تبلیغات
زندگی سوی کمال
 
بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش/ که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد

(52) In life's sea, there is always در دریای زندگی، همیشه موجی هست

نوشته شده توسط :آ گلستانه
پنجشنبه 20 آبان 1395-08:37 ق.ظ

به نام خدا

In life's sea, there is always

a wave with which I can reach

the luckiness seashore.

در دریای زندگی، همیشه موجی هست 

كه با اون می تونم

به ساحل خوشبختی برسم.




نظرات() 

(51) Love is a huge ocean that عشق، اقیانوس وسیعی است كه

نوشته شده توسط :آ گلستانه
چهارشنبه 19 آبان 1395-09:20 ق.ظ

به نام خدا


Love is a huge ocean that

Joins two shores to each oher.

عشق، اقیانوس وسیعی است كه

و ساحل را به هم وصل میكنه.




نظرات() 

امام حسن مجتبی علیه السلام: به تحقیق «روز قیامت » هیچ بنده ای قدم از قدم برنمی دارد مگر ...

نوشته شده توسط :آ گلستانه
دوشنبه 17 آبان 1395-12:32 ب.ظ

به نام خدا

امام حسن مجتبی علیه السلام: در تفسیر آیه شریفه «وقفوهم انهم مسئولون » فرموده اند:

به تحقیق «روز قیامت » هیچ بنده ای قدم از قدم برنمی دارد مگر اینکه نسبت به چهار چیز موردبازجوئی و پرسش قرار می گیرد:

1- از جوانی اش که در چه راهی مصرف نموده.

2- و از عمرش که در چه کاری آنرا بکار گرفته.

3- و از ثروتش که چگونه جمع و در چه راهی مصرف نموده.

4- و از دوستی ما اهلبیت و خاندان پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم

اى کریم اهل بیت ، قلب اندوهگینمان در عزاى تو، دیدار و شفاعتت را در قیامت مى طلبد تا طعم بخشندگى تو را دریابیم.

هفتم صفر سالروز شهادت دومین نور ولایت، صاحب کرامت و شفیع قیامت، امام حسن مجتبى علیه السلام ، را تسلیت مى گوییم.





نظرات() 

(50) Whenever I reach the dead-end, هر وقت به بن بست رسیدم، باید بدونم،

نوشته شده توسط :آ گلستانه
شنبه 15 آبان 1395-08:58 ق.ظ

به نام خدا


Whenever I reach the dead-end,

I am sure God is wating for me

behind the wall.

هر وقت به بن بست رسیدم، باید بدونم،

پشت دیوار، خدا در انتظارمه.





نظرات() 

(49) پروردگارا تو دریایی و من تكه چوبی

نوشته شده توسط :آ گلستانه
جمعه 14 آبان 1395-09:05 ق.ظ

به نام خدا


پروردگارا

تو دریایی و من تكه چوبی.

بدون تو نیستم و حركت برایم بی معنی است.

پس مرا ببر به هر سمتی كه رضایت هست.

من مطیعم، مطیع.




نظرات() 

(48) If I move, I might lose but اگه حركت كنم شاید ببازم ولی

نوشته شده توسط :آ گلستانه
پنجشنبه 13 آبان 1395-08:57 ق.ظ

به نام خدا


If I move, I might lose but

if I don't move, I'll surley lose.


اگه حركت كنم شاید ببازم ولی

اگه حركت نكنم، حتماً می بازم.





نظرات() 

پس آنگاه كه در صور دمیده شود [دیگر] میانشان نسبت‏ خویشاوندى وجود ندارد...

نوشته شده توسط :آ گلستانه
چهارشنبه 12 آبان 1395-07:16 ب.ظ

به نام خدا

فَإِذَا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلَا أَنْسَابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَلَا یَتَسَاءَلُونَ ﴿۱۰۱﴾ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ فَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ﴿۱۰۲﴾

پس آنگاه كه در صور دمیده شود [دیگر] میانشان نسبت‏ خویشاوندى وجود ندارد و از [حال] یكدیگر نمى ‏پرسند پس كسانى كه كفه میزان [اعمال] آنان سنگین باشد ایشان رستگارانند (سوره مومنون)

درشب جمعه ششم آبانماه 95 ابلیس یاورانش را جمع كرده وگفت خوشحال باشید كه فردا عده ای بر سر قبر كوروش می ایند وبا شعارهای خود از دین محمد(ص)بیزاری جسته وبساط خوشحالی مارا فراهم می كنند تنها نگرانی من این است كه مسولین امر ورود به قبر كوروش را بلیطی نمایند  كه این امر باعث می شود عده زیادی ازخلق الله از همان راهی كه آمده اند برگردند وعطای كوروش را به لقای آن ببخشند وما را نا امید سازند گقتند ای سرور ما نگران مباش ما مسولین امر را وسوسه میكنیم كه این كار را نكنند خلاصه در روز موعود(جمعه گذشته) روز به كام شیاطین بود.

القصه: روی سخنم با كسانی كه به تماشای این صحنه رفتند وهیچ گونه هنجار شكنی نكردند نیست گرچه آنها هم سیاهی لشكر بودند و در این روز در گناه  دیگران شریك هستند بلكه روی سخنم فقط وفقط با كسانی است كه شعار سر دادند((ما آریایی هستیم  عرب نمی پرستیم))

اول: اگرمنظورشان از این شعار این است كه ما پیرو دین محمد نیستیم كه واقعا خاك بر سرشان چونكه آنقدر احمق ونفهم هستند كه كوروش را همتای پیامبر واهل بیت او قرار می دهند ودین زرتشت را با دین اسلام.

دوم:چه كسی گقته عرب بپرستید مگر مسلمانان وشیعیان عرب می پرستند مگر كسانی كه از ادیان دیگر مسلمان وشیعه میشوند از آنها سوال كنی می گویند ما پیامبر را می پرستیم این از حماقت این گروه هست كه اینطور فكر می كنند.

سوم:خداوند تمام ملك وملكوت را بخاطر عظمت پیامبر واهل بیت او خلق كرده نه بخاطر كوروش وداریوش

چهارم:همه هنجار شكنان وشعار دهندگان از مسلمانان بوده اند و بیقین زرتشیان مقیم كشورمان  در میانشان وجود نداشته اند چونكه ادب وفهمشان آنقدر زیاد هست كه بفهمند در جامعه اسلامی زندگی میكنند ونباید هنجار شكنی نمایند.

پنجم: باید به این گروه گفت اگر واقعا از دین اسلام برگشته اید وآیین آریایی وزرتشتی را انتخاب نموده اید مرد باشید وپای حرفتان بایستید اول اینكه با صدای بلند همیشه ودرهمه جا به همه مردم اعلام نمایید كه مسلمان نیستید دوم اینكه اگر یك زمانی فرمی خواستید پركنید كه درآن فرم اطلاعات دینی ومذهبی خواسته بود گزینه مسلمان را انتخاب نكنید واگر جایی برای مصاحبه رفتید واز شما درباره مذهب سوال نمودند مرد باشید وبگویید مسلمان نیستم.

ششم:به یقین اگر آن روز بلیطی بود وقرار بود از هر نفر بیست هزارتومان بگیرند به نظر شما چه تعداد می ماندند با ید ارادت را از عاشقا ن یك عرب به نام امام حسین(ع) یاد گرفت كه بعضی از انها ملیونها خرج میكنند تا در ایام اربعین حماسه ای بیافرینند كه نمونه آن در هیچ كجای دنیا پیدا نشود وبا پای پیاده به حرم اربابشان بروند.

هفتم: در زندگی این افرادی كه شعار سرداند (ما اریایی هستیم عرب نمی پرستیم) نگاه كنید می بینید چقدر فرهنگ غیر آریایی وارد شده وفرهنگ غربی است مثل بی حجابی، پوشش نامناسب،رابطه با نامحرم،نگهداری حیواناتی مثل سگ كه  نجس هست درمنزل و........برای این موارد كه سوغات غرب است اینها آریایی نیستند اما برای فهمیدن قرآن وعمل به دستورات پیامبر(ص) واهلبیت اواین ها آریایی هستند.

هشتم: اگر از انها سوال كنی علت برتری شما چیست می گویند ما متمدن تریم و یكی از دلائلشان این است كه هخامنشیان آن زمان سیستم فاضلاب داشتند فقط من نمی دانم كجای سیستم فاضلاب افتخاره داره تا ما هم به همانجاش افتخار كنیم.

نهم: می گویند كوروش موحد بوده وآن زمان زنان اریایی با حجاب بوده اند ما هم قبول داریم كه كوروش اگر همان ذوالقرنین باشد انسان موحدی بوده اما جای تعجب اینجاست كه كوروش چون موحد بوده بیقین نسبت به ناموسش غیرت داشته وزن ودخترش با ارایش غلیظ در دیدگان نامحرمان قرا نمی گرفتند ولی بعضی از شما دروغ می گویدكه پیرو كوروش هستید چونكه در ان روز ناموستان با ارایش غلیظ در دیدگان نامحرمان قرار دادید وچقدر فیلم وعكس از انها گرفته شد.

دهم:كوروش اگر این زمان بود بیقین به اداب ورسوم دیگر ملتها احترام می گذاشت  وبا هیچ قومی عناد ودشمنی نداشت ولی شما ثابت كردید كه پیرو هیچ دین ومسلكی نیستید وفقط از شیاطین پیروی میكنید.

یازدهم:در اربعین امام حسین(ع) چشمان  خود را باز كنید واوج احترام ملتها به امام حسین(ع) كه یك عرب است ببینید.

دوازدهم:می گویند كوروش پیامبر بوده ونامش در قران آمده باید گفت بنابر احتمال باز هم احتمال بعضی از مفسرین قران كه گفته اند ذوالقرنین به احتمال باید كوروش باشد ولی در پیامبر بودن اوهیچ سندی نیست مگر اینكه فرح پهلوی یا سلطنت طلبان سند داشته باشند.

سیزدهم: در هشت سال  جنگ تحمیلی كه بعضی از زرتشیان كشورمان نیز حضور داشته اند از انها بپرسید بیقین انها هم می گویند تمام عملیات ها با نام یا زهرا،یا حسین،یا علی،وتما م پرچم ها وسربندهای بسیجیان نیز به نام مبارك پیامبر و اهل بیت او مزین بوده وهیچ عملیاتی وهیچ پرچمی وهیچ سربندی به نام كوروش وداریوش یا پادشاهان هخامنشی ثبت نگردیده وپیروزی رزمندگان اسلام به یاری خداوند والطاف اهل بیت پیامبر صورت گرفته نه پادشاهان هخامنشی

چهاردهم:یك كلیپی بسیار درد آوروحزن انگیزدر فضاهای مجازی منتشر شده كه احتمالا دریكی از شهر های كانادا باشد كه عده از ایرانیان به عزاداری امام حسین (ع)مشغولند وعده ای از سلطنت طلبها یا به قول خودشان نژاد پاك آریایی در مقابل عزاداران به رقص وپایكوبی مشغولند آیا اگر كوروش موحد وخداپرست كه شما خود را پیرو او میدانید هم بود دستور به این كار میداد .

سخن بسیار است اما حرف آخر......

شما كه خود را آریایی وپیرو كوروش میدانید نه مسلمان! ونمیخواهیداز عربی چون پیامبر(ص) متابعت كنید لا اقل با اعمال خود كاری كنید كه كوروش آسوده بخوابد نه مثل محمد رضا پهلوی كه گفت ((كوروش آسوده بخواب كه ما بیداریم))وآبروی كوروش را بردلااقل شما ابروی كوروش را نبرید

والسلام.....






نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 125 کارهای خانه

نوشته شده توسط :آ گلستانه
چهارشنبه 12 آبان 1395-09:10 ق.ظ

به نام خدا

داستان 125 کارهای خانه

علی بن ابیطالب - علیه السلام - و زهرای مرضیه - سلام اللَّه علیها - پس از آنکه با هم ازدواج کردند و زندگی مشترک تشکیل دادند، ترتیب و تقسیم کارهای خانه را به نظر و مشورت رسول اکرم واگذاشتند، به آن حضرت گفتند:«یا رسول اللَّه! ما دوست داریم ترتیب و تقسیم کارهای خانه با نظر شما باشد».
پیامبر، کارهای بیرون خانه را به عهده علی و کارهای داخلی را به عهده زهرای مرضیه گذاشت. علی و زهرا از اینکه نظر رسول خدا را در زندگی خصوصی خود دخالت دادند و رسول خدا با مهربانی و محبت خاص از پیشنهاد آنها استقبال کرد و نظر داد، راضی و خرسند بودند. مخصوصاً زهرای مرضیه از اینکه رسول خدا او را از کار بیرون معاف کرد خیلی اظهار خرسندی می کرد، می گفت:«یک دنیا خوشحال شدم که رسول خدا مرا از سر و کار پیدا کردن با مردان معاف کرده است».
از آن تاریخ کارهایی از قبیل آوردن آب و آذوقه و سوخت و خرید بازار را علی انجام می داد و کارهایی از قبیل آرد کردن گندم و جو به وسیله آسیا دستی و پختن نان و آشپزی و شستشو و تنظیف خانه به وسیله زهرا صورت می گرفت.
در عین حال علی - علیه السلام - هروقت فراغتی می یافت در کارهای داخلی به کمک زهرا می پرداخت. یک روز پیامبر به خانه آنان آمد و آنان را دید که با هم کار می کنند. پرسید کدامیک از شما خسته تر هستید تا من به جای او کار کنم، علی عرض کرد:«یا رسول اللَّه! زهرا خسته است».
رسول اکرم به زهرا استراحت داد و لختی خود به کار پرداخت. از آن طرف هروقت برای علی گرفتاری یا مسافرتی یا جهادی پیش می آمد، زهرای مرضیه کار بیرون را نیز انجام می داد.
این روش همچنان ادامه داشت، علی و زهرا کارهای خانه خود را خودشان انجام می دادند و خود را به خدمتکار نیازمند نمی دیدند. تا آنکه صاحب فرزندانی شدند و کودکانی عزیز در کلبه محقر ولی روشن و با صفای آنها چشم گشودند. در این هنگام طبعاً کار داخلی خانه زیادتر و زحمت زهرا افزون گشت.
یک روز علی - علیه السلام - دلش به حال همسر عزیزش سوخت، دید رفت و روب خانه و کارهای آشپزی جامه های او را غبارآلود و دودی کرده، به علاوه از بس که با دستهای خود آسیا دستی را چرخانیده دستهایش آبله کرده و بند مشک آب که در مواقعی به دوش کشیده و از راه دور آورده روی سینه اش اثر گذاشته است. به همسر عزیزش پیشنهاد کرد، به حضور رسول اکرم برود و از آن حضرت خدمتکاری برای کمک خودش بگیرد.
زهرا پیشنهاد را پذیرفت و به خانه رسول اکرم رفت. اتفاقاً در آن وقت گروهی در محضر رسول اکرم نشسته و مشغول صحبت بودند. زهرا شرم کرد در حضور آن جمعیت تقاضای خود را عرضه بدارد، به خانه برگشت. رسول اکرم متوجه آمد و رفت زهرا شد، فهمید که دخترش با او کار داشته و چون موقع مقتضی نبود مراجعت کرده است.
صبح روز بعد رسول اکرم به خانه آنها رفت، اتفاقاً علی و زهرا در آن وقت پهلوی یکدیگر آرمیده و یک روپوش روی خود کشیده بودند. رسول خدا از بیرون اطاق با آواز بلند گفت:«اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ».
علی و زهرا از شرم جواب ندادند،
بار دوم گفت:«اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ».
باز هم سکوت کردند.
سومین بار فرمود:«اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ».
رسول اکرم رسمش این بود که هرگاه به خانه کسی می رفت، از پشت در خانه یا در اطاق با آواز بلند سلام می کرد، اگر جواب می دادند، اجازه ورود می خواست و اگر جواب نمی دادند تا سه بار سلام خود را تکرار می کرد، اگر باز هم جواب نمی شنید مراجعت می کرد.
علی - علیه السلام - دید اگر جواب سلام پیغمبر را ندهند، پیغمبر مراجعت خواهد کرد و از فیض زیارت آن حضرت محروم خواهند ماند، از این رو با آواز بلند گفت:«وعَلَیْکَ السَّلامُ یا رَسُولَ اللَّهِ، بفرمایید»:
پیغمبر وارد شد و بالای سر آنها نشست، به زهرا گفت:«تو دیروز پیش من آمدی و برگشتی، حتماً کاری داشتی، کارت را بگو!».
علی عرض کرد:«یا رسول اللَّه! اجازه بدهید من به شما بگویم که زهرا برای چه کاری آمده بود. من زهرا را پیش شما فرستادم. علتش این بود من دیدم کارهای داخلی خانه زیاد شده و زهرا به زحمت افتاده است. دلم به حالش سوخت. دیدم رفت و روب خانه و پای اجاق رفتن، جامه های زهرا را غبارآلود و دودی کرده، دستهایش در اثر گرداندن آسیا دستی آبله کرده، بند مشک آب روی سینه اش اثر گذاشته است. گفتم بیاید به حضور شما تا مقرر فرمایید از این پس ما خدمتکاری داشته باشیم که کمک زهرا باشد».
رسول اکرم نمی خواست که زندگی خودش یا عزیزانش از حد فقرای امت - که امکانات خیلی کمی داشتند - بالاتر باشد، زیرا مدینه در آن ایام در فقر و احتیاج به سر می برد. مخصوصاً عده ای از فقرای مهاجرین با نهایت سختی زندگی می کردند. از آن طرف با روحیه دخترش زهرا آشنایی داشت و می دانست زهرا چقدر شیفته عبادت و معنویت است و ذکر خدا چقدر به او نیرو و نشاط می دهد، از این جهت فرمود:«میل دارید چیزی به شما یاد بدهم که از همه اینها بهتر باشد؟»
«بفرمایید یا رسول اللَّه!»
«هر وقت خواستید بخوابید، 33 مرتبه ذکر سُبْحانَ اللَّه و 33 مرتبه ذکر اَلْحَمْدُللَّهِ ِ و 34 مرتبه ذکر اَللَّهُ اَکْبَرْ را فراموش نکنید. اثری که این عمل در روح شما می بخشد، از اثری که یک خدمتکار در زندگی شما می بخشد بسی افزونتر است».
زهرا که تا این وقت هنوز سر را از زیر روپوش بیرون نیاورده بود، سر را بیرون آورد و با خوشحالی و نشاط سه بار پشت سر هم گفت:«به آنچه خدا و پیغمبر خشنود باشند، خشنودم»(168)





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 124 شکایت از شوهر

نوشته شده توسط :آ گلستانه
دوشنبه 10 آبان 1395-07:12 ب.ظ

به نام خدا

داستان 124 شکایت از شوهر

علی - علیه السلام - در زمان خلافت خود کار رسیدگی به شکایات را شخصاً به عهده می گرفت و به کس دیگر واگذار نمی کرد. روزهای بسیار گرم که معمولاً مردم، نیمروز در خانه های خود استراحت می کردند او در بیرون دارالاماره در سایه دیوار می نشست که اگر احیاناً کسی شکایتی داشته باشد بدون واسطه و مانع شکایت خود را تسلیم کند. گاهی در کوچه ها و خیابانها راه می افتاد، تجسس می کرد و اوضاع عمومی را از نزدیک تحت نظر می گرفت.
یکی از روزهای بسیار گرم، خسته و عرق کرده به مقر حکومت مراجعت کرد، زنی را جلو در ایستاده دید، همینکه چشم زن به علی افتاد جلو آمد و گفت شکایتی دارم:
شوهرم به من ظلم کرده، مرا از خانه بیرون نموده، به علاوه مرا تهدید به کتک کرده و اگر به خانه بروم مرا کتک خواهد زد. اکنون به دادخواهی نزد تو آمده ام.
«بنده خدا! الآن هوا خیلی گرم است. صبر کن عصر هوا قدری بهتر بشود. خودم به خواست خدا با تو خواهم آمد و ترتیبی به کار تو خواهم داد».
اگر توقف من در بیرون خانه طول بکشد، بیم آن است که خشم او افزون گردد و بیشتر مرا اذیت کند.
علی لحظه ای سر را پایین انداخت، سپس سر را بلند کرد در حالی که با خود زمزمه می کرد و می گفت:«نه به خدا قسم! نباید رسیدگی به دادخواهی مظلوم را تأخیر انداخت، حق مظلوم را حتماً باید از ظالم گرفت و رعب ظالم را باید از دل مظلوم بیرون کرد تا به کمال شهامت و ترس و بیم در مقابل ظالم بایستد و حق خود را مطالبه کند»(166).
«بگو ببینم خانه شما کجاست؟»
فلان جاست.
«برویم».
علی به اتفاق آن زن به در خانه شان رفت، پشت در ایستاد و به آواز بلند فریاد کرد:«اهل خانه! سَلامٌ عَلَیْکُمْ».
جوانی بیرون آمد که شوهر همین زن بود. جوان علی را نشناخت، دید پیرمردی که در حدود شصت سال دارد، به اتفاق زنش آمده است. فهمید که زنش این مرد را برای حمایت و شفاعت با خود آورده است، اما حرفی نزد. علی - علیه السلام - فرمود:«این بانو که زن تو است از تو شکایت دارد، می گوید: تو به او ظلم و او را از خانه بیرون کرده ای. به علاوه تهدید به کتک نموده ای من آمده ام به تو بگویم از خدا بترس و با زن خود نیکی و مهربانی کن».
به تو چه مربوط که من با زنم خوب رفتار کرده ام یا بد! بلی من او را تهدید به کتک کرده ام، اما حالا که رفته تو را آورده و تو از جانب او حرف می زنی او را زنده زنده آتش خواهم زد.
علی از گستاخی جوان برآشفت، دست به قبضه شمشیر برد و از غلاف بیرون کشید، آنگاه گفت:«من تو را اندرز می دهم و امر به معروف و نهی از منکر می کنم، تو این طور جواب مرا می دهی، صریحاً می گویی من این زن را خواهم سوزاند، خیال کرده ای دنیا این قدر بی حساب است».
فریاد علی که بلند شد مردم عابر از گوشه و کنار جمع شدند، هرکس که می آمد در مقابل علی تعظیمی می کرد و می گفت:«اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَمیَرالْمُؤْمِنینَ!» 
جوان مغرور، تازه متوجه شد با چه کسی روبرو است، خود را باخت و به التماس افتاد. یا امیرالمؤمنین مرا ببخش، به خطای خود اعتراف می کنم. از این ساعت قول می دهم مطیع و فرمانبردار زنم باشم، هرچه فرمان دهد اطاعت کنم. 
علی رو کرد به آن زن و فرمود:«اکنون برو به خانه خود، اما تو هم مواظب باش که طوری رفتار نکنی که او را به این چنین اعمالی وادار کنی!»(167).





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 122 گواهی ام علاء

نوشته شده توسط :آ گلستانه
پنجشنبه 6 آبان 1395-02:04 ب.ظ

به نام خدا

داستان 122 گواهی ام علاء

مسلمانان در مدینه مجموعاً دو گروه بودند: گروه ساکنین اصلی و گروه کسانی که به مناسبت هجرت رسول اکرم به مدینه، از خارج به مدینه آمده بودند. آنها که از خارج آمده بودند «مهاجرین»، و ساکنین اصلی «انصار» خوانده می شدند. مهاجرین چون از وطن و خانه و مال و ثروت و احیاناً از زن و فرزند دست شسته و عاشقانی پاک باخته بودند، سر و سامان و زندگی و خانمانی از خود نداشتند؟ از این رو انصار با نهایت جوانمردی، برادران دینی خود را در خانه های خود پذیرایی می کردند. حساب مهمان و میزبان در کار نبود، حساب یگانگی و یکرنگی بود. آنها را شریک مال و زندگی خود محسوب می کردند و احیاناً آنها را بر خویشتن مقدم می داشتند(162).
عثمان بن مظعون یکی از مهاجرین بود که از مکه آمده بود و در خانه یکی از انصار می زیست. عثمان در آن خانه مریض شد. افراد خانه، مخصوصاً «ام علاء انصاری» که از زنان با ایمان بود و از کسانی بود که از ابتدا با رسول خدا بیعت کرده بود، صمیمانه از او پرستاری می کردند. اما بیماریش روزبروز شدیدتر شد و عاقبت به همان بیماری از دنیا رفت.
افراد خانه کاملاً به قدرت ایمان و پایه عمل عثمان بن مظعون پی برده و دانسته بودند که او براستی یک مسلمان واقعی بود. میزان علاقه و محبت رسول اکرم را نسبت به او نیز به دست آورده بودند. برای هر فرد عادی کافی بود که به موجب این دو سند، شهادت بدهد که عثمان اهل بهشت است.
در حالی که مشغول تهیه مقدمات دفن بودند رسول اکرم وارد شد ام علاء همان وقت رو کرد به جنازه عثمان و گفت: رحمت خدا شامل حال تو باد ای عثمان! من اکنون شهادت می دهم که خداوند تو را به جوار رحمت خود برد.
تا این کلمه از دهان ام علاء خارج شد، رسول اکرم فرمود:«تو از کجا فهمیدی که خداوند عثمان را در جوار رحمت خود برد؟!».
یا رسول اللَّه! من همین طوری گفتم وگرنه من چه می دانم.
«عثمان رفت به دنیایی که در آنجا همه پرده ها از جلو چشم برداشته می شود. و البته من در باره او امید خیر و سعادت دارم. اما به تو بگویم، من که پیغمبرم در باره خودم یا درباره یکی از شما این چنین اظهار نظر قطعی نمی کنم».
ام علاء از آن پس در باره احدی این چنین اظهار نظر نکرد، در باره هرکس که می مرد اگر از او می پرسیدند، می گفت:«فقط خداوند می داند که او فعلاً در چه حالی است».
پس از مدتی که از مردن عثمان گذشت، ام علاء او را در خواب دید در حالی که نهری از آب جاری به او تعلق داشت. خواب خود را برای رسول اکرم نقل کرد رسول اکرم فرمود:«آن نهر عمل او است که همچنان جریان دارد»(163).





نظرات() 

وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُكِّرَ بِآیَاتِ رَبِّهِ ثُمَّ أَعْرَضَ عَنْهَا إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِینَ مُنْتَقِمُونَ و كیست ستمكار تر از آن كس كه به آیات پروردگارش پند داده شود و آنگاه از آن روى بگرداند قطعا ما از مجرمان انتقام‏ می كشیم.(سوره سجده آیه 22)

نوشته شده توسط :آ گلستانه
شنبه 1 آبان 1395-03:44 ب.ظ

به نام خدا

وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُكِّرَ بِآیَاتِ رَبِّهِ ثُمَّ أَعْرَضَ عَنْهَا إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِینَ مُنْتَقِمُونَ

و كیست ستمكار تر از آن كس كه به آیات پروردگارش پند داده شود و آنگاه از آن روى بگرداند قطعا ما از مجرمان انتقام‏ می كشیم.(سوره سجده آیه 22)

خیلی ها هستند كارشون فقط این هست كه دنبال مجرم بگردند و یكی را پیدا كنند  كه جرمی را انجام داده باشد وبا آبروی ان شخص بازی كنند وتمام فضاهای مجازی را از این خبر پر كنند مخصوصا اگر ان مجرم یك روحانی ، یا سپاهی ، یا بسیجی  و.......باشد بله نیروهای امنیتی باید به دنبال مجرم باشند ونیروی قضایی باید رسیدگی كند ودر بعضی از موارد اسامی نفرات مجرم را برای عموم مردم بیان كنند ولی كار من وشما نیست كه دنبال مجرم بگردیم. 

به هر حال اصلا لذت میبره وقتی میفهمه یه اهل ایمانی جرمی مرتكب شده وشروع میكنه به گسترش این خبر حالا میخواهد این خبر راست باشد یا دروغ حتی در رابطه با صحت وسقم خبرهم تحقیق نمیكند(بعضی ها هستند كه دوست دارند به اهل ایمان اتهام ببندند با اینكه میدانند هیچ جرمی هم مرتكب نشده به خاطر همین هم هست كه این همه شایعات واتهامات  بی اساس ودروغ  در جامعه رواج پیدا میكنداین گروه كه دیگه اصلا جزء بشر نیستند) خلاصه خیال میكنه هركس مسجدی شد یا روحانی شد یا حزب الهی شد دیگه مصون از خطاست خوب بنده خدا اگه اهل ایمان مصون از خطا بود كه خداوند این همه در قران به اهل ایمان هشدار نمیداد كه مواظب باشید وگناه نكنید خلاصه این افراد گروهی هستد كه خودشان را معصوم میدانند ودیگران را گنهكار ولی باید دانست كه همه انسانها احتمال خطا وگناه در ان ها وجود دارد ما این همه دنبال جرم دیگران هستیم ایا تا حالا به خودمان واعمالمان فكر كردیم چرا فكر میكنیم كه فقط دزدی واختلاس یا قتل یا زنا و....جرم هست آیا بی نمازی جرم وخطا نیست ایا كم كاری  جرم نیست ایا قبول نداشتن حجاب جرم نیست ایا با آبروی مردم بازی كردن جرم نیست ایا قبول نداشتن اعتقادات واحكام الهی جرم وخطا نیست ایا عمل نكردن به احكام الهی جرم نیست ایا مسخره كردن اهل ایمان وبه سخره گرفتن اعتقادات مردم و..........جرم نیست درسته كه بعضی از گناهان  همانند نماز نخواندن ،غیبت،دروغ و.....اگر مرتكب شویم در این دنیا ما را دستگیر ومجازات نمی كنند ولی در دنیایی دیگر دستگیر ومجازات میكنند

به هر حال عده ای در این دنیا به خاطر جرمشان دستگیر میشوند حالا یا پاك میشوند از این دنیا میروند یا اینكه به خاطر ان جرمی كه در دنیا انجام داده اند دوباره در آخرت هم توسط ماموران عذاب دستگیر ومجازات میشوند و عده ای هم در این دنیا به خاطر جرم وگناهشان نه دستگیر میشوند ونه خداوند عذابشان میكند بلكه این در عالم برزخ وقیامت دستگیر میشوند

خلاصه به قول حاجی فیلم رسوایی باید بگویم كه !

همه ما مجرمیم فقط دستگیر نشده ایم!





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 121 خیار فروش

نوشته شده توسط :آ گلستانه
جمعه 30 مهر 1395-09:23 ق.ظ

به نام خدا

داستان 121 خیار فروش

در قرن دوم هجری، مسئله سه طلاقه کردن زن در یک مجلس و یک نوبت، مورد بحث و گفتگوی صاحبنظران بود. بسیاری از علما و فقهای آن عصر معتقد بودند که سه طلاق در یک نوبت - بدون اینکه رجوعی در میان آنها فاصله شود - درست است. اما علما و فقهای شیعه به پیروی از امامان عالیقدر خود اینچنین طلاقی را باطل و بی اثر می دانستند. فقهای شیعه می گفتند سه طلاق کردن زن در صورتی درست است که در سه نوبت صورت گیرد، به این معنا که مرد زن را طلاق دهد و سپس رجوع کند، دوباره طلاق دهد، باز رجوع کند، آنگاه برای سومین نوبت طلاق دهد. در این هنگام است که حق رجوع در عده از مرد سلب می شود. بعد از عده نیز حق ازدواج مجدد ندارد، مگر بعد از آنکه تشریفات «محلل» صورت گیرد؛ یعنی آن زن با مرد دیگری ازدواج کند و با یکدیگر آمیزش کنند، بعد میانشان به طلاق یا وفات جدایی بیفتد.
مردی در کوفه، زن خود را در یک نوبت سه طلاقه کرد و بعد از عمل خود پشیمان شد؛ زیرا به زن خود علاقه مند بود و فقط یک کدورت و شکرآب جزئی سبب شده بود که تصمیم جدایی بگیرد. زن نیز به شوهر خود علاقه داشت. از این رو هر دو نفر به فکر چاره جویی افتادند.
این مسئله را از علمای شیعه استفتاء کردند، همه به اتفاق گفتند چون سه طلاق در یک نوبت واقع شده باطل و بی اثر است و بدین علت شما هم اکنون زن و شوهر قانونی و شرعی یکدیگر هستید. اما از طرف دیگر، عامه مردم به پیروی از سایر علما و فقها می گفتند، آن طلاق صحیح است. و آنها را از معاشرت یکدیگر برحذر می داشتند.
مشکله عجیبی پیش آمده بود، پای حلال و حرام در امر زناشویی در میان بود. زن و شوهر هر دو مایل بودند که مثل سابق به زندگی خود ادامه دهند، اما نگران بودند که نکند طلاق صحیح باشد و آمیزش آنها از این به بعد حرام و فرزندان آینده آنها نامشروع باشند.
مرد تصمیم گرفت به فتوای علمای شیعه عمل کند و طلاق واقع شده را «کان لم یکن» فرض کند. زن گفت تا خودت شخصاً از امام صادق این مسئله را نپرسی و جواب نگیری دل من آرام نمی گیرد.
امام صادق - علیه السلام - در آن وقت در شهر قدیمی حیره (نزدیک کوفه) به سر می برد. مدتی بود که سفاح، خلیفه عباسی، آن حضرت را از مدینه احضار و در آنجا او را به حال توقیف و تحت نظر نگاه داشته بود و کسی نمی توانست با امام رفت و آمد کند یا هم سخن بشود.
آن مرد هر نقشه ای کشید که خود را به امام برساند موفق نشد. یک روز که در نزدیکی توقیفگاه امام ایستاده بود و در اندیشه پیدا کردن راهی برای راه یافتن به خانه امام بود، ناگهان چشمش به مردی دهاتی از مردم اطراف کوفه افتاد که طبقی خیار روی سر گذاشته بود و فریاد می کشید: آی خیار! آی خیار! 
با دیدن آن مرد دهاتی، فکری مثل برق در دماغ وی پیدا شد. رفت جلو به او گفت: همه این خیارها را یکجا به چند می فروشی؟
به یک درهم.
بگیر این هم یک درهم.
آنگاه از آن مرد دهاتی خواهش کرد چند دقیقه روپوش خود را به او بدهد بپوشد و قول داد بزودی به او برگرداند.
مرد دهاتی قبول کرد. او روپوش دهاتی را پوشید و نگاهی به سراپای خود انداخت، درست یک دهاتی تمام عیار شده بود. طبق خیار را روی سر گذاشت و فریاد:«آی خیار!» «آی خیار» را بلند کرد، اما مسیر خود را در جهت مطلوب یعنی از جلو خانه امام صادق قرار داد.
همینکه به مقابل خانه امام رسید، غلامی بیرون آمد و گفت آهای خیارفروش بیا اینجا. با کمال سهولت و بدون اینکه مأمورین مراقب متوجه شوند، خود را به امام رساند
امام به او فرمود:«مرحبا! خوب نقشه ای به کار بردی! حالا بگو چه می خواهی بپرسی؟».
یا ابن رسول اللَّه! من زن خود را در یک نوبت سه طلاقه کرده ام، با اینکه از هرکس از علمای شیعه پرسیده ام همه گفته اند این چنین طلاقی باطل و بی اثر است، باز قلب زنم آرام نمی گیرد، می گوید تا خودت از امام سؤال نکنی و جواب نگیری من قبول نمی کنم. از این رو با این نیرنگ خودم را به شما رساندم تا جواب این مسئله را بگیرم.
«برو مطمئن باش که آن طلاق باطل بوده است، شما زن و شوهر قانونی و شرعی یکدیگر هستید





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 120 حتی برده فروشی

نوشته شده توسط :آ گلستانه
پنجشنبه 29 مهر 1395-07:17 ب.ظ

به نام خدا

داستان 120 حتی برده فروشی

ماجرای علاقه مندی و عشق سوزان مردی که کارش فروختن روغن زیتون بود نسبت به رسول اکرم، معروف خاص و عام بود. همه می دانستند که او صادقانه رسول خدا را دوست می دارد و اگر یک روز آن حضرت را نبیند بی تاب می شود. او به دنبال هر کاری که بیرون می رفت، اول راه خود را به طرف مسجد - یا خانه رسول خدا یا هر نقطه دیگری که پیغمبر در آنجابود - کج می کرد و به هر بهانه بود خود را به پیغمبر می رساند و از دیدن پیغمبر توشه برمی گرفت و نیرو می یافت، سپس به دنبال کار خود می رفت.
گاهی که مردم دور پیغمبر بودند و او پشت سر جمعیت قرار می گرفت و پیغمبر دیده نمی شد، از پشت سر جمعیت گردن می کشید تا شاید یک بار هم شده چشمش به جمال پیغمبراکرم بیفتد.
یک روز پیغمبراکرم متوجه او شد که از پشت سر جمعیت سعی می کند پیغمبر را ببیند، پیغمبر هم متقابلاً خود را کشید تا آن مرد بتواند به سهولت او را ببیند. آن مرد در آن روز پس از دیدن پیغمبر دنبال کار خود رفت اما طولی نکشید که برگشت، همینکه چشم رسول خدا برای دومین بار در آن روز به او افتاد، با اشاره دست او را نزدیک طلبید آمد جلو پیغمبراکرم و نشست.
پیغمبر فرمود:«امروز تو با روزهای دیگرت فرق داشت، روزهای دیگر یک بار می آمدی و بعد دنبال کارت می رفتی، اما امروز پس از آنکه رفتی، دو مرتبه برگشتی، چرا؟».
گفت: یا رسول اللَّه! حقیقت این است که امروز آنقدر مهر تو دلم را گرفت که نتوانستم دنبال کارم بروم، ناچار برگشتم.
پیغمبراکرم درباره او دعای خیر کرد. او آن روز به خانه خود رفت اما دیگر دیده نشد. چند روز گذشت و از آن مرد خبر و اثری نبود. رسول خدا از اصحاب خود سراغ او را گرفت، همه گفتند: مدتی است او را نمی بینیم.
رسول خدا عازم شد برود از آن مرد خبری بگیرد و ببیند چه بر سرش آمده به اتفاق گروهی از اصحاب و یارانش به طرف «سوق الزیت» یعنی بازاری که در آنجا روغن زیتون می فروختند راه افتاد همین که به دکان آن مرد رسید دید تعطیل است و کسی نیست. از همسایگان احوال او را پرسید، گفتند: یا رسول اللَّه! چند روز است که وفات کرده است.
همانها گفتند: یا رسول اللَّه! او بسیار مرد امین و راستگویی بود، اما یک خصلت بد در او بود.
«چه خصلت بدی؟»
از بعضی کارهای زشت پرهیز نداشت، مثلاً دنبال زنان را می گرفت.
«خدا او را بیامرزد و مشمول رحمت خود قرار دهد. او مرا آن چنان زیاد دوست می داشت که اگر برده فروش هم می بود خداوند او را می آمرزید»(160).





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 119 بازنشستگی

نوشته شده توسط :آ گلستانه
دوشنبه 26 مهر 1395-07:00 ب.ظ

به نام خدا

داستان 119 بازنشستگی

پیرمرد نصرانی، عمری کار کرده و زحمت کشیده بود، اما ذخیره و اندوخته ای نداشت، آخر کار کور هم شده بود. پیری و نیستی و کوری همه با هم جمع شده بود و جز گدایی راهی برایش باقی نگذارد؛ کنار کوچه می ایستاد و گدایی می کرد. مردم ترحم می کردند و به عنوان صدقه پشیزی به او می دادند. و او از همین راه بخور و نمیر به زندگانی ملالت بار خود ادامه می داد.
تا روزی امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب - علیه السلام - از آنجا عبور کرد و او را به آن حال دید. علی به صدد جستجوی احوال پیرمرد افتاد تا ببیند چه شده که این مرد به این روز و این حال افتاده است؟ ببیند آیا فرزندی ندارد که او را تکفل کند؟ آیا راهی دیگر وجود ندارد که این پیرمرد در آخر عمر آبرومندانه زندگی کند و گدایی نکند؟
کسانی که پیرمرد را می شناختند آمدند و شهادت دادند که این پیرمرد نصرانی است و تا جوانی و چشم داشت کار می کرد، اکنون که هم جوانی را از دست داده و هم چشم را، نمی تواند کار بکند، ذخیره ای هم ندارد، طبعاً گدایی می کند.
علی - علیه السلام - فرمود:«عجب! تا وقتی که توانایی داشت از او کار کشیدید و اکنون او را به حال خود گذاشته اید؟! سوابق این مرد حکایت می کند که در مدتی که توانایی داشته کار کرده و خدمت انجام داده است. بنابراین بر عهده حکومت و اجتماع است که تا زنده است او را تکفل کند، بروید از بیت المال به او مستمری بدهید»(159).





نظرات() 

داستان راستان شهید مطهری: داستان 118 هشام و طاووس یمانی

نوشته شده توسط :آ گلستانه
یکشنبه 25 مهر 1395-02:19 ب.ظ

داستان 118 هشام و طاووس یمانی

هشام بن عبدالملک، خلیفه اموی، در ایام خلافت خود به قصد حج وارد مکه شد. دستور داد یکی از کسانی که زمان رسول خدا را درک کرده و به شرف مصاحبت آن حضرت نایل شده است حاضر کنند تا از او راجع به آن عصر و آن روزگاران سؤالاتی بکند. به او گفتند از اصحاب رسول خدا کسی باقی نمانده است و همه درگذشته اند. هشام گفت: پس یکی از تابعین(157) را حاضر کنید تا از محضرش استفاده کنیم.
طاووس یمانی را حاضر کردند.
طاووس وقتی که وارد شد، کفش خود را جلو روی هشام، روی فرش، از پای خود درآورد. وقتی هم که سلام کرد برخلاف معمول که هرکس سلام می کرد می گفت السلام علیک یا امیرالمؤمنین! طاووس به «السلام علیک» قناعت کرد و جمله یا امیرالمؤمنین» را به زبان نیاورد. به علاوه فوراً در مقابل هشام نشست و منتظر اجازه نشستن نشد و حال آنکه معمولاً در حضور خلیفه می ایستادند تا اینکه خود مقام خلافت اجازه نشستن بدهد. از همه بالاتر اینکه طاووس به عنوان احوالپرسی گفت:«هشام! حالت چطور است؟».
رفتار و کردار طاووس، هشام را سخت خشمناک ساخت، رو کرد به او و گفت: این چه کاری است که تو در حضور من کردی؟
«چه کردم؟»
چه کرده ای؟ چرا کفشهایت را در حضور من درآوردی؟ چرا مرا به عنوان امیرالمؤمنین خطاب نکردی؟ چرا بدون اجازه من در حضور من نشستی؟ چرا این گونه توهین آمیز از من احوالپرسی کردی؟
اما اینکه کفشها را در حضور تو درآوردم، برای این بود که من روزی پنج بار در حضور خداوند عزت، درمی آورم و او از این جهت بر من خشم نمی گیرد.
اما اینکه تو را به عنوان امیر همه مؤمنان نخواندم؛ چون واقعاً تو امیر همه مؤمنان نیستی، بسیاری از اهل ایمان از امارت و حکومت تو ناراضیند.
اما اینکه تو را به نام خودت خواندم؛ زیرا خداوند پیغمبران خود را به نام می خواند و در قرآن از آنها به یا داوود و یا یحیی و یا عیسی یاد می کند. و این کار، توهینی به مقام انبیا تلقی نمی شود، برعکس، خداوند ابولهب را با کنیه - نه به نام - یاد کرده است.
و اما اینکه گفتی چرا در حضور تو پیش از اجازه نشستم، برای اینکه از امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب شنیدم که فرمود: اگر می خواهی مردی از اهل آتش 2را ببینی، نظر کن به کسی که خودش نشسته است و مردم در اطراف او ایستاده اند».
سخن طاووس که به اینجا رسید، هشام گفت: ای طاووس! مرا موعظه کن.
طاووس گفت:«از امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب شنیدم که در جهنم مارها و عقربهایی است بس بزرگ، آن مار و عقربها مأمور گزیدن امیری هستند که با مردم به عدالت رفتار نمی کند»
طاووس این را گفت و از جا حرکت و به سرعت بیرون رفت(158).





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:


ابزار دانستنی ها برای وبلاگ





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox