر با یك بیوه دیگر به نام «سوده» ازدواج كرد. بعد از او با عایشه كه دختر خانه بود و قبلاً شوهر نكرده بود و مستقیما از خانه پدر به خانه پیغمبر مى آمد، ازدواج كرد.
پس از عایشه نیز، با آنكه پیغمبر زنان متعدد گرفت، هیچكدام دختر خانه نبودند، همه بیوه و غالبا سالخورده و احیانا صاحب فرزندان برومندى بودند.
عایشه همواره در میان زنان پیغمبر به خود مى بالید و مى گفت: «من تنها زنى هستم كه با غیر پیغمبر آمیزش نكرده ام. او به زیبایى خود نیز مى بالید و این دو جهت او را مغرور كرده بود و احیانا پیغمبر را ناراحت مى كرد».
عایشه پیش خود انتظار داشت با بودن او، پیغمبر به زن دیگر التفات نكند؛ زیرا طبیعى است براى یك مرد با داشتن زنى جوان و زیبا، به سر بردن با زنانى سالخورده و بى بهره از زیبایى جز تحمل محرومیت و ناكامى چیز دیگر نیست، خصوصا اگر مانند پیغمبر بخواهد رعایت حق و نوبت همه را در كمال دقت و عدالت بنماید.
اما پیغمبر كه ازدواجهاى متعددش بر مبنانى مصالح اجتماعى و سیاسى آن روز اسلام بود، نه بر مبانى دیگر، به این جهات التفاتى نمى كرد و از آن تاریخ تا آخر عمر كه مجموعا در حدود ده سال بود زنان متعددى از میان زنان بى سرپرست، كه شوهرهاشان كشته شده بودند، یا به علت دیگر بى سرپرست شده بودند، به همسرى انتخاب كرد.
بیشتر موضوع دیگرى كه احیانا سبب ناراحتى عایشه مى شد، این بود كه پیغمبر هیچ وقت تمام شب را در بستر نمى ماند، یك سوم شب و گاهى نیمى از شب و گاهى بیشتر از آن را در خارج از بستر به حال عبادت و تلاوت قرآن و استغفار به سر مى برد(138).
شبى نوبت عایشه بود، پیغمبر همینكه خواست بخوابد جامه و كفشهاى خود را در پایین پاى خود نهاد، سپس به بستر رفت. پس از مكثى به خیال اینكه عایشه خوابیده است، آهسته حركت كرد و كفشهاى خویش را پوشید و در را باز كرد و آهسته بست و بیرون رفت. اما عایشه هنوز بیدار بود و خوابش نبرده بود. این جریان براى عایشه خیلى عجیب بود؛ زیرا شبهاى دیگر مى دید كه پیغمبر از بستر برمى خیزد و در گوشه اى از اطاق به عبادت مى پردازد، اما براى او بى سابقه بود كه شبى كه نوبت او است پیغمبر از اطاق بیرون رود. با خود گفت من باید بفهمم پیغمبر كجا مى رود، نكند به خانه یكى دیگر از زنها برود، با خود گفت آیا واقعا پیغمبر چنین كارى خواهد كرد و شبى را كه نوبت من است در خانه دیگرى به سر خواهد برد؟!.
اى كاش سایر زنانش بهره اى از جوانى و زیبایى مى داشتند و حرمسرایى از زیبارویان تشكیل داده بود. او چنین كارى هم كه نكرده و مشتى زنان سالخورده و بیوه دور خود جمع كرده است، به هر حال باید بفهمم او در این وقت شب، به این زودى كه هنوز مرا خواب نبرده به كجا مى رود؟
عایشه فورا جامه هاى خویش را پوشید و مانند سایه به دنبال پیغمبر راه افتاد. دید پیغمبر یكسره از خانه به طرف بقیع كه در كنار مدینه بود و به دستور پیغمبر آنجا را قبرستان قرار داده بودند، رفت و در كنارى ایستاد. عایشه نیز آهسته از پشت سر پیغمبر رفت و خود را در گوشه اى پنهان كرد. دید پیغمبر سه بار دستها را به سوى آسمان بلند كرد، بعد راه خود را به طرفى كج كرد. عایشه نیز به همان طرف رفت پیغمبر راه رفتن خود را تند كرد. عایشه نیز تند كرد. پیغمبر به حال دویدن درآمد. عایشه نیز پشت سرش دوید. بعد پیغمبر به طرف خانه راه افتاد. عایشه، مثل برق، قبل از پیغمبر خود را به خانه رساند و به بستر رفت. وقتى كه پیغمبر وارد شد، نفس تند عایشه را شنید، فرمود: 
«عایشه! چرا مانند اسبى كه تند دویده باشد نفس نفس مى زنى؟».
چیزى نیست یا رسول اللّه!
«بگو اگر نگویى خداوند مرا بى خبر نخواهد گذاشت».
پدر و مادرم قربانت! وقتى كه تو بیرون رفتى من هنوز بیدار بودم، خواستم بفهمم تو این وقت شب كجا مى روى دنبال سرت بیرون آمدم، در تمام این مدت از دور ناظر احوالت بودم!!
«پس آن شبحى كه در تاریكى هنگام برگشتن به چشمم خورد، تو بودى؟».
بلى یا رسول اللّه!
پیغمبر در حالى كه مشت خود را آهسته به پشت عایشه مى زد فرمود: «آیا براى تو این خیال پیدا شد كه خدا و پیغمبر خدا به تو ظلم مى كنند، و حق تو را به دیگرى مى دهند؟».
یا رسول اللّه! آنچه مردم مكتوم مى دارند، خدا همه آنها را مى داند و تو را آگاه مى كند؟
«آرى، جریان رفتن من امشب به بقیع این بود كه فرشته الهى جبرئیل آمد و مرا بانگ زد و بانگ خویش را از تو مخفى كرد. من به او پاسخ دادم و پاسخ خود را از تو مكتوم داشتم. چون گمان كردم تو را خواب ربوده، نخواستم تو را بیدار كنم و بگویم براى استماع وحى الهى باید تنها باشم. به علاوه ترسیدم تو را وحشت بگیرد، این بود كه آهسته از اطاق بیرون رفتم. فرشته خدا به من دستور داد بروم به بقیع و براى مدفونین بقیع طلب آمرزش كنم».
یا رسول اللّه! من اگر بخواهم براى مردگان طلب آمرزش كنم چه بگویم.

«بگو:
«اَلسَّلامُ عَلى اَهْلِ الدِّیارِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ وَالْمُسْلِمینَ وَیَرْحَمُ اللّهُ الْمُسْتَقْدِمینَ مِنّا وَالْمُسْتَاءْخِرینَ فَانّا اِنْشاءَاللّهُ للاحِقُونَ»(139).


-----------------------------------------------------------------------------------------
(138). (اِنَّ رَبَّكَ یَعْلَمُ اَنَّكَ تَقُومُ اَدْنى مِنْ ثُلُثَىِ اللَّیْلِ وَنِصْفَهُ وَثُلثَهُ وَطائِفَةٌ مِنَ الَّذینَ مَعَكَ وَاللّهُ یُقَدِّرُ اللَّیل وَالنَّهارَ) (سوره مزمل، آیه 20)
(139). مسند احمد حنبل، ج 6، ص 221.




نظرات() 

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ

نوشته شده توسط :آ گلستانه
دوشنبه 8 شهریور 1395-11:41 ق.ظ

به نام خدا

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ

اى كسانى كه ایمان آورده‏ اید از خدا بترسید و هر كسى باید بنگرد كه براى فرداى خوداز پیش چه فرستاده است و [باز] از خدا بترسید در حقیقت ‏خدا به آنچه انجام می دهیدآگاه است.(سوره حشر آیه 18)

فضیلت آن است كه ......

روزی مریدان شیخ ابوسعید ابوالخیر به او گفتند:" ای شیخ فلانی روی آب راه میرود " شیخ گفت:" سهل است چوبی نیز به روی آب رود" دوباره گفتند :" فلانی در هوا پرواز میکند " شیخ گفت:" مگس نیز در هوا پرواز میکند" مریدانش گفتند:" شخصی در چشم به هم زدنی از شهری به شهری میرود" شیخ گفت:" شیطان هم در چشم به هم زدنی از شهری به شهری میرود"

 گفتند پس فضیلت چیست:شیخ رو به مریدانش کرد وگفت:" فضیلت آنست كه انسان در میان همنوعانش بنشیند و بپاخیزد وداد وستد کند وبخورد وبخوابد ولی آزارش به هیچ كس نرسد ودل او یک لحظه از یاد خدا غافل نشود"





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 108 دربارگاه رستم

نوشته شده توسط :آ گلستانه
یکشنبه 31 مرداد 1395-01:08 ب.ظ

به نام خدا

108 دربارگاه رستم 

رستم فرخ زاد ، با سپاه گران و ساز و برگ كامل ، برای سركوبی مسلمانان‏ 
كه قبلا شكست سختی به ایرانیان داده بودند ، وارد قادسیه شد . مسلمانان‏ 
به سر كردگی سعد و قاص تا نزدیك قادسیه جلو آمده بودند . سعد عده‏ای را 
مأمور كرده بود تا پیشاپیش سپاه به عنوان " مقدمه الجیش " و پیشاهنگ‏ 
حركت كنند . ریاست این عده با مردی بود به نام زهره بن عبدالله . رستم‏ 
پس از آنكه شبی را در قادسیه به روز آورد ، برای آنكه وضع دشمن را از 
نزدیك ببیند سوار شد ، و به راه افتاد و در كنار اردوگاه مسلمانان بر 
روی تپه ‏ای ایستاد و مدتی وضع آنها را تحت نظر گرفت . بدیهی است نه عدد 
و نه تجهیزات و ساز و برگ مسلمانان چیزی نبود كه اسباب وحشت بشود . اما در عین حال ، مثل‏ 
اینكه به قلبش الهام شده بود كه جنگ با این مردم سر انجام نیكی نخواهد 
داشت ، رستم همان شب با پیغام ، زهره بن عبدالله را نزد خود طلبید ، و 
به او پیشنهاد صلح كرد ، اما به این صورت كه پولی بگیرند و برگردند 
سرجای خود . 
رستم با غرور و بلند پروازی - كه مخصوص خود او بود - به او گفت : " 
شما همسایه ما بودید و ما به شما نیكی می‏كردیم . شما از انعام ما بهره‏مند 
می‏شدید و گاهی كه خطری از ناحیه كسی شما را تهدید می‏كرد ، ما از شما 
حمایت و شما را حفظ می‏كردیم ، تاریخ گواه این مطلب است " . 
سخن رستم كه به اینجا رسید زهره گفت : 
" همه اینها كه راجع به گذشته گفتی صحیح است ، اما تو باید این‏ 
واقعیت را درك كنی كه امروز غیر از دیروز است . ما دیگر آن مردم‏ 
نیستیم كه طالب دنیا و مادیات باشیم . ما از هدفهای دنیایی گذشته‏ 
هدفهای آخرتی داریم . ما 
قبلا همان طور بودیم كه تو گفتی ، تا روزی كه خداوند پیغمبر خویش را در 
میان ما مبعوث فرمود . او ما را به خدای یگانه خواند . ما دین او را 
پذیرفتیم . خداوند به پیغمبر خویش وحی كرد كه اگر پیروان تو بر آنچه به‏ 
تو وحی شده ثابت بمانند ، خداوند آنان را بر همه اقوام و ملل دیگر تسلط 
خواهد بخشید . هر كس به این دین بپیوندد عزیز می‏گردد و هر كس تخلف كند 
خوار و زبون می‏شود " . رستم گفت : 
- " ممكن است در اطراف دین خودتان توضیحی بدهی ؟ " 
- " اساس و پایه و ركن آن دو چیز است : شهادت به یگانگی خدا و 
شهادت به رسالت محمد ، و اینكه آنچه او گفته است از جانب خدا است " 

- " اینكه عیب ندارد ، خوب است دیگر چی ؟ " 
- " آزاد ساختن بندگان خدا از بندگی انسانهایی مانند خود " ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 " و اخراج العباد من عباده العباد الی عباده الله " . 

" این هم خوب است . دیگر چی ؟ " 
- " مردم همه از یك پدر و مادر زاده شده ‏اند ، همه فرزندان آدم و حوا 
هستند ، بنابراین همه برادر و خواهر یكدیگرند " ( 2 ) . 
- " این هم بسیار خوب است . خوب اگر ما اینها را بپذیریم و قبول‏ 
كنیم ، آیا شما باز خواهید گشت ؟ " 
- " آری قسم به خدا ، دیگر قدم به سرزمین‏های شما نخواهیم گذاشت ، مگر 
به عنوان تجارت یا برای كار لازم دیگری از این قبیل . ما هیچ مقصودی جز 
اینكه گفتم نداریم " . 
- " راست می‏گویی . اما یك اشكال در كار است ، از زمان اردشیر در 
میان ما مردم ایران سنتی معمول و رایج است كه با دین شما جور در نمی‏آید 
. از آن زمان رسم بر این است كه طبقات پست از قبیل كشاورز و كارگر حق‏ 
ندارند تغییر شغل دهند و به كار دیگر بپردازند . اگر بنا شود آن طبقات‏ 
به خود یا فرزندان خود حق بدهند كه تغییر شغل و طبقه بدهند و در ردیف‏ 

پاورقی : 
. 2 " الناس بنو آدم و حواء اخوه لاب و ام " . 

مسلمان را برای آنان بازگو كرد . آنان سخنان آن مسلمان را به چیزی‏ 
نشمردند . رستم به سعد و قاص پیام داد كه نماینده‏ای رسمی برای مذاكره‏ 
پیش ما بفرست . سعد خواست هیئتی را مأمور این كار كند ، اما ربعی بن‏ 
عامر كه حاضر مجلس بود صلاح ندید ، گفت : 
- " ایرانیان اخلاق مخصوصی دارند . همین كه یك هیئت به عنوان‏ 
نمایندگی به طرفشان برود آن را دلیل اهمیت خودشان قرار می‏دهند ، و خیال‏ 
می‏كنند ما چون به آنها اهمیت می‏دهیم هیئتی فرستاده‏ایم . فقط یك نفر 
بفرست كافی است " . 
خود ربعی مأمور این كار شد . 
از آن طرف به رستم خبر دادند كه نماینده سعد و قاص آمده است . رستم‏ 
با مشاورین خود در كیفیت برخورد با نماینده مسلمانان مشورت كرد كه به‏ 
چه صورتی باشد . به اتفاق كلمه رأی دادند كه باید به او بی اعتنایی كرد و 
چنین وانمود كرد كه ما به شما اعتنایی نداریم . شما كوچكتر از این حرفها 
هستید . 
رستم برای آنكه جلال و شكوه ایرانیان را 
به رخ مسلمانان بكشد ، دستور داد تختی زرین نهادند ، و خودش روی آن‏ 
نشست . فرشهای عالی گستردند . متكاهای زربفت نهادند . نماینده مسلمانان‏ 
، در حالی كه بر اسبی سوار و شمشیر خویش را در یك غلافی كهنه پوشیده و 
نیزه‏اش را به یك تار پوست بسته بود ، وارد شد . تا نگاه كرد فهمید كه‏ 
این زینتها و تشریفات برای این است كه به رخ او بكشند ، متقابلا برای‏ 
اینكه بفهماند ، ما به این جلال و شكوه ها اهمیت نمی‏دهیم و هدف دیگری‏ 
داریم ، همینكه به كنار بساط رستم رسید ، معطل نشد ، اسب خویش را نهیب‏ 
زد و با اسب داخل خرگاه رستم شد . مأمورین به او گفتند : " پیاده شو ! 
" قبول نكرد و تا نزدیك تخت رستم با اسب رفت ، آنگاه از اسب پیاده‏ 
شد . یكی از متكاهای زرین را با نیزه سوراخ كرد و لجام اسب خویش را در 
آن فرو برد و گره زد . مخصوصا پلاس كهنه ‏ای كه جل شتر بود ، به عنوان‏ 
روپوش به دوش خویش افكند . به او گفتند : " اسلحه خود را تحویل بده ، 
بعد برو نزد رستم . گفت : تحویل نمی‏دهم ، شما از ما نماینده 
خواستید و من به عنوان نمایندگی آمده‏ ام ، اگر نمی‏خواهید بر می‏گردم . رستم‏ 
گفت : بگذارید هر طور مایل است بیاید " . 
ربعی بن عامر ، با وقار و طمأنینه خاصی ، در حالی كه قدمها را كوچك بر 
می‏داشت و از نیزه خویش به عنوان عصا استفاده می‏كرد و عمدا فرشها را 
پاره می‏كرد ، تا پای تخت رستم آمد . وقتی كه خواست بنشیند ، فرشها را 
عقب زد و روی خاك نشست . گفتند : " چرا روی فرش ننشستی ؟ " گفت : 
ما از نشستن روی این زیورها خوشمان نمی‏آید " . 
مترجم مخصوص رستم از او پرسید : 
- " شما چرا آمده ‏اید ؟ " 
- " خدا ما را فرستاده است ، خدا ما را مأمور كرده بندگان او را از 
سختیها و بدبختیها رهایی بخشیم و مردمی را كه دچار فشار و استبداد و ظلم‏ 
سایر كیشها هستند نجات دهیم ، و آنها را در ظل عدل اسلامی در آوریم ( 4 ) 
ما دین خدا را كه 

پاورقی : 
. 4 الله جاء بنا و بعثنا لنخرج من یشاء من عباده ، من ضیق الدنیا الی‏ 
سعتها ، و من جور الادیان الی عدل الاسلام . 

بیش از سه روز تأخیر جایز ندانیم . من سه روز مهلت می‏دهم تا یكی از سه‏ 
كار را انتخاب كنید : یا اسلام بیاورید ، در این صورت ما از راهی كه‏ 
آمده ‏ایم بر می‏گردیم . سرزمین شما با همه نعمتها مال خودتان ، ما طمع به‏ 
مال و ثروت و سرزمین شما نبسته ایم . یا قبول كنید جزیه بدهید ، یا 
آماده نبرد باشید " . 
- " معلوم می‏شود تو خودت فرمانده كل می‏باشی كه با ما قرار می‏گذاری " 

- " خیر ، من یكی از افراد عادی هستم ، اما مسلمانان مانند اعضاء یك‏ 
پیكرند ، همه از همند . اگر كوچكترین آنها به كسی امان بدهد ، مانند این‏ 
است كه همه امان داده‏اند " ( 5 ) . همه امان و 

پاورقی : 
. 5 عبارت ربعی این است : " و لكن المسلمین كالجسد الواحد بعضهم من‏ 
بعض یجیر ادناهم علی اعلاهم " . این مرد مضمون این جمله رامجموعا از دو 
حدیث نبوی ذیل اقتباس كرده است : 

الف - " مثل المؤمنین فی توادهم و تراحمهم كمثل الجسد اذا اشتكی‏ 

بعض تداعی له سائر اعضاء جسده بالحمی و السهر » " یعنی اهل ایمان از 
نظر عواطف و علائق و پیوندهای دوستانه مانند یك پیكرند ، چون عضوی به‏ 
درد آید ، سایر عضوها به وسیله تب و بیخوابی با او همدردی می‏كنند . > 

پاورقی : 
> سعدی اشاره به مضمون این حدیث می‏كند ، آنجا كه می‏گوید : 

بنی آدم اعضای یك پیكرند
كه در آفرینش ز یك گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار

در خطبه‏ای كه خود عمر هنگام فرستادن سپاه به ایران ایراد كرد نیز به‏ 
مضمون این حدیث اشاره كرد و گفت : " ان الله عزوجل قد جمع علی الاسلام‏ 
اهله فالف بین القلوب و جعلهم فیه اخوانا و المسلمون فیما بینهم كالجسد 
لا یخلو منه شی‏ء من شی‏ء اصاب غیره ، و كذلك یحق علی المسلمین ان یكونوا 
و امرهم شوری بینهم بین ذوی الرای منهم " یعنی خداوند اهل اسلام را گرد 
محور اسلام جمع كرده است . دلهای آنها را به هم الفت داده و آنها را 
برادر یكدیگر قرار داده است . مسلمانان با خودشان مانند یك پیكرند ، 
آنچه به عضوی اصابت كند به همه عضوها اصابت می‏كند . شایسته مسلمانان‏ 
این است كه اینچنین باشند ، كار خود را با مشورت و رأی اهل رأی و نظر 
اداره می‏كنند ( یا شایسته مسلمین این است كه امور خود را با مشورت‏ 
اداره كنند ) ابن اثیر ، جلد 2 ، صفحه . 310 

سواهم » . یعنی مسلمانان خونشان برابر است . كوچكترین آنها قراردادشان‏ 
را محترم می‏شمارد ، آنها در برابر دشمن مانند یك دست می‏باشند . 

در كار مسلمانان مشورت كرد ، به آنها گفت : چگونه دیدید اینها را ؟ آیا 
در همه عمر سخنی بلندتر و محكمتر و روشنتر از سخنان این مرد شنیده ‏اید . 
اكنون نظر شما چیست ؟ " 
ممكن نیست ما به دین این سگ در آییم ، مگر ندیدی چه لباسهای كهنه و 
تندرسی پوشیده بود ؟ ! " 
- " شما به لباس چكار دارید ، فكر و سخن را ببینید ، عمل و روش را 
ملاحظه كنید " . 
سخن رستم مورد پذیرش آنان قرار نگرفت . آنها آن قدر گرفتار غرور 
بودند كه حقایق روشن را درك نمی‏كردند . رستم دید هم عقیده و همفكری‏ 
ندارد . پس از این سلسله مذاكرات دیگر با نمایندگان مسلمانان و مشورت‏ 
و زعمای سپاه خود ، نتوانست راه حلی پیدا كند ، آماده كار زار شد ، و 
چنان شكست سختی خورد كه تاریخ كمتر به یاد دارد . جان خویش را نیز در 
راه خیره سری دیگران از دست داد " ( 6 ) . 

پاورقی : 
. 6 كامل ابن اثیر ، جلد 2 ، صفحه 319 - 321 ، وقایع سال 14 هجری . 






نظرات() 

یك تصمیم

نوشته شده توسط :آ گلستانه
شنبه 30 مرداد 1395-12:46 ب.ظ

به نام خدا

إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ لَآیَاتٍ لِأُولِی الْأَلْبَابِ ﴿۱۹۰﴾ الَّذِینَ یَذْكُرُونَ اللَّهَ قِیَامًا وَقُعُودًا وَعَلَى جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَكَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ ﴿۱۹۱﴾

مسلما در آفرینش آسمانها و زمین و در پى یكدیگر آمدن شب و روز براى خردمندان نشانه‏ هایى [قانع كننده] است *همانان كه خدا را [در همه احوال] ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده یاد مى كنند و در آفرینش آسمانها و زمین مى‏ اندیشند [كه] پروردگارا اینها را بیهوده نیافریده‏ اى منزهى تو پس ما را از عذاب آتش دوزخ در امان بدار (سوره آل عمران)

 

ماجرای واقعی یک تصمیم

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما می دانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"
آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.
یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!

روزها فکر من این است و همه شب سخنم              که چرا غافل از احوال دل خویشتنم    از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟          به کجا می روم؟ آخر ننُمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کزچه سبب ساخت مرا     یا چه بودست مراد وی ازین ساختنم 

 
                ساعتی اندیشیدن درست برتر از هفتاد سال عبادت است





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 107 اولین شعار

نوشته شده توسط :آ گلستانه
پنجشنبه 28 مرداد 1395-10:12 ق.ظ

به نام خدا

107 اولین شعار 

زمزمه هایی كه ، گاه بگاه ، از مكه در میان قبیله بنی غفار به گوش‏ 
می‏رسید ، طبیعت كنجكاو و متجسس ابوذر را به خود متوجه كرده بود . او 
خیلی میل داشت از ماهیت قضایایی كه در مكه می‏گذرد آگاه شود ، اما از 
گزارشهای پراكنده و نامنظمی كه احیانا به وسیله افراد و اشخاص دریافت‏ 
می‏كرد ، چیز درستی نمی‏فهمید . آنچه برایش مسلم شده بود فقط این مقدار 
بود كه در مكه سخن نوی به وجود آمده و مكیان سخت برای خاموش كردن آن‏ 
فعالیت می‏كنند ، اما آن سخن چیست ؟ و مكیان چرا مخالفت می‏كنند ؟ هیچ‏ 
معلوم نیست . برادرش عازم مكه بود ، به او گفت : " می‏گویند شخصی در 
مكه ظهور كرده و سخنان تازه ‏ای آورده است ، و مدعی است كه آن سخنان از طرف خدا به او 
وحی می‏شود ، اكنون كه تو به مكه می‏روی ، از نزدیك تحقیق كن و خبر درست‏ 
را برای من بیاور " . 
روزها در انتظار برادر بود تا مراجعت كرد . هنگام مراجعت از او پرسید 

- " هان ! چه خبر بود و قضیه از چه قرار است " . 
- " تا آنجا كه من توانستم تحقیق كنم ، او مردی است كه مردم را به‏ 
اخلاق خوب دعوت می‏كند ، كلامی هم آورده كه شعر نیست " . 
- " منظور من تحقیق بیشتر بود ، این مقدار كافی نیست . خودم شخصا 
باید بروم و از حقیقت این كار سر در بیاورم " . 
ابوذر مقداری آذوقه در كوله بار خود گذاشت و آن را به پشت گرفت و 
یكسره به مكه آمد . . . تصمیم گرفت هر طور هست با خود آن مردی كه سخن‏ 
نو آورده ملاقات كند ، و سخن او را از زبان خودش بشنود . اما نه او را 
می‏شناخت و نه جرئت می‏كرد از كسی سراغ او را بگیرد . 
محیط مكه محیط ارعاب و وحشت بود . ابوذر بدون آنكه به كسی اظهار كند 
متوجه اطراف بود و به سخنان مردم گوش می‏داد ، شاید نشانه‏ای از مطلوب‏ 
بیاید . 
مركز اخبار و وقایع مسجد الحرام بود . ابوذر نیز با كوله بار خود به‏ 
مسجدالحرام آمد . روز را شب كرد و نشانه‏ای به دست نیاورد . پس از آنكه‏ 
پاسی از شب گذشت ، چون خسته بود همانجا دراز كشید . طولی نكشید جوانی‏ 
از نزدیك او عبور كرد . آن جوان نگاهی متجسسانه به سراپای ابوذر كرد و 
رد شد . نگاه جوان از نظر ابوذر خیلی معنی دار بود . به قلبش خطور كرد 
شاید این جوان شایستگی داشته باشد كه راز خودم را با او در میان بگذارم . 
حركت كرد و پشت سر جوان راه افتاد ، اما جرئت نكرد چیزی اظهار كند به‏ 
سر جای خود برگشت . 
روز بعد تمام روز را متفحصانه در مسجد الحرام به سر برد . آن روز نیز 
اثری از مطلوب نیافت . شب فرا رسید و در همانجا دراز كشید . درست در 
همان وقت شب پیش ، همان 
جوان پیدا شد ، جلو آمد و با احترام به ابوذر گفت : 
- " آیا وقت آن نرسیده است كه تو به منزل خودت بیایی و شب را در 
آنجا به سر ببری ؟ " . این را گفت و ابوذر را با خود به منزل برد . 
ابوذر شب را مهمان آن جوان بود ، ولی باز هم از اینكه راز خود را با 
جوان به میان بگذارد خودداری كرد . جوان نیز از او چیزی نپرسید . صبح زود 
ابوذر ، خداحافظی كرد و به دنبال مقصد خود به مسجد الحرام آمد . آن روز 
نیز شب شد و ابوذر نتوانست از سخنان پراكنده مردم چیزی بفهمد . همینكه‏ 
پاسی از شب گذشت ، باز همان جوان آمد و ابوذر را با خود به خانه برد ، 
اما این نوبت جوان سكوت را شكست . 
- " آیا ممكن است به من بگویی برای چه كاری به این شهر آمده ‏ای ؟ " 
- " اگر با من شرط كنی كه مرا كمك كنی به تو می‏گویم " . 
- " عهد می‏كنم كه كمك خود را از تو دریغ نكنم " . 
- " حقیقت این است ، مدتها است در میان 
قبیله خودمان می‏شنویم كه مردی در مكه ظهور كرده است و سخنانی آورده و 
مدعی است آن سخنان از جانب خدا به او وحی می‏شود . من آمده‏ام خود او را 
ببینم و درباره كار او تحقیق كنم . اولا عقیده تو درباره این مرد چیست ؟ 
و ثانیا آیا می‏توانی مرا به او راهنمائی كنی ؟ " 
- " مطمئن باش كه او بر حق است و آنچه می‏گوید از جانب خداست . صبح‏ 
من تو را پیش او خواهم برد . اما همان طور كه خودت می‏دانی ، اگر مردم‏ 
این شهر بفهمند من تو را پیش او می‏برم ، جان هر دو نفر ما در خطر است . 
فردا صبح من جلو می‏افتم و تو پشت سر من با مقداری فاصله بیا و ببین من‏ 
كجا می‏روم . من مراقب اطراف هستم ، اگر حس كردی خطری در كار است‏ 
می‏ایستم و خم می‏شوم مانند كسی كه مثلا ظرفی را خالی می‏كند . تو به این‏ 
علامت متوجه خطر باش و دور شو ، اما اگر خطری پیش نیامد هر جا كه من‏ 
رفتم تو هم بیا " . 
فردا صبح جوان كه كسی جز علی بن ابیطالب نبود ، از خانه بیرون آمد و 
راه افتاد ، 
و ابوذر نیز از پشت سرش ، خوشبختانه با خطری مواجه نشدند . علی ابوذر 
را به خانه پیغمبر رساند . 
ابوذر سرگرم مطالعه در احوال و اطوار پیغمبر شد ، و مرتب آیات قرآن‏ 
را گوش می‏كرد . به جلسه دوم نكشید كه با میل و اشتیاق اسلام اختیار كرد ، 
و با رسول خدا پیمان بست تا زنده است در راه خدا از هیچ ملامتی پروا 
نداشته باشد ، و سخن حق را و لو در ذائقه ها تلخ آید بگوید . 
رسول خدا به او فرمود : " اكنون به میان قوم خود برگرد و آنها را به‏ 
اسلام دعوت كن ، تا دستور ثانوی من به تو برسد " . 
ابوذر گفت : " بسیار خوب . اما به خدا قسم پیش از اینكه از این شهر 
بیرون بروم ، در میان این مردم خواهم رفت و با آواز بلند به نفع اسلام‏ 
شعار خواهم داد . هر چه باداباد " . 
ابوذر بیرون آمد و خود را به قلب مكه ، یعنی مسجد الحرام رساند . و در 
مجمع قریش فریاد بر آورد : 
شهدان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله 
مكیان با شنیدن این شعار ، بدون آنكه مهلت سؤال و جوابی بدهند ، به سر 
این مرد كه او را اصلا نمی‏شناختند ریختند . اگر عباس بن عبدالمطلب خود 
را با روی ابوذر نینداخته بود ، چیزی از ابوذر باقی نمی‏ماند . عباس به‏ 
مكیان گفت : " این مرد از قبیله بنی غفار است . راه كاروان تجارتی‏ 
قریش از مكه به شام و از شام به مكه در سرزمین این قبیله است . شما هیچ‏ 
فكر نمی‏كنید كه اگر مردی از آنها را بكشید ، دیگر نخواهید توانست به‏ 
سلامت از میان آنها عبور كنید ؟ ! " 
ابوذر از دست قریش نجات یافت ، اما هنوز كاملا دلش آرام نگرفته بود 
. با خود گفت ، یك بار دیگر این عمل را تكرار می‏كنم ، بگذار این مردم‏ 
این چیزی را كه دوست ندارند به گوششان بخورد . بشنوند تا كم كم به آن‏ 
عادت كنند . روز بعد آمد و همان شعار روز پیش را تكرار كرد . باز قریش‏ 
به سرش ریختند ، و با وساطت عباس بن عبدالمطلب نجات یافت .
ابوذر ، پس از این جریان طبق دستور رسول اكرم به میان قوم خویش رفت‏ 
، و به تعلیم و تبلیغ و ارشاد آنان پرداخت . همینكه رسول اكرم از مكه به‏ 
مدینه مهاجرت كرد ، ابوذر نیز به مدینه آمد و تا نزدیكیهای آخر عمر خود 
در مدینه به سر برد . ابوذر صراحت لهجه خود را تا آخر حفظ كرد . به همین‏ 
جهت در زمان خلافت عثمان ، ابتدا به شام و سپس به نقطه‏ ای در خارج مدینه‏ 
به نام " ربذه " تبعید شد ، و در همانجا در تنهایی در گذشت . پیغمبر 
اكرم درباره‏اش فرموده بود : " خدا رحمت كند ابوذر را ، تنها زندگی‏ 
می‏كند ، تنها می‏میرد ، تنها محشور می‏شود " ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 اسدالغایه ، جلد1 ، صفحه 301 و جلد 5 ، صفحه 186 و الغدیر ، ج 8 ، 
صفحه 314 ، چاپ بیروت . 





نظرات() 

امام رضا (علیه السلام) فرمودند: باید هر یك از شماها امر به معروف و نهى از منكر نمائید، وگرنه شرورترین افراد بر شما تسلّط یافته و آنچه كه خوبانِ شما، دعا و نفرین كنند مستجاب نخواهد شد.

نوشته شده توسط :آ گلستانه
یکشنبه 24 مرداد 1395-12:56 ب.ظ

بعه نام خدا

امام رضا (علیه السلام) فرمودند:

باید هر یك از شماها امر به معروف و نهى از منكر نمائید، وگرنه شرورترین افراد بر شما تسلّط یافته و آنچه كه خوبانِ شما، دعا و نفرین كنند مستجاب نخواهد شد.

بهر حاجات اگر دست دعا برخیزد

دلبری هست به هر حال به پا برخیزد

 لطف آقای خراسان ز همه بیشتر است

هر زمان از دلِ پُر درد صدا برخیزد

 جرأتش نیست كسی حرف جهنم بزند

گر پیِ كار ِ گنهكار ز جا برخیزد

 تا به دستِ كرم تو به نوایی نرسد

از سر ِ راه محال است گدا برخیزد

با عرض تبریك میلاد با سعادت هشتمین حجت سرمد،نگین درخشان وطن، خسرو اقلیم طوس، السلطان ابا الحسن، حضرت رضا(علیه السلام )





نظرات() 

نهج البلاغه خطبه 32

نوشته شده توسط :آ گلستانه
سه شنبه 12 مرداد 1395-01:48 ب.ظ

به نام خدا


                                        اقسام مردم  دركلام حضرت علی (علیه السلام)                         

ای مردم، در روزگاری کینه توز، و پر از ناسپاسی و کفران نعمت ها، صبح کرده ایم، که نیکوکار، بدکار به شمارمی آید، و ستمگر بر تجاوز و سرکشی

خود می افزاید. نه از آن چه می دانیم بهره می گیریم و نه از آن چه نمی دانیم، می پرستیم، و نه از حادثه مهمّی تا بر ما فرو نیاید، می ترسیم!

در این روزگاران مردم چهار گروه اند:

- گروهی اگر دست به فساد نمی زنند، برای این است که، روحشان ناتوان، و شمشیرشان کُند، و امکانات مالی، در اختیار ندارند.

- گروه دیگر، آنان که شمشیر کشیده؛ و شرّ و فسادشان را آشکار کرده اند، لشکرهای پیاده و سوار خود را گرد آورده، و خود آماده کشتار دیگرانند.

دین را برای به دست آوردن مال دنیا تباه کردند که یا رئیس و فرمانده گروهی شوند، یا به منبری فرا رفته، خطبه بخوانند.

چه بد تجارتی، که دنیا را بهای جان خود بدانی، و با آنچه که در نزد خداست معاوضه نمایی.

- گروهی دیگر، با اعمال آخرت، دنیا را می طلبند، و با اعمال دنیا در پی کسب مقام های معنوی آخرت نیستند، خود را کوچک و متواضع جلوه میدهند.

گام ها را ریاکارانه و کوتاه بر می دارند، دامن خود را جمع کرده، خود را همانند مومنان واقعی می آرایند، و پوشش الهی را وسیله نفاق و دورویی و

دنیا طلبی خود قرار می دهند.

و برخی دیگر، با پستی و ذلّت  و فقدان امکانات، از به دست آوردن قدرت محروم مانده اند، که خود را به زیور قناعت آراسته، ولباس زاهدان را

پوشیده اند. اینان هرگز، در هیچ زمانی از شب و روز، از زاهدان راستین نبوده اند.

در این میان گروه اندکی مانده اند که یاد قیامت، چشم هایشان را برهمه چیز فروبسته، و ترس رستاخیز، اشک هایشان را جاری ساخته است؛ برخی از

آنها از جامعه رانده شده، و تنها زندگی می کنند؛ و برخی دیگر ترسان و سرکوب شده یا لب فرو بسته و سکوت اختیار کرده اند؛ بعضی مخلصانه

همچنان مردم را به سوی خدا دعوت می کنند، و بعضی دیگر گریان و دردناکند که تقیّه و خویشتن داری، آنان را از چشم مردم انداخته است، و ناتوانی

وجودشان را فراگرفته گویا در دریای نمک فرو رفته اند، دهن هایشان بسته، و قلبهایشان مجروح است؛ آنقدر نصیحت کردند که خسته شدند، از بس

سرکوب شدند، ناتوانند و چندان که کشته دادند، انگشت شمارند.

ای مردم باید دنیای حرام در چشمانتان از پَرِ کاه خشکیده و تُفاله های قیچی شده ی دام داران، بی ارزش تر باشد، از پیشینیان خود پند گیرید، پیش از

آن که آیندگان از شما پند گیرند، این دنیای فاسد ِ نکوهش شده را رها کنید، زیرا مشتاقان شیفته تر از شما را رها کرد.(نهج البلاغه خطبه 32)





نظرات() 

هر قدر گناه سنگین باشد ، به سنگینی توجیه گناه نیست؛چرا گناه وخلاف كنیم كه مجبور شویم آن را توجیه كنیم.

نوشته شده توسط :آ گلستانه
چهارشنبه 30 تیر 1395-01:34 ب.ظ

به نام خدا

چرا كارهای خلاف وگناه مان را توجیه می كنیم

درقیامت نه توجیه می پذیرند ونه فدیه

بدتر از گناه، توجیه گناه و دلیل تراشی برای آن است. می توان گفت توجیه گناه یک نوع کلاه برداری دینی است. خداوند در قرآن می فرماید: «بل الانسان علی نفسه بصیره و لو ألقی معاذیره؛ بلکه انسان، خودش بر وضع خود آگاه است، هر چند در ظاهر برای خود، عذرهایی بتراشد.» (قیامت:14 و 15)
یعنی محکمه وجدان، گنهکار را به دورویی و نیرنگ، محکوم می کند.
توجیه گناه، گناه را عادی و جامعه را به انجام آن تشویق می کند و زشت را زیبا جلوه می دهد، توجیه گناه همان عذر بدتر از گناه است.
هیچ گناهی به سنگینی «توجیه گناه» نیست، زیرا گنهکار معترف، غالباً در فکر توبه است، ولی توجیه گر در فکر سرپوش نهادن بر گناه است که نه تنها در صراط توبه نیست، بلکه او را در گناه جری تر می کند.
توجیه گناه یک بیماری و یک بلای عمومی است که به صورت های مختلف جلوه کرده و خواص و عوام را از صراط مستقیم، منحرف می کند و خطر بزرگ آن، این است که راه های اصلاح را به روی گنهکار می بندد و گاه واقعیت ها را در نظر او مسخ و دگرگون می سازد.

توجیه گناه در حقیقت سرپوش گذاشتن روی گناه است، تا گناه را به راحتی و بدون مانعی انجام دهد مانند اینکه برای رسیدن به هدف شوم خود به شخصی رشوه می دهد و نام آن را هدیه می گذارد.

برخورد امام صادق(ع) با یک توجیه گر
امام صادق(ع) درباره «هدایت و صراط مستقیم» سخن می گفت، تا اینکه فرمود: کسی که از هوس های نفسانی پیروی کند و خودرأی باشد، همچون آن شخص است که شنیدم افراد تهی مغز و نادان به او احترام شایانی می کنند و از فضایل او می گویند، آنقدر از فضایل او گفتند که مشتاق دیدار او شدم، تصمیم گرفتم که به طور ناشناس او را از نزدیک ببینم و کارهایش را بسنجم و به درجات عالی مقام معنوی او آگاه شوم. به دنبال او رفتم، از دور دیدم جمعیت بسیاری از عوام جاهل و خشک مغز به او مجذوب و خیره شده اند، سر و صورتم را پوشاندم که کسی مرا نشناسد، نزدیک او رفتم و کاملاً رفتار مردم و آن شخص را تحت نظر گرفتم، دیدم آن شخص همواره با نیرنگ های خود آن عوام را می فریبد.
تا اینکه او از مردم جدا شد و مردم هم پراکنده شدند و دنبال کار خود رفتند. ولی من به صورت ناشناس به دنبال آن شخص فریبکار حرکت کردم و او را تحت نظر گرفتم، دیدم به یک نانوایی رسید، نانوا را غافل کرد و دو عدد نان برداشت، با خود گفتم شاید آن دو نان را خریداری کرد.
سپس از آنجا گذشت و به انار فروشی رسید و او را سرگرم حرف های خود کرد وقتی که او غافل شد، دو عدد انار دزدید.
من از این کار او تعجب کردم، در عین حال گفتم شاید آن دو انار را خریده باشد، ولی با خود گفتم: منظورش از این کار چیست؟ او از آنجا رفت و من به دنبالش، به طوری که نفهمد رفتم. دیدم او به بیماری رسید دو نان و دو انار را نزد او گذاشت و از آنجا رفت و من هم به دنبالش حرکت کردم تا اینکه دیدم او در بیابان به یک آلونک وارد شد. نزد او رفتم و به او گفتم: ای بنده خدا! آوازه تو را شنیدم مردم از تو تعریف می کردند، مشتاق دیدارت شدم امروز تو را یافتم و تحت نظر گرفتم، ولی کارهایی از تو دیدم که قلبم را پریشان کرد، سوالی دارم، جوابش را بده، بلکه قلبم آرام گیرد. گفت: سوال تو چیست؟
گفتم: دیدم به نانوایی رفتی و دو نان برداشتی و سپس به انار فروشی رفتی و دو عدد انار دزدیدی!! به من گفت: پیش از هر چیز بگو بدانم تو کیستی؟
گفتم: یکی از فرزندان آدم(ع) و از امت رسول خدا(ص) هستم. گفت: توضیح بده که تو کیستی؟ و از کدام خاندان هستی؟
گفتم: مردی از خاندان نبوت هستم؟ گفت: در کجا سکونت داری. گفتم: در مدینه.
گفت: شاید تو همان جعفربن محمد باشی؟ گفتم: آری.
معترضانه به من گفت: حسب و نسب و بستگی تو به خاندان نبوت، هیچ سودی به حال تو نخواهد داشت، چرا که علم به معارف جد و پدرت را ترک کرده ای و آنچه را که لازم است ستوده شود، به آن ناآگاه می باشی.
گفتم: آن چیست (که به آن جاهل هستم و بی احترامی کرده ام؟)
گفت: آن، قرآن کتاب خداست. گفتم: به کجای قرآن ناآگاهم؟!
گفت: توجه به این آیه نداری که خداوند می فرماید: «من جاء بالحسنه فله عشر امثال ها، و من جاء بالسیئه فلا یجزی الامثلها؛ هر کس کار نیکی بیاورد ده برابر آن پاداش خواهد داشت و هر کس کار بدی بیاورد جز به مقدار آن کیفر نخواهد دید.» (انعام:162)
من دو عدد نان و دو عدد انار دزدی کردم مطابق این آیه جمعاً چهار گناه انجام دادم و وقتی آن نان و انارها را به فقیر صدقه دادم، برای هر صدقه ده پاداش به من می رسد، بنابراین چهل پاداش به من رسید، چهار گناه را از چهل کم می کنم، 36 ثواب برای من خواهد ماند!
امام صادق(ع) می فرماید: وقتی که این سخن را از او شنیدم، گفتم: «ثکلتک امک انت الجاهل بکتاب الله، اما سمعت انه عزوجل یقول: انما یتقبل الله من المتقین(مائده:31)؛ مادرت به عزایت بنشیند، این تو هستی که به دستورات قرآن جاهل هستی، آیا نشنیده ای که خداوند در قرآن می فرماید: بی گمان خداوند، عمل افراد پرهیزکار را می پذیرد.»
آن طور که تو توجیه می کنی درست نیست، بلکه حقیقت این است که تو دو نان و دو انار دزدیدی، جمعاً چهار گناه کردی و آنها را بدون اجازه صاحبش صدقه دادی. چهار گناه دیگر کردی و در مجموع مرتکب هشت گناه شدی بی آنکه چهل پاداش به تو برسد و طلبکار 36 پاداش از خدا باشی!
امام صادق(ع) می فرماید: وقتی این سخن را به او گفتم او هاج و واج و سردرگم شد و مرا می نگریست، سپس از او جدا شدم.
آنگاه امام صادق(ع) فرمود: «بمثل هذا التاویل القبیح المستکره یَضِلونَ و یُضِلون...؛ به مانند این گونه توجیه های زشت و ناپسند، مردم را گمراه می کنند و خود گمراه می شوند.»
سپس مثال دیگری از این نوع توجیهات آورد، در مورد غلط اندازی معاویه درباره قتل عمار یاسر که گفت: علی(ع) او را کشته نه من، زیرا علی(ع) او را به میدان فرستاده است، ولی حضرت علی(ع) جوابش را داد که اگر این سخن معاویه درست باشد، باید بگوییم پیامبر(ص) حمزه را کشت، زیرا رسول خدا حمزه را به میدان جنگ فرستاد. (معانی الاخبار صدوق: 35- 33)
از این جریان وداستان میتوان فهمید كه گاهی توجیهات به قدری خطرناک است که حتی انسان را به وادی تفسیر به رأی و دستبرد به کتاب خدا، می کشاند، به گونه ای که قرآن در دست توجیه گر جاهل و بی فرهنگ، همچون موم یا خمیری می شود که به دلخواه خود، هرگونه خواست، آن را درمی آورد و امام صادق(ع) با بیان خود، هشدار داد و اعلام خطر کرد که مبادا افراد کج فهم به این وادی وارد شوند.

توجیه بی دلیل برخی گناهان!!!

رشوه = شیرینی

غیبت = توروش هم میگم

بخل = اگه خدا می خواست بهش می داد.

دروغ = مصلحتی

ربا = همه می خورن

ماهواره = شبکه های علمی واخبار

تهمت زدن = همه میگن

نگاه حرام = یه نظر حلاله

مال حرام = پیش سه هزار میلیارد هیچه

موسیقی حرام = آرامش اعصاب

مجلس حرام = یه شب هزار شب نمیشه.

كلاه برداری= من نخورم یكی دیگه میخوره

و.........

هر قدر گناه سنگین باشد ، به سنگینی توجیه گناه نیست؛چرا گناه وخلاف كنیم كه مجبور شویم آن را توجیه كنیم.





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 106 مصونیتی كه لغو شد

نوشته شده توسط :آ گلستانه
چهارشنبه 30 تیر 1395-07:58 ق.ظ

به نام خدا

106 مصونیتی كه لغو شد 

مسلمانانی كه در اثر شكنجه و آزار قریش از مكه به حبشه مهاجرت كرده‏ 
بودند ، همه روزه انتظار خبر تازه‏ای از جانب مكه و مكیان داشتند . هر 
چند آنها و هم مسلكانشان - كه پرچمدار توحید و عدالت بودند - نسبت به‏ 
انبوه مخالفین ، یعنی طرفداران بت پرستی و ادامه نظام اجتماعی موجود ، 
بسیار در اقلیت بودند ، اما مطمئن بودند كه روز بروز بر طرفداران آنها 
افزوده و از مخالفین آنها كاسته می‏شود . و حتی ناامید نبودند كه تمام‏ 
قریش بزودی پرده غفلت را بدرند و راه رشد و صلاح خویش را باز یابند و 
مانند آنان آیین بت پرستی را رها كرده راه مسلمانی پیش گیرند . 
ز قضا شایعه‏ای در آن نقطه از حبشه ، كه آنها بودند ، به وجود آمد مبنی‏ 
بر اینكه همه قریش تغییر عقیده و رویه داده و اسلام اختیار كرده‏اند . هر 
چند این خبر رسما تأیید نشده بود ، اما ایمان و اعتقاد و امیدواری‏ 
فراوانی كه مسلمانان به گسترش و پیروزی آئین اسلام داشتند ، سبب شد تا 
گروهی از آنان ، بدون آنكه منتظر تأیید خبر از طرف مقامات رسمی بشوند ، 
راه مكه را پیش گیرند یكی از آنان عثمان بن مظعون ، صحابی معروف ، بود 
كه فوق العاده مورد علاقه رسول اكرم و احترام همه مسلمانان بود . عثمان بن‏ 
مظعون همینكه به نزدیكیهای مكه رسید ، فهمید قضیه دروغ بوده و قریش‏ 
بالعكس بر شكنجه و آزار مسلمانان افزوده‏اند . نه راه رفتن داشت و نه‏ 
راه برگشتن ، زیرا حبشه راه نزدیكی نبود كه به آسانی بتوان برگشت . از 
آن طرف وارد مكه شدن همان و تحت شكنجه قرار گرفتن همان . بالاخره یك‏ 
چیز به نظرش رسید ، و آن اینكه از عادت جاری و معمول عرب استفاده كند 
و خود را در " جوار " یكی از متنفذین قریش قرار دهد . 
طبق عادت عرب ، اگر كسی از دیگری " جوار " می‏خواست ، یعنی از او 
تقاضا می كرد كه او را پناه دهد و از او حمایت كند ، آن دیگری جوار 
می‏داد و تا پای جان هم از او حمایت می‏كرد . برای عرب ننگ بود كه كسی‏ 
جوار بخواهد - ولو دشمن - و او جوار ندهد ، یا پس از جوار دادن از او 
حمایت نكند . عثمان نیمه شب وارد مكه شد و یكسره به طرف خانه ولید بن‏ 
مغیره مخزومی ، كه از شخصیتهای برجسته و ثروتمند و متنفذ قریش بود ، 
رفت و از او جوار خواست . ولید هم جوار او را پذیرفت . 
روز بعد ، ولید بن مغیره هنگامی كه اكابر قریش در مسجد الحرام جمع‏ 
بودند به مسجد الحرام آمد ، و عثمان بن مظعون را با خود آورد ، و رسما 
اعلام كرد كه عثمان دربن مظعون را با خود آورد ، و رسما اعلام كرد كه عثمان‏ 
در جوار من است و از این ساعت اگر كسی متعرض او شود متعرض من شده‏ 
است . قریش كه جوار ولید بن مغیره را محترم می‏شمردند ، دیگر متعرض‏ 
عثمان نشدند . و از آن ساعت " مصونیت " پیدا كرد ، آزادانه می‏رفت و 
می‏آمد و مانند یكی از قریش در مجالس 
و محافل آنها شركت می‏كرد . 
اما در همان حال ، قریش لحظه‏ای از آزار و شكنجه سایر مسلمانان فرو 
گذار نمی‏كردند . این جریان بر عثمان - كه هرگز راحت خود و رنج یاران را 
نمی‏توانست ببیند - سخت گران می‏آمد . روزی با خود اندیشید این مروت‏ 
نیست من در پناه یك نفر مشرك آسوده باشم ، و برادران همفكر و هم‏ 
عقیده‏ام در زیر شكنجه و آزار باشند . از این رو نزد ولید بن مغیره آمد و 
گفت : 
" من از تو متشكرم ، تو به من پناه دادی و از من حمایت كردی ، ولی از 
امروز می‏خواهم از جوار تو خارج شوم و به یاران خود ملحق شوم . بگذار هر 
چه بر سر آنها می‏آید بر سر من نیز بیاید " . 
- " برادرزاده جان ، شاید به تو خوش نگذشته و پناه من نتوانسته تو را 
محفوظ نگاه دارد " . 
- " چرا ، من از این جهت ناراضی نیستم ، من می‏خواهم بعد از این ، جز 
در " پناه خدا " زندگی نكنم " . 
- " حالا كه این چنین تصمیم گرفته‏ای ، 
س همان طور كه روز اول ، من تو را به مسجد الحرام بردم و در مجمع عمومی‏ 
قریش پناهندگی تو را اعلام كردم . به مسجد الحرام بیا و رسما در مجمع‏ 
قریش خروج خود را از پناهندگی من اعلام كن " . 
- " بسیار خوب ، مانعی ندارد " . 
ولید و عثمان با هم به مسجد الحرام آمدند . هنگامی كه سران قریش گرد 
آمدند ، ولید اظهار كرد : " همه بدانند كه عثمان آمده است تا خروج خود 
را از جوار من اعلام كند " . 
- " راست می‏گوید ، برای همین منظور آمده‏ام و اضافه می‏كنم كه در مدتی‏ 
كه در جوار ولید بودم ، از من خوب حمایت كرد و از این جهت هیچگونه‏ 
نارضایی ندارم . علت خروج من از جوار او فقط این است كه دوست ندارم‏ 
غیر از خدا احدی را پناهگاه خودم محسوب دارم " . 
به این ترتیب مدت جوار عثمان به پایان رسید ، و مصونیتی كه تا آن‏ 
ساعت داشت لغو شد . اما عثمان مانند اینكه تازه ‏ای در زندگیش رخ نداده‏ 
، مثل روزهای پیش در محفل قریش 
شركت كرد . 
از قضا در آن روز لبیدبن ربیعه ، شاعر معروف عرب ، به مكه آمده بود ، 
به قصد اینكه قصیده معروف خود را كه یكی از شاهكارهای قصائد عرب‏ 
جاهلیت است - و تازه به نظم آورده بود - در محفل قریش بخواند . قصیده‏ 
لبید با این مصراع آغاز می‏گردد : 
الا كل شی‏ء ما خلا الله باطل
یعنی هر چیزی جز خداوند باطل است ، حق مطلق ذات اقدس احدیث است . 
رسول اكرم ، درباره این مصراع فرموده است : " راست‏ترین شعری است كه‏ 
عرب سروده است " . 
لبید به مجمع قریش آمد و قرار شد قصیده خویش را قرائت كند . حضار 
مجلس سراپا گوش شدند كه شاهكار تازه لبید را بشنوند . لبید با غرور 
افتخار آمیزی خواندن قصیده را آغاز كرد ، و تا گفت : 
الا كل شی‏ء ما خلا الله باطل
عثمان بن مظعون ، كه در كناری نشسته بود ، 
مهلت نداد مصراع دوم را بخواند ، به علامت تصدیق گفت : 
" احسنت ، راست گفتی ، حقیقت همین است ، همه چیز جز خدا باطل و بی‏ 
حقیقت است " . 
لبید مصراع دوم را خواند : 
و كل نعیم لا محاله زائل
یعنی هر نعمتی جبرا فناپذیر و معدوم شدنی است . فریاد عثمان بلند شد : 
" اما این یكی را دروغ گفتی ، همه نعمتها فناشدنی نیست ، این فقط 
درباره نعمتهای این جهان صادق است . نعمتهای آن جهانی همه پایدار و باقی‏ 
است " . 
تمام جمعیت به طرف عثمان بن مظعون ، این مرد جسور ، خیره شدند . 
هیچكس انتظار نداشت در محفلی كه از اكابر و اشراف قریش تشكیل شده ، و 
شاعری با شخصیت مانند لبید بن ربیعه از راه دور آمده تا شاهكار خود را 
بر قریش عرضه دارد ، مردی مانند عثمان بن مظعون ، كه تا ساعتی پیش در 
پناه دیگری بود و اكنون نه تأمین مالی دارد و نه تأمین جانی و همه‏ 
همفكران و هم مسلكانش 
در زیر شكنجه به سر می‏برند ، اینگونه جسارت بود بورزد و اظهار عقیده كند 

جمعیت به لبید گفتند : " شعر خویش را تكرار كن " . باز تالبید گفت‏ 

الا كل شی‏ء ما خلاالله باطل
عثمان گفت : " راست است ، درست است " . 
و چون لبید گفت : 
و كل نعیم لا محاله زائل
عثمان گفت : " دروغ است ، این طور نیست ، نعمتهای آن جهانی فنا 
پذیر نیست " . 
این دفعه خود لبید بیش از همه ناراحت شد . فریاد بر آورد : " ای‏ 
مردم قریش ! به خدا قسم سابقا مجالس شما این طور نبود . در میان شما 
اینگونه افراد جسور و بی ادب نبودند . چه شده كه اینجور اشخاص در میان‏ 
شما پیدا شده‏اند ؟ " 
یكی از حضار مجلس ، برای اینكه از لبید دلجویی كرده باشد و او را به‏ 
قرائت قصیده‏اش ادامه دهد ، گفت : " از حرف این مرد ناراحت نباش ، 
مرد سفیهی است ، تنها هم نیست ، یك عده سفیه دیگر هم در این شهر پیدا 
شده‏اند و با 
این مردم هم عقیده‏اند . اینها از دین ما خارج شده‏اند و دین دیگری برای‏ 
خود انتخاب كرده‏اند " . 
عثمان جواب تندی به گوینده این سخن داد . او هم دیگر طاقت نیاورد ، 
از جا حركت كرد و سیلی محكمی به چهره عثمان نواخت ، كه یك چشمش كبود 
شد . یكی از حضار مجلس گفت : 
" عثمان ! قدر ندانستی ، در جوار خوب آدمی بودی ، اگر در جوار ولید 
بن مغیره باقی مانده بودی اكنون چشمت این طور نبود " . 
عثمان گفت : 
- " پناه خدا مطمئن تر و محترم تر است از پناه غیر خدا هر كه باشد . 
اما چشمم : بدانكه چشم دیگرم نیز آرزومند است به افتخاری نائل شود كه‏ 
این چشمم نائل شده است " . 
خود ولید بن مغیره آمد جلو و گفت : 
- " عثمان ! من حاضرم جوار خودم را تجدید كنم " . 
- " اما من تصمیم گرفته‏ام جز جوار خدا جوار احدی را نپذیرم " ( 1 ) . 

پاورقی : 
. 1 اسدالغایه ، جلد3 ، ص 385 - 386 و سیره ابن هشام ، جلد 1 ، ص 364 
- . 370 






نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:


ابزار دانستنی ها برای وبلاگ





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox